PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان هم قفس | ساناز فرجی



parand
13/09/2010, 17:13
رمان هم قفس
نوشته ساناز فرجی


[Only registered and activated users can see links]

parand
13/09/2010, 17:13
فصل اول
بازم صندوق پست خاليه!
گاهي وقتا ادم انتظارهايي داره که براي خودش هم گنگ و ناشناسه!احساس تعلق به چيزي که مال تو نيس;تقريبا يک سال بود که هر از چندگاهي که در پست رو باز مي کردم نامه اون ناشناس اونجا بود.ولي يک سال و نيم از اخرين نامه گذشته بود و هر روز صندوق پست من خالي بود. تقريبا ميشه گفت به نامه ها عادت کرده بودم; براي همين هر موقع اسمي اشنا ميشنيدم يا مکاني اشنا ميديدم چشمم دنبال کسي ميگشت که در طي يک سال سنگ صبورش بودم,رفيقش,هم قفسش!
اولين باري که نامه اش به دستم رسيد خوب يادمه;چندروزي بود درگير اسباب کشي به اپارتمان کوچيکم بودم. تازه توي خونه مستقر شده بودم که اقاي افشار ;صاحبخونه ام;کليد صندوق پست رو بهم داد.وقتي صندوق رو ديدم نامه اي که چند روز از تاريخش گذشته بود در اون بود, به مقصدي اشنا,ولي از سوي يک ناشناس ,براي يک دوست,يک رفيق.
اويل فکر کردم شايد يکي از همسايه ها دستم انداخته .خب اين چيزا يه کمي طبيعيه, دختر جوون ,خونه مجردي,و...زياد توجه نکردم ,ولي کم کم به نامه ها عادت کردم ,يه چيز خاصي توي نامه ها ميديدم که منو به سمت خودش ميکشيد.
بعد از مدتي تلاش من شروع شد ,خيلي سعي کردم از طريق پست فرستنده نامه ها رو پيدا کنم ولي هر تلاشي بي فايده بود, نامه اي که ادرس هيچ فرستنده اي نداشت کمکي به من نکرد. به مکانهايي که توي نامه ازش اسم برده شده بود سر زدم,دانشگاه تهران جنوب,تريا کلبه ,و کلا تمام جاهايي که نويسنده ازش حرف زده بود.منتها همش تيرم به سنگ ميخورد. اون اواخر ديگه پي اش رو نگرفتم . نامه ها هم ديگه يک سال و نيم بود که به دستم نمي رسيد. شايد شوخي تلخي با من شده بود . شايد همش يه بازي بود؟!ولي من ناخواسته کنجکاو شده بودم ,ناخواسته وارد بازي اي شده بودم که شديدا علاقه مند به دونستن انتهاش بودم.
صداي تلفن منو از توي افکارم کشيد بيرون.
-بله؟
-سلام دخترم افشار هستم.
-سلام اقاي افشار ,خانواده خوبن؟
-ممنونم,هيواجان شرمنده,اپارتمان اقاي کمالي رو ديدي؟
-بله,خيلي مناسب بود,اگه براتون زحمتي نيست قرار بذارين که بريم قرارداد ببنديم.
-روي چشم ,به خدا ازت خجالت ميکشم,قبلا بهت گفته بودم ,شهريور عروسي سعيدمه,سعيد و خانومش هم ميخوان از اول ماه کم کم خونه رو روبه راه کنن و و سايلشون رو بچينن ,باور کن اگه مجبور نبودم قدمت روي چشم همونجا مي نشستي.
-خواهش ميکنم اقاي افشار,اين حرف ها رو نزنين.به اميد خدا تا اخر همين برج خونه رو خالي ميکنم.
-پس من با اقاي کمالي هماهنگ ميکنم. فعلا خداحافظ.
-خداحافظ.
بايد از اين خونه ميرفتم و شايد اين خواست خدا بود. ولي نامه ها...شايد اون ديگه نامه ننويسه؟!يک سال و نيم بي خبري اين پيغام رو داشت که خيالم رو راحت کنه,ازش خبري نميشه. اصلا دلم نميخواست وقتي از اون خونه ميرم نامه هاش پاره يا سوزونده بشه.
دو روز تعطيلي و خونه موندن باعث شده بود که حسابي کلافه بشم. بلند شدم و از توي کتابخانه نامه ها رو اوردم ,روي راحتي لم دادم و يه سيگار روشن کردم.
***

parand
13/09/2010, 17:14
سلام
نميدونم اسمت رو چي بذارم؟! رفيق يا سنگ صبور؟! دوست دارم هم قفس صدات کنم ,چون دارم توي قفسي زندگي ميکنم که توش تنهاي تنهام و حالا ميخوام توام توي اين قفس توي اين تنهايي شريک من باشي. راستش نميدونم کي اين نامه هارو ميخونه ,يه مرد يا يه زن؟ولي هرچي که هست براي من يه رفيقه;
نميدونم چرا شروع به نامه نگاري کردم؟!ولي من خيلي تنهام ,ادمي با کوله باري از غم که حرف دلش رو نتونه به کسي بگه,طبيعيه که مثل من به يه همچين کاري دست بزنه. من ادم کم حرفي نيستم. ولي از اول زندگيم دلم نميخواست با کسي درد و دل کنم,خصوصا از وقتي که اين همه فاجعه توي زندگيم اتفاق افتاده اصلا دلم نميخواد حرف دلم رو به کسي بزنم.
هنوز يک سالم نشده بود که مادر و برادرم توي يه تصادف کشته شدند. وقتي مادرم مرد من توي بغلش بودم ,پدرم تقريبا دو سال بعد از فوت مادرم ازدواج کرد. رويا جون,نامادريم,خيلي با من مهربونه,ولي از وقتي فهميدم که مادر واقعي من نيست نتونستم مثل يه مادر دوستش داشته باشم. سه سال و نيمه بودم که ارژنگ و سپيده به دنيا اومدن,اونا دوقلوان,من و ارژنگ از بچگي هميشه با هم دعوا داشتيم,برعکس رابطه ام با سپيده هميشه خوب بود. وقتي ارژنگ و سپيده ديپلم گرفتن پدرم فرستادشون امريکا. خيلي اصرار داشت که من هم براي ادامه تحصيل برم ولي من نميتونستم مادرم و بيژن رو تنها بذارم, تنها کسي بودم که حداقل ماهي يک بار ميرفتم سر خاکشون. بعد از رفتن سپيده و ارژنگ من بيش از پيش تنها شدم. پدرم زياد نميخنده,همش کارخونه اس يا با دوستاش ميره مسافرت,براي بستن قرارداد هاي انچناني ,شب ها خيلي دير مياد خونه, يا اين که اصلا نمياد.هيچ وقت با ما مسافرت نکرده و من فکر ميکنم بود و نبودش توي خونه زياد جلب توجه نميکنه.
بزرگ ترين دل خوشي رويا توي زندگي رسيدگي به سر و وضع خونه و خودشه. همه اش يا درحال خريد کردنه يا به ارايشگاه رفتن . هرماه قيافه اش تغيير ميکنه و با گرفتن رژيم هاي وحشتناک اجازه نميده که حتي يک کيلو اضافه وزن پيدا کنه. عقيده داره که با اين کارها هيچ وقت پدرم رو از دست نميده . رويا بعد از رفتن بچه هاش رفت و امدش رو با دوستاش بيشتر کرد اونا اکثرا دوره دارن توي اين دوره ها هم کارهاي خنده داري ميکنن مثل فال قهوه غيبت کف بيني تخمه شکستن شايعه پراکني. واقعا اين خانوما چه موجودات عجيبي ان؟!هيچ وقت نميشه اونها رو شناخت .به نظر من هيچ کدومشون شخصيت ثابتي ندارن.
خلاصه توي اين شرايط من از هميشه تنهاتر شدم پدر و رويا فکر ميکنن که با بودن پول و خونه و ماشين تمام احتياجات يک انسان حل شده اس. ولي من خيلي چيزاي ديگه ميخواستم به وجود پدرم احتياج داشتم,به حرفهاش , به دلگرمي هاي پدرانه اش که هميشه ازم دريغ کرد.شايد هفته ها ميگذشت و نميديدمش.
تو همين گيرودار بود که تصميم گرفتم رابطه ام رو با دوستام بيشتر کنم. حدودا سه سال بود که ديپلم گرفته بودم و دوست هاي دبيرستانم يا شهرستان دانشجو شده بودن يا ازدواج کرده بودن. تنها کسي که در دسترسم بود کامران بود,همسايه مون بود,من و کامي از بچگي با هم همبازي بوديم. کامي خيلي بچه شيطوني بود , يکسال از من بزرگتر بود ولي تو يه مدرسه بوديم سال دوم دبيرستان بودم که اخراجش کردن وقتي دبيرستاني شديم رابطه مون کمرنگ شد چون کامي هميشه با بچه هايي ميجوشيد که مثل خودش بودن براي همين بعد از اخراجش از دبيرستان زياد نميديدمش فقط فهميدم که درسش رو ول کرده. پدرش توي وزارت نفت کار ميکرد ,خواهر و برادر نداشت براي همين از هر نظري که فکرش رو بکني تامين بود. خيلي سرکش بود خونواده اش حريفش نميشدن براي همين ولش کردن به امان خدا. يه روز تازه از خريد برگشته بودم که ديدمش,داشت با ماشينش ور ميرفت.
-افشين!
-سلام کامي.
-چه کاره اي امروز؟
-بيکارم.
-مياي بريم يه دوري بزنيم؟
-اره اتفاقا بدم نمياد.با ماشين من بريم؟
-نه با ماشين من ميريم.
ماشينم رو توي پارکينگ پارک کردم و با کامي زديم بيرون.
-شنيدم سپيده و ارژنگ رفتن.
-اره چند ماهي ميشه.
-تو چرا نرفتي؟
-همينجوري.
-خري ديگه.اينجا موندي که چي؟ عشق و حال هم که نميکني بگم واسه اون موندي.بالاخره ديپلم گرفتي؟
-خيلي وقته تو چرا ادامه ندادي؟
-بي خيالش دنيا رو عشقه الوات باش تا کامروا باشي.
-کاش لااقل ديپلم رو ميگرفتي.
-وللش بابا بگيرم که چي بشه؟جمال پول و عشقه ,دانشگاه مانشگاه چه خبر؟تو که درسخون بودي.
-اين دو سه ساله اصلا حوصله درس خوندن نداشتم.شايد امسال براي دانشگاه بخونم.
-بي خيال پسرخوب,بري دانشگاه که اخرش چي بشه؟بگن طرف دکتره؟يا مهندسه ؟بذار در کوزه ابشو بخور.بچسب به بابات.از صد تا دانشگاه بهتره.
کامي خيلي بد رانندگي ميکرد سرعت ماشين بالا بود. صداي ضبط رو تا ته برده بود بالا و صدا به صدا نميرسيد.توي خيابون به دختري که ميرسيد تيکه مي انداخت. با صداي بلند طوريکه صدامو بشنوه گفتم:
-کامي بس کن چکار داري ميکني؟يه ذره ارومتر برو,کمتر چشاتو بچرخون.
-بابا افشين بي خيال مثل اينکه اصلا تو باغ نيستي ها؟پسر خوب ما جوونيم بايد حال کنيم.نميشه کز کنيم گوشه خونه وقتي اين روزا رفت چي؟بگيم جوونيمون چيکار کرديم؟
-هرچيزي حدي داره کامي اگه اينها جوونيه من اصلا نميخوام جووني کنم بي خيال ما شو.
-خاک تو سرت تو چي ميخواي از تنهايي و گوشه گيري؟بس کن افشين از تو لاکت بيا بيرون از پولاي باباجونت استفاده کن بفهم اطرافت چي ميگذره پس فردا پشيمون ميشي ها!از ما گفتن بود بعد نگي نگفتي ها؟!
-خيلي خوب از تو گفتن ولي از من نشنيدن من اين کاره نيستم گفتم که هر چيزي حدي اره با من که مياي يه کم رعايت کن .اگه نميتوني هم ميتونيم اصلا با هم بيرون نياييم.
کامي ضبط رو کم کرد .
-نوکرتم اي به چشم بابا ناسلامتي عمريه رفيقيم هرچي تو بگي.
خلاصه اون روز گذشت .من و کامي ديگه بيشتر همديگه رو ميديديم.من فقط براي فرار از تنهايي به کامي پناه ميبردم .البته هيچ وقت با هم درد و دل نميکرديم چون اولا من ادمش نبودم درثاني کامي طرز فکرش از من جدا بود و هرحرفي رو به باد مسخره ميگرفت.کم کم منم مثل خودش ميشدم.به قول کامي ميخواستم بزنم به رگ بي خيالي.

parand
13/09/2010, 17:14
کامي مهموني زياد ميرفت منم با خودش ميبرد.تو اون مهموني ها همه کار ميکردن هرکاري که فکرش رو بکني .اوايل اصلا با جمع جور نبودم ولي سعي کردم باشم. نميخواستم به خاطر کم حرفي و سکوتم کامي منو تنها بذاره. دلم نميخواست برگردم تو لونه ام. اون خونه جز تاريکي و سياهي و تنهايي هيچي برام نداشت و ديگه از تاريکي و تنهايي ميترسيدم. در عوض تو مهمونيا همه اش موزيک بود و رقص خنده و اواز خلاصه بي خيالي.
هرچي رفتارم تغيير ميکرد کامي رابطه اش باهام بهتر ميشد. تو يکي از مهمونيا بود که با غزاله اشنا شدم. شلوغ بود و پرهياهو از همون نگاه اول به دلم نشست. قد بلندي داشت با موهاي مواج بلند که هميشه روي شونه هاش ميريخت. راستش از اولش مجذوب چشمهاي گيراش شدم ولي من کجا و اون کجا؟زيادي دختر راحتي بود ,مشروب ميخورد مواد مخدر مصرف ميکرد و کاملا از معيارهاي من دور بود. در نتيجه هيچ وقت سعي نکردم بهش نزديک بشم.
-اسم من غزاله اس چرا تو تراس نشستي ؟...چند باري ميشه که با کامي ميبينمت با هم رفيق فابريکيد؟
-اره.
-چه کم حرف؟ادم مثل تو نديدم دخترا خوب دور و برت رو ميگيرن ولي مثل اينکه تو باغ نيستي؟چرا استفاده نميکني؟جووني خوشگلي خوش تيپي از همه مهم تر بچه مايه داري. اين همه حسن حيفت نمياد؟
-زياد اهلش نيستم.
-اهل چي نيستي؟خوش گذروني؟ از غم و غصه اضافي خوشت مياد؟ چند سالته تو؟
-بيست و يک سال.
-اخي!هنوز کوچولويي!درس ميخوني؟
- نه هنوز نرفتم دانشگاه شايد سال ديگه.
-بي خيال دانشگاه شو ميخواي با مدرک ليسانس تو اژانس کار کني؟يا بري تو پيتزا فروشي ؟ حيف اين سالهاي عمر نيس که با درس خوندن هدر بره؟بيا!بگير بکش.
سيگار رو از دستش گرفتم و روشن کردم.
-اين چيه ؟سيگار نيست.
-چرا پس افتادي؟امل بازي در نيار مي بردت اون بالا...
-بعد با دستش به اسمون اشاره کرد.
نميدونم چرا کشيدم. شايد به خاطر اينکه به قول غزاله امل بازي درنيارم و ضايع نشم اينکارو کردم. ولي خود خواسته تو چاه افتادم.ديگه تا صبح نفهميدم چي شد؟!فقط چيزاي گنگي ميديدماصلا نميفهميدم کجام يا دارم چيکار ميکنم .وقتي به خودم اومدم که صبح شده بود. سرم تير ميکشيد و به شدت سنگين شده بود. کسي دوروبرم نبود.پيش خودم ميگفتم من کجام؟کامي کو؟بچه ها کجان؟چه بلايي سر من اومده؟تو همين فکرا بودم که غزاله از حموم اومد بيرون فقط يه روبدشامبر سفيد تنش بود.
-بيدارشدي؟چقدر دير.
-اينجا کجاس غزاله؟کامي کو؟
-اينجا خونه منه.ديشب اومديم يادت نيس؟
-نه...نه...من هيچي يادم نمياد.
داشتم ديوونه ميشدم.غزاله اومد کنارم نشست و دستش رو گذاشت رو شونه ام.
-نترس من پيشتم اوايل اينجوري ميشي ولي کم کم به کشيدنش عادت ميکني.اين ريختي پريشون نميشي.
سريع از جا بلند شدم.
-غزاله من بايد برم بايد زود برم.
-خب برو کسي جلوتو نگرفته ولي نميخواي قبل از رفتن...
و بعد کمر روبدشامبرش رو باز کرد خداي من اين دختر چي کار ميکرد؟ بدون کوچک ترين حرف و حرکتي سريعا اونجا رو ترک کردم...
اون مهموني و اتفاقي که بعدش افتاد اخر بدبختي هاي من نبود. اينجا قصه زندگي من تموم نميشه.بلکه تازه شروع ميشه.اون مهموني و مهموني هاي بعدي ادامه پيدا کرد بازم من اون زهرماري رو کشيدم و بازم وقتي به خودم اومدم ديدم که ساعت هاست چيزي به خاطرم نمياد و حواسم مختل شده.خودخواسته پا توي مردابي گذاشتم که اراده اي براي بيرون اومدن ازش نداشتم.نه ميشد که ازش بيرون اومد و نه ميخواستم .تا جايي پيش رفته بودم که هم به اون مهمونيها عادت کردم هم به اون لعنتي و هم به وجود غزاله.
چندين ماه به همين منوال گذشت من و غزاله اکثرا با هم بوديم يا مهموني بوديم يا خريد يا رستوران توي خونه مشکلي نداشتم کسي بهم نميگفت که کجا ميري؟يا چرا ميري؟نميدونم چي شد که پدر نگران حالم شد.شايدم از ابروش ميترسيد؟يه روز که خودمو توي اتاق حبس کرده بودم بدون اينکه در بزنه اومد تو.
-بشين ميخوام باهات حرف بزنم.
روي تخت دراز کشيده بودم بلند شدم و لبه تختم نشستم پدر صندلي ميزم رو عقب کشيد و روش نشست.خيلي عصبي بود سرخ شده بود.
-من و رويا متوجه يه چيزاي غيرعادي شديم. از تو اتاق تو بعضي وقتها بوهاي عجيب مياد داري چيکار ميکني؟جريان اون دختره بي سروپا چيه؟رويا چند روز پيش با هم ديده بودتون ميگه سرو وضع درست و حسابي نداره تو اکثر شب ها کجايي؟
-چه عجب شما ياد من افتادين؟ هفت هشت ماه زمان کمي نيست. هشت ماهه که از تو اتاق من بو مياد هشت ماهه که با غزاله اشنا شدم و شب ها دير ميام خونه يا اين که اصلا نميام.تازه يادتون افتاده؟تازه منو ديدين؟شما اصلا کجائين؟سرتون تا کي مشغول کارهاي خودتونه؟کي ميخواين متوجه من بشين؟منم تو همين خونه زندگي ميکنم. بابا به خدا غير از شما يه نفر ديگه هم تو اين خونه زنده اس نفس ميکشه قلبش ميزنه از وقتي يادمه همين طوري بي تفاوت بودين منو درک کن پدر من پسرتم گوشه اي از وجودت البته اگه کارخونه وجودي ازت باقي گذاشته باشه.
بلند بلند حرف ميزدم انگار منتظر يه تلنگر بودم تا درد دلم رو فرياد بزنم اصلا نميديدم کسي که روبروم نشسته پدرمه ,پدر از شدت عصبانيت بلند شد و فرياد کشيد:
-اين چه طرز حرف زدنه؟پسره مزخرف کارت به جايي رسيده که سر من داد ميکشي ؟ بي شرم من پدرتم صبح تا شب براي ارامش شماها سگ دو ميزنم. يه نگاه به دور و برت بنداز ديگه چي ميخواي که تا سه شماره برات اماده نکرده باشم؟برو زير دست هاي خودت رو نگاه کن ببين تو چه بدبختي زندگي ميکنن؟!وا... ما هم جوون بوديم ولي از اين غلط ها نميکرديم از بس نامربوط کشيدي حاليت نيست داري با پدرت صحبت ميکني. از امروز حق نداري پاتو بذاري بيرون.
بلند شدم و سوئيچ رو گرفتم جلوش و گفتم:
-بيا اينم ماشين. ولي نميتوني منو توي خونه حبس کني. بذار محبتي رو که تو ازم دريغ کردي بيرون از خونه پيدا کنم تنهام بذار از همه تون بدم مياد.
پدر با خشم سيلي محکمي به صورتم زد و در اتاق رو به هم کوبيدو رفت بيرون. وقتي پدر رفت يه لحظه پيش خودم فکر کردم که اصلا کار درستي نکردم ولي وقتي درد سيلي پدر رو روي پوستم احساس کردم با خودم گفتم حقش بود.
گستاخي که با پردم کردم و سيلي محکمي که ازش خوردم کافي بود تا ديگه اون احترام از بين ما کنار بره و من گستاخ تر . بي بند و بارتر بشم.درسته که ديگه ماشين نداشتم يا پول از پدرم نميگرفتم ولي اونقدر پس انداز داشتم که چند ماهي کفاف خرجم رو بده ,کامي هم بود,با ماشين اون ميرفتيم تفريح ميکرديم ,غافل از اينکه با خرج بالايي که براي خودم تراشيده بودم پولهام همون يکي دو ماه اول تموم شد.غزاله اصلا رعايت نميکرد ,با اين که ميدونست ميونه ام با پدرم خراب شده و نميتونم ازش پول بگيرم همه اش به خرج من مهموني ميگرفت يا خريد ميکرد و منو ميبرد رستوران.مصرفم هم زيادتر شده بود ,تقريبا روزي ده نخ ميکشيدم.بعد از اينکه پولهام تموم شد چشم دوختم به کامي.شب ها خيلي کم ميرفتم خونه.اکثرا پيش کامي و غزاله بودم.دو سه ماه گذشت.رفتار غزاله با من روز به روز بدتر ميشد.ديگه مثل سابق باهام گرم نبود.

parand
13/09/2010, 17:14
-افشين من امشب مهمون دارم بايد بري.
-برم؟حالت خوبه؟خوب مهمونت مياد دور هميم ايرادي داره؟
-تو نميشناسيش بهتره بري با من لج نکن.
-ولي ما دوستيم غزالههميشه و همه جا با هميم اين مهمون کيه که من نبايد بشناسمش؟
-دهنتو ببند خسته ام کردي الان سه ماهه اسير تو شدم پا ميشي مياي اينجا که چي؟تاوان چي رو دارم پس ميدم خرج خودم کم بود خرج تو هم اومده روش.
-پس مشکل پوله ؟من که هيچ وقت تو رو لنگ نذاشتم همين الان زنگ ميزنم کامي برات بياره.
-بيخود دلت رو خوش نکن کامي ديگه به تو پول نميده خودش يکي دو روز پيش بهم گفت تا حالاش هم کلي بهش بدهکاري ما که محکوم نيستيم جور تو رو بکشيم.
-ولي من و کامي رفيقيم بارها شده که اون پول نداشته من کمکش کردم هميشه وضع من اينوري نميمونه.
بلند شدم و سريع شماره کامي رو گرفتم.
-الو کامي من يه کم پول ميخوام غزاله يه چيزايي ميگه تو بهش گفتي که ديگه به من پول نميدي؟ نميخوام پولهاتو بخورم بهت برميگردونم تو که ميدوني وضعيت من چيه؟پس رفاقتمون چي؟
-رفاقت کيلويي چنده برادر من؟الان دو ماهه پول تو جيبيت رو از من ميگيري باباي من که سر گنج نيست.پاشو برو با پدرت اشتي کن اون وقت رفاقت سرجاش ميمونه.
-کامي اين همه مردنگي که ازش دم ميزدي همين بود؟الو...الو...
کامي تلفن رو قطع کرد.غزاله به چارچوب در تکيه داده بود و تماشا ميکرد.بعد با بي تفاوتي گفت:
-ديدي افشين خان؟ديدي گفتم؟پاشو پسر خوب وسايلت رو بردار و برو.
-ولي غزاله من...من بهت عادت کردم تکليف دوستي مون چي ميشه؟
-هر دوستي يه جايي و يه وقتي تموم ميشه مثل دوستي من و تو که از همين امروز تموم ميشه.عهد نکردم که تا ابد با هم باشيم.
-ولي تو مال مني نميتونم حتي فکرش رو هم بکنم که با کس ديگه اي باشي.
غزاله صداش رو بلند کرد و گفت:
-مگه شوهر مني که داري برام تصميم ميگيري؟هرچي بود تموم شد.
-تو چطور ميتوني اينقدر راحت اين حرفها رو بزني؟
-خيلي راحت تر از او ن چيزي که تو فکرش رو بکني.حالا زودتر جل و پلاست رو جمع کن مهمون دارم.
بلند شدم بازوهاش رو با حالت عصبي گرفتم و گفتم:
-مهمونت کيه؟ميخوام بدونم ,بايد بدونم,پسره؟...بهت گفتم پسره؟
غزاله بازوهاشو از دستم کشيد بيرون و فرياد زد:
-اره پسره به تو چه؟بس کن ,چي از جونم ميخواي ؟برو گمشو برو.
ديگه چيزي برام نمونده بود که اونجا بمونم همه چيز تموم شد به همين راحتي غزاله و کامي فقط دو ماه بي پولي منو تونستن تحمل کنن چند لحظه گنگ به اطرافم نگاه کردم و بدون هيچ حرفي از پيش غزاله رفتم.
چندساعتي تو خيابونها قدم زدم فکر کردم به خودم به اين که چقدر به وجودم اسيب زدم؟!چقدر از لحظه هاي قشنگ زندگيمو از دست دادم؟!چه يادگيري هايي که ميتونستم تو اون يکسال بدست بيارم ولي خودم مانع شدم؟!با ذهن اشفته و محيط زشتي که براي خودم به وجود اورده بودم از همه چيز عقب مونده بودم.هيچ کس رو نداشتم.نميتونستم به خودم اجازه بدم که برگردم خونه.اون موقعي که با پدرم گستاخانه صحبت ميکردم اصلا به اين چيزها فکر نميکردم.اون مواد لعنتي اون قدر تو مغزم رو پر کرده بود که هيچي حاليم نبود.چرا تو دو سه ماهي که از خونه دور بودم به اين موضوع فکر نميکردم که کار اشتباهي کردم؟شايد به اين خاطر که هر موقع داستان دعواي اون شب رو براي بچه ها تعريف ميکردم همه کلي تشويقم ميکردن,((بابا اي وا...)),((دمت گرم,چه جراتي داري!)),((اين پدر و مادرها حقشونه که باهاشون اين جوري حرف بزنن))
اين حرفها هيجان منو بيشتر ميکرد به داستان اب و تاب بيشتري ميدادم پدرم رو جلوي دوستام ميکوبيدم زمين و خودمو ميبردم بالا همه اينها باعث شده بود که به عمق اشتباهم پي نبرم.اسير يه مشت رفيق تو خالي شده بودم و سريعا رنگ عوض کردم. از خودم بدم مي اومد از خودم متنفر شده بودم تمام چيزهايي که جلوي ديد باز منو گرفته بود از تو مخيله ام کشيدم بيرون ,غرور,تنهايي,دوستهاي بد,حشيش.
ساعتها طول کشيد تا با خودم کنار اومدم.تا صبح با خودم جنگيدم يه شب تمام تو خيابونها پرسه زدم مرتکب اشتباه بزرگي شده بودم و خودم رو يه گناهکار ميديدم. بايد از نو شروع ميکردم ,با خودم گفتم هيچ وقت دير نيست تا حالا هم کلي عقب افتادم نبايد بذارم بقيه لحظه هام نابود بشه.تو دلم فرياد زدم;((خدايا منو ببخش ,منو از خودت دور نکن, ارامش رو به قلب من برگردون, به من اميد به فردا بده تا بتونم مشکلات رو کنار بذارم, اشتباهاتم رو جبران کنم ,گناه کردم ,توبه ميکنم, منو ببخش ,ببخش...))

