به انجمن ایران زمین خوش آمدید؛

مهمان گرامي، براي مشاهده تالارها با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
رمان معمای عشق | نسرین سیفی
صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 35

موضوع: رمان معمای عشق | نسرین سیفی

  1. #1
    استاد
    تاریخ عضویت
    Jun 2010
    نوشته ها
    9,501
    سپاس
    1,294
    تشکر شده 3,569 تا این لحظه در 2,295پست

    پیش فرض رمان معمای عشق | نسرین سیفی

    رمان معمای عشق نوشته خانم نسرین سیفی است و از این نویسنده رمان های دیگه ای هم چاپ شده از جمله: کوچه های خاطره،
    شب تقدیر، حادثه یک نگاه، جنون عشق، آغاز دوست داشتن، مسافر مهتاب. این کتاب 14 فصله و 319 صفحه است .
    به همین سادگی رفتی
    بی خداحافظ عزیزم
    سهم تو شد روز تازه
    سهم من اشک که بریزم
    ******************
    تو که تنها نمی مونی

    منه تنها رو دعا کن

    خاطراتمو نگه دار
    اما دستامو رها کن



  2. #2
    استاد
    تاریخ عضویت
    Jun 2010
    نوشته ها
    9,501
    سپاس
    1,294
    تشکر شده 3,569 تا این لحظه در 2,295پست

    پیش فرض

    مقدمه:

    کاش چشمهایم را می بستم و وقتی بازشان می کردم، دنیا یک جور دیگری بود؛ هر جوری جز آنچه که در آنم.

    باز هم من، تو، قصه و باز هم مقدمه، مقدمه ای برای قصه عشق! داستان نسل امروز و دیروز، قصه آدم هایی که لحظه ها را برای رسیدن به چیزی که نمی دانند چیست پشت سر می گذارند و عشق مثل همیشه در آن سوی همه آرزوها خود را به نمایش گذاشته است.

    و باز هم من و کاغذ و مقدمه و کلماتی که به دنبال یکدیگر برای شروع نقش می بندند. ذهنم را می کاوم و خیره می شوم به نقطه ای نامعلوم شاید که از فراسوی خیال، کلمات سر برآورند و من آزادانه آنها را به زنجیر بکشم.

    داستان حاضر، داستان عشقی چند جانبه است و آدم ها اسیر دست سرنوشت، آنها به دنبال یکدیگر در تسلسلی باطل می گردند و هر یک به دنبال گمشده خویش می گردد و آنچه همیشه پیروز است، سرنوشتی است که از ازل برایشان رقم زده اند.

    من ایمان دارم عشق همیشه پیروز است و سرنوشت ازلی انسان، همیشه زیباترین سرنوشتی است که خدا برای او بر لوح محفوظ نقش زده است.

    نسرین سیفی
    به همین سادگی رفتی
    بی خداحافظ عزیزم
    سهم تو شد روز تازه
    سهم من اشک که بریزم
    ******************
    تو که تنها نمی مونی

    منه تنها رو دعا کن

    خاطراتمو نگه دار
    اما دستامو رها کن



  3. #3
    استاد
    تاریخ عضویت
    Jun 2010
    نوشته ها
    9,501
    سپاس
    1,294
    تشکر شده 3,569 تا این لحظه در 2,295پست

    پیش فرض

    ...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...
    به همین سادگی رفتی
    بی خداحافظ عزیزم
    سهم تو شد روز تازه
    سهم من اشک که بریزم
    ******************
    تو که تنها نمی مونی

    منه تنها رو دعا کن

    خاطراتمو نگه دار
    اما دستامو رها کن



  4. #4
    استاد
    تاریخ عضویت
    Jun 2010
    نوشته ها
    9,501
    سپاس
    1,294
    تشکر شده 3,569 تا این لحظه در 2,295پست

    پیش فرض

    قسمت 1-1

    با بی حوصلگی برای چندمین بار سری به اطراف چرخاندم و نگاهم روی صورت غزاله ثابت ماند. لبخندی زد و گفت:

    - نگران چیزی نباش.

    لبخندی تصنعی زدم و گفتم:

    - نگران نیستم، حوصله ام سر رفته.

    - نمی خوای بگی که آقای دکتر تحت فشار عصبیه.

    با اندکی تغییر لحن گفتم:

    - تیتر اول روزنامه ها، «دکتر روانشناس، پیش از استخدام در بیمارستان روانی، دچار جنون شده. دیدی دیدین!»

    خندیدم، غزاله هم خندید و گفت:

    - تصورشم مضحکه!

    جدی شدم و گفتم:

    - تو دنیا هر چیزی امکان پذیره.

    با تردید نگاهم کرد. دست هایم را بالا آوردم و همان طور که سعی می کردم خودم را ترسناک جلوه بدهم، گفتم:

    - مثل این که الان من یه دیوونه آدم خوارم و می خوام تو رو بخورم!

    غزاله به قهقهه افتاد و ناگهان در باز شد. دست هایم را به طرز مسخره ای در دو طرف سرم نگاه داشته و دندان هایم را نمایان کرده روی مبل به طرف غزاله نیم خیز شده بودم. با کت و شلوار و کراواتی که زده بودم، در آن حالت بیشتر شبیه دلقک های سیرک بودم، تا یک روانشناس که مدرک خود را از یکی از معتبرترین دانشگاه های اروپا گرفته و حالا به ایران آمده تا کار درمان را شروع کند. به سرعت قد راست کردم. غزاله هم خجالت زده ایستاد و سلام کرد. مردی با موهای سفید و صورت اصلاح شده روبه رویمان ایستاده بود. غزاله خجالت زده گفت:

    - معرفی می کنم، دکتر ایمانی، رییس بیمارستان.

    زیر چشمی به دکتر نگاه کردم و اندیشیدم او الان چه تصوراتی در مورد من دارد. غزاله با دست به من اشاره کرد و گفت:

    - آقای دکتر راد.

    و با تردید اضافه کرد:

    - بابا گفتن خدمت شما برسیم برای…

    و سکوت کرد. دکتر ایمانی دست مرا فشرد و گفت:

    - بله با هم صحبت کردیم، از آشناییتون خوشوقتم.

    - منم همین طور.

    تعارف کرد بنشینم و خودش روبه رویمان نشست. غزاله سر به زیر داشت. لبخند تلخی گوشه لبم نشست. دکتر ایمانی گفت:

    - من آماده ام.

    نگاهش کردم. غزاله که انگار منتظر این جمله بود گفت:

    - بابا گفتن خدمت برسیم برای آقای دکتر. گفتن شما موافقت کردین دکتر اینجا بمونه.

    سری تکان داد. از حالت صورتش نمی شد حدس زد در سرش چه می گذرد. غزاله با تردید ادامه داد:

    - آقای دکتر که معرف حضور هستن؟

    - بابا یه چیزایی بهم گفت.

    بعد رو به من کرد و ادامه داد:

    - اما خوشحال می شم شما خودتون بیشتر واسه ام توضیح بدین.

    کمی خودم را روی مبل بالا کشیدم و صاف نشستم. غزاله نگران بود. صورتش را هاله ای از اضطراب در خود مچاله کرده بود. لبخندی اطمینان بخش زدم و گفتم:

    - البته. کسری راد هستم، روانشناس، در دانشگاه سوربن درس خوندم.

    مکث کوتاهی کردم و با لبخندی دوباره ادامه دادم:

    - خوبیش به اینه که با مریض می تونم به زبون فرانسه هم صحبت کنم.

    اما حالت عبوس دکتر ایمانی باعث شد به سرعت جدی بشوم و ادامه بدهم:

    - یه پروژه تحقیقی دارم و فضای اینجا بهتر تو تحقیقاتم کمک می کنه. آقای پرویزی شما رو بهم معرفی کردن و این بیمارستان رو.

    به غزاله نگاه کردم صورتش هنوز نگران بود. لبخند غمگینی به من زد. ادامه دادم:

    - الان هم در خدمتم.

    - آقای پرویزی طور دیگه ای مطرح کرده بودن.

    نگاهم کرد. ساکت ماندم و او که سکوتم را دید، ادامه داد:

    - فکر می کردم قراره همکار بشیم.

    - اگر شما تمایل داشته باشین.

    - برای تکمیل فرم برید پیش منشی، شما رو راهنمایی می کنه.

    و رو به غزاله گفت:

    - پرونده که تشکیل شد بیایید اینجا.

    بعد، نگاهش را به طرف من برگرداند و دنباله حرفش را گرفت:

    - با هم بیشتر در مورد کار و وضعیت اینجا صحبت می کنیم.

    چشم های غزاله از خوشحالی درخشید. در حالی که لبخند می زد، ایستاد و تشکرکنان به طرف در به راه افتاد. با تأنی از جا بلند شدم. دودل بودم که پرونده تشکیل بدهم یا نه. تصورم از این مرکز و کار کردن در آن چیز دیگری بود و حالا روبه روی من مردی ایستاده بود که در عین عبوس بودن به شدت خونسرد و شدید تر از آن خودخواه می نمود.

    غزاله آستینم را کشید و لبخندی تصنعی به دکتر ایمانی زد به خشکی از او تشکر کردم و به دنبال غزاله بیرون رفتم. با خوشحالی گفت:

    - عالی شد!

    - این خودش دیوونه بود!

    لبش را گزید و آهسته گفت:

    - کسری به ظاهرش اهمیت نده، قلبش به اندازه یه دریاست.

    - دیدم داشتی غرق می شدی!

    چهره در هم کشید و گفت:

    - حق نداری با من اینجوری حرف بزنی.

    - ببین غزاله به اندازه کافی توی اون اتاق اذیت شدم.

    - می خوای بگی بابای من مقصره؟

    پوزخندی زدم و گفتم:

    - مثل بچه ها!

    لب هایش را به حالت قهر غنچه کرد. نفس عمیقی کشیدم. او مقصر نبود، پدرش هم همین طور. در عالم رفاقت خواسته بود لطفی به پسر یکی از رفقایش بکند که تازه از اروپا برگشته بود و به دنبال کاری در یک بیمارستان روانی می گشت و البته به هیچ وجه حاضر نبود، تمام وقت در مطب خصوصی اش باشد. گفتم:

    - متأسفم.

    غزاله چهره در هم کشید و سر به زیر انداخت. گفتم:

    - معذرت خواهی کردم.

    - تو...

    - گفتم که متأسفم.

    آرام شد. گفت:

    - اگه پشیمون شدی می تونیم بریم.

    - از کار کردن با دکتر ایمانی خوشم می آد.

    - ولی فکر کردم...

    - امتحانش ضرری نداره.

    - آخه...تو...

    لبخندی زدم و گفتم:

    - بریم پیش منشی.

    و صدایم را به تقلید از صدای دکتر ایمانی در گلو انداخته و گفتم:

    - مصرانه در انتظار دیدن بخش های بیمارستانم!

    غزاله خندید و گفت:

    - از فردا همه مریضای اینجا از این که توی این بیمارستان بستری ان، خدا رو شکر می کنن.

    - بخاطر اینکه یه دیوونه به جمعشون اضافه شد؟!

    غزاله سرخ شد. خندیدم و گفتم:

    - من آدم واقع بینی هستم، از حقیقت هم فرار نمی کنم.

    - ولی منظورم این نبود. من...

    خندیدم و غزاله که متوجه شده بود، قصد سر به سر گذاشتن با او را داشتم، گفت:

    - واقعاً که آقای دکتر!

    من فرم ها رو پر می کردم و غزاله منشی را سؤال پیچ کرده بود. بیچاره منشی، نمی دانست چه بگوید و کدام حرف ها محرمانه است. لبخند روی لبم نشسته بود و غزاله دست از سؤال کردن بر نمی داشت. فرم ها را روی میز گذاشتم. منشی نفسی به راحتی کشید. غزاله پرسید:

    - تموم شد؟

    با سر جواب مثبت دادم و از منشی پرسیدم:

    - الان باید چی کار کنیم؟

    - الان به دکتر اطلاع می دم، چند لحظه تشریف داشته باشین.

    و با دست به صندلی ها اشاره کرد. روی صندلی نشستم و غزاله در کنارم جای گرفت. منشی، تلفنی با دکتر ایمانی صحبت کرد، بعد پرونده مرا از روی میز برداشت و به اتاق دکتر رفت.

    غزاله با نگرانی گفت:

    - دلم شور می زنه.

    و من بی توجه به دلشوره او گفتم:

    - بهتره بری آگاهی خودتو معرفی کنی!

    با تعجب نگاهم کرد. حالت بهت زده نگاهش را که دیدم گفتم:

    - مستنطق خوبی می شی. تقریباً منشی بدبخت رو به طور کامل تخلیه اطلاعاتی کردی.

    - منظورت این نیست که فضولم؟

    لب به دندان گرفتم و گفتم:

    - خدا نکنه، استغفرالله، این حرف یعنی چی؟!

    - تو واقعاً بدترین مرد دنیایی. نقصیر منه که با تو اومدم اینجا بهت روحیه...

    حرفش را نیمه کاره رها کرد و خجالت زده سر به زیر انداخت. لبخند شیطنت آمیزی گوشه لبم نشست. پیش از آنکه دهان باز کنم، در باز شد و منشی از اتاق بیرون آمد. غزاله چشم به دهان او دوخت. رو به من گفت:

    - آقای دکتر می خوان شما رو ببینن.