parand
13/09/2010, 17:15
صبح بود که برگشتم خونه,وقتي کليد انداختم و رفتم تو حياط رويا داشت سوار ماشين ميشد که بره بيرون.دويد اومد جلو و بغلم کرد.
-اومدي افشين؟نميدوني چقدر دلم برات تنگ شده بود تو مثل بچه مني خيلي روزا ميرفتم تو اتاقت و گريه ميکردم درسته که مادرت نيستم ولي بوي تنت رو ميشناسم.تو رو خدا ديگه نرو.
ديگه طاقت نياوردم و زدم زير گريه.بغضم گرفته بودمحکم بغلش کردم.
-ديگه نميرم رويا جون قول ميدم من خيلي با شماها بد کردم منو ببخش جووني کردم خام بودم نفهميدم من از روي شما و پدر شرمنده ام رويا جون.
خونه برام حال و هواي غريبي داشت.احساس امنيت ميکردم عين پرنده اي که از دست يه عقاب شکاري به لونه اش پناه ميبره رويا و علي اقا و نرگس عين پروانه دورم ميچرخيدن.علي اقا و نرگس زن و شوهرن مدت هاست که با ما زندگي ميکنن علي اقا باغبونه و نرگس تو کارهاي خونه به رويا کمک ميکنه علي اقا سن زيادي نداره ولي هميشه به چشم پدر دومم بهش نگاه ميکنم.مرد زحمت کشي که به خاطر خونواده اش حاضره هر کاري بکنه براي من قابل تقديره.
نصف شب بود که پدر اومد من و رويا روي صندلي هاي حياط نشسته بوديم و حرف ميزديم.منتظر بودم که پدر بياد و ازش عذرخواهي کنم.وقتي منو ديد چند لحظه ايستاد و تو چشمام نگاه کرد .سرم رو انداختم پايين و بهش سلام کردم.بدون اينکه جواب بده رفت تو خونه.بعد از چند دقيقه رفتم تو کتابخونه تا باهاش صحبت کنم.هميشه وقتي مياد خونه دوسه ساعتي مطالعه ميکنه.راستش اصلا روم نميشد باهاش حرف بزنم يه کمي هم غرور بي جا باعث شده بود که عذرخواهي از پدرم برام سخت باشه ولي به هيچ کدوم از اين احساسات توجه نکردم.
در زدم هيچ جوابي نداد حتما ميدونست که منم. رفتم تو و در رو بستم. پشت ميزش نشسته بود و سرش تو کتابش بود حتي سرش رو بالا نياورد تا نگاهم کنه.حق داشت هرکاري که کرده بود يا هر اخلاقي که داشت پدرم بود من رفتار زشتي در قبالش کرده بودم.
-پدر من از شما معذرت ميخوام هرچي سرزنشم کنيد حق داريد من تو اين يک سال خيلي اشتباه کردم به خاطر فرار از يه بد به بدتر پناه بردم.فقط از شما ميخوام منو ببخشيد.هرکاري بخوايد ميکنم اون لعنتي رو گذاشتم کنار غزاله هم ديگه توي زندگيم نيست درسته که بازم تنها شدم ولي اين تنهايي سگش شرف داره به زندگيي که من براي خودم درست کرده بودم.هميشه فکر ميکردم شما در قبال من گناهکاريد ولي حالا ميفهمم که گناهکار واقعي منم پدر.براي فرار از تنهايي بهشون پناه برده بودم لحظه هاي قشنگ زندگيمو تباه کردم ديگه نميذارم تکرار بشه تلافي ميکنم من تو اين يک سال خيلي چيزا ياد گرفتم .ميخوام درس بخونم و برم دانشگاه ميخوام همون پسري بشم که هميشه ارزو داشتيد.روح مادرم به خاطر کارهايي که کردم در عذابه با اين کار حتما ازم راضي ميشه پشتم رو خالي نکنيد پدر من هميشه به شما و تکيه گاهي مثل شما احتياج دارم. فقط ازتون ميخوام که بهم فرصت بديد .خواهش ميکنم.
پدر همچنان سرش تو کتاب بود و حرفي نميزد.از اتاق بيرون اومدم بغضم ترکيد.بعد از گفتن اين حرفها احساس کردم دلم گرم شد.نميدونستم عکس العمل پدر چيه ولي همين که حرفهام رو بهش گفته بودم اميد تو قلبم زنده شده بود.
بايد از فردا شروع ميکردم.فردا؟نه فردا خيلي دير بود از همون شب بايد شروع ميکردم.رفتم تو انباري وقتي که کاملا هوا روشن شده بود ديگه تمام جزوه ها و کتابهاي دبيرستانم رو تو دو تا جعبه جمع کرده بودم.وقتي کتابها رو روي ميز تحريرم چيدم از ديدنشون وحشت کردم.
ولي تصميمي بود که گرفته بودم و بايد اجرا ميشد.قبول شدن يا نشدن برام مهم نبود مهم اين بود که بعد از اون همه بي ارادگي درس خوندن ميتونست يه کمي اراده ام رو قوي کنه.
اولين کار جمع کردن کامپيوتر و تلويزيون و غيره بود.بايد محيط اتاقم رو براي درس خوندن اماده ميکردم بعد از اون نوبت خاموش کردن تلفن همراهم بود به مدت هشت ماه و در نهايت قطع کردن خط تلفن اتاق.
حدودا چهارسال از ديپلم گرفتنم ميگذشت اوايل درس خوندن خيلي خيلي سخت بود حسابي پشتم باد خورده بود ولي وجود انگيزه هاي مثبت اون هم براي خودم نه براي هيچ کس ديگه تمام وجودم رو گرفته بود. به هيچ نيرويي اجازه نميدادم که جلوي انگيزه قوي منو بگيره .خودمو توي اتاقم حبس کرده بودم خوشبختانه هيچ کس مزاحمم نميشد حتي اگه نميتونستم درس بخونم از توي اتاقم بيرون نميرفتم. نميخواستم دو هوائه بشم.روزهاي اول افکارم جمع نميشد.خيلي وقت ها کشيده ميشدم به حشيش ولي جلوي خودمو ميگرفتم.بدجوري کلافه ام ميکرد .شنيده بودم که وابستگي رواني زيادي توليد ميکنه ولي من از اون قوي تر بودم.بايد اينو بخه خودم ثابت ميکردم.خيلي وقتها به غزاله فکر ميکردم ولي کم کم به اين نتيجه رسيدم که حتي ارزش فکر کردن رو هم نداره.
بعد از چند روز سروکله کامي پيدا شد.خوشبختانه به همه سفارش کرده بودم که نميخوام هيچ کس رو ببينم . يکي يکي بچه ها تماس ميگرفتن ولي رويا دست به سرشون ميکرد. ميدونستم حالا که با پدرم اشتي کردم دوباره کامي اومده سراغم و به بچه ها ميگه که يکي يکي با من تماس بگيرن.خوشبختانه بعد از مدت کوتاهي سر وصدا خوابيد و من افتادم رو روال درس خوندن.
غزاله فقط يکبار تماس گرفت اونم چهار ماه بعد از جداييمون از شانس بد خودم گوشي رو برداشتم اخه سر شام بوديم .نميخواستم دوباره وارد زندگيم بشه ارتباط با غزاله براي من جز پسروي چيزي نداشت در صورتي که من ديگه داشتم فقط به پيشرفت فکر ميکردم.اعتراف ميکنم که وقتي صداشو شنيدم يکهو تمام بدنم گرم شد.بهم حق بده من تشنه محبت بودم ولي نذاشتم که اين حالت من به غزاله هم سرايت کنه و به اين ترتيب غزاله هم تيرش به سنگ خورد و دوباره همه چيز اروم شد.اون شب بعد از شنيدن صداي غزاله تا صبح خوابم نبرد.شايد دلم براش تنگ شده بود يا شايدم...نه نميدونم...ولي يه حال عجيبي داشتم.کم کم سعي کردم به اتفاق هاي گذشته کمتر فکر کنم.اون يک سالي که گذشته بود اگر چه به بطالت گذشت ولي اندازه ده سال برام تجربه داشت.يعني اون موقع فکر ميکردم تجربه داشته!
هفت ماه تموم درس خوندم .روزي هشت نه ساعت مفيد;تمام اتاقم پر شده بود از ورق و جزوه و تست و کتاب ,ده روز مونده بود به کنکور ديگه چيزي نخوندم.رويا ميگفت که بايد ذهنت اروم باشه.سعي کردم فقط به چيزهاي خوب فکر کنم.ديگه نظرم عوض شده بود من بايد قبول ميشدم بايد.
چند روز قبل از امتحان وقتي از خواب بيدار شدم ديدم سوئيچ ماشينم روي ميزمه.کار پدر بود.خوشحال شدم اين کار پدر نشونه اشتي مجدد بود.فهميدم که منو بخشيده تو اون چندماه جز سلام و خداحافظي کلامي بينمون رو وبدل نشده بود.
هرچي به روز کنکور نزديکتر ميشدم اضطرابم شديدتر ميشد.امتحان رو که دادم راضي بودم ولي دلم شور ميزد.خب اين طبيعي بود.بعد از امتحان يکراست رفتم سر خاک مادرم و بيژن.مدت ها بود که نرفته بودم.وقتي رسيدم سر خاک مادرم دلم بدجوري گرفت .يه دل سير حرف زدم و اشک ريختم.وقتي برگشتم خونه رويا منتظرم بود.
-اومدي افشين؟چطور بود؟
-عالي بود!اگر خدا بخواد قبولم.
-پس از حالا بگيم اقاي مهندس ديگه؟!
-نه رويا جون جلو جلو نريد.حالا کو تا جواب دانشگاه!
-اين چندماهه خيلي خسته شدي يه برنامه واسه خودت بريز.
-باشه ولي فعلا هيچ برنامه اي ندارم.
-پدرت فرداشب مهمون داره يه ذره خريد دارم ميتوني بري يا خودم برم؟
-نه خودم ميرم ولي يکي دو ساعت ديگه فعلا خسته ام.
-خيلي خوب برو استراحت کن.
اتاقم خيلي بهم ريخته بود.نميدونستم با اون همه کتاب و جزوه چيکار کنم.تصميم گرفتم جمعشون کنم.اگه قبول نميشدم بازم سال ديگه شانسم رو امتحان ميکردم.اگه جمعشون ميکردم در صورت قبول نشدن ضربه بدي بهم ميخورد.همين که فکر ميکردم بايد يک سال ديگه براي رفتن به دانشگاه زحمت بکشم درک قبول نشدن رو راحت تر ميکرد.همون موقع بلند شدم و از خونه زدم بيرون. ميخواستم قبل از خريد يه ذره تو شهر بگردم.رفتم پارک نياوران.پدرم هميشه ميگفت که مادرم من و بيژن رو ميبرده اونجا. از فکر اينکه مادرم يه روزي توي اين پارک با بچه هاش ميگشته ارامش بهم دست داد. خيلي وقت ها براي رسيدن به اين ارامش ميرم اونجا.دلم براي مردم تهران تنگ شده بود. هيچ وقت سعي نکرده بودم بهشون توجه کنم ولي امروز اينکارو کردم.پيرمرد بستني فروش ,بچه هاي مشغول بازي, اون طرف دو تا دوست, اين طرف يه زن و شوهر ...روحيه خيلي خوبي داشتم.
از اونجا رفتم پاساژ گلستان قدم ميزدم و مردم رو تماشا ميکردم.تو حال خودم بودم که يکي زد رو شونه ام.برگشتم کامي بود تعجبي نداشت خيلي وقتا مي اومد پاساژ گلستان اون جا براش مثل يه پاتوق بود.يکي از دوستاش هم اونجا بوتيک داشت هميشه به هواي اون مي اومد گلستان. يه دختر هم همراه کامي بود خيلي خوش تيپ بود ولي ارايش غليظي داشت.
-سلام رفيق.
-حيف رفيق!
-خوبي افشين؟ميبينم که کدورت ها رو دور ريختي و با مردم اشتي کردي!چه عجب اين ورا؟دلمون برات تنگ شده ود.
فقط نگاهش کردم.چطور ميتونست اون طور بي تفاوت باشه ؟اصلا انگار نه انگار اتفاقي افتاده.
دختري که همراهش بود با لحن بدي سلام کرد. از طرز حرف زدنش و وحشيانه ادامس جويدنش معلوم بود چي کاره اس!از اين جور دخترا دور و بر کامي زياد بودن.جواب سلامش را خيلي کوتاه دادم.کامي که از برخورد من بدش اومده بود سعي کرد جو رو دوستانه کنه.
-اسم اين خانوم عسله از دوست هاي قديمم.
بعد رو به عسل منو معرفي کرد.
-افشين يکي از ببچه هاي نيک روزگاره نميدوني چه روزايي با هم داشتيم ؟!بچه ها ميشناسنش قبلا خيلي با ما رفيق بود ولي حالا مثل اينکه يه ريزه با ما قهر کرده .چرا همچين نگاش ميکني؟...باحاله نه؟ولي بي خودي به خودت وعده نده خام هيچ کس نميشه...
بعد يه چشمک به من زد.
عسل دستش رو به طرف من دراز کرد و با صدايي که سرشار از ناز بود گفت:
-از اشنائيت خوشوقتم.
نگاهي بهش کردم و به دستش که به طرف من دراز کرده بود بعد نگاهي به کامي کردم که منتظر ايستاده بود نه ديگه نميخواستم تو چاله اين پسر بيفتم.يه خوش و بش ساده ممکن بود دوباره شروع بدبختي هاي من باشه. بدون معطلي خداحافظي کردم و رفتم.کامي پشت سرهم صدام ميکرد.
-افشين؟...افشين؟...چي شد؟چرا رم کردي؟
ازشون دور شدم.خوشحال بودم که ديگه هيچي بين من و کامي نيست.عسل حتما طعمه تازه اي براي من ميشد.اين دخترا رو خوب شناخته بودم.يه جورايي مثل غزاله بودند .زود رفتم از تو حياط پاساژ خريد کردم و رفتم تو پارکينگ ميخواستم سريع تر از اونجا برم از کامي بعيد نبود که دوباره مچم رو بگيره. اصلا حوصله نداشتم باهاش سروکله بزنم. از پارکينگ که در اومدم تلفنم زنگ زد.
-بله.
-سلام شناختي؟
-نخير شما؟
-عسلم کجا غيبت زد؟!هرچي ميگردم پيدات نميکنم هنوز تو پاساژي؟
پيش خودم گفتم;((عجب گيري کردم ها!چه غلطي کردم اومدم اين وري؟))ولي مگه ميشد که هيچ جا نرم هيچ کاري نکنم تا گير کامي نيفتم؟شايد باز داشتم ازمايش ميشدم؟
-چيزي ميخواي؟
-کامي کار داشت رفت ميتوني منو برسوني خونه؟
-نه متاسفم من کار دارم الانم تو ماشينم دارم ميرم خونه.
-خواهش ميکنم افشين همين الان دور بزن و برگرد من منتظرت ميمونم.
-نه.
-ولي يه اقاي محترم هيچ وقت عذر يه خانوم رو نميخواد.
خنديدم و گفتم:
-منم اونقدر شعور دارم که عذر يه خانوم رو نخوام.
کلمه خانوم رو طوري ادا کردم که يعني يه خانوم نه تو!
-خب پس ميتونيم يه قرار واسه فردا بذاريم نظرت چيه؟
-متاسفم من نميتونم بيام.
-من از تو خيلي خوشم اومده کامي هم کلي ازت تعريف کرد .ميتونيم بيشتر باهم اشنا بشيم.
-ولي من اصلا از شما خوشم نيومد.اصلا دلم نميخواد وقتم رو بيخود تلف کنم.ديگه با من تماس نگير.
تلفن را قطع کردم.امان از دست کامي!دوباره داشتم گرفتار ميشدم.وقتي به اين راحتي شماره مو داده به عسل پس اش خوشمزه اي برام پخته.نميدونستم از جونم چي ميخواد؟کم کم داشتم به زندگي فعليم عادت ميکردم.دوست نداشتم دوباره پاي کامي و دوستاش به زندگيم وا بشه.به خودم قول داده بودم.
تا وقتي برسم خونه چندين بار عسل زنگ زد و من ناچار شدم تلفنم رو خاموش کنم.با علي اقا کيسه هاي خريد رو برديم تو.رويا تو اشپزخونه بود.
-سلام افشين جان اومدي؟يه دختره از نيم ساعت پيش تا حالا سه بار تماس گرفته,مثل اينکه کار مهمي باهات داره.ميگفت تلفنت خاموشه.اسمش رو نگفت.ميگفت از دوستاي قديمش هستم.طرف کيه؟
يعني کي بود؟من دوست قديمي نداشتم!حدس زدم که بايد عسل باشه چيز عجيبي نبود پيدا کردن شماره خونه براش مثل خوردن يه ليوان اب بود.
-نميدونم رويا جون من دوست قديمي اي ندارم که بخوام باهاش حرف بزنم حتي اگه کار مهمي داشته باشه خودتون گوشي رو برداريد هرکسي بود بگيد من نيستم.
هنوز حرفم تموم نشده بود که تلفن زنگ زد.رويا گوشي رو برداشت و من سريع زدم روي پخش.خودش بود عسل با اشاره به رويا گفتم که بگو من نيستم.
رفتم تو اتاقم اعصابم خرد بود.بعد از امتحان ميخواستم چند روزي ارامش داشته باشم که نشد.ميخواستم سريعا به کامي زنگ بزنم و تکليفم رو باهاش روشن کنم.تلفن همراهم رو روشن کردم.چند لحظه فکرهامو جمع کردم که چي بگم که تلفن زنگ خورد.
-بله؟
-الو:افشين رسيدي خونه؟چرا تلفن رو قطع ميکني؟
-ببينيد عسل خانوم من اون کسي نيستم که فکر ميکني .دست از سر من بردار خوب؟
-من بايد امشب ببينمت...وا چرا جواب نميدي؟من الان ميام خونه تون.
يکهويي هول شدم.
-خونه مون؟
-اره مگه با پدر و مادرت مشکل داري؟
-من اصلا نميفهمم تو چي ميگي ؟ميام خونه تون يعني چي؟من نميخوام تو رو ببينم بين ما چيزي نيست.
-بين دوتا غريبه هيچ وقت چيزي نيست ولي خودشون کم کم باعث ميشن يه چيزايي بوجود بياد.من ميام.
-تو هم ديوونه اي هم خيلي پررو گفتم که نميخوام ببينمت .دست از سرم بردار.
تلفن قطع شده بود داشتم بيخودي داد ميکشيدم.زود شماره کامي رو گرفتم.
-الو کامي منم افشين.
-به به سلام رفيق.
-حيف رفيق که به تو بگن چرا شماره منو دادي به اين دختره؟
-کي؟عسل؟بابا طرف اسيرت شده تو نميري.نميخواستم شماره تو بدم طفلي زياد اصرار کرد.به جان تو مجبور شدم.
-ديگه چه خوابي برام ديدي؟
-خواب؟من مدتهاست که خواب نميبينم.دختره خيلي تاپه خر نشي از دستش بدي .اصلا با دخترايي که تا حالا ديدي فرق ميکنه.غزاله رو ميذاره تو جيب کوچيکه اش.من فقط ميخوام بهت محبت کنم.وقتي امروز ديدمت که از خونه زدي بيرون فهميدم دوباره با زندگي اشتي کردي.باور کن عسل دختر خوبيه مگه اشکالي داره باهاش دوست بشي؟شايد ازش خوشت اومد؟
-سر تا پاش اشکاله.ببين کامي هرچي بوده بين من تو يا غزاله تموم شد و رفت.ديگه نميخوام اين يکي رو به جون من بندازي فهميدي؟اگه دختر خوبيه ارزوني خودت من الان کلا تو يه دنياي ديگه سير ميکنم ديگه دور شماها رو خط کشيدم ديگه نميخوام اشتباه کنم.حالاهم زود به اين دختره زنگ بزن و بگو طرف من پيداش نشه.فهميدي؟
-بابا بچه مثبت؟!؟اين قدر تند نرو ما تا حالا هرکاري کرديم...
ارتباط را قطع کردم اصلا حال و حوصله اين پسره رو نداشتم.چرا راحتم نميذاشتن؟بلند شدم رفتم حموم ميخواستم به هيچي فکر نکنم.يک ساعتي زير دوش موندم و وقتي از حموم بيرون اومدم رويا اومد تو اتاقم.
-افشين بدو بيا پايين همون دختره اومده همون که زنگ زده بود با تو کار داره؟!
-واي تو رو خدا يه جوري دکش کن بره من اصلا حال و حوصله اش رو ندارم .دست گل کامرانه رويا جون يه کاري بکن.
-اوا نميتونم دستش رو بگيرم پرتش کنم بيرون که!از اون هاس؟!اگه بدوني چه رويي داره.به اين راحتي ها دست بردار نيست تو بيا پايين ولي خيلي سرد باهاش برخورد کن امشب که گذشت از فردا تو به تلفن هاش جواب نده منم به علي اقا و نرگس مي سپارم که هر وقت اومد جلوي در خونه به قول ارژنگ ام شي ش کنن.
دوتايي به هم خنديديم.رويا جون رفت پايين منم لباسامو عوض کردم و رفتم پايين .توي سالن نشسته بودن عسل موهاي کوتاه مشکي داشت که خيلي شيک درستش کرده بود يه بلوز سفيد و يه شلوار جين هم تنش بود.وقتي رسيدم داشت سيگار ميکشيد تا منو ديد انگار صد ساله منو مي شناسه بلند شد اومد طرفم :
-سلام افشين جون اومدي؟مادرجون گفتن شما حمومي عافيت باشه.
مادرجون؟چايي نخورده پسرخاله شده بود.با بي تفاوتي از کنارش رد شدم و روي صندلي روبروي رويا نشستم.رويا جون نگاهي به عسل کرد عسل که از رفتار سرد من جلوي رويا مثلا خجالت کشيده بود با حالت لوسي گفت:
-ميبينين مادر جون هيچ وقت نميخواد جلوي بقيه با من مهربون باشه بايد شکايتش رو پيش پدرش بکنم.
رويا نميتونست جلوي خنده اش رو بگيره ولي من داشتم حرص ميخوردم عسل يکبند حرف ميزد .همه ي حرف هاش دروغ هاي شاخ دار بود نميدونم چه جوري روش ميشد که در حضور من از جانبم دروغ بسازه؟!
-اين چندماهه همه اش کارش شده نامهربوني راستش چندماه پيش ميخواستم بيام ديدنتون منتها افشين نميذاشت ميدونست که اگه شما رو ببينم حتما شکايتش رو ميکنم .چندبار پيشنهاد کرد يواشکي بريم بريم محضر و عقد کنيم ولي من بي خانواده نيستم مادر جون که بدون اجازه اون ها برم محضر تازه من دخترم اجازه پدرم شرطه همه اش بهش ميگم تو که اين قدر براي ازدواج با من عجله داري پاشو بيا خواستگاري ولي تو گوشش نميره ميگه روم نميشه به بابام بگم گفتم ايرادي نداره من ميگم.واسه همينم امروز سرزده اومدم پيش شما.من و افشين از جونمون همديگه رو بيشتر دوست داريم.طاقت يک ساعت دوري هم رو نداريم.روزي صدبار تلفني باهم حرف ميزنيم.من دختر قانعي هستم.عروسي انچناني نميخوام که باباش مخالفت کنه يه عروسي ساده تو همين باغ خونه تون کافيه من افشين رو دوست دارم تو رو خدا يه کاري کنين ما به هم برسيم...
خلاصه که عسل يه ريز حرف زد و سيگار کشيد.تازه از همه جالب تر اين بود که هر از چندگاهي نگاهم ميکرد و سرش رو تکون ميداد يعني ناراحت نباش من خودم درستش ميکنم .دلم ميخواست بلند شم و دندون هاش رو بريزم تو حلقش خيلي عصبي بودم ولي رويا بهم اشاره کرد که اروم باش و فقط گوش کن.
بالاخره عسل دو سه ساعت حرف زد و در کمال وقاحت براي شام پيش ما موند .وقتي خيالش راحت شد که تو دل رويا جون جا باز کرده و پاش به خونه ما باز شده رفت.رويا هم خيلي قشنگ براش فيلم بازي ميکرد.يعضي وقتها باورم ميشد که واقعا ازش خوشش اومده.
-افشين تو رو خدا همه حرف هاش دروغ بود؟
-باور کنين رو يا جون من الان هشت ماهه پامو از تو خونه بيرون نذاشتم من امروز اولين بار بود ميديدمش نميدونم چه جوري روش شد اين حرف ها رو بزنه.
-خيلي پررو بود.ميگفت يه عروسي کوچولو تو همين باغ خونه تون چرا بعضي ها ديگران رو ابله فرض ميکنن ؟نترسيد دروغهايي که ميگه لو بره و ابروريزي بشه؟
-اينا ديگه ابرو ندارن که نگرانش باشن.
-از من به تو نصحيت مادر اين دختره ول کن معامله نيست از اوناس که يه نفر رو پيدا ميکنن تا خودشونو به طرف بندازن تا يه چيزي گيرش نياد دست از سرت برنميداره.
-ميگي چي کار کنم رويا جون؟
-از من ميشنوي بلند شو برو شمال تا اب ها از اسياب بيفته اگه تهرون بموني مجبوري خودتو تو خونه حبس کني.
-فکر بدي نيست.گوشيم رو هم با خودم نميبرم اگه کاري داشتين تماس بگيرين ويلا.
-اره اين جوري بهتره . تو که حداقل دو ماه بايد منتظر جواب دانشگاه بموني شمال بيش تر بهت خوش ميگذره .هم يه اب و هوايي عوض ميکني هم خستگي اين چندماه از تنت درميره.
-ميشه اول به پدر بگيد دلم نميخواد ديگه قبل از اين که پدر بدونه کاري بکنم.
-باشه امشب بهش ميگم البته اگه بياد خونه.
جمله اخر رو با تاکيد خاصي گفت که هر دو خنديديم. فرداي اون روز صبح خيلي زود رفتم شمال ميخواستم تا سروکله اون دختره پيدا نشده دربرم.ظهر نشده بود که رسيدم.اقا حيدر تازه از دريا برگشته بود.سرايدار اونجاس چندتا ويلا دستشه و ازشون مراقبت ميکنه.همسرش چندين سال فوت کرده و تنهاس.دلخوشي اقا حيدر بچه ها و نوه هاشن که هفته اي دوسه بار بهش سر ميزنن.در رو برام باز کرد و کليدها رو داد دستم و رفت.
پايان فصل اول