    غزاله به سرعت ایستاد. منشی ادامه داد:

    - تنها!

    غزاله با تعجب نگاهم کرد. لبخند بر لب، ابروهایم را بالا انداختم و گفتم:

    - حالا بدون روحیه چی کار کنم؟

    و از سر شیطنت خندیدم. شرمی آمیخته با دلواپسی بر صورتش نشست. برخاستم و در حالی که چشم هایم از سر خوشی می درخشید به طرف اتاق دکتر ایمانی به راه افتادم.
    به همین سادگی رفتی
    بی خداحافظ عزیزم
    سهم تو شد روز تازه
    سهم من اشک که بریزم
    ******************
    تو که تنها نمی مونی

    منه تنها رو دعا کن

    خاطراتمو نگه دار
    اما دستامو رها کن



  5. #5
    استاد
    تاریخ عضویت
    Jun 2010
    نوشته ها
    9,501
    سپاس
    1,294
    تشکر شده 3,569 تا این لحظه در 2,295پست

    پیش فرض

    قسمت 2-1

    پرونده ام روی میز دکتر بود به صورتش دقیق شدم. بی تفاوتی مطلقی در عمق چشمهایش نشسته بود. پوشه را بست و گفت:

    - چیز دیگه ای نمی خواین بهش اضافه کنین؟

    خونسردیش آدم را عصبی می کرد. عینک دسته فلزی اش را روی بینی جابجا کرد. باید بلند می شدم و از اتاق بیرون می رفتم. شاید حتی از ساختمان. باید خودم را به محوطه ای باز می رساندم و فریاد می کشیدم، اما به جای همه اینها لبخند عمیقی روی لبم نشاندم و جواب دادم:

    - نه، تکمیله!

    از حالت صورتش فهمیدم که یکه خورده است. اما خونسردی ذاتی اش به کمکش آمد. ایستاد و گفت:

    - می تونید از فردا کارتون رو شروع کنید.

    و دستش را به طرفم دراز کرد. به سرعت ایستادم و دستش را فشردم. برای اولین بار از زمانی که آمده بودم، در چشمهای خسته و پیر دکتر ایمانی، ته رنگی از محبت به روی من لبخند زد. گفتم:

    - از اطمینان شما متشکرم.

    روی صندلی اش نشست و گفت:

    - سفارش آقای پرویزی بود.

    و دوباره صورتش خشک و بی تفاوت شد. به سختی خودم را کنترل کردم که از حالت صورت و طرز نگاهم، نفهمد از این حرفش ناراحت شده ام. گفت:

    - برنامه کاری رو از منشی بگیرید.

    پیش از آنکه از در خارج شوم نگاهش کردم. عینکش را روی بینی جابجا کرد. سرش روی کاغذ های مقابلش خم بود، از اتاق خارج شدم، غزاله به طرفم آمد و با نگرانی پرسید:

    - چی شد؟

    تلفن زنگ زد و منشی که کنجکاو بود بداند در اتاق چه اتفاقی افتاده، مجبور شد گوشی را بردارد. گفتم:

    - خدا بهم کمک کنه.

    - گفت نه؟

    به غزاله نگاه کردم و گفتم:

    - دکتر ایمانی خودش نیاز به یه روانپزشک داره!

    غزاله لبش را گزید. منشی چند «چشم» پشت سر هم گفت و گوشی را قطع کرد. غزاله گفت:

    - پس قبول نکرد.

    پیش از آنکه حرفی بزنم منشی گفت:

    - آقای دکتر، تشریف بیارید، اتاقتون رو بهتون نشون بدم.

    چشمهای غزاله درخشید و با خوشحالی گفت:

    - اون قبول کرد!

    دستگیره در بسته اتاق دکتر ایمانی را لمس کردم. انرژی از دست رفته ام را تجدید می کردم و سرم پر بود از فکر! غزاله گفت:

    - از این بهتر نمی شد. الان به بابا زنگ می زنم.

    نگاهم کرد و گفت:

    - تو خوشحال نیستی؟

    - دکتر ایمانی خوشحال تره! در ضمن من مراحل اداری رو پشت سر گذاشتم مثل یه دکتر معمولی، نه یه دکتر سفارش شده.

    - کسری، خوبی؟

    لبخندی زدم و گفتم:

    - عالی ام ولی کارم حسابی سخته، باید خودم رو آماده کنم.

    صدایم را پایین آوردم و گفتم:

    - وقتی حال رییسشون انقدر بده، وای به حال مریضاش!

    - کسری!!!

    از کنارش رد شدم. نگاه غزاله را بر پشت خود احساس می کردم.خطاب به منشی گفتم:

    - اتاق من خانم؟

    و بی آنکه منتظر پاسخ او باشم به راهرو رفتم. صدای پاهای غزاله و منشی از پشت سرم می آمد. روبه روی اتاق دکتر ایمانی، در کرم رنگی نشسته بود. در را باز کرد و عقب ایستاد و گفت:

    - بفرمایید آقای دکتر.

    غزاله شادمان گفت:

    - برو تو.

    غم سنگینی روی دلم نشست. رگ های پیشانی ام به شدت شروع به تپیدن کردند. از دور به داخل اتاق سرک کشیدم. درست مثل یک مطب ساده بود. بعد به دو طرف راهرو نگاه کردم، کدر و غم آلود در سایه روشن های بی نظمش خمیازه می کشید و بعد... غزاله بود که چشمهایش از خوشی می درخشید. گفت:

    - از هشت صبح تا دو بعداز ظهر.

    حس ششم لعنتی ام، بدجوری اذیتم می کرد. دلم نمی خواست قدم به داخل اتاق بگذارم حتی دیگر نمی خواستم در اینجا باشم. غزاله بی توجه به حال من در خوشی کودکانه خود غرق بود و من گیج و منگ از اینکه چرا، نه در آستانه اتاق، دو دل ایستاده بودم. منشی گفت:

    - اونم اتاق دکتر زندی، هفته ای دو روز می آد و چند ساعتی مریضا رو ویزیت می کنه.

    به در بسته اتاقی که در کنار اتاق دکتر ایمانی بود، نیم نگاهی انداختم. منشی سر به زیر انداخت و گفت:

    - اینجام اتاق دکتر شهیدی بود. رفت.

    صدایش را پایین آورد و ادامه داد:

    - و از اینجا راحت شد.

    من به غزاله نگاه کردم و غزاله به منشی. پرسیدم:

    - شما خانم؟

    دستپاچه شد. به سختی جواب داد:

    - نور.

    زیر لب تکرار کردم:

    - نور.

    مستأصل به نظر می رسید. انگار حرفی را زیر زبانش مزه مزه می کرد و جرأت گفتنش را نداشت. غزاله گفت:

    - نمی ری توی اتاقت؟

    و من رو به خانم نور گفتم:

    - امیدوارم همکارای خوبی برای هم باشیم.

    آرامش در چهره اش نشست و گفت:

    - امیدوارم. براتون آرزوی موفقیت می کنم.

    غزاله گفت:

    - اگه نری، من می رم ها.

    سخت با حس ششم در جنگ بودم و عاقبت تصمیم گرفتم بازی بدون برنده ای با او داشته باشم و گفتم:

    - فردا می رم توی اتاقم. می شه چندتا از مریضا رو ببینم؟

    خانم نور در اتاق را بست و غزاله دلخور در خود فرو رفت. گفتم:

    - از اینجا بیشتر برام بگین.

    راه افتادیم و خانم نور گفت:

    - چیز خاصی نیست. به مرور خودتون بیشتر با محیط اینجا آشنا می شین.

    آرام زیر گوش غزاله گفتم:

    - معذرت می خوام، زده بود به سرم!

    نگاهم کرد. گفتم:

    - حالا یه کم بخند، نمی خوام بابات ازم دلخور بشه که چرا یکی یکدونه اش رو رنجوندم.

    - تو...

    دستم را به نشانه سکوت در مقابل بینی ام گرفتم و گفتم:

    - نچ نچ نچ. فقط لبخند!

    سر به زیر انداخت و لبخند روی لب هایش نشست. صدایم را کمی بلند کردم و در حالی که تمام حواسم متوجه خانم نور بود، گفتم:

    - واسه یه تیمارستان زیادی آرومه.

    غزاله آهسته گفت:

    - تیمارستان نه، بیمارستان روانی!

    به همان آهستگی گفتم:

    - بیمارستان روانی!

    و خندیدم. غزاله هم خندید. خانم نور گفت:

    - ما پرستارای خوبی داریم.

    از ساختمان بیرون رفتیم. روبریمان یک ساختمان دو طبقه بود که با یک راه باریک شنی به این ساختمان متصل می شد. نمای آجری ساختمان را، پنجره های حفاظ داری شبیه زندان های فرانسه کرده بود. به غزاله گفتم:

    - شبیه زندانه.

    جمله ام از گوش خانم نور پنهان نماند، گفت:

    - باید جوانب احتیاط رو رعایت کرد.

    گفتم:

    - با زندانی کردن؟

    غزاله با چشم و ابرو سعی کرد وادار به سکوتم کند. سر خم کردم و به آهستگی زیر گوشش گفتم:

    - بیا مطبم، باید ویزیتت کنم.

    - واسه چی؟

    - عقده خود کم بینی داری!

    خندیدم و غزاله در حالی که سعی می کرد لبخندش را پشت ناراحتی ساختگی اش پنهان کند، گفت:

    - خیلی بی مزه بود!

    شن ها زیر پایم صدا می کردند. در دو طرف راه باریک شنی، شمشاد کاشته بودند و پشت شمشادها درخت های کاج بلند که همه جا سایه انداخته بودند. حیاط کوچکتر از آن بود که بیماران بتوانند از آن استفاده کنند. پرسیدم:

    - بیمارا از این فضا استفاده می کنن؟

    - نه، اونا از حیاط پشتی خوابگاه استفاده می کنن.

    وارد محوطه خوابگاه شدیم. غزاله ناخودآگاه خودش را به من چسباند. نگاهش کردم؛ وحشتزده به نظر می رسید. پرستار قوی هیکلی به طرف ما آمد. خانم نور گفت:

    - خانم سیامکی، سرپرستار اینجا هستن.

    غزاله چنگ در بازویم زد. خانم نور اضافه کرد:

    - دکتر راد.

    گفتم:

    - خوشوقتم.

    خانم سیامکی خوش آمد گفت. برعکس هیکل تنومندش، صدای ظریف و مهربانی داشت. چند نفر از بیماران در سالن ایستاده بودند. غزاله گفت:

    - برگردیم.

    دلم می خواست سر به سرش بگذارم، اما صورت رنگ پریده و لب های لرزانش مانع از عملی کردن افکارم شد. خندیدم و گفتم:

    - باید از پدرت تشکر کنم، می بینی چقدر دوستم داره!

    خانم نور گفت:

    - خانم سیامکی بقیه جاها رو نشونتون می دن.

    بدون خداحافظی از در بیرون رفت. به غزاله که ملتمسانه نگاهم می کرد نگاه کردم. خانم سیامکی گفت:

    - بفرمایید آقای دکتر!

    گفتم:

    - اجازه بدین از فردا صبح شروع می کنم.

    و غزاله را به نرمی از خود جدا کردم و گفتم:

    - بیرون منتظر می شی؟ چند لحظه.

    نگران نگاهم کرد. لبخند اطمینان بخشی به او زدم و گفتم:

    - بلدم از خودم مراقبت کنم.

    پرسید:

    - خطرناک که نیستن؟

    خانم سیامکی نگاهی به آنها که در حال خودشان در سالن ایستاده بودند انداخت و گفت:

    - همه شون نه!

    - یعنی چی؟

    به جای خانم سیامکی من جواب دادم:

    - یعنی اینکه اگر بیشتر از این اینجا وایستی، ممکنه اعصابشون تحریک بشه.

    غزاله وحشتزده قدمی به عقب رفت. خانم سیامکی گفت:

    - نه منظورم این نبود.

    و من که شیرینی سر به سر گذاشتن با غزاله تازه داشت زیر دندانم مزه می کرد، چهره در هم کشیدم. غزاله غرید:

    - واقعاً آقای دکتر!

    و با ناراحتی از در بیرون رفت. خانم سیامکی گفت:

    - خانمتون ناراحت شد؟

    سرم را با کنجکاوی به اطراف چرخاندم و در حالی که سعی می کردم آنچه را در شعاع دیدم بود به خوبی به خاطر بسپارم، گفتم:

    - من مجردم.

    خانم سیامکی دستپاچه شد و گفت:

    - معذرت می خوام.

    - واسه چی؟

    بعد خندیدم و گفتم:

    - نیاز به عذرخواهی نیست، این یک سوءتفاهم ساده بود.

    خودش را به سرعت جمع و جور کرد و گفت:

    - می خواید این بخش رو نشونتون بدم؟

    - باشه واسه فردا.

    با سر به بیرون اشاره کردم و گفتم:

    - امروز واقعاً مقدور نیست. اینجا بیمار خطرناک هم داریم؟

    - اینجا یه بیمارستان خصوصیه، دکتر ایمانی روی پذیرش بیمارا شخصاً نظارت دارن، مریضایی که پرونده هاشون مورد داشته باشه قبول نمی کنه.