parand
13/09/2010, 17:15
فصل دوم
بازم تنها شدم ولي اينبار به تنهايي احتياج داشتم .دلم ميخواست با خودم و خداي خودم خلوت کنم. به دور از مشغله دنيا.صبح ها که بيدار ميشدم کنار ساحل قدم ميزدم روي سنگها مينشستم و به امواج بي قرار دريا نگاه ميکردم.غروبها ميرفتم و توي شهر ميگشتم و شب ها روي بالکن ويلا مينشستم و شعر ميخوندم.شعرهاي شاملو رو خيلي دوست دارم شعرهاش بهم ارامش ميده .روزهاي لذت بخشي بود تا اون روز فکرش رو هم نميکردم که بتونم يه روزي از تنهائيم لذت ببرم.هميشه جنبه هاي منفي اش رو ديده بودم.ولي ديگه وضع فرق کرده بود.ديگه دوست داشتم هم مثبت فکر کنم هم مثبت باشم.
حدودا يک ماه گذشت طي تماسهايي که با خونه داشتم فهميدم که عسل بارها تماس گرفته و رفته دم در خونه که هربار دست به سر شده.رويا ميگفت که هم تماس هاش کم شده و هم رفت و امدهاش.خدارو شکر کردم که به خير گذشت.يه شب که خيلي بي تاب شده بودم و اصلا خوابم نمي برد رفتم روي بالکن و يه سيگار روشن کردم.کتاب شعرهام روي ميز بود.يکي رو برداشتم و غرق خوندن بودم که در زدن.خيلي تعجب کردم .اون وقت شب کي ميتونست باشه؟سريع رفتم و در رو باز کردم نميتونستم باور کنم سپيده رو بغل کردم اشک تو چشمام جمع شده بود.نميتونم بگم که چقدر از ديدنش خوشحال شده بودم.
-تنهايي داداشي؟
-تو کي اومدي ايران؟
-ديروز صبح با فرامرز اومدم.
-فرامرز؟
-وا ؟مامان بهت چيزي نگفته؟ما باهم نامزديم اومديم ايران عروسي کنيم.
-تنهايي اومدي شمال؟
-نه مامان و فرامرز هم هستن.
همون موقع رويا و فرامرز که براي اولين بار ميديدمش رو ديدم که با وسايل اومدن جلو سلام و احوالپرسي کرديم و توي بردن وسايل کمکشون کردم.رفتيم تو و گفتم:
-خيلي خوش اومدين من نميدونستم ديروز اومدين ايران وگرنه ميومدم فرودگاه.
-خواهش ميکنم سپيده از شما خيلي تعريف ميکرد خيلي مشتاق ديدارتون بودم.
-ممنونم سپيده هميشه به من لطف داره اون خواهر خوبيه ولي مطمئن نيستم همسر خوبي هم باشه.
سپيده معترضانه گفت:
-نيستم فرامرز؟
-چرا هستي بر منکرش لعنت.
با دلخوري ظاهري گفتم:
-سپيده چرا زودتر بهم نگفتي که قصد ازدواج داري؟
سپيده لبخندي زد و پاسخ داد:
-دو سال پيش با فرامرز اشنا شدم .با يکي دو نفر ديگه اونجا شرکت دارن منم تو شرکتشون استخدام شدم.فرامرز خيلي وقته امريکا زندگي ميکنه کم کم کار به اينجا کشيد که عروسي کنيم.دو هفته پيش تصميم گرفتيم بياييم ايران ديروز هم اومديم.اخر ماه ديگه عروسي ميکنيم.
-چه با سرعت مبارکه .اميدوارم زندگي خوبي رو شروع کنين پدر چرا نيومد؟
رويا با لحن خاصي گفت:
-جوک ميگي افشين جان ؟پدرت کي تا حالا با ما مسافرت کرده که اين دومين بارش باشه؟
-درست ميگين رويا جون خب سپيده چه خبر از ارژنگ؟اون چرا با شما نيومد؟
-طفلي سخت مشغول کاره هنوز که نتونسته بره دانشگاه هم درس ميخونه هم کار ميکنه نتونست بياد ولي حالش خوبه خوبه.
-خب خدا رو شکر ببخشيد ميوه نداريم ميخواستم فردا برم خريد کاش لااقل قبل از حرکت زنگ ميزدين خودمو اماده ميکردم.
-ميخواستيم غافلگير بشي.وقتي با مامان تماس گرفتم که بگم داريم مياييم ايران گفت که به علت مشکلات خاصي اقا شمال تشريف دارن ما هم گفتيم که بهت چيزي نگه.
-مشکلات خاص؟
-اره منظورم همون دختره عسل بود جريان رو براي سپيده تعريف کردم کلي خنديديم.
عادت رويا جونه هيچ وقت نميتونه حرفي رو از سپيده پنهان کنه هميشه همه چيز رو از سير تا پياز براش تعريف ميکنه.همه اقوام و اشناهامون اين موضوع رو به علت رابطه عميق اون دو تا ميدونن نميدونم توي رابطه اي که هيچ رازي رو نتوني تو دلت نگه داري چه عمقي وجود داره؟!
فرامرز پسر خوبيه همون يکي دو روز اول حسابي با هم جور شديم.پسر خونگرم و زودجوشيه با همه خيلي زود صميمي ميشه.تقريبا ده سال با هم تفاوت سني داريم ولي اصلا نشون نميده .فرامرز خيلي اصرار کرد که من هم باهاشون برم امريکا و ادامه تحصيل بدم يا کار کنم منتها من عاشقانه خاک وطنم رو دوست دارم مردم رو دوست دارم دلم ميخواد وقتي تو خيابون راه ميرم همه باهم فارسي صحبت کنن .درضمن نميتونستم مادرم و بيژن رو تنها بذارم.پدرم رو هم همين طور پدر با تمام غرور و تحکمي که داشت برام عزيز بود.ميدونستم با رفتن ارژنگ و سپيده تمام اميدش به منه.تازه منتظر جواب دانشگاه هم بودم.دانشگاهي که خيلي براش زحمت کشيدم.فرامرز خيلي خوب درک کرد.شايد تنها کسي بود که بعد از شنيدن حرفهام چون و چرا نياورد.
از وقتي سپيده اينا اومدن شمال بيشتر بهم خوش گذشت.ميرفتيم شکار, ماهيگيري ,قدم ميزديم, صحبت ميکرديم ,خلاصه تموم وقتمون پر بود.يک هفته اول خودمون بوديم ولي يکي دو هفته بعد مهمون اشتيم.خاله هاي سپيده وقتي فهميدن سپيده اومده شمال همه سرازير شدن.نزديک ده پونزده نفر بودن حقيقتش اون چند روز زياد خوش نگذشت .زياد از شلوغي خوشم نمياد.خاله هاي سپيده هم زيادي جيغ جيغو هستن.
وقتي برگشتيم تهران هنوز ميترسيدم که سر و کله اين دختره پيدا بشه و دوباره داستان ادامه پيدا کنه ولي خوشبختانه خبري نشد.با اين که کامران رو چند روز بعد تو کوچه ديدم هيچ کدوم ب هم محل نذاشتيم ولي سروصدا خوابيده بود.خوشحال شدم که قضيه فيصله پيدا کرد.
اواسط شهريور بود که سرگرم تدارکات عروسي سپيده شديم.درست همون طوري که انتظارش رو داشتم.همه چيز خيلي خوب و با شکوه برگزار شد.زيباترين چيزي که تو عروسي سپيده ديده ميشد عروس و داماد بودن که عاشقانه پيوند مشترکشون رو بستن.اون شب نزديک پونصد نفر مهمون داشتيم که فکر کنم دويست نفرشون فقط دوستاي روياجون بودن.من نميدونم اين رويا جون چه جوري اين همه دوست داره؟!پدرم اون شب خيلي خوشحال بود يکي از دلايلي که اون شب به من خوش گذشت خوشحالي پدر بود.قبلا که گفته بودم پدرم زيادي جدي و خشکه ولي اون شب با تمام وجود ميخنديد.
شب قبل از برگشتن سپيده و فرامرز توي اتاقم دراز کشيده بودم و داشتم سيگار ميکشيدم که سپيده اومد تو.
-سلام داداشي.
-سلام کوچولو.
-مزاحم نيستم؟
-تو هميشه مراحمي.
اومد تو و درست روبروم روي صندلي نشست .
-فرامرز به نظرت چه جوري مياد افشين؟
-صبر ميکردي بچه دار شدي نظر من رو ميپرسيدي...شوخي کردم.پسر خوبيه اميدوارم تو زندگيتون هيچ وقت مشکلي نداشته باشين.
تا حالا که همه چي ختم به خير شده و مشکل حادي نداشتم ميدوني افشين فرامرز قبلا ازدواج کرده.
-چي ؟ازدواج کرده؟
-اره خيلي وقت پيش با يه دختر امريکايي ازدواج ميکنه البته اينو مامان اينا نميدونن تو هم فعلا چيزي نگو سال ها قبل بعد از يه عشق و عاشقي طولاني ازدواج ميکنه ولي بعد از يکي دوسال همه چيز عوض ميشه.انيا همسر سابق فرامرز اون زني که اون فکر ميکرده نبوده.با دوستهاش هرشب ميره بيرون الکل بيش از حد مصرف ميکنه و در نهايت کار به جايي ميرسه که با يه پسر سياه پوست دوست ميشه وقتي فرامرز اعتراض ميکنه ميگه متاسفم ولي من ديگه نميتونم با توباشم.تو مرد خوبي بودي و من روزاي زيادي با تو خوش بودم ولي حالا ميخوام با يکي ديگه زندگي کنم .شما رو به خير و مارو به سلامت.تازه اون موقع فرامرز بچه هم داشته!
-بچه داشته؟
-اره اسمش مريمه بهش ميگن ماري چهارسالشه قبلا با انيا زندگي ميکرده ولي الان دو ساله که با فرامرز زندگي ميکنه.
-اون وقت چي؟
-من هيچ مشکلي با اين موضوع ندارم مثل بچه خودم دوستش دارم بهم ميگه مامان ميدوني افشين اون قدر دوستش دارم که حاضرم براش هرکاري بکنم.نميدونم چرا ولي هميشه اونو با تو مقايسه ميکنم .مامان در قبال تو بدي نکرد ولي خدايي روزهايي هم وجود داشت که مامان من و ارژنگ رو به تو ترجيح بده.
-خوب اين طبيعيه شما بچه هاي واقعي اون بودين.
-اره ولي نبايد اين طوري باشه درسته که يه مادر براي به دنيا اوردن بچه اش خيلي سختي ميکشه ولي بايد بتونه حس مادري رو اون قدر تو خودش پرورش بده که بتونه يه نامادري باشه ولي با احساسات کامل يه مادر.
-پس تو ميخواي ازمايشات خودت رو روي اون طفل معصوم پياده کني ببيني ميتوني واقعا براش يه مادر بشي يا نه!درسته؟
-يه جورايي اره ولي نه با اين جنلاتي که تو گفتي.
-اصل موضوع همينه حالا با هر جمله اي که گفته بشه.
-تو ميخواي منو محکوم کني ولي من قول ميدم مادر خوبي باشم مطمئنم که ميتونم.
-منم مطمئنم عزيزدلم.
بلند شدم و بغلش کردم.
-واي افشين نميدوني چقدر دلم برات تنگ شده بود اگه بگم بيشتر از ارژنگ دوستت دارم شايد باور نکني الهي بميرم بعد از رفتن ما تو خيلي تنها شدي ولي بدون که من هميشه به فکرتم مثل هميشه.
-ميدونم سپيده منم دوستت دارم خواهر کوچولو تو براي من بهتريني با دنيا عوضت نميکنم .تو هميشه مونس من بوي و هستي .
صورتش رو بوسيدم.خواهر بيچاره من فردا ميرفت تا زندگي جديدي رو شروع کنه و شايد تا مدت ها نميديدمش.
-حالا به رويا جون چه جوري ميخواي بگي؟تا ابد که نميتوني از همه مخفي کني.
-کم کم بهش ميگم بعد از اينکه رفتم .خيلي چيزا رو بايد بدونه ولي فعلا وقتش نيست.راستش راجع به ارژنگ دروغ گفتم.
-يعني چي که دروغ گفتي؟
-اصلا درس نميخونه پي رفتن به دانشگاه هم نيست .از همون اول که رفتيم امريکا هم قصد درس خوندن نداشت.تو يه کلوپ کار ميکنه اينم مامان اينا نميدونن.البته بالاخره ميفهمن ارژنگ بدجوري جو زده شده.
-خب اين حالت براي خيلي ها پيش ميادشايد تا دوسه سال ديگه بهتر بشه.
-شايد تو راست بگي؟!به هر حال دوست داشتم تو همه چيز رو بدوني.
-خوشحالم که به من اعتماد کردي مطمئن باش حرفهات پيش خودم ميمونه.
-اگه مطمئن نبودم هيچي بهت نميگفتم.
برام جاي تعجب داشت تا حالا نديده بودم سپيده چيزي رو از مادرش پنهان کنه.خب بالاخره داشت وارد زندگي ميشد و ناخوداگاه درس زندگي ميگرفت.نميتونستم تصور کنم که رويا بعد از شنيدن اين موضوع ها چه حالي ميشه.عکس العمل هاي رويا قابل پيش بيني نيست.تو موضوعي که هيجان زيادي داره خونسرده و يا بالعکس جايي که بايد خونسرد باشه و خودشو کنترل کنه هيجان زده ميشه. کار ارژنگ هم در نظرم تعجب اور نبود ارژنگ هميشه از زندگي نرمال بدش مي اومد.هميشه دنبال شر بود. کارهايي ميکرد که کمتر کسي ميکنه.يکي از دلايلي که بي چون و چرا بلند شد و رفت امريکا همين بود که تحت کنترل کسي نباشه.
فرداي اون شب توي فرودگاه سپيده و رويل يکريز گريه ميکردن عجيب اينکه پدرم هم براي بدرقه اومده بود فرودگاه.همه مون ناراحت بوديم دوماه خيلي زود گذشت خيلي هم خوش گذشت.وقتي با فرامرز روبوسي ميکردم اروم تو گوشش گفتم :
-دختر کوچولوت رو ببوس.مواظبشونم باش.
خيلي تعجب کرد.بهش لبخند زدم دستم رو محکم فشار داد و گفت:
-مرسي قول ميدم.
چند روز بعد از رفتن سپيده و فرامرز قشنگ يادمه که يکشنبه بود داشتم با رويا براي خريد ميرفتم که ديدم جلوي يه دکه روزنامه فروشي غلغله اس.
-نگه دار افشين مثل اينکه جواب کنکور اعلام شده.
-حالا؟!هنوز که وقتش نيست!
سريع يه جا دوبله پار کردم و رفتم جلو چه هياهويي بود! يکي جيغ ميکشيد يکي گريه ميکرد خلاصه بلوايي بود.از روزنامه فروشي پرسيدم:
-جواب کنکوره؟کي اومد؟
-صبح زود.
-حرف الف مونده؟
-تموم شد خيلي وقته.
-از کجا ميتونم پيدا کنم؟
-هرجابري حتما تا حالا تموم کردن همين جا لاي جمعيت بگرد شايد يکي داشته باشه.
در بين جمعيت راه ميرفتم و ميگفتم:
-اقا الف؟...الفه؟...
دوتا پسر که روزنامه هاشونو پخش کرده بودن روي پياده رو صدام کردن.
-داداش بيا اينجا اين الفه ما که قبول نشديم تو بگرد شايد اسمت باشه.
نشستم و روي روزنامه خم شدم نبود هرچي نگاه کردم نبود.
-نيست اسمم نيست.
-بابا تو که داري پس ميفتي دقيق نگاه کن هول نشو.
دوباره سه باره نبود ازشون تشکر کردم و رفتم سمت ماشين.رويا پياده شده بود و هيجان زده منتظر من بود.
-چي شد افشين؟
-نبود به اميد خدا سال ديگه قبولم.
سوار ماشين شديم و راه افتاديم.رويا سعي ميکرد ارومم کنه و بهم اميدواري بده ولي من اروم بودم.فقط همون چند دقيقه اول زيادي استرس داشتم بعدش قبول کردم که بايد دوباره تلاش کنم.سال ديگه هنوز اميد داشتم.
وقتي رسيديم خونه رفتم تو اتاقم و روي تخت دراز کشيدم.فکرم خيلي مشغول بود نميدونستم بايد دوباره از کجا شروع کنم.وقتي کتاب ها رو روي ميزم تحريرم ميديدم غمم ميگرفت.مجبور بودم که دوباره شروع کنم دوست داشتم تلاشو به نتيجه برسه نه اين که با يک بار شکست ولش کنم به امان خدا.هوا هنوز خيلي تاريک نشده بود که پدر از پايين صدام کرد.خيلي تعجب کردم.پدر هيچ موقع اون وقت شب خونه نمي اومد.رفتم پايين.پدر و رويا جون توي اتاق نشيمن بودن و هر دو خوشحال سلام کردم.پدر بلند شد و بغلم کرد. کارهاش برام عجيب بود.چي شده بود که پدر محبتش گل کرده بود؟!
-تبريک ميگم افشين جان بيا دهنت رو شيرين کن.
بعد جعبه شيريني رو از روي ميز برداشت و گرفت طرفم.با تعجب گفتم:
-شيريني براي چي؟
-دانشگاه.
-متاسفم پدر اسمم نبود قبول نشدم.
پدر لبخندي زد و روزنامه را از روي ميز برداشت و به طرفم گرفت.
-چرا ايناهاش بود.
روزنامه را از پدر گرفتم.دور اسمم رو با خودکار قرمز خط کشيده بود.نميتونم بگم چه حالي پيدا کردم.با ناباوري گفتم:
-ولي من...من نديدمش.
-حالا که ميبيني اسم خودته افرين پسرم سرافرازم کردي حالا چي قبول شدي؟
روزنامه رو توي دستهام محکم فشار دادم.
-بايد ببينم.
سريع از پله ها بالا رفتم.وقتي کد رو با دفترچه کنترل کردم بيشتر تعجب کردم.باورم نميشد بعد از اون همه سال!اون هم يه همچين رشته اي!براي خودم جاي تعجب داشت چه برسه به بقيه پدر هنوز از پايين پله ها فرياد ميکشيد:
-پيداش کردي؟چي قبول شدي؟چي شد؟
بلند داد زدم:
-کامپيوتر تهران جنوب.
بعد از ثبت نام هرچي به روز اول کلاس ها نزديک ميشدم اضطراب بيشتري داشتم.مثل روز اولي که ميخواستم برم مدرسه و رويا منو برد توي يه لوازم تحريرفروشي ,محو دفترهاي نقاشي و مداد رنگي ها و پاک کن ها شده بودم ولي ديدم که همه بچه ها با پدر و مادرشون اومدن خريد بدجوري دلخور شدم با سن کمي که داشتم پيش خودم فکر ميکردم کاش منم با پدر و مادرم اومده بودم تا براي يکي از بزرگ ترين روزهاي زندگيم خريد کنم.طفلي رويا اون روز همه چيز رو خودش انتخاب کرد.ولي بعد از قبولي دانشگاه با اينکه سالها از کلاس اول دبستانم ميگذشت مثل بچه ها رفتم و کلي براي خودم لوازم تحرير خريدم.تهجب نکن کسي که مدتها از درسه دور بوده و بعد از رهايي از يه مشکل بزرگ در نظر خودش داره به اينده اي بزرگتر ميرسه حالش کمتر از من نميتونست باشه.پدر و رويا جون خيلي خوشحال بودن پدر به عنوان هديه ماشينم رو عوض کرد و رويا برام مهموني گرفت خودم هم خيلي خوشحال بودم.
بالاخره اينطوري شد که من رفتم دانشگاه خوشحالي هاي من هميشه کوتاه مدته اينجاي داستان شروع تنهاييها و غمهاي منه هنوز خيلي چشم ها در کمين من نشسته بودن تا منو از اوج سعادت به سرداب غم بندازن.اره هم قفس من ,دلم يه دشت اندوه داره و يه فصل صحبت منتها دستم ديگه ياري نميکنه امروز اخرين روزيه که دارم ميرم دانشگاه دانشگاهي که اي کاش هيچ وقت قدم توش نميذاشتم...
***
حتي اگه هزار دفعه اين نامه ها رو بخونم سير نميشم .کاش وقتي اولين نامه رسيده بود ميرفتم و يه جوري تو دانشگاه پيداش ميکردم.ولي حيف که اوايل اصلا جدي نگرفته بودم تازه اون موقع من چيز زيادي از زندگي افشين نميدونستم دليل اصلي نامه نگاريش چيه شايد اگه زود هم اقدام ميکردم به نتيجه نميرسيدم.من حتي اسم فاميل افشين رو نميدونستم.
قبل از اينکه نامه دوم رو بخونم به مامان زنگ زدم . بايد براي اسباب کشي باهاش هماهنگ ميکردم.
-الو سلام مامان.
-سلام مادر خوبي؟
-مرسي مامان من يکي دو روز پيش رفتم اپارتمان دوست اقاي افشار رو ديدم خونه بدي نيست فقط چون نوسازه کرايه اش يه کمي بيشتره قراره اقاي افشار واسه قولنامه خبرم کنه شما ميتونين براي اسباب کشي بياين تهران؟
-اره مادر حتما ميايم سوده همين هفته امتحاناتش تموم ميشه پدرت نميتونه مرخصي بگيره ولي من با بچه ها ميام.درس هاتو ميخوني؟
-اره ميخونم .روز به روز داره سخت تر ميشه.پدرم در اومده.
-عيب نداره ادم وقتي ميخواد يه چيز بزرگ به دت بياره بايد براش زحمت بکشه.
-درسته فعلا کاري ندارين؟
-نه مادر مواظب خودت باش.
-سلام برسونيد خداحافظ.
-خداحافظ
پايان فصل دوم