    - در حقیقت دنبال دردسر نمی گرده!

    خانم سیامکی دستپاچه گفت:

    - نه، یعنی... نه...

    خندیدم و گفتم:

    - چند نفرید؟

    خانم سیامکی که راه گریزی پیدا کرده بود گفت:

    - با پرسنل سی و شش نفر.

    - و چند نفرشون مریضن؟

    صورتش حالت کسی را گرفت که در ذهنش چیزی را حساب می کند و بعد جواب داد:

    - بیست و نه نفر.

    به عقب نگاه کردم. غزاله کنار در نبود. گفتم:

    - فردا صبح می بینمتون.

    و پیش از آنکه خانم سیامکی حرفی بزند، با قدم های بلند از در آسایشگاه بیرون آمدم. غزاله آن سوی راه شنی ایستاده بود و با چهره درهم کشیده نوک پایش را به زمین می کوبید. روبه رویش ایستادم و گفتم:

    - یک عکس العمل! شما نیاز به مشاوره دارید؟

    با ترشرویی جواب داد:

    - من به خونمون احتیاج دارم.

    - البته. افتخار می دید شما رو برسونم؟ به رسم امانتداری.

    سر برگرداند و به طرف اتومبیل من رفت و گفت:

    - منتظرم.

    ابروهایم را بالا انداختم و گفتم:

    - از لطف شما سپاسگذارم.

    و به دنبال او به راه افتادم. سوار ماشین شدم. دستهایش را در هم گره کرده بود، گفت:

    - بهتره اول به برنامه هات برسی.

    - برنامه هام تموم شد.

    - برای فردا؟

    - فردا، فرداست.

    اتومبیل را روشن کردم. غزاله گفت:

    - دکتر ایمانی طرفدار نظم و انضباطه.

    فرمان را چرخاندم و گفتم:

    - عادت می کنه. اگرم مشکلی پیش اومد، خودم معالجه اش می کنم. مثلاً من تنها روانپزشک اینجا هستم ها!

    غزاله سر برگرداند و از پنجره به بیرون خیره شد. از گوشه چشم نگاهش کردم و پرسیدم:

    - از دست من ناراحتی؟

    به تلخی جواب داد:

    - نه!

    لبخندی زدم و در دل گفتم، «معلومه» و بلند پرسیدم:

    - مطمئن باشم؟

    بی آنکه نگاهم کند، با دلخوری گفت:

    - مطمئن باش!

    تک فرزند خانواده ای که بعد از سالها درمان و نذر و نیاز، صاحب فرزند شده بودند و سالها زندگی و تحصیل در اروپا از من مردی ساخته بود که حوصله نداشت زیاد بر سر مسایل اطرافش چانه بزند. زندگی من، زندگی بود. لحظه ای که در آن هستم و زنها؟! جای مطمئنی در زندگی من نداشتند. حتی وجود غزاله که دختر شریک و دوست صمیمی پدرم بود. غزاله برای من دختر یکی از دوستان پدرم بود که مادرم او را «عروس گلم» صدا می کرد، بی آنکه نظر مرا پرسیده باشد و من منتظر بودم تا مادر نظرم را بپرسد و من بگویم، «نمی دانم» و واقعاً هم نمی دانستم. از کودکی فکر می کردم روانپزشک ها، باید خیلی عجیب و غریب باشند و همین تصور آنقدر در ذهن من ماند، تا ملکه ذهنم شد. وقتی بزرگ شدم بخاطر عجیب و غریب بودن روانپزشک ها بود که تصمیم گرفتم، روانشناسی بخوانم. من در دنیای خیالات کودکی روانپزشک ها را انسان هایی می پنداشتم که از قدرت تجزیه و تحلیل بالایی برخوردارند و هرگز احساس را در زندگی خود دخیل نمی کنند. به نظر من آنها هیچ وقت دچار مشکل مربوط به حیطه احساس و عاطفه و روان نمی شوند، زندگی آنها، خود زندگی است شاید هم برشی از زندگی و حتی همه زندگی مطلق! و آنقدر با این فکر زندگی کردم که تقریباً ایمان آوردم آنها با دیگران تفاوت دارند. وارد دانشگاه که شدم کم کم متوجه شدم من با دیگر روانپزشکان اطرافم تفاوتهایی دارم. روانپزشک من، با من از کودکی سفر کرده بود و حالا دیگر من و او یکی شده بودیم.

    به غزاله نگاه کردم شانه هایم را بالا انداختم و پایم را روی پدال گاز فشردم.
    به همین سادگی رفتی
    بی خداحافظ عزیزم
    سهم تو شد روز تازه
    سهم من اشک که بریزم
    ******************
    تو که تنها نمی مونی

    منه تنها رو دعا کن

    خاطراتمو نگه دار
    اما دستامو رها کن



  6. #6
    استاد
    تاریخ عضویت
    Jun 2010
    نوشته ها
    9,501
    سپاس
    1,294
    تشکر شده 3,569 تا این لحظه در 2,295پست

    پیش فرض

    قسمت 1-2



    روی تخت نیم غلتی زدم و گفتم:

    - من خوابم.

    مادرم با تشر گفت:

    - یعنی چی من خوابم؟ می گم آقای پرویزی اومدن.

    سرم را زیر بالش فرو بردم و با دو دست بالش را محکم روی سرم نگاه داشتم. سنگینی نگاه مادر را بر پشتم احساس می کردم.

    - من خوابم.

    مادرم در را محکم به هم کوبید. صدای پایش را که با عصبانیت روی زمین کشیده می شد و هر لحظه دور و دورتر می شد می شنیدم. گم شدم در صدای موسیقی... سرم را روی بالش گذاشتم به پشت روی تخت افتادم و دستهایم را مانند صلیب از دو طرف آویزان کردم. سقف آبی کمرنگ اتاق، دور و دورتر می شد و من خیره به آبی آسمانی اتاق، آرام آرام از تخت جدا می شدم و جسمم، روی تخت مانده بود. به سختی نفس می کشیدم سبک شده بودم و یک موسیقی ساکت در سرم پخش می شد. دو قطره اشک از گوشه چشمهایم سر خورد. روحم از من جدا شده بود و من جسمم را می دیدم که دو شیار کوچک از آب چشم در دو گوشه شقیقه هایش به طرف پایین سر می خورد. پلک هایم را بستم و خودم را پایین کشیدم.

    چشم باز کردم، در جسم خودم بودم به سرعت بلند شدم و با کف دست، شقیقه هایم را پاک کردم. به سقف اتاق نگاه کردم. با دست پتویم را به سختی فشردم و به سرعت از جایم برخاستم. پشت میز کامپیوتر نشستم و خطاب به خود گفتم:

    - بهتره اول ایمیل هات رو چک کنی و بعد یه سر به سایت سایکولوژی بزنی پسر.

    و خودم را سپردم به دست صفحات اینترنتی و سایت های مختلف. لینک پشت لینک و دیگر در اتاق نبودم، در تهران نبودم، حتی در ایران نبودم و همه چیز صفحات رنگ به رنگ مانیتور بود و ماوسی که نشانگرش وقتی روی بعضی کلمات می رسید، شکل دست به خود می گرفت و من کلیک می کردم.

    یک نفر پشت سرم گفت:

    - چه مطالب جالبی!

    درست مثل فیلم های سینمایی هالیودی که از یک تونل می گذرند از جایی در ناکجاآباد زمان و مکان گذر کردم و به سختی بر روی صندلی ام افتادم. غزاله پشت سزم ایستاده بود و من از حضورش به سختی یکه خورده بودم. لبخندی زد و گفت:

    - واسه همینه که هرچی صدات می کنیم نمی شنوی؟

    چهره در هم کشیدم و روی علامت ضربدر گوشه بالای صفحه مانیتور کلیک کردم. غزاله سعی کرد به روی خودش نیاورد. ایستادم و گفتم:

    - با من امری داشتید؟

    خودش را جمع و جور کرد. سرخ شد و دست و پایش را گم کرده بود. با مِن ومِن گفت:

    - خانم راد گفتن بیام دنبال شما.

    خنده ام گرفته بود. به سختی خودم را کنترل کردم و سعی کردم به شدت جدی باشم. گفتم:

    - شما بفرمایید من الان می آم.

    اشک در چشمهایش حلقه زده بود. نتوانستم خودم را کنترل کنم و خندیدم. غزاله نگاهم کرد. قطرات اشک روی گونه هایش سر خورد. گفتم:

    - غزاله گریه می کنی؟

    به سرعت از اتاق بیرون رفت. لحظاتی به جای خالی اش در آستانه در نگاه کردم و دوباره پشت میز نشستم. وسوسه شده بودم گشت و گذارم در اینترنت را ادامه بدهم، اما می دانستم اگر دوباره وارد اینترنت شوم به این زودی ها بیرون بیا نیستم. تلنگری به مانیتور زدم و گفتم:

    - زود بر می گردم.

    جلوی آیینه ایستادم، دستی به موهایم کشیدم و به طرف پذیرایی به راه افتادم. با ورودم به پذیرایی، سلام بلندی کردم. سرها به طرف من چرخید. آقای پرویزی ایستاد و گفت:

    - آقای دکتر عزیز ما.

    و دستش را به طرفم دراز کرد. دستش را فشردم. پرسید:

    - حالت که خوبه؟

    - عالی ام. شما چطورید؟

    - عالی ام.

    خندیدم و به طرف خانم پرویزی نگاه کردم. گفت:

    - خوبید؟

    - بله، شما خوبید؟

    - بله.

    آقای پرویزی گفت؟

    - بنشین اینجا آقای دکتر، اون خوبه، منم که به تو احتیاج دارم.

    خانم پرویزی اخمی ساختگی کرد و گفت:

    - پرویزی!

    و همه به خنده افتادند. به غزاله که با چهره ای درهم کشیده و بغ کرده نشسته بود، نگاه کردم.

    پرسیدم:

    - غزاله خانم چطوره؟

    مادرم گفت:

    - عروس گلم ناراحته.

    غزاله سرخ شد و سر به زیر انداخت. به مادرم نگاه کردم. یادم افتاد می خواستم در این مورد با او صحبت کنم. حتی پیش از آنکه غزاله به سن بلوغ برسد مادرم او را «عروس گلم» خطاب می کرد. اوایل چندان مهم نبود حتی شاید از اسم «عروس» مورمورم می شد. اما وقتی فرانسه بودم، دیگر از این خاله زنک بازی های ایرانی خوشم نمی آمد و حالا که برگشته بودم ایران! مادرم گفت:

    - عزیزم چی شده؟ نکنه این پسر بد من چیزی بهت گفته؟

    اندیشیدم؛ «اصلاً چه فرقی می کنه. بگذار مادر خوش باشه.» به غزاله نگاه کردم، یخش آب شده بود. خنده ام گرفت و فکرم را ادامه دادم: «غزاله هم خوش باشه.»

    خانم پرویزی گفت:

    - غزاله، خانم راد نگران شما هستن.

    و به روی من لبخند زد. آقای پرویزی گفت:

    - غزاله گفت از فردا مشغول می شید؟

    پدرم با ناراحتی گفت:

    - من هنوزم معتقدم باید مطب باز می کرد. مطب شخصی با اون تیمارستان قابل قیاس نیست.

    من هنوز فکر خودم را دنبال کردم. اندیشیدم؛ «اصلاً چه اهمیتی داره؟ غزاله، یا هرکس دیگری، مادرم عروس می خواست و من... ای بابا چه کسی به این مضخرفات اهمیت می ده؟»

    و خطاب به پدرم گفتم:

    - بیمارستان روانی؟!

    خانم پرویزی گفت:

    - در مورد یه چیز دیگه صحبت کنیم.

    پوزخندی زدم که از چشم غزاله پنهان نماند. گفتم:

    - ما که هنوز در مورد بیمارای روانی و حالتاشون صحبت نکردیم.

    شیطنت موذیانه ای به سرم افتاده بود. با خونسردی اضافه کردم:

    - اون حالتای جنون، داد کشیدنا، ناخن کشیدنا، سراشون رو به دیوار می زنن و جیغ می کشن.

    خانم پرویزی با وحشت گفت:

    - آقای دکتر، لطفاً... وای... خدایا...

    و من بی توجه، به خیالبافی های وهم انگیزم ادامه دادم. غزاله گفت:

    - دکتر باید مواظب خودشون باشن. نشست و برخاست با بیمارا روشون تأثیر منفی گذاشته.

    از حاضر جوابی اش سر کیف آمدم. آقای پرویزی به قهقهه خندید و پدرم چپ چپ نگاهم کرد. چشمهایم از خوشحالی درخشید. گفتم:

    - یه بستنی مهمون من!

    همه با تعجب نگاهم کردند. به طرف تلفن رفتم و گفتم:

    - زعفرونی سنتی، همه که موافقن؟

    آقای پرویزی گفت:

    - به مناسبت؟

    - وقتی یکی می زنه تو پرم، هیجانزده می شم. وقتی هم هیجانزده می شم، بستنی آرومم می کنه.

    خانم پرویزی گفت:

    - شما روانشناسا آدمای عجیبی هستین!

    و غزاله از اینکه توانسته مرا به قول خود هیجانزده کند، هیجانزده بود. مادرم گفت:

    - البته کسری باید به خاطر کارش به همه شیرینی می داد.