parand
13/09/2010, 17:15
فصل سوم
سلام هم قفس
نميدونم نامه قبليم رو گرفتي يا نه؟! اگه خونده باشي حتما پيش خودت فکر ميکني که چرا دارم داستان زندگيم رو مو به مو برات تعريف ميکنم ؟اخه دلم ميخواد لحظه به لحظه اش رو بدوني دلم ميخواد تمام چيزايي که توي برگشت به خاطراتم يادم مياد برات بنويسم.اونجوري حتما بيشتر درکم ميکني بيشتر ميفهمي که چي بر من گذشته و دارم چي ميکشم.
روز اول دانشگاه با مهرداد اشنا شدم .بعد از شروع اولين جلسه درس از صندلي پشت اروم زد به شونه ام:
-سلام اسم من مهرداده.
-سلام منم افشين هستم.
-رفيق؟
از اين کلمه ديگه خنده ام ميگرفت کامي هميشه اين کلمه رو به کار ميبرد.مهرداد دستش رو به طرفم دراز کرده بود دستش رو محکم فشار دادم و گفتم :
-رفيق.
بعد از اتمام جلسه اول با مهرداد از کلاس زديم بيرون.
-نميدونم چرا بين بچه هاي کلاس بيشتر نظرم رو جلب کردي راستش من ادم کمرويي ام زياد نميتونم دوست پيدا کنم.اين اولين باره که پيشنهاد دوستي به کسي ميدم اميدوارم اين چهار سال بهمون خوش بگذره.با هم شروع کرديم با هم از اين دانشگاه ميريم.
مهرداد حق داشت از قيافه اش کاملا ميشد فهميد که چرا هيچ کس براي دوستي باهاش پيشقدم نميشه.سرو وضع ظاهرش فوق العاده ساده بود موهاش رو عين بچچه درسخونها زده بود يه طرف يه عينک ته استکاني بزرگ هم داشت.اين جور که برام تعريف کرد هميشه سرش تو درس و کتاب بوده هيچ وقت با دختري رابطه نداشته اگه هم داشته همون يکي دو جلسه اول به هم خورده.دلم نميخواد اينو بگم ولي با سر و وضعي که مهرداد داشت يا با طرز حرف زدنش که همه اش از هولش تپق ميزد اگه منم يه دختر بودم هيچ وقت نگاش نميکردم.
-ميدوني افشين بي مرام ها با دلم بد ميکنن واسه هر دختري پا پيش ميذارم جا ميزنه دلم نميخواد دروغ بگم شايد يه دليلي که اومدم تا تو دوست شدم اينه که از همين روز اول دختراي دانشگاه خيال کنن منم واسه خودم کسي ام که رفيقي مثل تو دارم.اخه تو خيلي به چشم مياي خيلي خوش تيپي اصلا ميدوني چيه استيل داري.خيلي دلم ميخواد مثل تو باشم.
از سادگي مهرداد خوشم اومد تو ذهنم بارها مهرداد رو با کامي مقايسه کردم مهرداد اونقدر ساده بود که همه حرفهاي دلش رو راحت به زبون مي اورد اصلا تو رابطه اش سياست به خرج نميداد در صورتي که کامي حتي براي نحوه خنديدنش از مدت ها قبل نقشه ميکشيد از اون هفت خط ها بود!
-چندسالته مهرداد؟
-نوزده سال يک سال پشت کنکور بودم خيلي زحمت کشيدم سراسري قبول بشم ولي نشد تو چند سالته؟
-بيست و دوسال .البته يکي دو ماه ديگه ميرم تو بيست و سه.
-چندسال پشت کنکور بودي؟
-پشت کنکور نبودم امتحان نميدادم سال چهارم دبيرستان وقتي کنکور قبول نشدم ديگه امتحان ندادم تا امسال که خدا رو شکر قبول شدم.
-خواهر و برادر داري؟
-اره يه خواهر و يه برادر تو چي؟
-من سه تا خواهر دارم چهار تا برادر همه اشون ازدواج کردن من از همه کوچيکترم اقام حجره فرش داره تو همين بازار تهران .خونه مون هم همين نزديکي هاست.نيم ساعت تا دانشگاه فاصله داره به دو دليل وقتي کامپيوتر تهران جنوب قبول شدم اومد اولش به خاطر نزديکي راه دومش به خاطر اقام خيلي اذيتم ميکنه عزيزم دو سال پيش فوت کرد...
-عزيزت؟
-مادرم بهش ميگفتيم عزيز خيلي بهش وابسته بودم .خيلي تر و خشکم ميکرد ولي اقام اصلا لي لي به لا لام نميذاره کاش عزيزم زنده بود.
خدا بيامرزه.
-مرسي تا وقتي سايه مادر بالا سرته نميفهمي من چي ميگم وقتي از دستش ميدي تازه ميفهمي چي رو از دست دادي.
-منم مادر ندارم درست مثل تو.ولي من و تو يه فرق بزرگ با هم داريم تو حداقل شونزده هفده سال مادر داشتي تو بچگي با لالايي هاش خوابيدي وقتي راه افتادي و خوردي زمين دل مادرت برات شکسته وقتي تاتي تاتي ميکردي دو تا دست پر از مهر روبروت بود تا بگيرتت و تو بغلش فشارت بده غصه خوردي باهات غصه خورده خنديدي باهات خنديده ولي من از تمام اين نعمت ها محروم بودم از تمامش.
خلاصه اين شروع دوستي من و مهرداد بود.از همون روز اول رابطه مون صميمي شد.اکثرا با هم مي اومديم دانشگاه و ميرفتيم.روزهاي اول کلاسها تق و لق بود.هر جلسه دانشجوهاي جديد اضافه ميشدن تقريبا يه هفته از شروع کلاسها گذشته بود که اون اتفاق افتاد.
يه روز بعد از اتمام کلاس داشتم وسايلم رو جمع ميکردم که يه صدايي اومد.همه بچه ها به طرف صدا برگشتن.يکي از دخترا جلوي در کلاس خورده بود زمين و تمام وسايلش پخش شد وسط کلاس چون رديف اول بودم زود رفتم کمکش خودش هم سريع از جاش بلند شد و شروع کرد به جمع کردن وسايلش همه انگار منتظر ديدن اين اتفاق بودن تا بزنن زير خنده.يکي دوتا از پسرا شروع کردن به متلک انداختن دخترک بيچاره هم حسابي هول شده بود .سعي کردم به حرفهاي بچه ها اهميت ندم منتها نتونستم.
-داشتي خودتو دريبل ميکردي؟
-هنوز بچه اس داره تاتي تاتي ميکنه.
-برو اول راه رفتن ياد بگير بعد بيا دانشگاه!
-اخي بچه ها اذيتش نکنين گريه اش ميگيره!
يکي از همون پسرا زود پريد و کيف دختر بيچاره رو گرفت .
-پاشو کوچولو من تا دم سرويس مدرسه ميرسونمت.
ديگه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم بلند شدم و با يه حرکت عصبي کيف رو از پسره گرفتم و گفتم:
-حرف دهنت رو بفهم ناسلامتي به ما ميگن دانشجو اما قبل از اينکه بياييم اينجا درس بخونيم بهتره مردونگي و انسانيت رو ياد بگيريم.
خودمم نميدونم چرا اونقدر خشن شده بودم محکم زد روي دستم و کيف از دستم افتاد.
-اصلا تو چي کار داري؟فردين بازيت گل کرده ؟
دستش رو محکم گرفتم و همونطوري که داشتم فشار ميدادم مستقيم توي چشماش نگاه کردم و گفتم:
-از کلاس برو بيرون ديگه هم از اين مسخره بازيها در نيار لااقل تو محيط دانشگاه رعايت کن .از اين به بعد هم ديگه از اين غلطا نميکني هم با توام هم با رفيقات فهميدي؟
همه کلاس ساکت بود.هيچ کس پا پيش نميذاشت.پسره که حسابي شاکي شده بود دستش رو محکم از دستم بيرون کشيد و رفت.بچه ها هم يکي يکي رفتن .به خودم اومدم و ديدم فقط من و مهرداد تو کلاسيم.
-خوش به حالت افشين خيلي جربزه داري.من اگه بخوام اين ريختي جلوي يکي در بيام اون قدر مسخره ام ميکنن که بايد يکي بياد از خودم دفاع کنه.
-اينطوري هم که تو ميگي نيست .اگه به دعوا ميرسيد کتک هم ميخوردم دختره چي شد؟
-رفت همون موقع که دعوا داشت بالا ميگرفت رفت.از خجالت سرخ شده بود خيلي مسخره اش کردن.
از کلاس اومديم بيرون مهرداد کلاس داشت ولي من بايد ميرفتم خونه .ده دقيقه يک ربعي تو دانشگاه با هم حرف زديم و بعدش از هم خداحافظي کرديم .سوار ماشين که شدم تا استارت زدم يکي زد به شيشه برگشتم يه دختر بود شيشه رو دادم پايين.
-بله ؟کاري داشتين؟
-اسم من ستاره اس ستاره حکمت.
-خب.
-ميخواستم ازتون تشکر کنم شما خيلي خوب از من دفاع کردين .خيلي از کار اونا خجالت کشيدم براي همين نتونستم توي کلاس بمونم و ازتون تشکر کنم.
تازه فهميدم ستاره حکمت همون دختره بود که بچه ها مسخره اش کردن.
-خواهش ميکنم من کار خاصي نکردم ما بايد ياد بگيريم محيط دانشگاه با مدرسه فرق داره و توش هر بچه بازي نميشه کرد.ما بايد به چشم يه دوست به هم نگاه کنيم نه در مورد شما بلکه در مورد تمام بچه هاي کلاس.
ازش خداحافظي کردم و رفتم خونه.ناخوداگاه يادش مي افتادم.صورت معصوم و زيبايي داشت تن صداش اونقدر گرم بود که ادمو ذوب ميکرد.واقعا اسمش برازنده اش بود.ميدرخشيد قد بلندي داشت با پوست سفيد و موهايي خرمايي چشمايي روشن و مژه هاي بلند برخلاف دخترهايي که تا اون موقع ديده بودم خيلي متين و شمرده صحبت ميکرد و سعي ميکرد مستقيم توي چشمام نگاه کنه.
وقتي که صبح زودتر از هميشه ميرفتم دانشگاه يا وقتاي بيکاريم رو توي دانشگاه ميموندم يا وقتايي که همه کارهاي ستاره رو زير نظر ميگرفتم و هيچ کس و هيچ رو توي دانشگاه نميديدم فهميدم که عاشقش شدم و زماني که مهرداد بهم گفت که توي اين يکي دوماه اخير خيلي عوض شدي فهميدم که مطمئنا عاشق شدم.
يه روز ديدم که تو حياط روي يه نيمکت نشسته سعي کردم بهش توجه نکنم.رفتم روبروش روي نيمکت نشستم محو جزوه هاش بود.منم چندتا ورق گذاشتم روي پام و ظاهرا مشغول خوندن شدم ولي زير چشمي نگاهم به ستاره بود.هر روز اشتياق ديدن ستاره در وجودم بيشتر ميشد.چرا اينطوري شده بودم؟خودمم نميفهميدم ستاره مورد توجه خيلي از پسراي دانشگاه بود.تو همين چندماهي که از شروع ترم اول ميگذشت کلي خاطرخواه پيدا کرده بود.شايد من عاشق زيبائيش شده بودم؟شايد اون اصلا توجهي به من نداشت؟منتها من کوچکترين نگاه ستاره و کوچکترين لبخندش رو پيش خودم يه جوري تعبير ميکرد فکر ميکردم بهتره يه کمي به خودم فرصت بدم شايد فکرش از سرم افتاد؟شايد اون اصلا وصله مناسبي براي من نباشه؟ولي سريع فکر بد رو از ذهنم دور ميکردم.دلم ميخواست خوشبين باشم و فقط به چيزاي خوب فکر کنم.به اين که ستاره هم منو دوست داره.به خودم ميگفتم نگاهاش رو نميبيني؟لبخندهاش؟!حرکاتش؟! اصلا اگه از من خوشش نمياد چرا هميشه براي جزوه گرفتن مياد پيش من؟چرا پيش بقيه بچه ها نميره؟چرا تو کلاس سعي ميکنه نزديک من بشينه؟...
همين طوري تو افکار خودم بودم که يهويي با هم چشم تو چشم شديم.لبخندي زد و اشاره کرد به دهنش از خجالت اب شدم.دهنم از ديدنش باز مونده بود و حالا اون اين صحنه وحشتناک رو ديد .ناچار شدم لبخند بزنم خيلي ضايع شده بودم ولي ستاره هم بهم خنديد خيلي دوستانه اصلا انگار نه انگار که اتفاقي افتاده بلند شد و رفت.پيش خودم گفتم عجب کاري کردي!!طرف قشنگ فهميد خاطرخواش شدي.نميتونستم تو دانشگاه بمونم ميترسيدم دوباره باهاش چشم تو چشم بشم.رفتم خونه.
تو خونه عين مرغ سرکنده بودم دور خودم ميچرخيدم فکرم درست کار نميکرد .دوبار دوش گرفتم تا بلکه يه کمي اروم بشم ولي هيچ اثري نکرد.تا صبح يه پاکت سيگار کشيدم پلک نزدم خوابم نميبرد.فرداي اون روز کلاس نداشتم ولي بلند شدم که برم دانشگاه. شيکترين لباسم رو پوشيدم حسابي به موهام رسيدم .ريش هام رو شيش تيغه کردم و اودکلن دلخواهم رو زدم.نگاهي با دقت تو اينه به خودم کردم و با سر ظاهرم رو تاييد کردم .به نظرم خيلي خوب شده بود.راستش تمام شب رو فکر کرده بودم و به اين نتيجه رسيده بودم که برم و همه چيز رو به ستاره بگم.اون خودش حتما با گندي که ديروز زدم فهميده بود تو دل من چي ميگذره.گفتم بذار خودم رو از اين عذاب خلاص کنم .اين اضطراب و فکراي بيخودي داشت نابودم ميکرد.
دلم ميخواست براش گل بگيرم ولي نه اين جوري جلوي دانشگاه خيلي بد ميشد.کاش براش يه کادو بخرم نه هنوز زوده خلاصه تا دانشگاه فکرم به جايي نرسيد.فقط تصميم گرفتم توي ماشين بشينم و اگه ديدمش حرف دلم رو بيرون از دانشگاه بهش بزنم.اينجوري بهتر بود.اگه اصلا اون روز نمي ومد دانشگاه چي؟فقط به خودم اميد ميدادم.
وقتي رسيدم ساعت هنوز هفت هم نشده بود .پرنده جلوي دانشگاه پر نميزد .بارون شديدي ميباري.ماشين رو خاموش کردم و به در ورودي دانشگاه خيره شدم.سکوت بود و سکوت فقط صداي فرهاد از تو ضبط ماشين شنيده ميشد صداي فرهاد رو خيلي دوست دارم.
ميبيني صورتم و تو اينه با لبي خسته ميپرسم از خودم...
کم کمک رفت و امد شروع شد.همه رو زير نظر داشتم برف پاک کن ماشين يک بند کار ميکرد.لحظات انتظار خيلي لحظات سختيه.چندين بار کاست رو از اول گوش کردم.دو سه ساعتي گذشت شروع کردم به سبک و سنگين کردن افکارم تمام رفتارهاي ستاره رو توي اون يکي دوماه بررسي کردم دختر ساکتي بود زياد با بچه ها نميجوشيد فقط با يکي دوتا از همکلاسهاي دخترمون روابطش دوستانه تر بود.ستاره با من يا مهرداد هم جز يکي دوتا جمله چيزي نميگفت هميشه ساده مي اومد دانشگاه ساده لباس ميپوشيد ساده ارايش ميکرد توي رفتارش با پسرها محتاط بود از جمع هاي شلوغ پرهيز ميکرد.همه ي کارهاش برام مقبول بود.دقيقا همون کسي بود که توي روياهام دنبالش ميگشتم .چشمهاي درشت و نگاه گيراش يه لحظه ارومم نميذاشت .فکر نميکردم هيچ وقت نسبت به يه دختر اون قدر احساساتي بشم.تو فکر بودم که مهرداد سوار ماشين شد.
-سلام امروز که کلاس نداري اينجا چه کار ميکني ؟اين بارون هم حسابي منو خيس کرده.
خنده ام گرفت.عين موش اب کشيده شده بود.شيشه عينکش بخار کرده بود.عينکش رو برداشت و شروع کرد به پاک کردن.
-امروز ميخوام بهش بگم مهرداد.
-بهش بگي؟به کي؟ چي رو ميخواي بگي؟
-به ستاره ستاره حکمت همه چيزو رو ميخوام بهش بگم بدجوري رفته تو مغزم مهرداد ميخوام امروز تکليفم رو يکسره کنم .
-پس اين همه مدت فکر ستاره اس که اينجوريت کرده؟!
-اره خيلي به هم ريختم.يک ماه و نيمه که عين خوره داره ميخورتم.ازش خوشم اومده همون دختريه که هميشه تو ذهنم بوده تو نميدوني امروز مياد يا نه؟
-از کجا بايد بدونم؟
-خيلي ميترسم مهرداد نميدونم چرا ولي استرس دارم.
-استرس واسه چي؟مطمئن باش وقتي بهش بگي بي چون و چرا قبول ميکنه کي از تو بهتر؟خيلي از دختراي همين دانشگاه فقط منتظرن يه نيم نگاه بهشون بکني از خداش هم باشه اصلا نگران نباش ناهار خوردي؟از ظهر گذشته بيا بريم يه چيزي بخوريم.
-نه من از اينجا تکون نميخورم بايد منتظر باشم.
-باشه تا تو اينجايي من ميرم از توي دانشگاه دو تا ساندويچ بزرگ ميخرم.
مهرداد پياده شد و رفت.بارون اونقدر شديد شده بود که تا دم در دويد.با چشم بدرقه اش کردم وقتي از نظرم محو شد يه عده از دانشجوها از در اومدن بيرون وقتي از هم پراکنده شدن ستاره رو ديدم چتر داشت براي همين اروم ميرفت.با خودم گفتم;((کي رفت تو که من نديدمش؟))
بايد عجله ميکردم بلند شدم و دويدم طرفش .نزديکش که شدم صداش کردم.
-خانوم حکمت.
به طرف صدا برگشت وقتي منو ديد برام سر تکون داد.روبروش ايستادم.يه لبخند کم رنگ روي لبهاش بود مثل هميشه .اروم چترش رو بلند کرد تا من هم زير بارون نمونم.
-با من کار داشتيد؟
دست و پام رو گم کرده بودم نميدونستم از کجا بايد شروع کنم سعي کردم به خودم مسلط باشم.
-ميخواستم يه چيزي بهتون بگم.
-مشکلي پيش اومده؟
-نه راستش مشکل که نه فقط...
-فقط چي؟معذرت ميخوام ولي من عجله دارم.
-بله ميفهمم من فقط چند دقيقه وقتتون رو ميگيرم.حقيقتش اينه... از همون اولي که شما رو ديدم...البته نه همون اول ,يه کمي بعدش ...من ميتونم ازتون خواهش کنم بيشتر با هم اشنا بشيم؟
-متوجه منظورتون نميشم.
-منظور بدي ندارم ميخوام اگه موافق باشيد يه چندماهي بيشتر باهم اشنا بشيم تا...اخه حقيقت اينه که من...من از شما خيلي خوشم اومده...
وقتي اينو گفتم خيالم راحت شد .قلبم داشت مي اومد تو دهنم شايد اگه ستاره يه دختر ديگه اي بود با شخصيتي متفاوت براي گفتن چهار تا کلمه عين پسراي هيجده ساله من ومن نميکردم.
وقتي حرفم تموم شد مات و متحير نگاهم کرد حتي يه لحظه هم پلک نزد.اروم دستش رو اورد بالا يکهو تمام وجودم يخ کرد تمام روياهام بهم ريخت.يه حلقه زرد رنگ توي دستش بود.چند لحظه مات همديگه رو نگاه کرديم صداي بوق يه ماشين ستاره رو متوجه خيابون کرد .خيلي سريع از لاي دفترش چندتا جزوه در اورد و داد دستم و رفت سوار همون ماشين ي شد که براش بوق زد.برف پاک کن اون پيکان سفيد رنگ بي وقفه کار ميکرد پشت فرمون يه پسر جوون بود که با ستاره روبوسي کرد.ماشين با صداي دلخراشي روي اسفالت خيابون حرکت کرد و تمام روياهاي منو با خودش برد.همون طوري در حالي که چند ورقه جزوه دستم بود و بارون سيل اسا روي سرم ميباريد ايستادم و به نقطه اي خيره شدم که خورشيد تو همون نقطه غروب کرده بود.
چند لحظه طول کشيد تا اتفاقهايي که يکي بعد از ديگري پيش اومده بود تو ذهنم هضم کنم.لبه جوب نشستم اصلا برام مهم نبود لباسام کثيف ميشه يا دارم خيس ميشم.فکر مهرداد درست از اب درنيومد.من ستاره رو از دست دادم درست قبل از اينکه به دستش بيارم.چرا هيچ وقت نديده بودم که حلقه دستشه چه خيالاتي داشتم!چه تصوراتي!باور نميکردم.
با صداي مهرداد به خودم اومدم.
-چرا اينجا نشستي؟
دستم رو گرفت و با هم رفتيم تو ماشين.ساندويچ رو از توي پلاستيک در اورد و داد دستم ولي من بي تفاوت به روبرو نگاه ميکردم.
-چيزي شده افشين؟
-ديدمش.
-بهش گفتي؟
نگاهش کردم اونقدر پکر بودم که خودش همه چيز رو فهميد.
سربسته يه چيزايي رو براش تعريف کردم.مهرداد اولش سکوت کرد و بعد شروع کرد به دلداري دادن طفلک خيلي سعي کرد ارومم کنه.کلي حرفهاي اميدوار کننده ميزد.ولي نميدونست عشقي که من تو اون مدت کوتاه به ستاره پيدا کرده بودم اونقدر عميق بود که هيچي نميتونست ارومم کنه.يا صداي خفه اي بهش گفتم که ميخوام تنها باشم.پياده شد و رفت.
چندساعتي همونطوري توي ماشين نشستم و بعدش بي هدف ماشين رو روشن کردم و از اين خيابون به اون خيابون رفتم.فکرم خيلي مشغول بود.اتفاقي بود که افتاده بود و من نميتونستم جلوشو بگيرم.شب بود که با خودم کنار اومدم و اين قضيه رو براي خودم حل کردم.به جاي خالي مهرداد نگاه کردم دوتا ساندويچ دست نخورده روي صندلي مونده بود.ناراحت شدم.نبايد اينجوري بهش ميگفتم که تنهام بذار.خيال ميکرد با بودنش ميتونه بهم ارامش بده.کارم اصلا درست نبود رفتم در خونه شون.ساعت نه و نيم بود.زنگ در رو زدم.پدرش اف اف برداشت:
-سلام معذرت ميخوام مزاحم شدم مهرداد خونه اس؟
-شما؟
-من افشينم همکلاسيش.
-تشريف بياريد تو.
در باز شد. رفتم تو لحن صداي اقاي بردبار يه جوري بود که انگار ميخواست دزد بگيره.حياط نسبتا بزرگي بود که نماي يه ساختمون قديمي توش بود از پله ها رفتم بالا که ديدم اقاي بردبار جلوي در ورودي ايستاده.تا به حال پدر مهرداد رو نديده بودم. سن نسبتا زيادي داشت.خيلي مرموزانه نگاهم کرد.دعوتم کرد توي اتاق پذيرايي و خودش درست روبروم نشست رفتارش به نظرم عجيب بود.
-شما گفتيد همکلاسي مهرداد هستيد؟
-بله خودش خونه نيست؟
-چرا خونه اس نگفته بود امشب مهمون داره.
-من قرار نبود مزاحم بشم حقيقتش اينه که اومدم تا با مهرداد شام برم بيرون البته با اجازه شما.
-شام؟فکر نميکنيد براي شام خيلي دير باشه؟
لبخند گنگي زدم.اصلا نميفهميدم اين سوالها براي چيه!پدر مهرداد طوري حرف ميزد که انگار ميخواد مچ منو بگيره.خيره شده بود تو چشمام و سوال ميکرد.انگار ميخواست با نگاش به راست و دروغ بودن حرفام پي ببره.منم درست مثل يه برده مسخ شده فقط جوابش رو ميدادم.ناخوداگاه مواظب حرف زدنم بودم ميترسيدم يه چيزي بگم که از کوره در بره.رفتارش نشون ميداد که منتظر همچين خبريه!
-از سر و وضعت پيداس ادم حسابي هستي شغل پدرت چيه؟
-کارخونه داره.
-خواهر و برادر داري؟
-يه خواهر و يه برادر.
خنده ام گرفته بود ولي خودمو کنترل ميکردم.يادم اومد وقتي ده پونزده ساله بودم پدر و رويا جون نسبت به دوستام حساس بودن و مثل اقاي بردبار دوست داشتن تمام خصوصياتشون رو بدونن.اقاي بردبار کلي ازم سوال کرد.خونه تون کجاس؟چندتا خواهر و برادر داري؟ازدواج کردن؟اصليت تون کجاييه؟پدرت کيه؟مادرت کيه؟همه سوالهاش در نظرم مسخره بود حتي ازم سوال کرد چقدر از پدرم پول تو جيبي ميگيرم؟چرا پدرم برام ماشين خريده؟نميدونم چرا ولي به تمام سوالهاش در کمال احترام جواب دادم.مطمئن بودم که همه اين سوالها براي ازادتر شدن رابطه من و مهرداده.راستش يه لحظه فکر کردم که اومدم خواستگاري مهرداد!
بعد از اينکه بازجويي اقاي بردبار تموم شد لبخندي زد که فهميدم از امتحان موفق اومدم بيرون.
-مهرداد هيچ وقت اجازه نداره اين موقع شب بره بيرون منتها اين بار اشکالي نداره تا ساعت دوازده بايد خونه باشه متوجه شديد؟
-بله حتما ممنونم.
اقاي بردبار بلند شد و از اتاق رفت بيرون.صداي نامفهوم اقاي بردبار و مهرداد رو شنيدم.حتي دخترها هم توي رابطه شون انقدر سين جيم نميشن چه برسه به پسر!اون هم دختر و پسراي اين دوره و زمونه با خودم گفتم:"عجب بدبختي ميکشه مهرداد توي اين خونه؟!عين دختراي چارده پونزده ساله بايد جواب پس بده خوب شد من دوست دخترش نبودم!"
وقتي مهرداد اومد و با هم از در رفتيم بيرون تصميم گرفتم اصلا بهش چيزي نگم.از حالتش معلوم بود که کلي خجالت کشيده.تو راه مهرداد سکوت رو شکست:
-چرا اومدي دنبالم؟
-امروز رفتارم اصلا خوب نبود اومدم تا از دلت در بيارم از من ناراحتي؟
-نه چرا بايد ناراحت باشم؟تو حق داشتي ميخواستي تنها باشي .منم هروقت خاطرخواه يکي ميشم و ازش جواب رد ميشنوم دوسه روزي حالم سرجاش نيست.در ضمن بايد از تو عذرخواهي کنم نه تو.
-چرا؟
-از رفتار اقام ناراحت شدي؟
-نه چرا بايد ناراحت بشم؟
-اقام همينه همينطوره همه دوستامو کنترل ميکنه ميگه من بايد دقيقا بدونم با کي رفت و امد ميکني.هميشه به خاطر رفتارش جلوي رفيقام ضايع ميشم.همه شون بعد از اينکه يکي دو بار اقام رو ديدن رفتن و پشت سرشون رو نگاه نکردن.تو هم وقتي يکي دوبار با اقام روبرو بشي خسته ميشي و ميري.
-درباره من اينجوري فکر ميکني؟رفاقتمون برام خيلي با ارزشه.
-ميدوني افشين, عزيزم وقتي زنده بود خيلي راحت بودم اقام همه چيز رو سپرده بود به دست عزيزم.منتها عزيزم اينهمه سخت گيري نميکرد .تا حالا چندبار به سرم زده که خودمو بکشم هيچ وقت تو خونه راحت نيستم.رفت و امدهام کنترل ميشه تلفنهام کنترل ميشه حتي لباسهامو اقام انتخاب ميکنه. من جوونم افشين دلم ميخواد هزارتا رفيق داشته باشم دوست دختر داشته باشم به خدا خسته شدم گاهي وقتا دلم ميخواد بزنم به سيم اخر . يه کاري بکنم که به اقام بفهمونم من ادمم احتياج ندارم تو هرکاري يه نفر ديگه به جام تصميم بگيره.
-با خواهر و برادرات هم همينه؟
-تا قبل از اينکه ازدواج کنن اره ولي اقام عقيده داره کسي که ازدواج کرده اختيارش دست خودشه تا قبل از ازدواج بايد تحت کنترل خونواده اش باشه.
-خوب زن بگير.
-شوخي ميکني کي به من زن ميده ؟با سر و وضعي که من دارم هيچ دختري تا حالا نگام نکرده يه کلمه حرف درست و حسابي نميتونم بزنم.اقام واسه من تصميم ميگيره بدون اجازه اش اب نميتونم بخورم کدوم خري مياد زن من بشه؟
-سر و وضع تو بد نيست مهرداد فقط مثل بچه خرخونهاس!خيلي از دخترا از بچه مثبتي مثل تو که همه اش سرش تو کتاب و دفتره خوششون مياد.ادما متفاوتن با سليقه هاي متفاوت.اگر خودت بخواي ميتوني يه نفري که تو مايه هاي خودته پيدا کني.همه اش دست ميذاري رو دخترايي که اصلا بهت نميخورن.
-تقصير من نيست افشين من از دخترايي که اقام برام انتخاب ميکنه خوشم نمياد من از دختراي خوشگل و خوش تيپ خوشم مياد.اونايي که من ميپسندم اصلا تحوليم نميگيرن اونا ميگردن دنبال پسرايي مثل تو.خيلي دلم ميخواد مثل تو باشم ,تا وقتي که سلطه اقام رو سرمه نميتونم اونجوري که ميخوام باشم.نميذاره.
-زياد فکرش رو نکن مگه من کي ام؟تو همين جوري که هستي از من خيلي بهتري ادما ذاتا اينجورين هيچ وقت از وضعيت فعلي شون راضي نيستن .زياد به اين چيزا فکر نکن خودت باش مطمئن باش بالاخره يکي پيدا ميشه که يه روزي عاشقت بشه.
اون شب با مهرداد رفتيم تريا کلبه تو خيابون شريعتي.جاي دنج و قشنگيه اونجا ميعادگاه روزاي تنهائيم بود ولي از همون شب تصميم گرفتم مهرداد رو هم با خودم ببرم اونجا.مهرداد دوست خيلي خوبي بود.اون شب ما فقط درباره مهرداد و خونواده اش حرف زديم.اونقدر مشکل مهرداد داغ بود که غم و غصه خودم يادم رفت.وقتي مهرداد رو رسوندم خونه شون هنوز چند دقيقه اي به ساعت دوازده مونده بود اين جوري بهتر بود.اطمينان پدرش بيشتر جلب ميشد.وقتي کتاب دفترام رو انداختم روي ميز تحريرم با ديدن جزوه هاي ستاره دوباره عشقش مثل خوره افتاد تو جونم.خيلي دلم ميخواست بهش فکر نکنم فکر کردن به عشق ستاره کار درستي نبود.ازدواج کرده بود و متعلق به کس ديگه اي بود.نمنميتونستم بهش فکر نکنم, دوستش داشتم ,هرجور ميخواستم از ذهنم بيرونش کنم از يه در ديگه وارد ميشد .لباسامو در اوردم و انداختم رو تخت .بهشون پوزخند زدم,ياد صبح افتادم که با چه وسواسي از بين لباسهام اونا رو انتخاب کرده بودم تا ستاره از سليقه ام خوشش بياد.رفتم حموم يک ساعت تمام زير دوش بودم احتياج به ارامش داشتم .تا صبح به کتابهاي شعرم پناه بردم.فکر ميکردم ارومم ميکنه منتها اونقدر بي تاب بودم که تا صبح پلک رو هم نذاشتم.جزوه هاي ستاره رو گذاشتم جلوم چون خيس شده بود اصلا قابل خوندن نبود دوست داشتم نگهشون دارم تا هر موقع نگاهشون ميکنم ياد ستاره بيفتم.چهار برگه به عنوان يادگاري از اولين کسي که توي زندگيم به معناي واقعي عاشقش شدم.ولي پشيمون شدم.
صبح که داشتم ميرفتم دانشگاه جزوه ها رو هم با خودم بردم لزومي به داشتن يادگاري نبود ستاره تمام لحظات زندگيم تو ذهنم بود لازم نبود چندتا ورق منو ياد اون بندازه.
تو دانشگاه حال عجيبي داشتم نميخواستم با ستاره روبرو بشم احمقانه بود نه؟شايد ازش خجالت ميکشيدم ولي اخه خجالت براي چي؟من که کار خلافي نکرده بودم در ضمن نميتونستم ازش فرار کنم ستاره همکلاسي من بود.اکثر کلاسهامون با هم بود دوست داشتم دانشگاه رو ول کنم دانشگاهي که براي رسيدن بهش خيلي زحمت کشيده بودم!اونجوري ديگه نميديدمش شايد اين بهترين راه بود!
هنوز کلاس شروع نشده بود که ستاره اومد .من و مهرداد کنار پنجره ايستاده بوديم و با هم حرف ميزديم.ستاره يکراست اومد طرفم و سلام کرد حقيقتش باز دست و پام رو گم کردم.مهرداد بعد از سلام و احوالپرسي رفت سرجاش که من و ستاره راحت صحبت کنيم.
-جزوه ها رو اورديد؟
-بله ولي به خاطر بارون ديروز نوشته هاش ديگه قابل خوندن نيست.
رفتم و از روي صندليم جزوه هاشو برداشتم و بهش دادم.
-از بابت ديروز متاسفم خانوم حکمت من نميدونستم شما ازدواج کرديد وگرنه جسارت نميکردم.
-من هنوز ازدواج نکردم بهروز نامزد منه شما که خبر نداشتيد من ازتون ناراحت نشدم .من براي شما احترام خاصي قائلم .از همون روز اول که ديدمتون.
-ممنونم منم همين طور من رو دوست خودتون بدونين هر موقع کاري داشتيد با کمال ميل براتون انجام ميدم.
-حتما متشکرم.
ستاره که رفت ته کلاس نفس عميقي کشيدم و نشستم روي صندلي.حالم اصلا خوب نبود.از جلسه اون روز هيچي نفهميدم.اصلا استاد رو نميديدم, خيلي دگرگون شده بودممهرداد همه اش ميخواست منو متوجه کلاس کنه ولي اصلا حوصله گوش دادن نداشتم.کلاس که تموم شد چسبيده بودم به صندلي نميتونستم از جام بلند بشم.
-افشين نميخواي از کلاس بري بيرون؟همه رفتن.
-حوصله ندارم مهرداد بذار ده دقيقه تو حال خودم باشم.
-تو از اول کلاس تو حال خودت بودي ميدونم برات سخته ستاره رو فراموش کني ولي بايد صبور باشي افشين.اين نشد يکي ديگه دنيا که به اخر نرسيده.
-چي ميگي مهرداد؟اين نشد يکي ديگه يعني چي؟نميتونم فراموشش کنم دوماهه که با فکرش زندگي کردم, خوردم, خوابيدم , راه رفتم ,فقط با فکر ستاره زندگي کردم ,با عشق ستاره زندگي کردم, نميتونم دو روزه عشق رو بندازم دور.
-عشق دور انداختني نيست افشين من نمگيم عشقشو بنداز دور ولي عشق به ستاره غلطه,اشتباهه, اون نامزد داره ,خودت ديديش ,ستاره مال اونه.
-کاش زوتر بهش گفته بودم.
-چه فرقي ميکرد؟تو که نميدوني چند وقته نامزد کرده با کاشکي گفتن چيزي درست نميشه هر چي بود تموم شد و رفت پي کارش.
دو سه روز اول خيلي سخت گذشت ولي گذشت سعي کردم خودمو با درسهام سرگرم کنم.رفتارم رو تغيير دادم و شدم همون افشين قديم.نميخواستم مهرداد يا بقيه بدونن که تو دلم چي ميگذره ولي از توي وجودم داغون بودم.احساس تنهايي عجيبي ميکردم غمگين بودم ولي اين غم رو توي خنده ها و شوخي هاي مصنوعي ام پنهان ميکردم.توي دانشگاه با همه بچه ها جور بودم حتي با اون پسري که يه روز به خاطر ستاره باهاش دعوام شده بود.همين روابط باعث شد احساس کنم بي تابيم که همه اش از عشق ستاره بود کم شده.سعي کردم توي دانشگاه زياد با ستاره روبرو نشم ولي انگار خدا ميخواست من چيزهايي از ستاره ببينم که قلبم از درد فشرده بشه;وقتايي که نامزدش براش گل مي اورد يا وقتايي که صورتش رو ميبوسيد يکي دوباري که زير نم نم بارون تو خيابون دانشگاه دست تو دست هم قدم ميزدن نميدونم چرا محکوم بودم که با همه اين صحنه ها مواجه بشم.هر موقع که موفق ميشدم کمتر به ستاره فکر کنم با ديدن يکي از اين صحنه ها داغ دلم تازه ميشد.
رفتار نامزد ستاره به نظرم زياد مناسب نبود کارايي ميکرد که وجهه خوبي نداشت .اون هم جلو دانشگاه شايد با اين رفتار ميخواست همه دانشجوها کم کم بدونن ستاره ازدواج کرده و صاحب داره؟نميدونم شايد هم زيادي رمانتيک بود!
ستاره راضي به نظر ميرسيد معلوم بود که شديدا نامزدش رو دوست داره .وقتي نگاش ميکرد انگار که هيچي نميبينه گلهايي که از نامزدش ميگرفت با ولع بو ميکرد.انگار ميخواست عطر گلها توي تمام ياخته هاش رسوخ کنه ستاره واقعا خوشبخت به نظر ميرسيد.خيلي سعي کردم که با خودم کنار بيام که اگه ستاره رو دوست دارم بايد از خوشبختيش خوشحال باشم ولي نميتونستم.يه چيزي تو وجود ستاره بود که ناخوداگاه منو به سمت خودش ميکشيد.هميشه دنياي من به بن بست ميرسيد هميشه وقتي ذهنم رو با يه روياي شيرين گره ميزدم به پوچي ميرسيدم;کاش ميتونستم فراموشش کنم!
ترم يک که تموم شد حدودا دو سه هفته تعطيل بوديم.توي تعطيلات تصميم گرفتم يکي از ارزوهاي مهرداد رو براورده کنم.خيلي دوست داشت گواهينامه بگيره ولي پدرش مخالف بود ميگفت هر وقت دانشگاهت تموم شد ميتوني اقدام کني.من و مهرداد يواشکي شروع کرديم.روابط من و مهرداد از روزي که با پدرش صحبت کرده بودم ازادتر شده بود .در ضمن اقاي بردبار از صبح تا شب سرکار بود و ما فرصت کافي براي تمرين رانندگي داشتيم.ترم دوم تازه دو سه هفته بودشروع شده بو که مهرداد گواهينامه گرفت.نميدوني چقدر خوشحال بود.عين بچه ها ذوق ميکرد راننده خوبي شده بود خيلي وقتا ازش ميخواستم که جاي من پشت رل بشينه يه جوري ذوق زده ميشد که لذت ميبردم.اکثر بچه هاي دانشگاه صميميت بين من و مهرداد رو مسخره ميکردن .يه جورايي حق داشتن من و مهرداد ظاهرا اصلا به هم نميخورديم ولي دوستاي خيلي خوبي بوديم.يادمه تو تعطيلات بين ترم يه روز کامي من و مهرداد رو جلوي در خونه مون ديد.سوار ماشين بود جلوي پام ترمز کرد و يه نگاه مسخره به مهرداد انداخت و به من گفت:
-لياقتت بيشتر از اين نيست.
بعدش هم گاز داد و رفت.مهرداد خيلي ناراحت شد ولي از دلش دراوردم.بهش گفتم :
-که دوستيمون رو با هيچ چيز توي دنيا عوض نميکنم.
پدر و رويا هم مهرداد رو خيلي دوست داشتن اون قدر پسر ساده و بي شيله پيله اي بود که نظر همه رو جلب ميکرد.صميميت با مهرداد باعث شده بود که خيلي تو درسهام پيشرفت کنم.کم کم فکر ستاره کمرنگ شده بود و داشتم به زندگي عادي برميگتم که...
هم قفس من حالا ديگه خيلي از زندگيم ميدوني چيزايي که کمتر کسي از يکي دو خطش باخبره.احساس هاي مختلف که تو لحظه هاي مختلف زندگيم داشتم و هيچ کس ازش خبر نداشته.ولي حالا دارم براي تو مينويسم براي همقفس زندگيم حقيقتش نميخوام بدونم کي هستي!اين جوري راحت ترم شايد ده سال ديگه بيست سال ديگه يا شايد پنجاه سال ديگه اتفاقي ببينمت و سرنوشت ما رو با هم اشنا کنه اخه هميشه مردم ميگن دنيا خيلي کوچيکه ولي من تصويري از تو توي ذهنم ساختم که نميخوام خراب بشه تو تنها همدمي هستي که تنهايي و غمم رو با صداي بي صدا برات زمزمه ميکنم ,اروم ...اروم...
پايان فصل سوم