    تلفنی سفارش دادم سوپری سرکوچه برایمان بستنی بیاورد. پدرم غرید:

    - کار کردن تو یه تیمارستان شیرینی نداره!

    کنایه اش را نشنیده گرفتم. اصلاً یاد گرفته بودم همیشه حرف های او را نشنیده بگیرم. اخلاقش همین طوری بود. هیچ چیزی او را راضی نمی کرد. آقای پرویزی هم این را می دانست. بنابراین عکس العملی هم در مقابل جملات پدر نشان نمی داد و به قول مادرم خونسردی من، اعصاب پدر را بیشتر تحریک می کرد. کمی این پا و آن پا کردم. حوصله نشستن در این جمع کوچک و مسخره را نداشتم. آقای پرویزی با دست به مبل کنار دستی اش اشاره کرد و گفت:

    - بشین آقای دکتر.

    با بی حوصلگی نشستم. آقای پرویزی پرسید:

    - امروز چطور بود دکتر ایمانی؟

    نیم نگاهی به غزاله انداختم و گفتم:

    - حتماً غزاله همه چیز را واسه تون تعریف کرده.

    - آره یه چیزایی بهم گفته.

    به غزاله نگاه کردم. سرخ شده بود. آقای پرویزی خندید و گفت:

    - راستش همه اش رو واسم گفته.

    بعد چشمکی زد و گفت:

    - توی این یکی به مامانش رفته!

    و دوباره خندید. غزاله شرمزده و دستپاچه به نظر می رسید. لبخند گنگی زدم. آقای پرویزی گفت:

    - تو بگو کسری جان، چه خبر؟

    اندیشیدم؛ «چه حوصله ای داره. غزاله که همه چیز رو گفته، من چرا باید تکرار کنم؟» لبخندی از روی استیصال زدم و گفتم:

    - خبر خاصی نبود.

    حوصله نداشتم چیزهایی را که قبلاً تعریف شده بود، دوباره تعریف کنم. پدرم گفت:

    - آخه تو یه تیمارستان چه خبرایی ممکنه باشه؟

    و با حسرت اضافه کرد:

    - حالا اگه مطب شخصی بود یه چیزی!

    ایستادم و گفتم:

    - صبح تا ظهر بیمارستان، از پنج تا نه شبم مطب، قرارمون این بود. متأسفم من خسته ام، فردا صبح باید برم سر کار، با اجازه.

    همه با تعجب به من نگاه کردند و من از نگاهشان متحیر بودم. آقای پرویزی گفت:

    - منتظر نمی شی بستنی ات رو بخوری؟

    - بستنی؟! اوه، نه، نوش جانتون.

    دو اسکناس هزار تومانی روی میز گذاشتم و گفتم:

    - مامان لطفاً شما سفارش رو تحویل بگیرید.

    و به طرف اتاقم رفتم. صدای پدرم را شنیدم که می گفت:

    - چند سال زندگی توی اروپا واقعاً روی این پسر اثرات بدی داشته.

    و مادرم به طرفداری از من گفت:

    - روانپزشکا همه شون همین جوری عجیب و غریب هستن!

    لحنش بوی ماست مالی می داد. وارد اتاقم شدم و در را بستم. پشت میز کامپیوتر نشستم روی آیکون اینترنت کلیک کردم.
    به همین سادگی رفتی
    بی خداحافظ عزیزم
    سهم تو شد روز تازه
    سهم من اشک که بریزم
    ******************
    تو که تنها نمی مونی

    منه تنها رو دعا کن

    خاطراتمو نگه دار
    اما دستامو رها کن



  7. #7
    استاد
    تاریخ عضویت
    Jun 2010
    نوشته ها
    9,501
    سپاس
    1,294
    تشکر شده 3,569 تا این لحظه در 2,295پست

    پیش فرض

    قسمت 2-2




    خانم نور، در اتاق را برایم باز کرد و گفت:

    - ساعت نه مریضا ویزیت می شن.

    و گوشه ای ایستاد. ابروهایم را بالا بردم و گفتم:

    - می رم دیدن مریضا، لطفاً در رو ببندید.

    از گوشه چشم نگاهش کردم، با خونسردی در را بست اما می توانستم تصور کنم، چقدر عصبی است. لبخند موذیانه ای گوشه لبم نشست به طرف آسایشگاه به راه افتادم. ساعت هنوز هشت نشده بود. راه باریک شنی را باطمأنینه طی کردم. ساختمان آسایشگاه در سکوت موحشی فرو رفته بود. در را به آرامی باز کردم. صدای خشک چرخیدن لولاها در فضای ساکت و سرد سالن پیچید، به آرامی قدم به داخل سالن گذاشتم. اندیشیدم، اگر در ناگهانی بسته شود، صدای کمتری خواهد داشت و رهایش کردم جیری کرد و بعد سالن ساکت شد، مثل پیش از آمدن من. خانم سیامکی با هیکل تپلش به سرعت از اتاقی بیرون آمد. صورتش حالت تهاجمی داشت، مرا که دید با تعجب و دستپاچگی گفت:

    - شمایید آقای دکتر؟!

    - سلام، از خواب که بیدارتون نکردم؟

    صورتش سرخ شد و گفت:

    - خیلی وقته که بیدارم.

    دختر لاغر و رنگ پریده ای، پشت سر او ایستاد که وقتی از کنار خانم سیامکی رد شدم تازه توانستم او را ببینم. حالا که هر دو نفر در زاویه دیدم بودند و می توانستم آنها را در کنار هم ببینم بی اختیار به یاد لورل و هاردی افتاده بودم. دختر سلام کرد و به سرعت داخل اتاق خزید. به جای خالی او سلام کردم و پرسشگرانه به خانم سیامکی چشم دوختم. خنده ای کرد و گفت:

    - یه کم خجالتیه!

    زیر لب گفتم:

    - مثل اینکه اینجا، پرسنل بیشتر نیاز به روانپزشک دارن.

    - بله؟

    دستم را در هوا تکان دادم و گفتم:

    - صبحانه که خوردن؟

    - بله!

    به طرف راهرو به راه افتادم و گفتم:

    - حموم چی؟

    با تعجب گفت:

    - حموم؟

    - ایستادم. به طرف او که پشت سرم به راه افتاده بود چرخیدم و نگاهش کردم. خود را بازیافته بود گفت:

    - امروز روز حمومشون نیست.

    - مگه حموم روز داره؟

    سر به زیر انداخت و گفت:

    - هفته ای دو بار حق حموم کردن دارن.

    - حق حموم کردن؟ کی این حق رو بهشون داده؟

    - دکتر ایمانی دستور داده.

    - که اینطور! وسایلتون کجاست؟

    - وسایل؟

    - خودکار و کاغذ! هر چی رو می گم می نویسید و مو به مو اجرا می کنید.

    در نگاهش تردید نشسته بود. سر برگرداندم و گفتم:

    - جواب دکتر رو هم خودم می دم.

    و به طرف اولین اتاق رفتم و در آن را به آرامی باز کردم. پیرزنی روی تخت خوابیده و پتو را تا روی سینه بالا کشیده بود. موهای کم پشت و سپیدش آنقدر کرک بود که مثل کلاف در هم رفته ای ایستاده بود. درست روبروی او، روی تخت دیگری، زن میانسالی نشسته بود و عروسک کوچکی را روی پاهایش می خواباند. با صدای باز شدن در به طرف ما نگاه کرد لحظه ای از حرکت باز ایستاد و دوباره شروع کرد به تکان دادن پاهایش. خانم سیامکی بی آنکه من توضیحی بخواهم پیش آمد و گفت:

    - خانم سعیدیان، وقتی پسرش زن گرفت، با عروسش به مشکل خورد وقتی توی غذای عروسش سم ریخت که بکشتش دکترا فهمیدن دیوونه شده، دو سالی می شه که اینجاست. اینم زینبه، بچه دار نمی شده شوهرش سرش هوو می آره زنه بعد از نه ماه می زاد و شوهر زینبم دیگه محل زینب نمی ذاره، داداشاش آوردنش اینجا. از خانواده محترمیه.

    گفتم:

    - ساعت نه و نیم صبح با زینب حرف می زنم. ساعت یازده و نیم هم با خانم سعیدیان. پرونده هاشون رو برام آماده کنید.

    بی آنکه منتظر عکس العمل خانم سیامکی باشم، از اتاق بیرون آمدم او هم به دنبالم آمد و با تردید پرسید:

    - اول پرونده هاشون رو مطالعه می کنید یا...

    به میان حرفش دویدم و گفتم:

    - پرونده هاشون رو می خونم، نظر همکارم برام محترمه، اما تشخیص خودم برام ملاکه. شیوه کار من اینجوریه.

    در اتاق شماره دو را باز کرد. سر ها با باز شدن در به طرفمان چرخید. به محض اینکه در آستانه در ایستادم، زن میانسالی که محکم به تختش چسبیده بود، شروع به فریاد زدن کرد. خانم سیامکی در حالی که به سرعت به طرفش می رفت، فریاد زد:

    - بسه سارا وگرنه خبری از ناهار نیست.

    و دستش را روی دهان زن گذاشت. بر روی تخت روبرویی او، زن دیگری نشسته بود که دستش را در موهایش فرو برده و با بی تفاوتی به من خیره شده بود. سارا هنوز فریاد می کشید و خانم سیامکی به سختی در تلاش بود ساکتش کند و زن دیگر انگار که هیچ چیز در اطراف او جریان ندارد. در عالم خود ساخته اش فرو رفته بود. با اینکه به من خیره شده بود من تقریباً مطمئن بودم حتی متوجه حضور من در اتاق نشده است. روبروی تخت سارا ایستادم، سرش را در سینه خانم سیامکی فرو برده و همچنان فریاد می کشید. خانم سیامکی گفت:

    - یه خانواده سختگیر داشته، چندتا برادر گردن کلفت و مثلاً تعصبی! با بکن نکناشون بیچاره رو داغون کردن.

    - روز دوشنبه، ساعت نه و نیم صبح، یادداشت کنید.

    به طرف تخت روبرویی رفتم. خانم سیامکی با تهدید و ارعاب توانسته بود کمی سارا را آرام کند. او را خواباند و پتو را روی سرش کشید و گفت:

    - همون زیر باش.

    سارا او را به طرف خود کشید و چیزی زیر گوشش گفت. خانم سیامکی گفت:

    - نه مطمئن باش.

    و به طرف من آمد و به آهستگی گفت:

    - می گه نزارم شما کتکش بزنید.

    پرسیدم:

    - و ایشون؟

    خانم سیامکی او را روی تخت خواباند و زن، به آرامی زیر دستهای خانم سیامکی خم و راست می شد گفت:

    - یه شوهر خوب، یه زندگی عالی این یکی از زور خوشی اومده اینجا! با وجود شوهر با یه مردی دوست می شه، مرده بعد از اینکه کلی ازش پول می کشه بیرون، می ذاره و می ره. والله شوهرش خیلی آقاست که نه تنها نکشتش، بلکه بستریش هم کرده که زودتر درمون بشه.

    گفتم:

    - دوشنبه یازده و نیم.

    از اتاق بیرون آمدم و خانم سیامکی به دنبال من. اتاق بعدی، اتاق بعدی، اتاق بعدی. من نگاه می کردم و خانم سیامکی هر کدام را با توضیح کوتاهی از دلیل حضورشان در آنجا معرفی می کرد.

    پونه، می ترسه، از همه چیز و همه کس. آب نمی خوره می ترسه توش سم ریخته باشن، از تخت بیرون نمی آد میگه می خوان منو بکشن یا اینکه مریض می شم و می میرم. طیبه، یه تصادف کوچولو می کنه، بخاطر ضربه ای که به سرش خورده، به قول دکتر شهیدی که گوشش صدا کنه، به از شما نباشه دکتری که پیش از شما اینجا بود، سیماش اتصالی کرده، چرت و پرت می گه. آزاده، نامزدش سر سفره عقد می کاردش و نمی آد. دختره طفلی وقتی آوردنش اینجا هنوز لباس عروس تنش بود. می گفتن یک ماه و نیمه که این لباس تنشه. خیلی واسه اش سخت بوده. مردا اینجورین دیگه. نازنین، می بینید چقدر نازنینه، دعوای پدر و مادرش اینو به این روز انداخته. اونقدر توی سر و کله هم زدن و جنگ اعصاب توی خونه راه انداختن که دختر نازنینشون رو روانی کردن. حالا هم، هر هفته دو نفری می آن و بهش سر می زنن.

    پاهایم بی اختیار جلو می رفتند. اتاق بعدی، اتاق بعدی. من اینجا چه کار می کردم؟ روانپزشک بودم که بودم. می توانستم مطب شخصی داشته باشم و مریض های شسته رفته ای که چون سگ کوچکشان عطسه می کند دچار افسردگی شده اند را معالجه کنم. اصلاً چرا خواسته بودم تحقیق کنم؟ استاد که مرا مجبور نکرد. اصلاً موضوع که مطرح شد تنها من بودم که دستم را بلند کردم و الان فکر می کنم، چرا باید این کار را می کردم؟ خانم سیامکی حرف می زد. اصلاً چه می گفت؟

    اسم این طوباست. طفلکی از دست باباش... نجیبه خانم، آذری زبونه، از دست شوهرش... سکینه رو می بینی، زیر دست زن بابا... خدا لعنت کنه هر چی عروس بده... ناپدری همینه دیگه... شوهر که بد باشه... امان از دست بعضی مادر شوهرا!