parand
13/09/2010, 17:15
فصل چهارم
قسمت اول
ساعتي از سه نصفه شب گذشته بود هميشه وقتي نامه هاي افشين رو ميخوندم ميرفتم تو رويا و صحنه هاي نامه رو تو ذهنم تجسم ميکردم.موبه مو و خط به خط نامه ها رو حفظ بودم ولي خوندش بدنم رو داغ ميکرد و خون گرمي توي رگ هام ميجوشيد.ديگه از پيدا کردن افشين نااميد شده بودم.هرکاري که از دستم برمي اومد کرده بودم و پيش وجدانم احساس گناه نميکردم;نگاهي به دور و برم کردم اپارتمان نقلي قشنگي داشتم چقدر با عشق و علاقه وسايل خونه رو تغيير ميدادم و با وسواس تزئينش ميکردم که اگه يه روزي افشين اومد از ديدن اين اپارتمان لذت ببره؟!چه شبهايي که با کوچکترين صداي زنگ يا صداي پايي که از تو پله ها مي اومد از جا ميپريدم به اميد اينکه افشين اومده تا همقفس خودش رو ببينه ولي حيف که افشين هيچ وقت نيومد.خودش نوشته بود که ميخواد بدونه من کي ام!شايد هم اومده بود؟شايد وقتي ديده بود همقفسش يه دختره پشيمون شده بود و براي همين ديگه نامه نميداد!افشين از تمام دخترا فقط به شکست رسيده بود .توي تمام رابطه هاش جدايي يا غم از دست دادن بود.شايد وقتي ديده بود که منم يه دخترم مثل دختراي ديگه تصميم گرفته باهام روبرو نشه.اين افکار مثل دايره تو ذهنم ميچرخيد که خوابم برد.
صبح ديرتر از هميشه از خواب بيدار شدم ساعت تقريبا ده بود.بعد از اينکه يه کمي به سر و وضع خونه رسيدم رفتم خريد.توي اسانسور منصوري رو ديدم ,اقاي منصوري مرد جاافتاده اي بود که با مادرش زندگي ميکرد.تقريبا يک سال بود که همسايه شده بوديم.مادرش زن خوبي بود اوايل زياد با من رفت و امد ميکرد ولي من اصلا اهل اين همسايه بازي ها نيستم.يکي دوبار که اومد و ديد از خاله زنک بازي تو خونه من خبري نيست روابطش رو با من نسبتا قطع کرد و با خانوم طلوعي همسايه طبقه بالا چيک تو چيک شد.خانم طلوعي کلانتر ساختمون بود .همه اش تو کار مردم بود که ببينه کي ميره و کي مياد؟!براي خانم منصوري همصحبت خوبي شده بود.اقاي منصوري خيلي دوست داشت سر حرف رو با من باز کنه,يه بار هم بهم پيشنهاد ازدواج داد ازش خوشم نمي اومد براي همين خيلي محترمانه عذرش رو خواستم ولي ول کن نبود منتظر فرصت بود تا منو به حرف بکشونه.با اينکه ازش خوشم نمي اومد ولي مرد بدي نبود.
-سلام هيوا خانم.
-سلام اقاي منصوري مادر خوبن؟
-بله ممنون.معذرت ميخوام روي پيشنهاد من فکر کرديد؟
-کدوم پيشنهاد؟
-من که قبلا همه حرفهام رو به شما گفتم.
-منم قبلا به شما گفتم که قصد ازدواج ندارم.خواهش ميکنم اقاي منصوري ديگه درباره اين موضوع صحبت نکنيد.شما قول داديد که ديگه حرفي نزنيد فراموش کرديد؟
-خير دقيقا خاطرم هست ولي گفتم شايد نظرتون عوض شده باشه امروز قصد ازدواج نداريد ولي بالاخره که ميخوايد ازدواج کنيد.
-درسته من فعلا قصد ازدواج ندارم ولي اگه يه روز بخوام ازدواج کنم معذرت ميخوام که اينو ميگم ولي شما رو انتخاب نميکنم.
در اسانسور باز شد و من سريع از ساختمون خارج شدم.دلم نميخواست اونقدر رک جوابش رو بدم ولي تقصير خودش بود خودش اينجوري خواست.رفتم سمت ماشين يه رنوي قديمي داشتم که هديه پدر و مادرم بود.خيلي زود پشيمون شدم و تصميم گرفتم قدم بزنم.هوا کم کم داشت گرم ميشد.تابستون داشت ورور خودش رو اعلام ميکرد.
خسته و کوفته رسيدم خونه صداي تلفن رو از توي راهرو شنيدم.زود کليد انداختم توي قفل و رفتم تو.
-الو؟...الو؟...چرا ساکتي؟...چرا حرف نميزني؟...الو...
چيز تازه اي نبود .گگوشي تلفن رو گذاشتم و کيسه هاي خريد رو بردم توي اشپزخونه.يه غذاي حاضري درست کردم و جلوي تلويزيون خوردم.کانال ها رو چندبار بالا و پايين کردم طبق معمول چيز به درد بخوري نظرم رو جلب نکرد تلويزيون رو خاموش کردم و ترجيح دادم خوندن نامه هاي افشين رو ادامه بدم.
***
سلام هم قفس!
دوست دارم بي مقدمه شروع کنم به نوشتن اصل داستان.سال نو نزديک بود مثل هر سال رويا جون سرگرم خونه تکوني بود.رفتار پدرم همچنان نااميد کننده بود.اصولا هيچ چيزي توي دنيا وجود نداره که پدرم رو هيجان زده بکنه نه عيد نوروز نه شادي يا غم بچه هاش نه مرگ عزيزاش خلاصه من فکر ميکنم تنها چيزي که براي پدر مهم باشه و شاد يا غمگينش بکنه اتفاق هاييه که در مورد کارخونه اش مي افته قراردادهاي جديد ورشکستي رقبا خريد سهام تازه و ...
چند روزي بود که کلاسها تعطيل شده بود.مهرداد موظف بود براي خريد و خونه تکوني همه اش توي خونه باشه در نتيجه منم اکثر مواقع خونه بودم.از بيکاري خوشم نمي اومد براي همين با کمال ميل خواستم توي خونه تکوني به رويا جون و نرگس و علي اقا کمک کنم.من و علي اقا يک روز تمام فقط داشتيم شيشه ها رو تميز ميکرديم.اخراي کار بوديم که رويا جون از پايين صدام کرد وقتي رفتم پايين ديدم ميز شام رو چيده و منتظرمه.
-دستت درد نکنه رويا جون داشتم از گرسنگي تلف ميشدم.پس علي اقا و نرگس چي؟
-خوردن همين يک ساعت پيش صدا کردم که ما هم باهاشون بخوريم ولي نيومدي.
-ببخشيد من صداي شما رو نشنيدم الان کجان ؟رفتن؟
-اره خسته بودن گفتم بقيه اش باشه فردا.
همون طور که مشغول غذا خوردن بوديم از رويا جون پرسيدم:
-رويا جون تا حالا هيچ وقت شده که پدر لحظه تحويل سال خونه باشه؟
-چرا دومين سال ازدواجمون يادت نمياد؟
-نه.
-خوب تو اون موقع خيلي کوچيک بودي سپيده و ارژنگ هم تازه به دنيا اومده بودن.
-يعني به خاطر به دنيا اومدن بچه هاش سال تحويل با شما بوده؟
-نميدونم شايد.
-من هيچ وقت نديدم پدر نسبت به خونوداش هيجان زده بشه فقط تو عروسي سپيده اون روز فکر کنم از دستش در رفت.
-اين جوري هم که تو ميگي نيست.
-رويا جون شما و پدر با عشق ازدواج کردين؟
-چي شد که همچين سوالي به ذهنت رسيد؟فکر نميکردم هيچ وقت دونستن اين موضوع برات جالب باشه.
-خيلي هم برام جالبه بهم ميگين؟
رويا لبخندي زد و به صندليش تکيه داد.
-من هوشنگ رو از بچگي دوست داشتم .از همون موقع که توي حياطشون با هم بازي ميکرديم.اخه ما همسايه ديوار به ديوار بوديم.هوشنگ پنج سال از من بزرگ تر بود.از همون بچگي تو بازي ها مقتدر بود و ميخواست حرف حرف خودش باشه.از وقتي معني عشق و عاشقي رو فهميدم متوجه شدم که عاشق هوشنگم.زماني که براي تحصيل رفت امريکا يه کمي از برگشتنش نااميد شدم ولي اون قدر دوستش داشتم که منتظرش موندم.زماني که اعظم خانم مادرش با يه جعبه شيريني اومد خونه مون نميدوني چه ذوقي کردم.فکر کردم اومده خواستگاريم ولي وقتي فهميدم که هوشنگ توي امريکا با مادرت ازدواج کرده تمام اميدهام نااميد شد.تا مدت ها نميتونستم فراموشش کنم.همه خواستگارام رو رد ميکردم.اهل درس و مشق هم نبودم که بهانه درس بيارم.براي همين پدرم خيلي براي ازدواجم پافشاري ميکرد .وقتي پدر و مادرت از امريکا برگشتن و براي اولين بار مادرت رو ديدم فهميدم چرا پدرت باهاش ازدواج کرده.اون قدر خانوم بود که نگو معصوميت از توي چشماش ميباريد.از زندگيشون راضي بودن پدرت يه کارخونه کوچيک با کمک پدرش تاسيس کرد و حسابي سرگرم کاراش بود.من که اين وضعيت رو ديدم به اولين خواستگارم جواب مثبت دادم.شيريني خورده بودم که مادر و برادرت توي تصادف کشته شدن و تو تنها موندي.دوباره اميد به اينکه هوشنگ رو بدست بيارم تو وجودم قوت گرفت.براي همين نامزديم رو بهم زدم.يک سال از فوت مادرت گذشته بود ولي پدرت هنوز خيلي ناراحت و عصبي بود.با هيچ کس نميجوشيد خيلي افسرده بود تو تنها بودي و حسابي دست و پاي پدرت رو مي بستي .داشت ورشکست ميشد.اون موقع اعظم خانم مادربزرگت فوت کرده بود.بهم خوردن نامزدي من اون هم فقط چند هفته بعد از فوت مادرت پدربزرگت رو متوجه کرد که حتما يه رابطه اي بين اين دو تا داستان وجود داره.يه روز بي مقدمه ازم پرسيد که هوشنگ رو دوست داري؟وقتي سکوت کردم يه هفته بعد اومد خواستگاريم.هوشنگ اصلا راضي نبود خودش روز خواستگاري نيومد.ميدونستم که هوشنگ منو دوست نداره و فقط به خاطر تو روي حرف پدرش حرفي نزده ولي از خدا خواسته قبول کردم و باهاش ازدواج کردم.
-پدر و مادرتون مخالفت نکردن؟
-زياد راضي نبودن و لي اولا من پدرت رو دوست داشتم در ثاني پدرم با پدربزرگت سالها دوست بودن.همون روزي که بي سروصدا عقد پدرت شدم ميدونستم که يه روز اين عشق دو طرفه ميشه.از همون موقع قول دادم مادر خوبي براي تو باشم.تو از همون اولش هم با من غريبي نميکردي.هوشنگ وقتي عشق منو نسبت به خودش و تو و علاقه اي که به خونه و زندگيم داشتم ديد کم کم بهم علاقه مند شد.هنوز نتونستم جاي مادرت رو براش بگيرم .خودمم هيچ وقت سعي نکردم مادرت رو از ذهن هوشنگ پاک کنم.اون هنوز هم عاشق مادرته خيلي وقتا ميشينه و ازش حرف ميزنه.پدرت اون جور که فکر ميکني بي عاطفه نيست .از اون مردهاييه که عواطفش رو بروز نميده .پدرت هيچ وقت نميتونه عشق اولش رو فراموش کنه منم اينو ازش نميخوام همون طوري هم که ميبيني عکس مادرت و بيژن همه جاي خونه هست.حتي توي اتاق خواب منو و پدرت.در مورد تو هم از همون اول خودم نخواستم که مادر صدام کني بهت ياد دادم بگي رويا جون من هيچ وقت نميتونم جاي مادرت رو برات بگيرم .خودم ميدونم.درسته که بعد از به دنيا اومدن ارژنگ و سپيده يه کمي از تو غافل شدم ولي خداي من شاهذه که هيچ وقت بين شماها فرق نذاشتم.شايد بعضي وقتا کارايي کرده باشم که ناخواسته بوده ولي هميشه سعي کردم تو رو مثل بچه هاي خودم بزرگ کنم و با يه چشم بهتون نگاه کنم.
-ميدونم رويا جون شما هيچ وقت منو اذيت نکردين .هيچ وقت احساس نکردم شما نامادري من هستيد.هميشه با من مهربون بوديد.من از شما ممنونم.
بلند شدم صورتش رو بوسيدم و با هم ميز رو جمع کرديم.وقتي براي اتمام کارم ميرفتم بالا رويا بهم گفت که ميره پيش يکي از دوستانش و دير وقت برميگرده.موقع کار کردن همش به حرفهاي رويا فکر ميکردم اصلا تصورش رو هم نميکردم که اون قدر پدرم رو دوست داشته باشه.راست ميگفت چرا هيچ وقت دقت نکرده بودم که با وجود رويا همه جاي خونه عکس مادر و بيژن هست.يا اين که هر سال سر سال تحويل رويا يکي از عکسهاشونو ميذاره کنار سفره هفت سين.يه لحظه خودم رو گذاشتم جاي رويا اگه من بودم قبول نميکردم که خاطرات عشق سابق همسرم هميشه زنده باشه.ناخود اگاه احساس خاصي نسبت به رويا پيدا کردم يه لحظه که خوب فکر کردم فهميدم خيلي دوستش دارم شايد اندازه مادرم!
بعد از کار يه دوش گرفتم و عين جنازه افتادم روي راحتي هاي اتاق نشيمن داشتم تلويزيون نگاه ميکردم که تلفن زنگ زد.
-الو سلام داداشي
-سلام سپيده خوبي؟فرامرز و ماري خوبن؟
-تنهايي؟
-اره خيالت راحت باشه اگه تنها نبودم که حال ماري رو نميپرسيدم .چه خبرا اونجا هم حال و هواي عيد داره؟
-نه اينجا اصلا انگار نه انگار که عيده.تو ايران نزديکي هاي عيد که ميشه همه در تلاشن, خريد عيد ,خونه تکوني ,تهيه وسايل هفت سين, چونه زدن با مغازه دارها, سبزي پلو ماهي!
-اي شکمو به هر حال اين زندگي رو خودت خواستي کسي مجبورت نکرد درسته؟
-اره تو حق داري مامان کجاس؟
-رفته پيش يکي از دوستاش پدر هم طبق معمول پي کارهاشه و منم طبق معمول تنهام!
-اونا هنوزم تو رو تنها ميذارن؟يه موقع تنهايي کار دست خودت ندي.
-نه خيالت جمع ارژنگ خوبه؟
-وا... چي بگم؟تو رو خدا پيش خودت بمونه يادته گفتم شبها تو يه کلوپ کار ميکنه؟
-اره مگه چي شده؟
-پدر چند وقت پيش از طريق دوستاش فهميد زنگ زد کلي باهاش حرف زد کلي نصيحتش کرد گفت اگه از اونجا نياي بيرون بايد برگردي.ولي ارژنگ به حرف پدر گوش نکرد.تقريبا يه هفته بعد از تماس پدر ريختن توي کلوپ و دستگيرشون کردن اخه اونايي که توي کلوپ با ارژنگ کار ميکردن قاچاقچي بودن پاي ارژنگ رو هم کشيدن وسط.
-يعني ارژنگ زندانه؟
-اره همه مدارک بر عليه ارژنگه مگه اينکه دوستاش بگن که ارژنگ اون وسط کاره اي نبوده.چند وقت ديگه دادگاه دارن.
-پدر فهميد؟
-هنوز نه.
-ولي پدر به من و رويا جون چيزي نگفت.
-شايد ميخواسته نگران نشيد.نميدوني چقدر به اين ارژنگ گفتم که اينکارها اخر و عاقبت نداره ولي مگه تو گوشش رفت؟حالا نميدونم جواب مامان رو چي بدم؟همين امروز و فرداس که زنگ بزنه و سراغ ارژنگ رو بگيره .فکر ميکني اگه به پدر بگيم بهتر نيست؟
-چرا پدر بايد بدونه حتما خودش يه جوري به رويا جون ميگه.تو نگران نباش من خودم بهش ميگم هيچ کاري براي ارژنگ نميشه کرد؟
-فرامرز هرکاري از دستش برمي اومد کرد ولي فعلا بايد منتظر باشيم .شانس بياره و دوستاش بگن که هيچ کاره اس کاريش ندارن.ولي اونايي که قاچاق ميکنن رحم و مروت سرشون نميشه.اگه ايروني بودن ادم ميرفت و به دست و پاشون مي افتاد که اعتراف کنن از شانس ارژنگ ايروني هم نيستن حتما حالا پيش خودشون فکر ميکنن هرچي تعدادشون زيادتر باشه محکوميت بينشون تقسيم ميشه و کمتره.
-اگه اعتراف نکنن چي؟
-حداقلش شيش هفت سال زندانه..
-شيش هفت سال؟ما که اينجا دستمون از همه چي کوتاهه کاش لااقل اونجا بوديم.
-ما که اينجاييم نتونستيم کاري بکنيم از دست شما هم کاري ساخته نيس .بايد به خدا توکل کنيم .حالا تو خودتو نگران نکن هر چي شد خبرت ميکنم.
-اره حتما خبر بده منم به پدر ميگم شايد اونجا دوستي اشنايي چيزي داشته باشه که بتونه کمک کنه.
-باشه به همه سلام برسون کاري نداري ؟
-نه تو هم سلام برسون خداحافظ.
-خداحافظ ,الو افشين قطع نکن ماري ميخواد باهات حرف بزنه.
-وا مگه فارسي بلده؟
-کجاشو ديدي؟گوشي.
صداي بچه گونه اي گفت:
-سلام دايي افشين.
دلم ضعف رفت هنوز هيچي نشده دايي شده بودم.ناقلا اونقدر شيرين حرف ميزد که دلم ميخواست از پشت گوشي بخورمش.
-سلام عزيز دلم خوبي دايي؟
-مرسي ماماني و بابا هوشنگ کجان؟
-اي بدجنس تو همه ما رو ميشناسي؟
-بعله مامان سپيده عکس همه تونو نشونم داده تازه تو تلويزيون هم ديدمتون.همونجايي که مامان سپيده عروس شده بود.مامان ميگه زود بيا پيشمون.
-باشه قربونت برم تو نمياي پيش ما؟
-تنهايي بيام؟
-نه با مامان و بابا فرامرز.
-شايد اومدم.
-افرين دختر خوب مواظب خودت باش به حرف مامان و بابا هم گوش بده باشه؟
-باشه خدافس.
ماري با اينکه نصف حرفهايي که زد از دهن سپيده بود و اون داشت کمکش ميکرد ولي خيلي خوب فارسي صحبت ميکرد.لهجه شيريني داشت با يه تن صداي زير که حسابي منو ديوونه کرد.ارتباط رو قطع کردم و خواستم برم تو اتاقم که ديدم پدر جلوي در اتاق ايستاده.