    کاش به خانم سیامکی می گفتم ساکت شود. کاش یک نفر این حرف را به او می زد و من فقط می گفتم:

    - سه شنبه نه و نیم... یکشنبه هفته آینده ساعت یازده و نیم... چهارشنبه ساعت... اتاق شماره پانزده آخرین اتاق این بیمارستان روانی که هنوز نیامده، مرا در خود فرو برده بود. سرم را فرو برده بودم در کاغذهایی که نمی دانم چرا و چه زمان خانم سیامکی به دستم داده بود و من بی آنکه بفهمم چیست چشمهایم روی خطوط کج و کوله اش می دوید.

    در را باز کردم و...




    ***


    تقصیر من نبود. تقصیر هیچکس نبود. روزی که در اتاق شماره پانزده را باز کردم، خانم سیامکی داشت چیزهایی را برایم توضیح می داد. سر بلند کردم و مغزم می گفت: «در چهارده اتاق قبلی بیست و هشت بیمار را دیده ام و با این دو نفر می شود سی نفر.» و درست روبروی من، زیباترین تابلوی جهان نقاشی شده بود. چطور کاغذها را زمین نریختم و صدای خانم سیامکی در سرم کش می آمد. دستگیره در را محکم چسبیده بودم و درست روبرویم، یک پنجره با آسمانی که رنگ آبی اش زده بودند نشسته بود. پشت پنجره، یک نفر نشسته بود؛ موهای خرمایی رنگش تا پایین کمر ریخته شده بود. در آن لباس سپید با گلهای آبی کوچک و گل و گشاد مثل فرشته ها نبود، اما فرشته بود. خانم سیامکی گفت:

    - اینم آخرین مریض ما، سوانا.

    و اسم سوانا، در مغزم طنین انداخت. تکرار شد و تکرار شد و تکرار شد.

    چه موهای بلندی داشت. مثل آبشار، آبشاری که آبشار نبود، شاید هم بود و من سقوط کرده بودم از آبشار موهایش و حالا زیر آب مانده بودم و بالا نمی آمدم. زانوهایش را جمع کرده و نگاهش به بیرون بود و من برای اولین بار، بعد از ورودم به اتاق گفتم:

    - سلام.

    و سوانا، تکان نخورد، حتی با صدای خشک در هم، سر برنگردانده بود تا ببیند چه کسی وارد اتاق شده است. کاش خانم سیامکی توضیح می داد این کیست و اینجا چه می کند؟ خانم سیامکی پرسید:

    - کی واسه اش وقت بزارم؟

    - در موردش توضیح نمی دین؟

    کاش دوربین همراهم بود. در گوشه ای از پنجره ای که حصاربندی شده بود و آسمان رنگش زده بودند یک فرشته با پیراهن سپید گلدار نشسته بود.

    - سوانا، مریض دکتر ایمانیه. آقای دکترم هیچ وقت ویزیتش نمی کرد.

    - چرا؟

    صدایش را پایین آورد و گفت:

    - یکی از دوستای صمیمی دکتر معرفیش کرده. شایعه است دختر یکی از اون کله گنده هاست، از اون پولدارا!

    و انگار از گفتن این حرفها پشیمان شده بود، سرخ شد. کنجکاو شده بودم. گفتم:

    - پرونده اش رو برام بیارید.

    - سوانا پرونده نداره.

    با تعجب به خانم سیامکی نگاه کردم. به طرف سوانا رفت و او را از روی لبه پنجره پایین آورد و او را که نگاهش هنوز به آسمان خیره مانده بود، روی تخت خواباند.

    - نزدیک دو ماه می شه اینجاست. یکی از بهترین مریضای ماست.

    بعد با خنده گفت:

    - ولش کنی از صبح تا شب، از شب تا صبح می شینه پشت پنجره و زل می زنه به آسمون. اصلاً توی این دنیا نیست، توی عالم خودشه. خوش به حالش!

    به تخت نزدیک شدم و خطاب به خانم سیامکی گفتم:

    - یعنی تو این دو ماه شما هیچ چیزی در مورد ایشون نفهمیدین؟

    - نه!

    پاسخش آنقدر قاطع بود که مرا از کنجکاوی بیشتر بازداشت. مچ دستش را گرفتم و به ساعتم خیره شدم. خانم سیامکی با تعجب به حرکاتم نگاه می کرد. سوانا اولین بیماری بود که نبضش را کنترل می کردم و خودم هم نمی دانستم چرا. اصلاً حواسم به نبض نبود. الکی خیره شده بودم به ساعت و دستم می لرزید. از گرمای دستهای سوانا که از طریق انگشتانم در مغز استخوانم نفوذ می کرد.

    - مریض بعدی کجاس؟

    ملحفه را روی سوانا کشید و جواب داد:

    - سوانا تنهاست. البته یک ماهه که تنها شده.

    خانم سیامکی به آرامی گفت:

    - ویزیتش می کنید؟

    به خانم سیامکی نگاه کردم. با انگشتانش بازی می کرد.

    «من اینجا چه می کنم. در میان آدم هایی که نمی شناسمشان. اصلاً این زن کیست؟ زنی که روبروی من ایستاده و انگشتانش را محکم در هم گره کرده بود. من اینجا چه می کنم؟ پشت پنجره های حصار کشیده و هوای خفه ای که انگار گلویم را به سختی می فشارد.»

    خانم سیامکی سر به زیر انداخته بود.صورت تپلش با آن غبغب بزرگ، چقدر مهربان و در عین حال مضحک می نمود. و من؟! اینجا کنار تخت دختری که فرشته نبود و فرشته بود، ایستاده بودم.

    به کسی که هنوز نگاهش آسمان را می کاوید، نگاه کردم و از خود پرسیدم: «من اینجا چه کار می کنم؟» به سرعت از اتاق بیرون آمدم و همان طور که روپوشم را از تنم بیرون می آوردم، با قدم هایی بلند به طرف در رفتم. خانم سیامکی پشت سرم می دوید و مدام می گفت:

    - آقای دکتر... آقای دکتر... به خدا من منظوری نداشتم... آقای دکتر من که حرف بدی نزدم.

    نزدیک در رسیده بودم. پرستار لاغر اندام از اتاق مخصوص پرستاران بیرون آمد. روپوشم را روی زمین پرت کردم. کاغذهایی را که یادم نمی آمد، چه موقع و چرا خانم سیامکی به دستم داده بود محکم در دست فشردم. روبروی دخترک ایستادم. رنگش پریده بود. لب هایش می لرزید و چشمهایش در کاسه می چرخید. حتماً توان حرکت نداشت که فرار نمی کرد. خانم سیامکی نفس نفس زنان در کنارم ایستاد. روپوش سفیدم در دستهایش بود. صورتش سرخ شده و عرق روی پیشانی اش نشسته بود. بریده بریده گفت:

    - آ...قا...ی...دک...تر...من...که...من. ..ظ...ری...

    به دخترک نگاه کردم. انگشتان کشیده اش را آنقدر محکم در هم فرو برده بود که احساس کردم فشار دستهایش انگشتانش را در هم خواهد شکست.

    کاغذها را روی زمین ریختم و به سرعت از در آسایشگاه بیرون رفتم. می دویدم. فکر می کنم می دویدم و درختچه های کوچک راه شنی هم می دویدند. من جلو و آنها به عقب. خانم سیامکی حتماً در آستانه در ایستاده و متعجب و روپوش به دست، به من خیره شده بود که پشتم می سوخت. به طرف اتومبیلم رفتم و پشت فرمان نشستم. سوئیچ را چرخاندم.

    «باید برم.»

    «کجا؟»

    «هر جایی بجز اینجا. باید برم.»

    «تو چته کسری؟»

    «چیزیم نیست، خوبم؟ مگه نمی بینی.»

    «کسری تو داری فرار می کنی.»

    «ساکت شو، لطفاً ساکت شو.»

    «پس داری فرار می کنی.»

    «آره، اگه راحتت می کنه، آره.»

    «از کی؟»

    از فکر کردن به آنچه می خواست بر افکارم جاری شود واهمه داشتم. دنده عقب را جا زدم و روی گاز فشردم. از آیینه بغل به عقب نگاه کردم و نگاهم از روی آیینه، بر روی پنجره اتاق شماره پانزده سر خورد. او پشت پنجره نشسته بود. پشت حصارهای آهنی از آن فاصله سایه ای آبی رنگ، در حالی که چمباتمه زده بود، خودش را به شیشه چسبانده بود. خرمن موهای خرمایی رنگش، از این فاصله هم می درخشید. سعی کردم روی پدال گاز فشار بدهم و من شجاع و من بزدل در مغزم با هم گلاویز شده بودند. پاهایم سنگین شده بود. دهانم مزه تلخی می داد و قلبم به شدت می تپید. سرم انگار که رینگ بوکس بود.

    «تو می ترسی، داری فرار می کنی.»

    «از کی، از یه دیوونه؟»

    «دیوونه نه، خودتم می دونی که اینجوری بهش نگاه نمی کنی.»

    «آره، مثلاً چطوری بهش نگاه می کنم؟»

    «خوب اگه راست می گی، برو.»

    «آره که می رم، می رم.»

    عضلاتم منقبض شده بودند. مطمئن بودم از افسون نگاه او نیست که توان حرکت ندارم و منِ شجاع و منِ بزدل آرامتر شده بودند.

    «مطمئنی که از دست اون نیست؟»

    «معلومه که نه، تو هم می خوای برای هر مسئله ای یک مسئول پیدا کنی.»

    «مسئول یعنی چی؟ پسر تو به خودتم دروغ می گی؟»

    «می دونی چیه، تو از این دیوونه ها دیوونه تری!»

    «دیوونه نه، کسایی که مشکل دارن.»

    «مهربون شدی؟»

    «می رم، واسه اینکه به تو ثابت کنم اشتباه می کنی، می رم.»

    هنوز پشت پنجره بود سایه ای آبی رنگ «یوهان» پایان نامه اش را در مورد آرامش بخش بودن رنگ آبی نوشته بود. وقتی کنفرانسش تمام شد، من متعجب مانده بودم از اینکه این رنگ چه تأثیراتی بر مغز و احساس انسان می گذارد و امروز صحت تحقیقات یوهان را می دیدم.

    فرمان را محکم با دو دست چسبیدم و من های من، هر دو سکوت کردند. به آرامی گفتم: «تو برنده شدی.» و سرم را روی فرمان گذاشتم.

    چقدر زمان گذشته بود؟ نمی دانم! شاید خیلی زیاد، شاید خیلی کم. فکرم خالی بود. هیچ چیزی در مغزم ضربان نداشت. تصاویر، گم شده و رنگ ها، رنگ باخته بودند. منِ شجاع و منِ بزدل در گوشه ای کز کرده بودند. حتی آنها هم به هم نمی پریدند. صدایی می آمد از دوردست ها. از جایی در خلأ و تاریکی مطلق و صدا بلندتر و بلندتر می شد. سرم را از روی فرمان بلند کردم.

    خانم نور با نگرانی نگاهم می کرد. نگاه بی حالتم را به صورتش دوخته بودم و صورت بی تفاوت او در هاله ای از غم فرو رفته بود. اشاره کرد شیشه را پایین بکشم. نگاهم از روی صورت خانم نور گذشت و سایه او چسبیده به پنجره در خودش گم شد.

    پیاده شدم. خانم نور قد راست کرد. سر به زیر انداخت و گفت:

    - اتفاقی افتاده؟

    خانم سیامکی در حالی که روپوش سفید مرا در دست داشت، پشت سر خانم نور ایستاد. حالت صورتش می گفت او خود را در مورد مسئله پیش آمده مقصر می داند و انتظار دارد من او را توبیخ کنم. از کنار خانم نور گذشتم و همان طور که روپوشم را از دستهای خانم سیامکی بیرون می کشیدم، جواب دادم:

    - چیز مهمی نیست.
    به همین سادگی رفتی
    بی خداحافظ عزیزم
    سهم تو شد روز تازه
    سهم من اشک که بریزم
    ******************
    تو که تنها نمی مونی

    منه تنها رو دعا کن

    خاطراتمو نگه دار
    اما دستامو رها کن



  8. #8
    استاد
    تاریخ عضویت
    Jun 2010
    نوشته ها
    9,501
    سپاس
    1,294
    تشکر شده 3,569 تا این لحظه در 2,295پست

    پیش فرض

    قسمت 1-3


    در صندلی فرو رفتم و نیم چرخی زدم. چشمهایم را بستم و نور آفتاب از لابلای کرکره ها روی صورتم رده رده پخش شد. کتاب بوف کور صادق هدایت، چطور شروع می شد؟ «در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا و تنهایی می تراشد.» با ماری رفته بودم سر قبر صادق هدایت و من داشتم برایش از بوف کور می گفتم از زن اثیری. ماری با دقت گوش می داد. در آخر از من پرسید: «تو خودت در ایران زن اثیری دیدی؟» و من از خودم پرسیدم: «زن اثیری؟» به ماری گفتم: «آره، موهای بلند و خرمایی رنگش تا زیر کمرش ریخته بود، چشمهای تیله ای رنگش روی سپیدی صورتش، نمایش رنگ و احساس بود. قد بلند و اندام مانکنش، دل هر کسی رو می لرزوند و با اون لباس سپید با گلهای ریز آبی رنگ پشت پنجره نشسته و به آسمون زل زده بود.»