parand
13/09/2010, 17:16
فصل چهارم
قسمت دوم
-تلفن کي بود؟
-سلام پدر سپيده بود.
-تو دايي سپيده هستي؟
فهميدم که پدر صحبت هامو شنيده گند همه چيز دراومد.نميتونستم صاف صاف تو چشماش نگاه کنم و دروغ بگم.
-قضيه اش مفصله.
-ده دقيقه ديگه تو کتابخونه منتظرتم.
سريع رفتم توي اتاقم خيلي عصبي بودم نميدونستم چي کار کنم .يه سيگار روشن کردم و با سپيده تماس گرفتم.دوست نداشتم قبل از اينکه با سپيده مشورت کنم رازش رو پيش پدر فاش کنم.
-حالا تو ميگي چيکار کنم سپيده؟
-ديگه کاري نميشه کرد بالاخره دير يا زود قضيه ماري رو ميفهميدن به پدر بگو ولي تو رو خدا يه جوري بگو که که قاطي نکنه.
-خيالت راحت باشه معذرت ميخوام سپيده من رازدار خوبي نبودم.
-معذرت براي چي؟تقصير تو که نبود غافلگير شدي.
-چرا تقصير من بود.من بايد مواظب بودم کسي صدامو نشنوه ولي به خدا صداي درو نشنيدم.
-مهم نيس افشين خودتو ناراحت نکن چه بهتر که پدر قضيه رو به مامان بگه.پدر ادم بدي نيست خيلي منطقيه با قضيه کنار مياد.
-اميدوارم.
وقتي رفتم توي کتابخونه پدر نشسته بود.هنوز لباسهاشو عوض نکرده بود و اتاق از دود پيپش مه گرفته بود.صورتش از عصبانيت سرخ شده بود.روي يکي از راحتي ها نشستم.نميدونستم از کجا شروع کنم.اصلا به من چه مربوط بود؟چرا داشتم خودمو سرزنش ميکردم؟تقصير من که نبود .ولي اينا همه اش توجيه بود بايد مطمئن ميشدم که توي خونه تنهام بعدا با ماري صحبت ميکردم.سپيده به من اعتماد کرده بود.صداي پدر منو به خودم اورد.
-خب ؟نميخواي شروع کني؟
-بذارين از اينجا شروع کنم پدر زماني که مادر مرد و من و شما تنها شديم وقتي رويا اين تنهايي رو پر کرد و اومد تو خونه ما چه احساسي نسبت به رويا داشتيد؟نسبت به کاري که به خاطر من و شما کرد؟!
-حاشيه نرو من اصلا حوصله ندارم برو سر اصل مطلب.
-دوست دارم بدونم پدر نسبت به رويا چه احساسي داشتيد؟
-خب اون خيلي بهم کمک کرد هم توي بزرگ کردن تو و هم توي موفقيت کاري .
-پدر و مادر رويا چه احساسي داشتن که دخترشون زن مردي شده که يه بچه هم داره؟
-من نميفهمم که اين حرفها براي چيه؟
-خواهش ميکنم پدر جواب بديد.
-خب معلومه که راضي نبودن ولي بالاخره قبول کردن.
-به نظر شما رويا بدبخت شد؟
-فکر نميکنم بايد از خودش پرسيد من نميدونم.
-ولي من ميدونم رويا خوشبخته اون شما رو دوست داره زندگيشو دوست داره درست مثل سپيده.فرامرز مردي بوده که توي زندگيش يه شکست داشته اونم يه بچه کوچولو داشته که مثل من بوده با اين تفاوت که مادر من مرده ولي مادر امريکايي اون دختر کوچولو زندگيش رو به خاطر يه مرد ديگه از هم پاشيده.فرامرز تنها بوده پدر با يه دختر کوچيک داشته توي غم و تنهايي غرق ميشده که سپيده وارد زندگيش شده .درست مثل يه غريق نجات اونا از زندگيشون راضي ان پدر خواهش ميکنم درکشون کن ;اون دختر کوچولو احتياج به يه مادر دلسوز داره مثل سپيده درست مثل من که وقتي کوچيک بودم رويا اومد و نذاشت زياد غم بي مادري رو بکشم.
-چرا از همون اول نگفتن؟چرا پنهان کاري کردن؟من براي دخترم نقشه ها کشيده بودم سپيده تنها دختر منه.
-پدر و مادر رويا جون هم براي دخترشون نقشه ها کشيده بودن .چرا يه دختر نميتونه عاشق مردي بشه که يه تجربه تلخ توي زندگيش داشته؟چرا حتما بايد با پسري ازدواج کنه که اولين باره زن ميگيره؟فرامرز مرد خوبيه پدر خودتون که ديدين سپيده رو خيلي دوست داره سرد و گرم چشيده اس اهل زن و زندگيه مثل پسراي جوون سر و گوشش نمي جنبه.
-چند سالشه؟
-کي؟ماري؟چهار پنج ساله اس.
-سپيده از زندگيش راضيه؟با دختره مشکلي نداره؟يا با شوهرش؟
-نه پدر اونا خيلي خوشحالن و از کنار هم بودن لذت ميبرن.
پدر سکوت کرد رفت توي فکر منم سکوتش رو نشکوندم گذاشتم با خودش کنار بياد ولي هنوز قضيه ارژنگ مونده بود که پدر بايد ميفهميد .بعد از چند لحظه سکوت گفتم.
-يه چيز ديگه ام هست که شما بايد بدونين .
-درباره؟
-درباره ارژنگ.
-خودم ميدونم.يکي دو هفته پيش باهاش صحبت کردم قول داد از اونجا بياد بيرون.
-موضوع يه چيز ديگه اس پدر ارژنگ دستگير شده اونايي که توي اون کلوپ کار ميکردن قاچاقچي بودن پاي ارژنگ هم گيره هيچ کدومشون اعتراف نکردن که ارژنگ هم دستشون نبوده فعلا زندانه يکي دو هفته ديگه دادگاه دارن اگه دوستاش اعتراف نکنن براش خيلي بد ميشه ما فکر کرديم شايد شما اونجا اشنايي داشته باشيد که بتونه يه وکيل خوب براش بگيره.
پدرم دوباره امپرش رفت بالا سرخ شده بود اون قدر که ترسيدم سکته کنه رفتم و براش يه ليوان اب خنک اوردم همون طوري جدي نشسته بود با اخم پک هاي عميقي به پيپش ميزد و دود را با ولع مي بلعيد.
-پدر اب خنک بخوريد.
ليوان را از دستم گرفت و يک ضرب خورد.
-نظر تو چيه افشين؟
نظر من؟اولين باري بود که پدر براي کاري با من مشورت ميکرد.
-من نميدونم پدر هر چي شما تصميم بگيريد.
-رويا کجاست؟
-پيش يکي از دوستاش گفت دير مياد.فکر کنم ديگه بايد پيداش بشه.
-من اونجا يه دوست دارم که خودش وکيله همين امشب باهاش تماس ميگيرم .ايرج ميشناسيش که؟
-همون که چهار پنج ماه پيش يه ماه اومد ايران؟
-اره وکيل خوبيه بايد ببينم چيکار ميکنه حتما يه کاري از دستش برمياد.درباره فرامرز و دخترش هم خودم با رويا صحبت ميکنم.
-دو سه روز ديگه عيده بذارين بعد سال تحويل بهش بگين.
-نه هرچي زودتر بدونه بهتره .شايد فرستادمش اونجا يکي دو ماهي پيش بچه هاش باشه بهتره اين جوري ممکنه از غصه دق کنه.تو که مشکلي نداري؟
-نه هرجور شما صلاح بدونيد.
صداي در خونه متوجه مون کرد که رويا اومده.
-برو ببين کيه اگه رويا بود بگو بياد اينجا خودت هم برو توي اتاقت.
-چشم پدر.
بلند شدم و از کتابخونه بيرون اومدم.رويا به خونه اومده بود.بهش گفتم که پدر توي کتابخونه اس و کارش داره.خودم هم به اتاقم رفتم.
سال تحويل اون سال حال و هواي بدي داشت با اين که پدر برخلاف هميشه لحظه تحويل سال کنارمون بود و همه چيز خيلي خوب به نظر ميرسيد ولي هرسه تا مون تو فکر ارژنگ بوديم و لذت واقعي رو از کنار هم بودن نبرديم.رويا برخلاف هرسال که براي عيد ديدني خونه تک تک اقوام ميرفت فقط خونه يکي دوتا از بزرگاي فاميل رفت و بيشتر خونه موند.اصلا حوصله و دل و دماغ نداشت ولي با وجود اين اتفاق مهم تغييري توي برنامه هاي کاري پدر ايجاد نشد.منم با وجود اينکه به مهرداد قول داده بودم با اجازه پدرش يک هفته بريم شمال منصرف شدم و توي خونه موندم.شرايط روحي رويا اصلا مناسب نبود.نميتونستم تنهاش بذارم.عيد هر سال خونه ما غلغله اس اين ميره اون مياد ولي من مدتهاست که اصلا حال و حوصله اين مراسم رو ندارم و ترجيح دادم به جاي ديدن اقوامي که فقط پشت سرهمديگه داستان پردازي ميکنن و در ظاهر خوبن و پشت سر واويلا توي اتاقم بمونم و درسهامو مرور کنم.
شايد باورت نشه ولي عيد همون سال پدر مهرداد فهميد که مهرداد بدون اجازه گواهينامه گرفته و دوتا سيلي جانانه نصيبش کرد.من اصلا رفتارهاي اقاي بردبار رو نميفهمم شانس اورديم که نفهميد من يه پاي اصلي اين موضوع بودم وگرنه نميذاشت من و مهرداد با هم رابطه داشته باشيم.درست مثل عهد دقيانوس نه؟ متاسفانه بايد بپذيريم که عده اي از والدين هستن که با رفتارهاي بسته شون باعث ميشن که بچه هاشون دست به کارهاي وحشتناک بزنن مهرداد توي اون خونه مثل يه فرزند نبود بلکه مثل يه مرده بود يه غلام کسي که دست به سينه ايستاده تا اوامر اربابش رو اطاعت کنه.مهرداد پسر ارومي بود پدرش هرکاري ميکرد بهش احترام ميذاشت .حتي وقتي از پدرش سيلي خورد اون هم به خاطر گرفتن گواهينامه.
بعد از تعطيلات عيد و شروع کلاسها داغ دلم با ديدن ستاره تازه شد.البته ديگه داشتم عادت ميکردم.يکي دوبار تصميم گرفتم با يکي از دختراي دانشگاه دوست بشم تا بتونم ستاره رو کاملا فراموش کنم ولي نميتونستم دلم نميخواست به خاطر فراموش کردن ستاره تو دام يکي از اون دخترايي بيفتم که ازشون فراري بودم.
اواخر ارديبهشت ماه بود که روياجون به امريکا رفت .جاي خاليش توي خانه کاملا احساس ميشد.البته زماني که رويا رفت دادگاه حکم رو صادر کرده بود.دوستاي ارژنگ به بي گناهيش اعتراف نکردن و تلاش هاي وکيل ارژنگ به نتيجه رسيد که پنج سال محکوميت براش بگيره.پدر اعتقاد داشت که اين پنج سال محکوميت براي ارژنگ خوبه چون ياد ميگيره که دنبال شر نگرده.خوشبختانه پدر و رويا جون خيلي زود ماري رو به عنوان نوه شون پذيرفتن و همه چيز به خير گذشت.
بعد از پايان امتحانات ترم دوم با اجازه پدر مهرداد دوتايي رفتيم شمال.البته درسته که اقاي بردبار زياد با رفتنمون مخالفت نکرد ولي روزي سه بار تماس ميگرفت و مارو کنترل ميکرد.کجاييد؟چي ميخوريد؟مهمون داريد يا نه؟چرا تا ساعت دوازده شب لب اب بوديد؟مطمئنيد که کسي پيشتون نيست من صداي چند نفر رو ميشنوم و... با تمام اين سوالها و تماس ها مهرداد خيلي خيلي خوشحال بود.اولين باري بود که با يکي از دوستاش مسافرت رفته بود.منم از بودن با مهرداد لذت ميبردم.خلاصه اون يه هفته حسابي بهمون خوش گذشت.زماني که از شمال برگشتيم هم يا با مهرداد تنها بوديم يا با بچه هاي دانشگاه قرار ميذاشتيم و ميرفتيم بيرون.ديگه کم کم ستاره رو فراموش کرده بودم دو سه ماه تابستون اصلا نديدمش ميدونستم که با همسرش شاده ديگه از فکرش بيرون اومدم.شايد هفته اي دو سه بار بيشتر به يادش نمي افتادم.
پاييز شروع شده بود که رويا برگشت.همه چيز اروم بود تا اين که کم کم احساس کردم ستاره اون ستاره هميشگي نيست .اکثرا تو فکر بود و غمگين به نظر ميرسيد.نامزدش کمتر مي اومد دنبالش وقتايي هم که مي اومد از گل و بوسه و قدم زدن هاي عاشقانه خبري نبود.روابطشون سرد به نظر ميرسيد.يکي دوبار تصميم گرفتم از ستاره بپرسم چه مشکلي براش پيش اومده ولي ستاره طفره ميرفت و جواب سربالا ميداد.درسته که اين موضوع اصلا به من ربطي نداشت ولي قبلا که گفتم من نميتونستم در قبال ستاره بي تفاوت باشم يه کشش خاصي نسبت بهش داشتم.ستاره اونقدر باوقار و سنگين بود که واقعا مثل ستاره توي دانشگاه ميدرخشيد.ناراحتيش نه تنها منو کنجکاو کرده بود بلکه اکثر بچه براشون مهم بود که بدونن ستاره چه مشکلي داره .اون از هرلحاظ که بگي کامل بود زيبايي متانت سادگي درس... نه تنها مورد احترام داشجوها بود بلکه اساتيد هم بهش احترام ميذاشتن.
کم کم وضع بدتر شد و بهروز نامزد ستاره يکي دوبار جلوي دانشگاه سر و صدا راه انداخت و با صداي بلند با ستاره دعوا ميکرد.ولي ستاره سريع دور ميشد که ابروريزي نشه.ديگه براي همه جالب شده بود که بدونن جريان اين دو دلداده چيه؟!اون ليلي و مجنوني که با رفتارهاي رمانتيکشون مورد بحث خيلي از دانشجوها شده بودن حالا ظاهرا به بن بست رسيده بودن.
ترم که تموم شد دو سه هفته از ستاره بي خبر بودم .خيلي دلم ميخواست بدونم کجاست و چه بلايي سرش اومده؟