    ماری با دهان باز نگاهم می کرد و من با افتخار خیالبافی هایم را به رخ او می کشیدم. چشمهایم از خوشی می درخشید و ماری گفت: «زنهای ایرانی اینجوری که تو می گی، واقعاً شبیه فرشته ها هستن.» و من جواب دادم: «البته.» و هیچگاه تصورش را هم نمی کردم، زن اثیری رویایی ام را، در یک بیمارستان روانی پیدا کنم. آن شب در خانه ماری، اندیشیده بودم؛ «کدام زنی، اثیری تر از ماری است!»


    یک ماه بعد، ماری برایم تابلویی کادوپیچ شده آورد. آن را باز کردم. دختری با موهای خرمایی رنگ، پشت پنجره نشسته و به آسمان خیره شده بود. ماری گفت: «اسمش رو گذاشتم زن اثیری.» آن را با خودم به ایران آورده بودم و از همان روز اول رفت به انباری!


    کاش برمی گشت و نگاهم می کرد. کاش می دیدم، چشمهایش چه رنگی است و فرم صورتش، اندامش که کشیده و مانکن بود، با موهای بلند و خرمایی رنگ. یادم می آید، زن اثیری تابلوی ماری، روی صندلی نشسته بود و او روی رف. خوب ماری که هیچ گاه رف ندیده بوده است که بتواند آن را بکشد. چرا خانم سیامکی چیزی در مورد او نمی دانست؟ پرونده؟! خانم نور؟! دکتر ایمانی؟! دکتر...


    «کاش بروم به دیدنش. خودم کار درمان او را به عهده می گیرم. کاش...» خانم سیامکی گفت: «مریض دکتر ایمانیه.» اندیشیدم: «من حق دارم او را ویزیت کنم.» تصویر او در ذهنم تکرار می شد. افکار مختلفی از گوشه و کنار سرم به مغزم هجوم می آوردند. صدای جیغ های بیماری که از طرف خانواده اش تحت فشار بود. بیماری که داشت عروسکش را می خواباند. پیرزنی که در غذای عروسش سم ریخته بود. خانم سیامکی اسم همه را گفته بود. کدامشان آزاده بود؟ اسم یک نفرشان زینب بود. یکیشان منصوره بود. فاطمه چرا اینجا بود؟ سوانا، به یاد اتاق شماره پانزده افتادم، او را خوب به خاطر دارم. پشت پنجره نشسته بود. هم او که شبیه تابلو زن اثیری ماری بود. هم او که من اندیشیده بودم کاش با خودم دوربین داشتم و همان طور عکسش را می گرفتم. سوانا!


    صادق هدایت در بوف کور چه نوشته بود. «این درد ها را نمی شود به کسی اظهار کرد.» باید بروم به اتاق شماره پانزده. ساختمان روبرویی. پشت این پرده کرکره ای که نمی توانست جلوی نور خورشید را هم بگیرد، آرام در خود فرو رفته بود. باید می رفتم. می رفتم به جایی که خودم باشم. خود خودم و بعد! زن اثیری. کاش ماری اینجا بود و زن اثیری بوف کور هدایت را نشانش می دادم. یعنی صادق هدایت هم، مثل من، چنین موجودی را دیده بود؟ آنجا که می نوشت «دختر درست در مقابل من واقع شده بود، ولی به نظر می آمد که هیچ متوجه اطراف خودش نمی شد. نگاه می کرد، بی آنکه نگاه کرده باشد. لبخند مدهوشانه و بی اراده ای کنار لبش خشک شده بود. مثل اینکه به فکر شخص غایبی بوده باشد.»


    صدای زنگ تلفن مرا از عالم خلسه بیرون کشید. با اکراه گوشی تلفن را برداشتم و گفتم:


    - بله.


    صدای شاد و سرخوش غزاله در بالاترین مهره ستون فقراتم فرو رفت:


    - سلام آقای دکتر!


    - سلام، غزاله خانم.


    - روز اول کاریتون رو بهتون تبریک می گم.


    - متشکرم. لطف می کنی.


    - خوبی؟!


    - البته.


    - مطمئنی؟


    - تو چطور؟


    - من خوبم.


    - نه مطمئنی؟


    - خوبم.


    - خیالم راحت شد.


    - چطور؟


    - اونقدر مؤدب شده بودی که من حتی یه لحظه فکر کردم اشتباه گرفتم.


    لبخندی روی لب هایم نشست و به سرعت محو شد. چقدر دلم می خواست دنباله افکارم را بگیرم و زن اثیری!


    غزاله پرسید:


    - گوشی دستته؟


    به خودم آمدم و جواب دادم:


    - گوش می دم.


    - گفتم مامان می گه امشب شام خونه ما دعوتین.


    - از طرف من از مادر تشکر کن و بگو باشه واسه یه وقت دیگه.


    - نترسید آقای دکتر نمک گیر نمی شید!


    - نه غزاله امشب اصلاً حوصله ندارم.


    - از الان می دونی شب حوصله نداری؟ در ضمن عمو و زن عمو هم هستن.


    - بهتون خوش بگذره!


    - یعنی چی؟! تو هم...


    - ببخش غزاله جان خودم بعداً بهت زنگ می زنم.


    و بی آنکه منتظر عکس العمل غزاله باشم، گوشی را قطع کردم. روی صندلی چرخی زدم و بلند شدم. یک اتاق سه در سه، یک میز چوبی قهوه ای رنگ و یک صندلی چرخان. یک فایل چوبی و چند تابلوی خطاطی شده که پیام های بهداشتی را به نمایش گذاشته بودند. پرده های شکلاتی رنگ. از اتاق بیرون رفتم. کاش بهانه ای داشتم و به ساختمان روبرویی می رفتم. خانم نور از اتاقش به بیرون سرک کشید. نگاه خیره ام را به او دوختم، دستپاچه شد و به سرعت مشغول کار خود شد. نمی دانستم چه می کنم یا چه باید بکنم. به خانم سیامکی گفته بودم با چند نفر امروز صحبت می کنم چه کسانی بودند؟ دو نفر یا سه نفر؟ یادم نمی آمد. روبروی میز خانم نور ایستادم و پرسیدم:


    - ممکنه دکتر ایمانی رو ببینم؟


    بی آنکه نگاهم کند، پرسید:


    - مشکلی براتون پیش اومده؟


    قاطعانه گفتم:


    - بله!


    سر بلند کرد و در حالی که عکس من در نی نی چشمهایش می لرزید، به آرامی گفت:


    - الان بهشون اطلاع می دم.


    و با دست به مبل اشاره کرد و همان طور که گوشی تلفن را برمی داشت گفت:


    - شما بفرمایید.


    دستهایم را در هم گره کردم و گفتم:


    - منتظر می شم.


    خانم نور شماره را گرفت و من در روز اول کارم، می رفتم تا با رئیس بیمارستان مشاجره کنم. همیشه با خودم فکر می کردم، روانشناسان انسان های عجیبی هستند. من قدرت پیش بینی احوال آتی خودم را داشتم و همیشه آنچه را که حدس می زدم، اتفاق می افتاد.


    صدای خانم نور مرا به خود آورد:


    - منتظر شما هستن.


    با سر تشکر کردم و دستگیره در اتاق را چرخاندم. آقای ایمانی بی آنکه نگاهم کند گفت:


    - مشکلی پیش اومده دکتر؟


    در را بستم و گفتم:


    - بله.


    سر بلند کرد و از گوشه چشم نگاهم کرد. قلم را روی میز گذاشت. به صندلی اش تکیه داد و گفت:


    - گوشم با شماست.


    بی آنکه منتظر اجازه دکتر باشم، روی صندلی نشستم و گفتم:


    - من باید بتونم با همه مریضام ارتباط برقرار کنم.


    - غیر از اینم نیست.


    ماری معتقد بود ما ایرانی ها از جسارت بالایی برخورداریم. می گفت: «شما اگر چیزی بخواهید، اونقدر سماجت می کنید که حتماً به دستش بیارید. همه ایرانی ها اینجورین؟»


    گفتم:


    - من می خوام کار درمان بیمار اتاق شماره پانزده رو خودم به عهده بگیرم.


    دکتر ایمانی یکه خورد. اما به سرعت خود را بازیافت. قلمش را برداشت و همان طور که دوباره بر روی میزش خم می شد گفت:


    - اون مریض رو من خودم شخصاً ویزیت می کنم.


    - ولی دکتر...


    به میان حرفم دوید و گفت:


    - متأسفم دکتر، در اون مورد ترجیح می دم شخصاً ایشون رو ویزیت کنم.


    - می تونم بپرسم چرا؟


    قلمش را روی میز گذاشت. دستهایش را در هم گره کرد و گفت:


    - فکر نمی کنم مجبور باشم به شما توضیح بدم.


    - و اگر من مصر باشم؟


    - مسلماً مجبور می شم از آقای پرویزی عذرخواهی کنم.


    چیزی در من فرو ریخت. خندیدم. خنده ای عصبی و شاید از روی استیصال!


    گفتم:


    - اگر شما صلاح بدونید که باید برم، مسلماً می رم.


    دوباره قلمش را برداشت و گفت:


    - نمی خوام در این مورد بحث کنم.


    - من فقط یه خواهش داشتم.


    - که عملی نیست.


    - و یه سؤال؟


    نگاهم کرد. با سماجتی آزار دهنده پرسیدم:


    - دلیلش؟


    - مریض اتاق شماره پانزده مریض منه.


    - اینو که قبلاً هم فرموده بودین.


    - حرف دیگه ای نمونده آقای دکتر؟


    تمام توانم را جمع کردم و گفتم:


    - واسه اینکه اون دختر یکی از دوستای...


    نگاهم کرد، ادامه دادم:


    - پولدار شماست؟


    قرمز شد. حس شیرین پیروزی زیر دندانم مزه کرد. لبخند تلخی زد و گفت:


    - بله، حق با شماست!


    بور شده بودم. مشغول کارش شد. چقدر خونسرد و در عین حال خودخواه بود. هیچ چیزی نمی توانست بر روی او تأثیر بگذارد. روی میزش خم شد و پرسید:


    - مورد دیگه ای هم هست؟


    - من هنوزم مصرم که...


    به میان حرفم دوید و با خونسردی گفت:


    - اگه بخواهید می تونید استعفاتون رو بنویسید.


    باید می رفتم. باید به اتاقم می رفتم و بی آنکه استعفایم را بنویسم وسایلم را جمع می کردم و از این تیمارستان لعنتی فرار می کردم. عضلاتم به صورت عصبی، شروع به پریدن کرده بود. «من»های من، در سرم به جان هم افتاده بودند.


    «برو کسری، داره بیرونت می کنه.»


    اگر می رفتم سوانا را برای همیشه از دست می دادم. سوانا؟ می خواستم بدانم کیست؟ از کجا آمده؟ اصلاً چرا اینجاست؟ می خواستم به هر قیمتی شده بدانم سوانا کیست؟


    صدای دکتر ایمانی مرا به خود آورد:


    - مورد دیگه ای هم هست؟


    با تحکم و تلخی گفتم:


    - نه، متشکرم.


    و از اتاق بیرون رفتم. خانم نور ایستاد و با نگرانی به صورت برافروخته من نگاه کرد. غرولند کردم:


    - دیوونه اس؟


    و با عصبانیت به اتاقم رفتم و در را به شدت پشت سرم به هم کوبیدم. روی صندلی افتادم و به طرف پنجره چرخیدم و اجازه دادم نور خورشید، رده رده روی صورتم بازی کند.




    ***


    سلام کوتاهی کردم و به سرعت از پله های زیرزمین به طرف پایین به راه افتادم. پدرم پشت سرم تقریباً فریاد کشید:



    - پس از روز اول اثر خودشو گذاشت!



    بی توجه به کنایه او، در زیرزمین را باز کردم و داخل اتاق انباری زیر خانه شدم که نمی دانم چرا مثل سایر خانه ها، در بیرون از ساختمان ساخته نشده بود. مادرم می گفت: «من که از اون انباری متنفرم.» و پدرم همیشه توجیه می کرد: «زمان جنگ همون انباری جونمون رو نجات داد، یادته چندتا شب رو اونجا صبح کردیم؟»



    کلید برق را زدم و نگاهم به سرعت تمام اشیاء را زیر نظر گذراند. تابلوی ماری همان جایی بود که خودم روز اول گذاشته بودم. صدای مادرم از بالای پله ها می آمد:



    - کسری. کسری اونجا واسه چی رفتی؟



    تابلو را برداشتم و همان جا، کاغذهای پیچیده شده در اطرافش را باز کردم. مادرم صدا زد:



    - کسری چرا جواب نمی دی؟



    و پدرم گفت:



    - سر و کله زدن با دیوونه ها کار دستش داده!



    - بسه دیگه آقا، شمام مدام دارید طعنه می زنید.



    بحث دوباره شروع شده بود و من به عادت سال های سال تجربه، حواسم را بر روی چیز دیگری متمرکز کرده بودم و گوشم چیزی نمی شنید. تابلو را بالا آوردم و زیر نور ضعیف لامپی که از سقف آویزان بود، به آن خیره شدم. خودش بود، زن اثیری! سوانا!



    صادق هدایت بر روی قلمدانها چه می کشید. یک پیرمرد، همان پیرمرد خنزرپنزری را، شاید هم نه، جوکی، یک جوکی می کشید. شاید هم سایه خودش بود که می کشید. اما نه، برای سایه خودش اتفاقاتی را که برایش افتاده بود، تعریف می کرد و زن اثیری! او زن اثیری را می کشید در حالی که گل نیلوفری در دست داشت.



    یک نفر از پشت سرم گفت:



    - کسری. دنبال چی می گردی؟



    به طرف مادرم برگشتم. به سمت در به راه افتادم و جواب دادم:



    - پیداش کردم.



    از کنارش که می گذشتم، بوی عطر ملایمش، شامه ام را نوازش داد. این عطر را وقتی استفاده می کرد که می خواستیم به مهمانی برویم. سالهای سال، فقط از این عطر می خرید. دوپله ای بالا رفتم و پرسیدم:



    - جایی دعوتید؟



    پدرم از بالای پله ها، جواب داد:



    - دعوتیم! اگه حالت خوب شده، بهتره زودتر آماده بشی.



    به طرف مادرم برگشتم و نگاه پرسشگرم را به صورتش دوختم. گفت:



    - آقای پرویزی به افتخار اولین روز کاری تو، شام می ده.



    نگاهش از صورت من گذشت و به پدرم افتاد و ادامه داد:



    - مردم از خودمون خوشحال ترند!



    و با دلخوری اضافه کرد:



    - حالا خوبه یکی یکدونه ای!



    من هایم در سرم فریاد کشیدند: «شروع شد.» پدرم با کنایه گفت:



    - کار پیدا کردن توی دیوونه خونه که مهمونی شام نداره!



    نگاهی به تابلوی زن اثیری انداختم و همان طور که از پله ها بالا می رفتم گفتم:



    - از طرف من ازشون تشکر کنید و عذرخواهی.



    پدرم متعجب نگاهم کرد و گفت:



    - مگه تو نمی آی؟



    صورتش حالت بهت زده گرفته بود. اگر حالم بهتر بود، حتماً از اینکه او را این طور حیرت زده کرده بودم سر کیف می آمدم و قند در دلم آب می شد. گفتم:



    - کار دارم.



    مادرم خودش را به بالای پله ها رساند و گفت:



    - منظورت چیه؟



    به طرف اتاقم به راه افتادم و گفتم:



    - متأسفم، نمی تونم بیام.



    - این مهمونی به افتخار توئه.



    - باید با من هماهنگ می شد. من کار دارم.



    پدرم گفت:



    - نکنه چند تا از اون دیوونه ها رو گذاشتی توی صندوق عقب ماشینت و آوردی خونه بقیه معالجاتشون رو توی خونه انجام بدی؟



    تابلو را در انگشتانم فشردم و با عصبانیت گفتم:



    - نه، اتفاقاً، گذاشتم واسه مطب خصوصی ای که شما واسه ام می گیرین!



    پدرم قرمز شد. اگر حالم بهتر بود لبخند می زدم. اما لب هایم می لرزید و عضلاتم سفت شده بودند. حتی مادرم هم تعجب کرده و لب به دندان گرفته بود. در کنار پدرم خشکش زده بود.



    پدرم با تحکم خطاب به مادر گفت:



    - تماس بگیر منزل پرویزی و بگو ما نمی تونیم بیایم.



    مادرم ملتمسانه نگاهم می کرد. دلم می خواست فریاد بکشم. بروم به اتاقم و به عکس درون تابلو که پشت به من، به دنیا، به همه آدم ها، روی صندلی نشسته بود و از پنجره به آسمان خیره شده بود و به قول صادق هدایت، مثل اینکه به فکر شخص غایبی بود، خیره بشوم. پدرم روی مبل لم داد و روزنامه را در مقابل صورتش گرفت. من و مادر چشم در چشم با هم مبارزه ای خاموش را ادامه می دادیم. در چشمهایش خواندم: «کسری، خواهش می کنم.» و بر روی چشمهایم نوشتم: «مامان خواهش می کنم.»



    دلم می خواست با ماری درد دل کنم. می خواستم برایش ایمیل بزنم و بگویم زن اثیری را یافته ام. می خواستم برایش بنویسم که او درست مانند تابلوی زن اثیری او می ماند. به راه افتادم.



    مادرم ملتمسانه گفت:



    - کسری.



    به تابلو نگاه کردم و گفتم:



    - الان لباس می پوشم.



    به سرعت به اتاقم رفتم تا بیشتر از آن مجبور نباشم هوای خفه خانه را تحمل کنم. تابلو را روی تخت انداختم و لحظاتی نگاهش کردم. بعد از پنجره به آسمان خیره شدم. من باید تا ساعت دو بعدازظهر در بیمارستان می ماندم و بعد، وقتم در اختیار خودم بود و ساعت شش بعدازظهر به سختی توانسته بودم، خودم را راضی به بازگشت کنم. یکی از من های داخل سرم پرسید: «عاشق شدی؟» و من جواب دادم: «مزخرف نگو، می دونی که قضیه عشق و عاشقی نیست، من مثلاً تحصیل کرده اروپا هستم، من می خوام بدونم اون کیه؟» از خودم پرسیدم: «راست می گی؟» و به خودم جواب دادم: «کتمان نمی کنم، اون فرشته اس، جذابه، حتی با اینکه نتونستم روی صورتش دقیق بشم، همون لحظه اول تحت تأثیر جاذبه اش قرار گرفتم. اما الان مطمئنم اون چیزی که فکرش رو می کردم نیست. خوب اگه منتظری اینو بشنوی، عکس العملم بچه گونه بود. اما الان به خودم مسلطم.»



    من های درون سرم فریاد کشیدند: «می دونیم.» و لبخندی گوشه لبم نشست. نگاهی به تابلو انداختم و گفتم: «می دونی چند روز طول می کشه حالم بهتر بشه؟ با من چی کار کردی زن اثیری!»

    بوسه ای برای عکس درون تابلو فرستادم و به طرف حمام رفتم. باید برای میهمانی احمقانه امشب آماده می شدم.
    به همین سادگی رفتی
    بی خداحافظ عزیزم
    سهم تو شد روز تازه
    سهم من اشک که بریزم
    ******************
    تو که تنها نمی مونی

    منه تنها رو دعا کن

    خاطراتمو نگه دار
    اما دستامو رها کن



  9. #9
    استاد
    تاریخ عضویت
    Jun 2010
    نوشته ها
    9,501
    سپاس
    1,294
    تشکر شده 3,569 تا این لحظه در 2,295پست

    پیش فرض

    قسمت 2-3


    غزاله با چهره ای درهم کشیده در مبل فرو رفته بود و من با بی حوصلگی به این طرف و آن طرف نگاه می کردم. پدرم رسمی نشسته بود و آقای پرویزی در مورد موضوعی که من هرچه سعی کردم نتوانستم بفهمم چیست، صحبت می کرد و می خندید. مادرم لبخند می زد و من ایمان داشتم به اجبار، چون مطمئن بودم او هم چیزی از حرفهای آقای پرویزی نمی فهمد و خانم پرویزی مدام گوشه چشمش را با دستمال پاک می کرد و می گفت:


    - پرویزی بسه دیگه. دلم درد گرفت!


    برای یک لحظه نگاه من و غزاله از روی نگاه یکدیگر رد شد. غزاله چهره در هم کشید. به اجبار اینجا بودم و یک مهمانی مسخره را تحمل می کردم، دیگر حوصله ناز کردن و ناز کشیدن را نداشتم. سر چرخاندم و به لوستر بزرگی که از سقف آویخته شده بود خیره شدم. کریستال ها، رنگ به رنگ می شدند و لامپ های شمعی، بزرگ و بزرگ تر و ناگهان خورشید، از پشت پنجره خودش را کف اتاق پهن کرد. خانم سیامکی کاغذهایی را که نمی دانم چه موقع و برای چه کاری به دستم داده بود، با ابرو نشان می داد و حرف می زد. شاید داشت از پیرزنی می گفت که در غذای عروسش سم ریخته بود و صدای فریادهای زنی که برادرانش او را آزار جسمی و شکنجه روحی می دادند در گوشم پیچیده بود. پشت پنجره، یک نفر روی رف نشسته بود. یک نفر، مثل شراب کهنه بوف کور، روی رف و من وقتی از روزن به بیرون نگاه کردم، زن اثیری، پشت به من به جای نامعلومی خیره شده بود. به طرفش رفتم. می خواستم صورتش را ببینم و چشمهای حتماً، تیله ای رنگش را.


    زیبا بود. زیباترین موجودی که ممکن بود هرکس در زندگی اش یک بار، فقط یک بار موفق به دیدن او بشود. مچ دستش را گرفتم. عرق کرده بودم چرا نبضش نمی زد؟ دستم را محکم تر روی مچش فشار دادم. نبض نداشت. نگاهش کردم و چشمهایش، انگار جای چشمهایش بر روی صورتش خالی بود. چشمهایش چه رنگی بود؟ تیله ای، چشمهایش حتماً باید تیله ای می بود. دستش را رها کردم صورت بی تفاوتش با آن دو حفره خالی.


    - آقای دکتر خیلی از اون لوستر خوششون اومده؟


    به آقای پرویزی نگاه کردم. لبخند کجی روی لبش نشسته بود. نفس عمیقی کشیدم و به فنجان قهوه ام که لب نزده روی میز بود، خیره شدم. خانم پرویزی گفتم:


    - آقای دکتر امشب حالشون خوب نیست؟


    خودم را جمع و جور کردم و گفتم:


    - خوبم، ممنون.


    پدرم گفت:


    - آدما به چیزی که استحقاقش رو دارن می رسن!


    مادر ملتمسانه به من و پدر نگاه می کرد.


    رو به غزاله پرسیدم:


    - ممکنه از کامپیوترت استفاده کنم؟


    بهت زده نگاهم کرد و گفت:


    - خواهش می کنم.


    غزاله ایستاد. من هم برخاستم و با گفتن جمله:


    - معذرت می خوام.


    به دنبال غزاله به راه افتادم. آقای پرویزی قهقهه ای زد و گفت:


    - عصر تکنولوژیه دیگه! کامپیوتر رو بهونه می کنن برن با هم حرف بزنن، ای جونی! مای بدبخت باید صمُ و بُکم می نشستیم هیچ بهونه ای هم نبود ازش آویزون بشیم.


    وارد اتاق غزاله شدم و در را بستم. غزاله همان طور که به میز کامپیوتر اشاره می کرد، گفت:


    - به خاطر حرف های پدرم معذرت می خوام.


    با دست به او تعارف کردم، پشت میز بنشیند و جواب دادم:


    - اهمیت نمی دم.


    یکه خورد، اما به سرعت خود را بازیافت و گفت:


    - خواهش می کنم.


    و به طرف در رفت. گفتم:


    - پیشم می مونی؟


    سر به زیر انداختم و اضافه کردم:


    - لطفاً.


    سرخی دلپذیری روی گونه هایش نشست. از آن شرم های دخترانه که خاص زنان اثیری کشور من است. بر لبه تخت نشست و به کف اتاق خیره شد. دلم می خواست کنارش بنشینم و دستش را بگیرم. بر لبه تخت نشستم. لرزید. انگشتانش را گرفتم، یخ کرده بود. نگاهش کردم آشکارا می لرزید و از نگاه کردن به من وحشت داشت. پرسیدم:


    - غزاله تو تا حالا عاشق شدی؟


    در خودش مچاله شده بود. جواب داد:


    - فکر می کنم.


    و صدایش آنقدر می لرزید و بم شده بود که مرا متعجب کرد. پرسیدم:


    - حس خوبیه؟


    ساکت بود. نگاهش کردم. بی آنکه نگاهم کند، سنگینی نگاهم را احساس کرده بود. گفت:


    - آره.


    - تو به این جمله اعتقاد داری که آدما با یه نگاه عاشق می شن؟


    ایستادم. پشت پنجره رفتم و به ماه خیره شدم. غزاله به آرامی پرسید:


    - تو چی؟


    شانه بالا انداختم و گفتم:


    - نمی دونم!


    پوزخندی زدم و ادامه دادم:


    - من اصلاً نمی دونم عشق چیه؟ به چی می گن عشق؟ اینکه یکی به یکی بگه دوستت دارم، عاشقه، عشقه؟ یا اینکه چیزای دیگه هم می خواد. نمی دونم. اصلاً نمی دونم.


    دوباره شانه بالا انداختم. غزاله ناباورانه گفت:


    - متوجه نمی شم؟


    - وقتی از ایران می رفتم، از یکی خوشم می اومد، ببین خوشم می اومد، مامانم واسه ام همه چیز بود. اما نمی تونم بگم عاشقش بودم با اینکه عاشقش بودم اما عشق یه چیز دیگه بود و حس من یه چیز دیگه. توی فرانسه، به خاطر دانشگاه و چرت و پرتای توش، هر روز عاشق یکی بودم، اما می دونستم عاشق نیستم، ماری!... آره ماری از همه بهتر بود حتی بعضی شبا که پیشش بودم، فکر می کردم عاشقشم، خوب نبودم، می دونستم که نیستم الانم که اینجام... نمی دونم باید حس مضحکی باشه باید مضحک باشه!