parand
13/09/2010, 17:16
فصل چهارم
قسمت سوم
ترم جديد که شروع شد تقريبا دو هفته ستاره دانشگاه نيومد.بعد از دو هفته وقتي سر يکي از کلاس ها ديدمش اصلا باورم نميشد که اين ستاره همون ستاره اس .پژمرده شده بود.رنگ و روش پريده بود عين مرده متحرک حرکاتش اصلا طبيعي نبود سر يه موضوع خيلي ساده يکهو زير خنده زد بعد يکهو چشمانش پر از اشک شد همه بچه ها تعجب کرده بودند استاد که وضع رو اون جوري ديد به ستاره گفت که بره بيرون و يه کم هوا بخوره.
ستاره که رفت من هم اجازه گرفتم و سريعا از کلاس بيرون زدم.دويدم دنبالش.ستاره با عجله از دانشگاه بيرون ميرفت.
-خانوم حکمت ,خانوم حکمت.
نميدونم صدامو نشنيد يا خودشو زد به نشنيدن همون طوري ميدويد و من هم دنبالش وقتي از در دانشگاه رفتم بيرون ديدم يه کم اون طرف تر ايستاده.
-اتفاقي افتاده خانوم حکمت؟شما از چي ناراحتيد؟ چرا به ماها نميگيد؟شايد بتونيم کمکتون کنيم؟!
ستاره يکهو زد زير گريه با صداي بلند و از ته دل ناله ميکرد.گفتم:
-تو رو خدا خودتو کنترل کن جلوي دانشگاه خوب نيست همراه من بيا.
بدون اينکه يه کلمه حرف بزنه دنبالم اومد.همون طوري که گريه ميکرد در ماشين رو باز کردم و ستاره رو نشوندم.خودمم سوار شدم.
-اروم باش.
اصلا به حرفم توجه نکرد و همون طوري گريه ميکرد نميتونستم گريه هاشو ببينم دستمال کاغذي رو گرفتم طرفش چند برگ برداشت ساکت نشستم تا يه کمي اروم بشه.
-نميخواي بگي چي شده؟
نگاه تندي بهم کرد که ترسيدم.باصدايي که شبيه فرياد بود گفت:
-از همتون متنفرم همتون مثل هم هستيد اون هم اولش ميخواس بهم کمک کنه ولي اخرش اين شد.
-چرا اروم نميگيري تا بفهمم چي شده؟
-بفهمي که چي بشه؟من از اولش هم بدبخت بودم.مامانم هم در نتيجه اعتماد به امثال شماها اون بلا سرش اومد.
ترجيح دادم سکوت کنم شايد بعد از يه مدت اروم ميگرفت؟!پياده شدم و به ماشين تکيه دادم.ستاره همچنان نشسته بود و گريه ميکرد.انگار اين چشمه اشک خشک شدني نبود.تقريبا ده دقيقه يک ربع بعد مهرداد با چندتا از بچه هاي کلاس اومدن طرفم.مهرداد گفت:
-اين چشه افشين؟
-نميدونم والا.
شيرين يکي از همکلاسي هامون گفت:
-حالا بايد چي کار کنيم؟
-شماها بريد من تا نفهمم چه بلايي سرش اومده ولش نميکنم.
مهسا که کنار شيرين ايستاده بود با ناراحتي گفت:
-ميخواي من و شيرين باهاش حرف بزنيم؟
-فايده اي نداره همه اش گريه ميکنه.
پويا و شهرام نگاهي به هم کردند.پويا گفت:
-اين جوري که نميشه هر کي رد بشه ميبينه ممکنه حراست دانشگاه گير بده.
و شهرام ادامه داد:
-راست ميگه از اينجا ببرش نامزدش رو که ديدي چه ابروريزييه يکهويي سر ميرسه ها!
-اره ممکنه سر برسه ميبرمش.
شيرين با نگراني گفت :
-ميخواي يکي از ما باهات بياييم؟
-نه شماها بريد فعلا خداحافظ.
-خداحافظ.
وسايلم رو که مهرداد از تو کلاس برام اورده بود ازش گرفتم و سوار ماشين شدم.بدون اينکه از ستاره سوالي بپرسم راه افتادم.مقصد از اولش هم معلوم بود تريا کلبه.ستاره اصلا ارامش نداشت ممکن بود سروصدا راه بندازه توي تريا بهتر ميتونستم ارومش کنم.خصوصا که اون وقت روز معمولا اونجا پرنده هم پر نميزد.
تقريبا يک ساعت بعد رسيديم.توي راه يک کلمه هم حرف نزديم.ستاره تکيه داده بود و از پنجره به بيرون نگاه ميکرد.اروم اروم اشک ميريخت.وقتي رسيديم بهش گفتم:
-پياده شو.
مثل برده اي که از صاحبش پيروي ميکنه از ماشين پياده شد و دنبالم اومد.وقتي وارد تريا شدم برگشتم و ديدم نيست.سريع رفتم تو خيابون ديدم همونطوري داره مستقيم ميره دويدم دنبالش دستش رو گرفتم و با خودم اوردم توي تريا.هيچ عکس العملي نشون نميداد.تمام صورتش عرق کرده بود.فکر کردم براش بستني بگيرم بهتره شايد فشارش پايين اومده بود.با تعجب به اطرافش نگاه ميکرد.وقتي پيشخدمت بستني رو جلوش گذاشت و رفت بهم خنديد و شروع کرد به خوردن هنوز دو سه دقيقه نگذشته بود که چشماش پر از اشک شد.به صندلي تکيه داد و به نقطه نامعلومي خيره شد.اصلا نميفهميدم چيکار ميکنه ماتم برده بود يه سيگار روشن کردم و منتظر موندم.چند لحظه بعد ستاره بدون توجه به من مثل اينکه داره تو رويا سير ميکنه شروع کرد به حرف زدن.
-مامانم دختر يکي از ايلياتي هاي کردستان بود.اون قدر خوشگل بود که از بچگي هزارتا خواستگار داشت.ولي نافش رو براي پسرعموش بريده بودن وقتي شونزده سالش ميشه پدرش تصميم ميگيره که بفرستش خونه شوهرش يعني پسرعموش.مادرم از پسرعموش متنفر بوده نميخواسته حتي جنازه اش رو روي شونه هاي پسرعموش بذارن حق داشت نه؟...مردها خيلي بي صفتن...مامان بيچاره ام چاره اي جز تسليم نداشته مخالفت تو اين مورد اصلا معني نميداده اون اطراف يعني همون جايي که مامانم زندگي ميکرده يه پاسگاه بوده که بابام اونجا خدمت ميکرده.خدمت سربازي مامانم و بابام تو صحرا با هم اشنا ميشن .يه روزي که مامانم براي چروندن گوسفندها رفته بود صحرا بابام رو ميبينه از همون نگاه اول عاشق همديگه ميشن عاشق ولي مگه عشق معني داره؟به نظر تو عشق و عاشقي معني داره؟...
-اره داره.
-نه ديوونه معني نداره ميفهمي بهت ميگم نداره.
-خيلي خوب نداره تو درست ميگي.
-مامانم اول از صحبت کردن با بابام طفره ميره ولي بابام دست بردار نبود تو گوشش حرف هاي عاشقانه ميزنه مثل بهروز که تو گوش من حرف از عشق و دلدادگي ميزد...براي مامانم گل مياره همه اش سر راه مادرم سبز ميشه تا اين که مامانم بدجوري اسير بابام ميشه.اون قدر که يه روز طاقت نداشت بابام رو نبينه.به بابام ميگه که اگه منو ميخواي بلندشو بيا خواستگاري.ولي بابام از بزرگاي ايل ميترسه ميترسيده به محض اينکه قدم جلو بذاره و پدربزرگم از اوضاع باخبر بشه خونش رو بريزه.اخه توي ايل از اين حرفها نبود دختر و پسري که باهم رابطه داشته باشن حکمشون مرگه .دادگاه همون ايله قاضي هم ريش سفيد ايل جلاد هم بين خودشونه.هنوزم خيلي جاها اينجوريه با اين که داستان مال بيست و شيش هفت سال پيشه.حرف حرفه بزرگ ايل بوده يعني پدربزرگم .مادرم هيچ نقشي توي اينده اش نداشته.
بابام از مامانم ميخواد که باهم فرار کنن و بيان تهران .مامانم قبول نميکنه نميخواسته از مردمش جدا بشه اگه فرار ميکرده دير يا زود پيداش ميکردن و ميکشتنش هم خودشو هم عشقشو يعني بابام رو. مامانم ناخواسته تن به ازدواجي ميده که پدرش براش خواسته بوده.بابام روز عروسي مادرم داشته از غصه ميمرده فقط چند روز مونده بوده تا خدمتش تموم بشه.شب عروسي قبل از اينکه صيغه عقد جاري بشه مامانم فرار ميکنه نميتونسته بابام رو فراموش کنه .جالبه نه؟...همه اينکارها رو به خاطر عشق ميکنه.عشقي که فرجامش...مامانم ميره سرقرار هميشگيش با بابام ميبينه که بابام نشسته و داره گريه ميکنه.بابام وقتي ميفهمه که مامانم فرار کرده زود ميبرتش شهر خونه يکي از اقوام دورش مامانم رو قايم ميکنه و خودش برميگرده پادگان هنوز چند روز از خدمتش مونده بوده در ضمن اگه ايلياتي ها ميفهميدن که اونا باهم غيب شدن حتما متوجه ميشدن که کاسه اي زير نيم کاسه اس.بابام وقتي ابها از اسياب مي افته برميگرده پيش مامانم و همونجا عقد ميکنن.
-ولي مادرت فقط شونزده سالش بوده اجازه پدر؟!
-چه ميدونم شايد به عاقد پول دادن ؟!در هر صورت عقد ميکنن و ميان تهران.بابام با پدرش زندگي ميکرده.مادرجون و پدر جونم فقط بابامو داشتن.يعني ديگه بچه دار نشدن مادرجونم چند روز بعد از به دنيا اومدن بابام ميميره و پدرجونم اونو بزرگ ميکنه.وقتي بابام مامانم رو مياره تهران پدرجونم از همه جا بي خبر با اغوش باز از عروسش استقبال ميکنه.تقريبا يک سال بعد مادرم منو حامله ميشه.بابام توي بازار کار ميکرده و با پدرجون که زماني دبير بوده با حقوق بازنشستگي زندگي رو ميچرخوندن تا اين که يه روز که بابام سرکار بوده پدربزرگم با چندتا ايلياتي ديگه از راه ميرسن و مي افتن به جون پدرجونم و مامانم.پدربزرگم که داشته مامانم رو زير مشت و لگدش له ميکرده يکهو ميفهمه که مامانم حامله اس.ولش ميکنه مامانم به دست و پاي پدرش مي افته و ميگه که ازدواج کرده و منتظر تولد بچه شه.از پدربزرگم ميخواد که اونو ببخشه.پدربزرگم مامانم رو پرت ميکنه يه گوشه و ميگه ديگه حق نداري اسم منو بياري اگه پاتو بذاري توي ايل ميکشيمت.فرض ميکنم اصلا دختري مثل تو نداشتم.تو ابروي من رو بردي و از اين حرف ها.تازه اون روز بوده که پدرجونم جريان ازدواج مامان و بابام رو ميفهمه.من نميدونم ابروريزي يعني چي؟...دختري که به خاطر عشق ازدواج ميکنه ابروريزي کرده؟...
ستاره که تازه گريه اش بند اومده بود دوباره اروم شروع کرد به گريه.

parand
13/09/2010, 17:16
فصل چهارم.
قسمت چهارم
يکي دوماه قبل از تولد من بابام بيکار ميشه.تنها پولي که براشون ميمونه حقوق پدرجونم بوده.بابام هرچي دنبال کار ميگرده پيدا نميکنه.مشکلات مالي اونا با به دنيا اومدن من بيشتر ميشه...کاش من به دنيا نمي اومدم...بابام اونقدر تحت فشار قرار ميگيره که زندگي رو براي همه زهر ميکنه.همه اش عصبي بوده من و مامانم رو کتک ميزده شبها دير مي اومده خونه همه اش با دوستاش بوده کم کم به مادرم مشکوک ميشه بهش ميگفته که من شوهر خوبي نيستم و تو داري دنبال يه مرد بهتر ميگردي.تلفنها رو کنترل ميکرده ارتباط مامانم رو با همسايه قطع ميکنه.مامانم رو تعقيب ميکنه و خلاصه حسابي اذيتش ميکنه.مامانم که ميبينه وضع اينجوريه تمام و کمال به حرفهاي بابام گوش ميده و خودشو توي خونه زندوني ميکنه.پدرجونم خيلي سعي ميکنه که بابام رو نصيحت کنه ولي بابام به حرفهاش گوش نميداده.
من چهارسالم بود که يه روز مامان و بابام دعواشون ميشه .پدرجون نبوده ,سر اينکه چرا مامانم بدون روسري رفته دم در .از همين موضوع ساده شروع ميشه و کار بالا ميگيره.بابام مي افته به جون مامانم و حسابي کتکش ميزنه بعدش هم از خونه ميزنه بيرون.پدرجون وقتي برميگرده ميبينه مامانم بيهوش افتاده روي زمين و سر و صورتش خونيه.منم دارم گريه ميکنم .مامانم رو ميبره خونه يکي از همسايه ها و بهشون ميگه که اصلا در رو روي بابام باز نکنن و اجازه ندن که مامانم از پيششون بره.بعدش منو ميبره خوه برادرش.ميخواسته همون شب تکليفش رو با بابام روشن کنه.
تو اين فاصله مامانم به هوش مياد و ميبينه که خونه همسايه اس.از ترس اينکه دوباره کتک نخوره بلند ميشه و به زور از خونه همسايه مياد بيرون.غافل از اينکه بابام با چشماي پرخون منتظرش بوده وقتي مامانم ميره توي خونه بابام مجال نميده حرفي بزنه و با سگک کمربند مي افته به جونش فکر ميکرده مامانم از نبودش سوئ استفاده کرده و رفته پيش يه مرد ديگه که البته همه اش ساخته ذهن بابام بوده.وقتي پدرجون ميرسه خونه ميبينه بابام بالاي سر جنازه خون الود مامانم نشسته و داره گريه ميکنه مامانم رو زود ميرسونن بيمارستان ولي...ولي مرده بوده...
ستاره ديگه نتونست ادامه بده و زد زير گريه .خيلي دلم براش سوخته بود.بلند شدم يه ليوان اب خنک اوردم وقتي يه ذره اروم تر شد ادامه داد:
-پليس با ديدن وضعيت مامانم بابام رو دستگير ميکنه و دادگاه با شهادت همسايه ها که تقريبا هر شب صداي گريه مامانم و فريادهاي بابام رو ميشنيدن بابام رو محکوم به اعدام ميکنه.توي اون گيرودار سروکله پدربزرگم پيدا ميشه معلوم نبود از جا خبردار شده.پدربزرگ تقاضاي قصاص ميکنه و براي دختري که فرزنديش رو چندسال قبل انکار کرده بود ساعت ها توي دادگاه اشک ميريزه.پدرجون به دست و پاي پدربزرگم مي افته و ازش ميخواد که به خاطر من از بابام بگذره ولي پدربزرگ قبول نميکنه و ميگه فقط خون جاي خون رو ميگيره.بابام حدودا يک سال بعد از مرگ مامانم اعدام ميشه.پدرجون دوباره ميره سرکار تا بتونه منو بزرگ کنه.پدرجون سالها براي من زحمت کشيد و منو بزرگ کرد.تازه ثبت نام دانشگاهم تموم شده بود که بهروز اومد خواستگاريم.تو يه کوچه زندگي ميکنيم.پدرش يه مغازه صوتي تصويري داره بهروز با پدرش کار ميکنه.
پدرجون از بهروز خوشش مي اومد و موافق ازدواج ما بود.پسر ساکتي بود سرش تو کار خودش بود هيچ کس ازاري ازش نديده بود.صيغه کرديم تا درس من تموم بشه.همه چي خوب پيش ميرفت بهروز برام از عشق و محبت ميگفت از اين که از وقتي خودش رو شناخته عاشقم بوده بهم خوبي ميکرد طاقت يه لحظه دوري من رو نداشت من حسابي بهش عادت کردم عاشثش شدم بهش وابسته شدم تا اينکه چندماه بعد کم کم شروع شد.بهروز هميشه دنبال يه فرصت ميگشت که با هم تنها باشيم.ولي من نميخواستم روابطمون زيادي پيش بره. درسته که شرعا زنش بودم ولي ما هنوز عروسي نکرده بوديم.احتياط من کم کم عصبيش کرد خشن شد با هر بهانه اي با من دعوا ميکرد من نميتونستم نميخواستم که خواسته هاشو اون جور که اون ميخواد براورده کنم.ولي نميفهميد بهش پيشنهاد کردم ازدواج کنيم قبول نکرد.ميگفت فعلا شرايطم جور نيست نسبت به من سرد شد بي تفاوت شد اصلا به فکر هيچي نبود با هر بهانه اي توي کوچه و خيابون سر و صدا راه مي انداخت.پدرجون بهم ميگفت که بايد صبور باشم بايد کوتاه بيام ميگفت درست ميشه.
يه ماه پيش بود که رفتم خونه شون.تعطيلات ترم بود من و پدرجون قرار بود با هم بريم خريد ولي پدرجون حالش بد بود اخه ناراحتي قلبي داره تو خونه خوابيد و استراحت کرد .من و بهروز دو روز بود که با هم سرسنگين بوديم.بلند شدم و با دسته گل رفتم مغازه.ميخواستم از دلش دربيارم.سرکار نبود پدرش کليد خونه رو بهم داد و گفت برم خونه منتظرش بمونم.بهروز دو تا خواهر داره که جنوب زندگي ميکنن.مادرش و برادر کوچيکش سه روز بود پيش اونا رفته بودند.
وقتي کليد انداختم و رفتم توي خونه صداي مبهم چندنفر همراه صداي ضبط صوت مي اومد.نزديک در پذيرايي بودم که صداهاشون برام واضح شد.حرفهاي رکيکي ميزدن صداي چندتا دختر هم اومد.رفتم تو همه از ديدن من ساکت شدند.بهروز با دوتا از دوستاش و دوتا دختر که سروضع ناجوري داشتن نشستهبودن يعني دراصل داشتن از سروکول هم بالا ميرفتن.دسته گل از دستم افتاد.ماتم برده بود بهروز يکي از دخترا رو که بهش چسبيده بود کنار زد و اومد طرفم.باورت نميشه دوتا سيلي محکم به صورتم زد.سرم محکم به چارچوب درخورد جلوي چشمام سياهي رفت همه جارو تار ميديدم.صداها رو گنگ ميشنيدم فقط شنيدم که ميگفت چرا بدون اجازه رفتم توي خونه.پدرجون منو به بيمارستان برد.دو سه روزي بستري بودم گيج بودم خيال ميکردم کابوس ديدم وقتي برگشتم خونه بهروز با پدرش براي معذرت خواهي اومد ولي من حتي نميتونستم ريختش رو ببينم .نميتونم باور کنم که اون همه ابراز عشق الکي بوده اون همه حرف دروغ بوده.
بهروز به پدرش واقعيت رو نگفته بود وقتي پدرش از دهن من واقعيت رو شنيد بهروز همه چيز رو منکر شد.تو چشاي من نگاه ميکرد و ميگفت دروغ ميگي.ديگه تحمل شنيدن صداش رو ندارم چه برسه به ديدنش.ازش متنفرم از همه مردها متنفرم همه اتون دروغگو و چاپلوسيد اصلا نميفهميد عشق و محبت يعني چي؟من ازتون انتقام ميگيرم ميبيني مي کشمش من روز خوش براي بهروز نميذارم ازش بدم مياد بدم مياد...
سکوت کردم هيچي نميتونستم بگم .ستاره حق داشت حالا خوب ميفهميدم چرا حالتش طبيعي نيست معلوم بود که هنوز نتونسته اين موضوع رو هضم کنه .بهروز ديگه از زندگي چي ميخواست؟ستاره از پاکي و نجابت توي دانشگاه زبون زد بود لروم و دانا بود واقعا بعضي از ادما نميدونن توي زندگي دارن دنبال چي ميگردن.ستاره داشت ارام ارام گريه ميکرد يه حالتي از ترس و ناباوري توي چشاش موج ميزد.تند و تند عرق ميکرد بعد از مدت کوتاهي سعي کردم يه کمي با حرف هام ارومش کنم ولي نميدونستم بايد چي بگم.
-بس کن ستاره دنيا که به اخر نرسيده اتفاقيه که افتاده بايد باهاش کنار بياي .بهروز قدر تورو ندونست و تو رو از دست داد سعي نکن خودت رو نابود کني.به خدا کار سختي نيست به خاطر خودت با اين قضيه کنار بيا تا کي ميخواي خودخوري کني؟ از گريه و زاري که به جايي نميرسي.
-نميتونم باورم نميشه من مثل تخم چشمم به بهروز اعتماد داشتم ما عاشق هم بوديم من تو تمام اين مدت به اميد بهروز زندگي کردم چرا با من اين کار رو کرد ؟کاش مي مردم و اين روزا رو نميديدم.
-مي مردم يعني چي؟شايد اگه رابطه ات ادامه پيدا ميکرد مشکل بزرگتر و سخت تري پيدا ميکردي خدا رو شکر کن که هوز ازدواج نکرده بودي .اگه بعد از ازدواج اين اتفاق مي افتاد چي؟
-بريم پدرجون نگران ميشه.
چه بي مقدمه اصلا انگار حرف هاي منو نشنيد.از تريا بيرون اومديم.ستاره ظاهرا حالش بهتر شده بود.گرچه هنوز مغموم و ساکت بود ولي طبيعي بود تحمل اين اتفاق بد براش سخت بود توي ماشين که نشستيم ازش پرسيدم:
-کجا بايد برم؟
-هفت حوض.
-خوبه به دانشگاه نزديکي.
-مگه تو دوري؟
-اره امروز ديگه کلاس نداشتي؟
-چرا ولي ميخوام برم خونه دوست دارم بخوابم.
ستاره يکهو عين برق گرفته ها گفت:
-اگه بهروز بياد سراغم چي؟
-هيچي بشين منطقي باهاش صحبت کن بهش بگو که به خاطر اتفاقهايي که افتاده ديگه نميخواي باهاش ازدواج کني.
-منطق!اگه بهروز منطق سرش ميشد که با من اين کار رو نميکرد.وايستا من پياده ميشم.
-ولي هنوز خيلي مونده که برسيم.
-مهم نيس نميخوام کسي منو توي ماشين تو ببينه.
براي ستاره ماشين گرفتم و فرستادمش خونه وقتي تنها شدم هزار جور فکر اومد توي سرم دوباره اتيش عشق ستاره که با زحمت زير خاکستر رفته بود داشت شعله ور ميشد.
تقدير من است اين همه؟
يا سرنوشت توست؟
که اين فروکش درد خود انگيزه دردي ديگر بود
يکراست رفتم سراغ مهرداد و همه چيز رو بهش گفتم گفتم که با بهم خوردن نامزدي ستاره من يک بار ديگه ميتونم شانسم رو امتحان کنم.مهرداد کلي باهام صحبت کرد حق داشت ميگفت با شرايط روحي بدي که ستاره داره بهتره صبر کنم.اصلا زمان مناسبي نبود که بهش دوباره پيشنهاد بدم.از مهرداد که جدا شدم يه کمي ياس و ترديد به دلم افتاد.شايد ستاره هيچ وقت روحيه مناسبي براي ازدواج پيدا نکنه؟شايد اصلا من رو انتخاب نکنه؟دلم نميخواست نااميد باشم ديگه ستاره به کسي تعلق نداشت و اين احساس خوبي در من ايجاد ميکرد.فقط بايد بهش زمان ميدادم و همين کارو هم کردم.
رفتار ستاره بعد از اون روز با من مثل گذشته شد.انگار نه انگار که کلي باهام دردودل کرده.مثل گذشته فقط به يک سلام و عليک ساده اکتفا ميکرد.منم زياد ستاره تحت فشار نميذاشتم.بهروز چندوقت يکبار مي اومد جلوي دانشگاه ولي ستاره تحوليش نميگرفت.اين برورد ستاره با بهروز نقش پيروزي رو براي من پررنگ تر ميکرد.ستاره نه تنها بهتر نشد بلکه روز به روز رفتارش غيرطبيعي تر ميشد.حرکات عجيبي از خودش درمي اورد.ميخنديد گريه ميکرد بلند بلند حرف ميزد .کلاس ها رو يکي درميون مي اومد.همه بچه ها تصميم گرفتن کمتر خلوتش رو بهم بزنن.کارمون اشتباه بود شايد اگه بيشتر دوروبرش رو ميگرفتيم و نميذاشتيم تنها باشه وضعيتش اونطوري نميشد؟!
يه روز که با مهرداد ميرفتيم دانشگاه ديديم نزديک دانشگاه دعوا شده يه مشت ادم هم جمع شده و تماشا ميکردن.حدس زدم که بايد سروصدا به ستاره مربوط باشه.چيز غيرعادي نبود.بهروز چندوقت يه بار اونجا داد و بيداد راه مي انداخت.ماشين رو همونجا پارک کردم و دويدم جلو مهرداد طبق معمول از تو ماشين جم نخورد وقتي رسيدم وسط معرکه ديدم بهروز ميگه:
-تو غلط کردي يه روز ميگي ميخوام يه روز ميگي نميخوام مگه شهر هرته ؟پدرت رو در ميارم من تو محل ابرو دارم.منو ول کني ديگه کي مياد بگيرتت بدبخت تو که ديگه چيزي براي عرضه نداري کاش قلم پام ميشکست و نمي اومدم خواستگاريت.حالا که کار از کار گذشته نميذارم هر غلطي دلت خواست بکني ميکشمت اهاي مردم شما شاهد باشيد که اين دختره بي حيا چه بلايي سر من اورد.
يکي دوتا از مردها سعي ميکردن ارومش کنن و جلوشو گرفته بودن تا به ستاره حمله نکنه من ستاره رو نديدم فکر کردم حتما خودشو لاي جمعيت قايم کرده رفتم جلو و اروم به بهروز گفتم :
-اروم باش خوبيت نداره.
هولم داد يه طرف و گفت:
-تو چي ميگي مرتيکه ؟کاسه داغ تر از اش شدي؟نکنه داري اين وسط سنگ خودتو به سينه ميزني؟
-چي ميگي؟اروم باش زشته اينجا محل تحصيل ستاره اس همه ميبينن.
-ببينم تو اسم اونو از کجا ميدوني حروم لقمه؟
شروع شد يه کتک کاري مفصل نميخوام دروغ بگم که برنده ميدون بودم من اصلا اهل دعوا نيستم يکي دوتا زدم ولي حسابي کتک خوردم.اگه مردم جلوي بهروز رو نميگرفتن منو له ميکرد.صورتم خوني شده بود و دهنم مزه خون ميداد.مردم بهروز رو گرفتن و بردن.وقتي بلند شدم يه نگاه کردم به ماشين مهرداد از ماشين پياده شده بود و داشت از دور نگاه ميکرد حالا که همه چيز هم تموم شده بود جرات نميکرد بياد جلو. يکي دوتا از همکلاسيهام همون موقع رسيدن.قسم و ايه بگو که کي اين بلا رو سرت اورده تا ما بريم و پدرش رو دربياريم. حالا که مهم چيز تموم شده بود اونا ول کن نبودن. وقتي يه ذره اروم شدن رفتن و منم رفتم سوار ماشين شدم تا برم جلوي دانشگاه پارک کنم.
-افشين ببخشيد به خدا خيلي سعي کردم بيام جلو ولي جرات نکردم.
-عيب نداره رفيق مهم نيس چندوقتي بود يه کتک حسابي نخورده بودم.
-بدنت درد ميکنه؟
-اره به جان تو همه تنم درد ميکنه بي انصاف عجب دست سنگيني داشت.
از بيني و کنار لبم خون مي اومد.مهرداد يه دستمال از توي ماشين برداشت و رفت بهش اب بزنه.خودمو توي اينه نگاه کردم.صورتم مچاله شده بود يکهو از توي اينه ستاره رو ديدم که پشت ماشين ايستاده و داره بهم پوزخند مي زنه .زود از ماشين بيرون پريدم.
-ستاره تو خوبي؟
خنده عجيبي کرد و گفت:
-حقت بود.
يه لحظه ماتم برد زود خودمو جمع و جور کردم و گفتم:
-هرچي نگاه کردم نديدمت.
-همونجا بودم.چطور نديدي؟داشتم از کتک خوردن تو لذت ميبردم.نميدوني چه احساس خوبي داشتم که به جون هم افتاده بودين.
ستاره اينو گفت و رفت .باورم نميشد که اين حرف ها رو از دهن ستاره شنيده باشم.وقتي مهرداد اومد هنوز داشتم هاج و واج به نقطه اي نگاه ميکردم که ستاره از نظرم دور شده بود...
پايان فصل 4

parand
13/09/2010, 17:17
فصل پنجم
قسمت اول
سريع نامه بعدي را برداشتم کار خاصي نداشتم که به خاطرش معطل کنم اما نه بهتر بود يه دوش ميگرفتم براي ارامش اعصابم خوب بود .يه دوش اب گرم و يه ليوان بزرگ قهوه حسابي سرحالم کرد نشستم روي راحتي و نامه بعدي را برداشتم.
همقفس من همراز شبهاي تنهائيم سلام
ساعت از يک و نيم نصفه شب هم گذشته ولي من هنوز بيدارم تا براي تو بنويسم .فصل پاياني زندگيم فصل غم و اندوه و تنهاييم پاياني که هيچ وقت سراغازي نداره .درد عظيمي که سراسر وجودم رو گرفته تمام باورها و بدونم رو تسخير و تمام يادگيري هاي ذهني ام رو مختل کرده وصف ناپذيره...
اي کاش ميتوانستم
خون رگان خود را
من
قطره قطره قطره
بگريم
تا باورم کنند.
خاطرات تلخ ازارم ميده نميدوني چقدر غيرقابل تحمله !ياداوري اون روزاي تلخ تر از تلخ مثل فيلم سينمايي جلوي چشمامه مثل يه نوار از کنارم رد ميشه اونقدر به خاطرش ناخواسته اشک ريختم که چشمه اشکم خشکيده.
شوق بدست اوردن ستاره خيلي شيرينتر از غم از دست دادنش بود .الان مدتهاست که دارم به اين موضوع فکر ميکنم اون روزا چه پرشور و نشاط بودم؟!چقدر براي ديدنش بي تاب بودم؟! چه شبهايي که تصوير ستاره رو توي ذهنم نقاشي ميکردم؟!شب ها خواب ستاره رو ميديدم و روزها با ياد ستاره از خواب بيدار ميشدم.
امتحانات نزديک بود و من سعي ميکردم خودم رو مشغول درسام کنم.ستاره هرموقعي منو ميديد لبخند مرموزي ميزد.بعضي وقتا خيلي با عطوفت نگام ميکرد دچار دوگانگي شده بودم نميفهميدم بالاخره ستاره از من خوشش مياد يا بدش مياد.سعي کردم همه چي رو فراموش کنم و بچسبم به درسم.اگه قرار بود بين من و ستاره اتفاقي بيافته يعني اگه خدا ميخواست که بيفته حتما مي افتاد.ترجيح دادم به خاطرش جنگ نکنم و همه چي رو به تقدير واگذار کنم.
نبايد هيچ موضوعي من رو از درسام عقب مي انداخت .علاقه من به تحصيل و قبول شدن توي کنکور که با زحمتي يک ساله بدست اورده بودم دوباره در وجودم قوت گرفت. هيچ وقت شاگرد زرنگي نبودم ولي هرطوري بود واحدها رو پاس ميکردم تا اخر امتحانات همه چيز به خوبي پيش رفت. يکي دو روز بعد از امتحانات با مهرداد به دانشگاه رفتيم . توي دفتر اموزش کار داشتيم.کارم که تموم شد به مهرداد گفتم که توي حياط منتظرش ميمونم.روي يکي از نيمکتها نشسته بودم که ستاره اومد .ديدمش ولي به روي خودم نياوردم و سرم رو انداختم پايين.يکهو متوجه شدم که بالاي سرم ايستاده سرم را بالا گرفتم.داشت بهم لبخند ميزد بلند شدم و روبروش ايستادم.
-سلام.
-سلام امتحانات تموم شد؟
لحن صداش گرم و دوستانه بود.گفتم:
-اره تو چي؟
-چند روزي ميشه تابستون واحد ميگيري؟
-نه ميخوام برم مسافرت .
-مسافرت؟کجا؟
-شمال تو تابستون چي کار ميکني؟
-من و پدرجونم هم ميخوايم دو سه هفته بريم شمال.
-ا کجا کدوم شهر؟
يکهو اخمي کرد و گفت:
-فکر نميکنم به تو ربطي داشته باشه؟
-درسته معذرت ميخوام نميخواستم فضولي کنم.
ستاره انگار که يهو به خودش اومده باشه با نگراني گفت:
-معذرت ميخوام منظور بدي نداشتم منو ببخش واي...به خدا نفهميدم چي شد که اينو گفتم...اصلا اين چه حرفي بود که من زدم؟...معذرت ميخوام...
خداي من ! ستاره چرا اينجوري جواب منو ميداد؟ اصلا نميفهميدم داره چي کار ميکنه ؟! خواستم يه جوري به اين وضعيت خاتمه بدم فکر ميکردم اگه بيشتر اونجا بمونه حالش بدتر ميشه گفتم:
-خيلي خوب ستاره فهميدم نميخواد انقدر معذرت خواهي کني .ميخواي برات ماشين بگيرم بري خونه؟
-خونه؟نه...راستش ميترسم که...مياي بريم همونجايي که يک بار منو بردي؟...بريم؟
خوشحال شدم.فکرشم نميکردم که ديگه ستاره با من پاشو بيرون بذاره.نميخواستم فرصت رو از دست بدم ميترسيدم برم دنبال مهرداد و ستاره توي اين فاصله پشيمون بشه. به يکي از بچه ها که همون دوروبر بود سپردم که به مهرداد بگه من با ستاره رفتم بيرون و بعدا بهش زنگ ميزنم.با ستاره رفتيم سمت تريا کلبه خوشحال به نظر ميرسيد.
-ستاره ميتونم يه سوال ازت بپرسم؟
-اره بپرس.
-از بهروز خبري نيست.کجاست؟
-بهروز؟رفت.
-کجا؟
-رفت جنوب پيش خواهراش پدر و مادرش وقتي ديدن زيادي داره تو محل افتضاح بالا مياره فرستادنش رفت. يکي دو ماهي ميشه.
خيالم راحت شد.خيلي نگران ستاره بودم از بهروز هرکاري بر مي اومد. ميترسيدم شبي نصف شبي بره و بلايي سر ستاره بياره.
ناخوداگاه گفتم:
-خب خدارو شکر.
-اره خدا, رو شکر... خدا رو شکر؟تو خوشحالي که اون رفته ؟
-مگه تو ناراحتي؟
-من؟نه...يعني چرا...نميدونم.
-تو چه بلايي سر خودت اوردي ستاره؟با خودت چيکار کردي؟تو حتي نميتوني يه جمله رو درست بگي.مگه تو هنوز...تو بهروز رو دوست داري؟هنوز دوستش داري؟
با حالتي خشن و صدايي شبيه به فرياد گفت:
-نه احمق ديوونه معلومه که اون با احساس من بازي کرد از همه تون متنفرم همه تون مثل هم هستيد...
يک بند داد ميکشيد ماشين رو نگه داشتم و برگشتم طرفش تا ارومش کنم ولي اون همينطوري ادامه داد.
-اصلا تو به چه جراتي منو سوار ماشينت کردي کثافت؟چي از جونم ميخواي؟داري منو کجا مي بري؟...
هرکاري کردم اروم نشد با چشم هايي که از حدقه در اومده بود و وحشت از توش کاملا هويدا بود نگاهم ميکرد .يکهو از ماشين پياده شد و دويد.رفتم دنبالش با اون وضع اشفته اي که داشت نميتونستم توي خيابون ولش کنم وقتي بهش رسيدم نگهش داشتم و گفتم:
-خيلي خوب ستاره من که منظور بدي نداشتم داري از چي فرار ميکني ؟ من که اسيبي به تو نميزنم خودتو کنترل کن ستاره اروم و محجوبي که من ميشناسم نبايد به اين سادگي از کوره در بره دوست داري بريم پيش پدرجون؟
ستاره يه کمي سرعت قدمهاش رو کم کرد .گفتم:
-حالا اگه ايرادي نداره بيا بريم سمت ماشين در ماشين بازه ممکنه بدزدنش .
يکهو ايستاد و نگاهم کرد خيلي درمانده گفت:
-ماشين؟
-اره اروم ميريم سمت ماشين پدرجون منتظرته ميخواين با هم برين شمال تعطيلات تابستون شروع شده يادت مياد؟
-راست ميگي ميخوايم بريم شمال کنار دريا من عاشق دريام کنار ساحل موج هاي آب .
-ميدونم ميدونم.
به سمت ماشين هدايتش کردم .ديگه نبايد فرصت رو از دست ميدادم بايد سريع ستاره رو ميرسوندم به مطب يه روانپزشک يا روانشناس .کاملا مشخص بود که اصلا کنترل اعصابش رو نداره. حرف هايي که چندلحظه قبل زده بود يادش نمي اومد حتي يادش رفته بود که به پيشنهاد خودش بيرون اومديم. با سرعت رانندگي ميکردم که حمله عصبي بهش دست نده اصلا باهاش حرف نميزدم. شايد کوچکترين حرفي از طرف من باعث ميشد که دوباره عصبي بشه. به يک ساختمان پزشکان رسيديم حالا چه جوري ميبردمش بالا؟
-ستاره من وقت دکتر دارم با من مياي؟
-دکتر براي چي؟
-اخه ميدوني من يه مدته قرص اعصاب ميخورم .امروز وقت دکتر دارم که قرصهام رو تجديد کنم. با من مياي؟
-نه من تو ماشين منتظر ميمونم.
-ولي من دوست دارم تو هم بياي.
-با تو؟بيخودي اصرار نکن تو کس و کار من نيستي که هرجا ميخواي باهات بيام.
-باشه اگه تو نياي منم نميرم.
ماشين رو روشن کردم و راه افتادم. هنوز دور نشده بوديم که ستاره اروم گفت:
-باشه باهات ميام افشين ولي هيچ وقت به من دروغ نگو هيچ وقت فهميدي؟
-اره فهميدم معذرت ميخوام.
حالا که راضي شده بود نبايد فرصت را از دست ميدادم. جلوي ساختمون پارک کردم و با ستاره به طبقه بالا رفتيم.توي مطب زياد شلوغ نبود ,رفتم جلو و اهسته توي گوش منشي گفتم:
-اورژانسي فقط خواهش ميکنم بي سر و صدا.
منشي نگاهي به من و نگاهي به سر تا پاي ستاره که محو تماشاي بيماران بود کرد و از جاش بلند شد و توي اتاق دکتر رفت. چند لحظه بعد با چندتا مريض اومد بيرون و بهم اشاره کرد تنهايي برم تو. با دکتر دست دادم و خودم رو معرفي کردم بدون اينکه بشينم خلاصه اي از ماجرا رو براي دکتر تعريف کردم.
-احتمالا دچار روان اشفتگي شده ترس گم شدن توي زمان و مکان عرق کردن و ... که طبق گفته هاي شما توي بيمار ديده ميشه. فعلا بايد بستري بشه بايد ازش ازمايش بگيريم .خودش اينجاست؟
-بله بيرون نشسته الان ميارمش.
-نه خودم ميرم دنبالش ممکنه به حرف شما گوش نده و دچار حمله بشه. اون موقع کار من خيلي مشکل ميشه.
با اقاي دکتر از توي اتاق بيرون اومديم. با اشاره چشم ستاره رو بهش نشون دادم.ستاره روي صندلي نشسته بود و سرش رو توي دستاش گرفته بود.دکتر جلوي پاش دو زانو نشست ستاره سرش رو بالا اورد و دکتر رو نگاه کرد.
-سلام.
-سلام اقاي دکتر.
-ميخوام باهات يه کمي صحبت کنم.
-با من؟مگه قرص هاي افشين رو نداديد؟
دکتر خيلي زود متوجه حرف ستاره شد و با صداي اهسته اي گفت:
-چرا قرص هاشو دادم ولي بايد با تو يه کمي درباره افشين صحبت کنم.اون احتياج به مراقبت داره حالش خيلي خرابه.
ستاره بي چون و چرا بلند شد و با دکتر توي اتاق رفت.نيم ساعت بعد دکتر از اتاق بيرون اومد و من رو کناري کشيد.
-حالش خيلي وخيمه دکتر؟
-اره بهش ارام بخش تزريق کردم.امبولانس تو راهه.حداقل بايد يکي دو ماه بستري باشه.
-بيماريش چيه؟
-روان اشفتگي البته هنوز بيماري شديد نشده .بيمار يه بحران افسردگي شديد هم داشته که بدترش کرده.
-روان اشفتگي يعني چي؟
-يعني منحرف شدن از هنجار در ادراک شناخت و رفتار.
-خوب ميشه؟
-احتمالش خيلي زياده معمولا در روان اشفتگي درمان صورت ميگيره بايد صبر کرد بهتره تحت کنترل باشه.اگه کنترل نشه ممکنه حالش وخيم بشه شما چه نسبتي باهاش دارين؟
-هيچي من همکلاسيش هستم.
-به خونواده اش اطلاع بدين يکي دو روز اول نبايد دورش رو خالي کنين تا به محيط اسايشگاه عادت کنه و داروهاش اثر بذاره.من خودم فردا صبح بهش سر ميزنم.
-ولي اقاي دکتر ستاره هميشه اينجوري نيست بعضي وقتا خوبه فقط بعضي وقتا اينجوري ميشه.
-بايد زودتر درمان رو شروع ميکرد .در طول اين بيماري حالت رواني بيمار بين اگاهي و گيجي در نوسانه.نبايد ميذاشتين کار به اينجا بکشه.
سه ربع بعد امبولانس رسيد و دونفر با تخت روان اومدن تا ستاره رو ببرن. ستاره هنوز توي اتاق دکتر بود. وقتي بيرون اوردنش و از جلوي من رد ميشدن ستاره لبه بلوزم رو گرفت. تخت رو نگه داشتن دولا شدم ستاره بهم لبخند زد و گفت:
-دکتر گفت که حال من و تو خرابه بايد بستري بشيم تو کي مياي؟
-ميام امبولانس بعدي تو راهه تا من رو بياره پيش تو.
-حتما بيا من نميخوام اون جا تنها باشم. تو بايد حالت خوب بشه ميفهمي؟ بايد خوب بشي.
بعد صداش رو بالا برد و همين طوري داد ميزد ((تو بايد حالت خوب بشه.))
ستاره رو بردن. از دکتر تشکر کردم و بيرون اومدم. هنوز سوار ماشين نشده بودم که با مهرداد تماس گرفتم و جريان رو براش تعريف کردم. گفتم هر جور شده ادرس ستاره رو پيدا کن و پدربزرگش رو بيار اسايشگاه. اول رفتم خونه پول برداشتم و بعدش رفتم پيش ستاره. ساعت تقريبا پنج بعد از ظهر بود که رسيديم. اسم و مشخصات ستاره رو به پرستار دادم .تقريبا نيم ساعت طول کشيد تا کارهاي پذيرش رو بکنم و بعدش پرستار فقط بيست دقيقه بهم فرصت داد که ببينمش.
ستاره توي يه اتاق کوچيک روي تخت خوابيده بود. معصوميت از توي صورتش مي باريد دلم به حالش سوخت زندگي چه بازي تلخي با ستاره کرد دلم بدجوري گرفت اون دختر پاک و معصوم به خاطر يه از خدا بي خبر گوشه اسايشگاه افتاده بود. از اول زندگيش پرحادثه و سخت بود براي همين زياد با کسي نميجوشيد با پيدا شدن بهروز خلاء زندگيش پر شد و تمام عشقش رو بهش هديه کرد. يعني کاري که بهروز با ستاره کرد بي جواب ميمونه ؟من فکر ميکنم هيچ بدي يا هيچ خوبي اي تو دنيا بي جواب نمي مونه. شايد بهروز پيش خودش فکر کنه هيچ بدي در حق ستاره نکرده ؟! ولي خدا هميشه عدالت رو برقرار ميکنه در مورد تک تک ما!
-سلام.
با صداي ستاره از فکر بيرون اومدم. خيلي بي حال و سست صحبت ميکرد از اثرات داروهاي خواب اور بود.
-سلام خوب خوابيدي؟
-من کجام؟
-بيمارستان يه کمي حالت بد بود فکر کنم از فشارته بايد دو سه روز اينجا باشي تا بهتر بشي.
-بيمارستان؟ تو منو چه جوري پيدا کردي؟
-تو مطب دکتر ديدمت يادته؟
-مطب؟...اره...يادم اومد پدرجونم کجاست؟
-الان مياد دلت براش تنگ شده؟
-نميخوام منو اينجا ببينه قلبش ناراحته بهش چيزي نگو .
-اگه تو بخواي نميذارم تو رو اينجوري ببينه ولي اون هم صد درصد نگرانته به نظر تو نبايد بدونه تو چه وضعيتي هستي؟
چشم هاش پر از اشک شد.
-چرا بايد بدونه من از تنهايي ميترسم نميخوام تنها باشم نميخوام.
کنار تختش نشستم و گفتم:
-من تنهات نميذارم ستاره همين جا پيشت ميمونم.گريه نکن ميخواي برات غذا بگيرم گشنه ات نيست؟
-چرا خيلي گشنمه.
از در بيرون اومدم تا براي ستاره غذا بگيرم .وقتي گريه اش گرفت عمدا حرف رو عوض کردم ترسيدم حالش بد بشه.
-خانوم پرستار بيمار من غذا نخورده از کجا ميتونم براش غذا بگيرم؟
-يه ساعت ديگه وقت شامه منتظر بمونيد.
پرستار اينو گفت و رفت. ولي ستاره اون موقع گرسنه بود نميتونست تا يه ساعت ديگه صبر کنه .تصميم گرفتم برم بيرون براش يه چيزي بگيرم.انتهاي راهرو که رسيدم مهرداد و اقاي حکمت رو ديدم که دارن ميان سمت من. پدربزرگ ستاره خيلي مسن بود. شايد هفتاد و هفت هفتاد و هشت سالش بود .نميدونم چرا ولي وقتي ديدمش اين فکر اومد توي ذهنم که چطور ستاره ميگفت پدرجونم کار ميکنه اون خيلي فرسوده بود.
-سلام.
-سلام پسرم ستاره کجاس؟چه بلايي سرش اومده؟
پيرمرد بيچاره دست و پاش رو گم کرده بود .جريان رو براش تعريف کردم و گفتم که ستاره چه وضعيتي داره.
-در هر صورت شما بايد اروم باشيد. اگه ستاره ناراحتي شما رو ببينه حالش بدتر ميشه.
-همون موقع که نامزديش به هم خورد دو سه روز رفت بيمارستان که حتما به يه روانپزشک مراجعه کنه ولي ما پشت گوش انداختيم.
-اگه اون موقع اقدام ميکرديد ممکن بود به اينجا نرسه.
-درسته من فکر نميکردم موضوع اين قدر جدي باشه تقصير من بود.
-خودتونو سرزنش نکنيد.
-ميتونم ببينمش؟
-بله فقط فراموش نکنيد که محيطش بايد کاملا اروم باشه.
پدربزرگ ستاره رو تا جلوي اتاق هدايت کردم و بعدش با مهرداد رفتيم بيرون تا براي ستاره غذا بگيريم.
-چه جوري ادرس رو پيدا کردي؟
-ادرس ستاره رو؟با بدبختي.تا کي بايد اينجا بمونه افشين؟
-هنوز معلوم نيست شايد يکي دو ماه حالش خيلي خرابه نميدوني امروز چي کار کرد!
-پسره کاش بفهمه که چه دسته گلي به اب داده!
-اره نامرد هر غلطي که خواست با ستاره کرد بعدش هم گذاشت و رفت.
-چطور تونست اين کار رو بکنه؟عزيزم هميشه ميگفت بخت بعضي ها رو سياه مي بافن اون قدر سياه که هرکاري کني سفيد نميشه.
-باور کن من سفيدش ميکنم مهرداد عشق ستاره تو گوشت و رگ و استخونم رفته.اون قدر اين احساس توي اين مدت قوي شده که به خاطر ستاره حاضرم هرکاري بکنم. نميذارم اينجا بمونه نميذارم توي سياهي و غم با اين مريضي مسخره دست و پنجه نرم کنه تمام زندگي و احساس ستاره رو سفيد ميکنم .با محبت عشق هر کي ندونه تو که ميدوني چه احساسي بهش دارم.
-ميدونم که ميتوني افشين شايد ستاره اولين دختري باشه که يک نفر با محبت زندگيش رو تغيير ميده. تا حالا هيچ کس رو نديدم که مثل تو باشه تو غير از ستاره هيچ کس رو نميبيني اون قدر دوستش داري که به خاطرش از لادن هم گذشتي.
لادن يکي از دختراي هم ترم ما بود.دختر شيطون و شلوغي بود سرو وضعش نشون ميداد که از خونواده بالاييه خيلي از دانشجوها به قول بچه ها تو کف لادن بودن درسته که لادن خيلي سروزبون داشت و با همه گرم ميگرفت ولي هيچ کدوم از پسراي دانشگاه رو تحويل نميگرفت .من و لادن دوست هاي خوبي بوديم چون منم مثل لادن بچه ارومي نبودم البته نه به شيطوني لادن بودم نه به ارومي مهرداد.روابط من و لادن به همون دانشگاه ختم ميشد.يکي دوبار بهم پيشنهاد کرد که بريم بيرون يا مهموني و از اين جور حرف ها. اين تقاضايي بود که لادن نه تنها از کسي نميکرد بلکه اگه ازش تقاضا هم ميشد قبول نميکرد.من چون نميخواستم روابطم با لادن معني ديگه اي بده قبول نکردم تا اين که يه روز منو کشيد کنار و بهم پيشنهاد دوستي داد.درسته که خيلي ها دوست داشتن با لادن که اولا خيلي خونگرم و خوش تيپ بود و درثاني يکي از شناخته شده ترين دختراي دانشگاه به حساب مي اومد دوست بشن ولي من قلبم فقط براي يه نفر مي تپيد , ستاره.
زماني که از بدست اوردن ستاره نااميد شده بودم تصميم گرفتم پيشنهاد لادن رو قبول کنم.اون جوري راحت تر ميتونستم ستاره رو فراموش کنم ولي اين نامردي بود.دلم نميخواست با احساسات لادن بازي کنم. لادن دوست خيلي خوبي بود ولي براي من همسر خوبي نميشد.خيلي از حرکاتش رو نمي پسنديدم.
مهرداد بيرون ايستاد و من غذاي ستاره رو بردم توي اتاق.اقاي حکمت نشسته بود کنار تخت و داشت صحبت ميکرد صحنه عجيبي بود چون ستاره خوابيده بود. اهسته گفتم:
-اقاي حکمت ستاره خوابيده.
-ميدونم پسرم ولي ازم خواسته براش حرف بزنم بهش قول دادم حتي اگه خوابيد تنهاش نذارم و همين طور براش بگم.
ولي ستاره گفته بود نميخواد حتي پدربزرگش رو ببينه حالا چي شده بود که نظرش تا اين حد تغيير کرده؟جالبه حتما فراموش کرده بود.از صبح انقدر حرفهاي نامربوط زده بود که اين يکي به نظرم طبيعي اومد.

parand
13/09/2010, 17:17
-ولي شما بايد تشريف ببريد ما اجازه نداريم بيشتر توي اتاقش بمونيم همين الان هم که داشتم مي اومدم تو پرستار گفت بايد بذاريم استراحت کنه.
اقاي حکمت بلند شد کمکش کردم تا با هم از در بيرون بريم.بيچاره اونقدر ناراحت و مضطرب بود که همه اش ميترسيد کنترل خودشو از دست بده .وقتي اومديم بيرون گفتم:
-اقاي حکمت شما تشريف ببريد خونه مهرداد فردا صبح شما رو مياره.
مهرداد از پشت اقاي حکمت شروع کرد به اشاره کردن و سروکله تکون دادن از اقاي حکمت عذرخواهي کردم و مهرداد رو به کناري کشوندم .
-چي ميگي افشين؟مهرداد شما رو مياره؟من فردا کلي کار دارم که تا بعدازظهر تموم نميشه چه جوري برم دنبالش ؟ميدوني چقدر راهش دوره.
-خيلي خوب چرا داري خودتو تيکه تيکه ميکني؟بيا سوييچ ماشين منو بگير فردا صبح برو کارهاتو انجام بده بعدش هم اين پيرمرد بيچاره رو بيار پيش نوه اش.کولي بازي هم درنيار.
-خودت چي؟
-من که امشب اينجا ميمونم ماشين احتياج ندارم.
-تصادف کنم چي؟تا حالا بدون تو پشت رل نشستم.
-فداي سرت تصادف هم کردي مهم نيس.فقط اقاي حکمت رو حتما تا قبل از ظهر بيار اينجا.
مهرداد با سر موافقت کرد.وقتي برگشتم پيش اقاي حکمت ازش عذرخواهي کردم بيچاره فکر کرد مسئله اي پيش اومده.
-من مزاحم شما نميشم جوون .امشب همين جا ميمونم توي خونه اروم نميگيرم .اين جوري خيالم از بابت ستاره راحت تره.
-نه اقاي حکمت شما تشريف ببريد من ميمونم ممکنه به دارويي چيزي احتياج پيدا کنه
شما که از دستتون کاري ساخته نيست.
اقاي حکمت از حرف من دل چرکين شد.
-من هفتادوچهار سالمه ولي هنوز کار ميکنم .چطور شما فکر ميکني که از دست من کاري بر نمياد؟
-باور کنيد منظور بدي نداشتم فقط خواستم بگم ماها چون سنمون کمتره تحرکمون بيشتره ميتونيم تمام شب رو بيدار بمونيم ولي شما بهتره استراحت کنيد من قصد جسارت نداشتم منم مثل پسر شما هستم.
-تو جاي نوه مني درسته حق با توئه ممنونم که اينجا ميموني .خوشحالم که ستاره همکلاسيهاي خوبي مثل شماها داره.
وقتي دور شدن اقاي حکمت رو تماشا ميکردم تمام داستان زندگي پسرش که ستاره برام تعريف کرده بود مثل فيلم سينمايي ز ذهنم گذشت. من پدر نبودم ولي تو اون لحظه ميتونستم درک کنم که وقتي پسري اعدام ميشه پدرش چه حالي داره.حتي اگه بدونه که پسرش گناهکار بوده.به نظر من اعدام بدترين نوع مرگه. يه لحظه پيش خودم فکر کردم شايد اگه پدرومادر ستاره زنده بودن ستاره پر نور من الان توي اون اتاق نخوابيده بود.
به رويا جون زنگ زدم و گفتم که شب نميام خونه عادت ندارم براي کسي توضيح بدم که چرا و به چه علت ؟اون هم براي کساني که زياد بود و نبود من توي خونه براشون مهم نيست و خيلي وقتا حتي به خودشون زحمت نميدن که کنجکاوي کنن. هميشه وقتي مشکلي برام پيش مياد مدت ها بعد حس همبستگي شون گل ميکنه و ميفهمن که ماهمه از يک خانواده ايم. معذرت ميخوام من خيلي بدبين شدم نميدونم لحن کلامم چرا اين قدر نيش داره . شايد به خاطر اين که خيلي سختي کشيدم از همه چيز و همه کس متنفر شدم؟! شايد تلخي بازي سرنوشت پرده کلفت و سياه رنگي بين من و ادما کشيده که حتي سعي نميکنم به خوبي هاشون فکر کنم.
تماس رو قطع کردم.پرستاري به من اشاره کرد استفاده از تلفن همراه ممنوعه.تلفنم رو خاموش کردم و بي سروصدا رفتم توي اتاق ستاره .هوا کاملا تاريک شده بود. ستاره هنوز خواب بود کنار پنجره رفتم و پرده ها رو کنار زدم هواي اتاق دم کرده بود. پنجره رو باز کردم و هوا رو با ولع بلعيدم. اسايشگاه روي ارتفاعات خارج از تهران بود و هواي نسبتا تميزي داشت.دوست داشتم از توي اسمون ستاره مو پيدا کنم ولي اونقدر دور بود که به زحمت ميشد يکي دوتا ستاره توي اسمون ديد. از اون بالا شهر زير