    غزاله حیرت زده به من خیره شده بود. روی صندلی نشستم و همان طور که دکمه power کامپیوتر را می زدم، گفتم:


    - چندتا سایت خوب می شناسم، دوست داری بریم توشون ببینیم چه خبره؟


    غزاله گیج شده بود. گفت:


    - تو اصلاً فهمیدی چیا واسم گفتی؟


    - بهش اهمیت نده غزاله.


    دستم را به شکل هفت تیر در آوردم و روی شقیقه ام گذاشتم و گفتم:


    - وگرنه این بلا سر مغزت می آد!


    و ماشه را چکاندم. غزاله متفکرانه گفت:


    - پسوردش!


    ناگهان از جا پرید و گفت:


    - الان واردش می کنم.


    خندیدم و گفتم:


    - ترسو، نمی خورمش که.


    خجالت زده روی کیبورد خم شد. چشمهایم را بستم و گفتم:


    - من نگاه نمی کنم، خیالت راحت باشه.


    - خودتو لوس نکن.


    - یعنی نگاه کنم؟


    به دستهایش خیره شدم. تایپ کرد: «کسری» خندیدم و گفتم:


    - باعث افتخار منه!


    - زیاد خودتو نگیر، این یه کسری دیگه اس. طاق کسراست.


    - طاقم کجا بود خانم؟ من زیربنا هم ندارم چه برسه به طاق!


    غزاله لب به دندان گزید و در حالی که اخمی تصنعی کرده بود گفت:


    - خوشحالم که حالت خوبه، مطمئن شده بودم که از اومدن به اینجا، اونم به زور، خیلی ناراحتی.


    روی کیبورد خم شدم و گفتم:


    - ناراحت که هستم، ولی یه جوری تحمل می کنم!


    زیرچشمی نگاهش کردم. صورتش حالت مضحکی پیدا کرده بود. به قهقهه خندیدم. غرید:


    - واقعاً بی مزه بود!


    - از حالت صورتت معلوم بود.


    - تو... تو... تو...


    ابروهایم را بالا انداختم و گفتم:


    - من... من... من...


    - خیلی لوسی!


    - آخیش سبک شدم.


    خندید. من هم خندیدم و گفتم:


    - خوب اول کجا بریم؟


    و آدرسی را تایپ کردم و دکمه اینتر را فشار دادم.
    به همین سادگی رفتی
    بی خداحافظ عزیزم
    سهم تو شد روز تازه
    سهم من اشک که بریزم
    ******************
    تو که تنها نمی مونی

    منه تنها رو دعا کن

    خاطراتمو نگه دار
    اما دستامو رها کن



  10. #10
    استاد
    تاریخ عضویت
    Jun 2010
    نوشته ها
    9,501
    سپاس
    1,294
    تشکر شده 3,569 تا این لحظه در 2,295پست

    پیش فرض

    قسمت 1-4




    آنقدر سر کیف بودم که دلم می خواست فریاد بزنم. با خانم نور که احوالپرسی کردم نگران و گیج نگاهم می کرد. پشت چشم های بی تفاوت اما نگران و همیشه کنجکاوش، حس غریبی خوابیده بود. حرکات مرا محتاطانه زیر نظر داشت و در عین حال انگار می خواست مرا از چیزی باخبر کند شاید هم بر حذر دارد. پرسیدم:

    - خانم نور نگران موضوعی هستند؟

    دستپاچه شده بود. احساس کردم از لحن گرم و خودمانی من دست و پایش را گم کرده، جواب داد:

    - نه، نه، چه موضوعی؟ نگران نیستم!

    دلم می خواست چیزی بگویم و او را تا مدت ها به فکر بیندازم. مثلاً چند توصیه کوچک پزشکی، دوش آب ولرم، یک لیوان شیر داغ، یک قرص دیازپام و یا... هر چیزی که او را مشغول کند. اما با همان صورت بی تفاوت و در عین حال درهم، جذاب تر به نظر می رسید.

    از وقتی که از در آهنی بیمارستان وارد حیاط شنی آن شده بودم، به ساختمان روبرویی نگاه نکرده بودم. دیشب در سکوت به خانه برگشته بودم و من به محض ورودم به اتاق، تابلوی زن اثیری را به دیوار زده بودم. پدرم از پایین فریاد می کشید: «نصفه شبه، مگه خواب نداری.» و مادرم سرش را از لای در، داخل اتاق کرده بود و گفته بود: «کسری جان مگه فردا رو ازت گرفتن؟»

    کار چسباندن تابلو که تمام شده بود، روی تختم افتاده و آنقدر به عکس درون تابلو خیره مانده بودم که از دیدنش سیر شده بودم و حالا بعد از خواب خوب دیشب می آمدم تا به زعم خودم، اولین روز واقعی کارم را آغاز کنم.

    وارد اتاق کار کوچکم شدم. ساعت هشت و ربع بود. کیفم را روی میز گذاشتم و گفتم: «شروع شد کسری.»

    ضربه ای به در خورد. گفتم:

    - بفرمایید.

    در با صدای خشکی باز شد و یک نفر در حالی که سعی می کرد نفسهایش را کنترل کند، گفت:

    - سلام آقای دکتر.

    صدای آشنای خانم سیامکی در گوشم پیچید. گفتم:

    - سلام خانم سیامکی، صبح عالی بخیر.

    به طرفش چرخیدم. عرق روی پیشانی اش را پاک کرد و گفت:

    - حالتون خوبه؟

    - عالی! شما چطورین؟

    نگاهش را به زمین دوخت و گفت:

    - به مرحمت شما! خوبم.

    - اولاً من مرحمت ندارم. در ثانی احوالات شما چه ارتباطی به مرحمت من داره؟

    نخودی خندید.

    - دکتر!

    - خب؟

    - امروز یه ربع دیر کردین؟

    - واسه این اومدین دنبالم؟

    - نه، نه!

    خندیدم خودش را بازیافت و گفت:

    - معلومه که امروز حسابی حالتون خوبه!

    - من که گفتم عالی ام.

    خانم نور پشت سر خانم سیامکی ایستاد و گفت:

    - اجازه هست آقای دکتر؟

    گردن کشیدم و خانم سیامکی هم خود را کنار کشید. گفتم:

    - بفرمایید.

    در حالی که چندین پوشه را در آغوش داشت وارد اتاق شد و گفت:

    - کجا بزارمشون؟

    - چی هستن؟

    - پرونده های مریضا!

    - بزاریدشون روی میزم لطفاً.

    پوشه ها را روی میز گذاشت. پرسید:

    - کار دیگه ای ندارید؟

    - نه.

    خانم سیامکی سر به زیر انداخته و با دست های در هم گره کرده، کنار در ایستاده بود. خانم نور هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بود که پرسیدم:

    - پرونده سوانا هم بین این پرونده هاست؟

    خانم سیامکی متعجب سر بلند کرد و به من خیره شد. خانم نور لحظه ای ایستاد و بعد به آرامی گفت:

    - ایشون بیمار دکتر ایمانی هستن. گفتن لزومی نداره پرونده اش رو شما هم مطالعه کنید.

    - دوست دارم بخونمش، لطفاً بیارینش.

    - متأسفم دکتر، من اجازه چنین کاری رو ندارم. اگه دوست دارید شخصاً با دکتر ایمانی در این مورد صحبت کنید.

    از کنار خانم سیامکی که می گذشت با تحکم گفت:

    - شما هم بهتره سریع تر برگردید سر کارتون.

    - بله خانم نور.

    دستهایم را به میز تکیه دادم و در حالی که لبخند اطمینان بخشی روی لبهایم نشسته بود، زیر لب گفتم:

    - بچرخ تا بچرخیم!

    خانم سیامکی با نگرانی نگاهم کرد و گفت:

    - آقای دکتر از خیر معالجه سوانا بگذرین، حتی از خیر نزدیک شدن بهش.

    - چرا؟

    لب به دندان گزید، با نگرانی به این طرف و آن طرف نگاه کرد و چند قدمی به من نزدیک شد و آهسته گفت:

    - دکتری که پیش از شما اینجا بود به خاطر همین موضوع شغلش رو از دست داد. نخوایید که اون اتفاق بازم تکرار بشه.

    - چرا، مگه این سوانا کیه؟

    خانم سیامکی دوباره لبش را گزید و همان طور که عقب عقب می رفت پرسید:

    - شما تشریف می آرید اونجا یا مریضاتونو بیارم اینجا؟

    - یه سؤال ازتون پرسیدم!

    ایستاد، دستپاچه به نظر می رسید. در عمق چشمهایش ترس آشکاری، خود را به نمایش گذاشته بود. لحن مهربان و اطمینان بخشی به خود گرفتم و گفتم:

    - فقط می خوام بدونم کیه و چرا اینجاست؟

    خانم سیامکی با نگرانی به همه جای اتاق نگاه کرد. از حرکاتش می خواندم که می خواهد حرف بزند اما وحشت دارد. پرسیدم:

    - چیز زیادیه؟

    - دکتر شهیدی هم همین چیزا رو می خواست بدونه.

    کافی بود کمی دیگر اصرار کنم تا خانم سیامکی که از همان روز اول مشخص بود، نمی تواند، راز نگاهدار خوبی باشد، زبان باز کند. گفتم:

    - خواهش می کنم.

    و تمام مهربانی و التماس دنیا را در صدایم جمع کردم. مردد مانده بود. به میزم نزدیک شد و گفت:

    - من چیز زیادی نمی دونم.

    - همون قدر که می دونید.

    - چی بگم آخه؟

    چشمهایم را ریز و سرم را کج کردم و گفتم:

    - خانم سیامکی!

    - والله...

    دوباره به این طرف و آن طرف نگاه کرد و آرام گفت:

    - پدرش یه آدم کله گنده اس، واسه همینم نمی خواد کسی بفهمه دخترش توی دیوونه خونه است.

    لبش را به دندان گزید و گفت:

    - ببخشین، بیمارستان روانی.

    خندیدم و گفتم:

    - همون دیوونه خونه!

    او هم نخودی خندید. گفتم:

    - اینو که خودمم می دونستم. چرا دکتر ایمانی نمی ذاره کس دیگه ای اونو ویزیت کنه؟

    در خودش جمع شد و با صدایی آهسته گفت:

    - می ترسه.

    - از چی؟

    - می گن از بابای سوانا پول اضافی گرفته که نذاره کسی بفهمه اون اینجاست.

    - چرا؟

    حالت متفکری به خود گرفت و گفت:

    - ظاهراً از خانواده های معروفن، نمی خوان کسی بفهمه...

    به میان حرفش دویدم و گفتم:

    - کسی بفهمه دخترشون اینجاست.

    - بله آقا.

    - می تونی برام یه کم اطلاعات از سوانا...

    عقب عقب رفت و گفت:

    - من نمی خوام کارم رو از دست بدم.

    دستهایم را به نشانه تسلیم بالا بردم و گفتم:

    - باشه، باشه. اصراری نیست.

    - من برم، خانم...

    - فقط یه سؤال دیگه...

    نگاهم کرد. ادامه دادم:

    - آخرین سؤاله، قول می دم.

    سر تکان داد. گفتم:

    - توی این مدت کسی اومده دیدنش؟

    - والله... چی بگم.

    - کسی اومده؟

    - یه بار فقط.

    - کی بود؟

    - یه خانمه.

    - مادرش بود؟

    - والله قیافه اش که شبیه پولدارا نبود، بیشتر شبیه...

    خانم نور صدا زد:

    - خانم سیامکی.

    خانم سیامکی در حالی که نگاهم می کرد، با گفتن «ببخشید» به سرعت از اتاق بیرون رفت و مرا متفکر بر جای گذاشت.
    به همین سادگی رفتی
    بی خداحافظ عزیزم
    سهم تو شد روز تازه
    سهم من اشک که بریزم
    ******************
    تو که تنها نمی مونی

    منه تنها رو دعا کن

    خاطراتمو نگه دار
    اما دستامو رها کن



صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. فایل pdf و word 2003 رمان " شب تقدیر " نوشته نسرین سیفی
    توسط patrick در انجمن کتابخانه ایران زمین
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 10/09/2010, 05:43
  2. غزل عاشقی | نسرین سیفی
    توسط parand در انجمن داستان های بلند و رمان
    پاسخ: 58
    آخرين نوشته: 09/09/2010, 12:35
  3. رمان آخرین غروب پاییزی نوشته نسرین برومند
    توسط parand در انجمن داستان های بلند و رمان
    پاسخ: 30
    آخرين نوشته: 09/09/2010, 06:07
  4. رمان لحظه هاي بي تو
    توسط parand در انجمن داستان های بلند و رمان
    پاسخ: 47
    آخرين نوشته: 04/09/2010, 06:51
  5. دانلود رمان مسافر مهتاب | نويسنده:نسرین سیفی
    توسط patrick در انجمن کتابخانه ایران زمین
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 13/08/2010, 12:55

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •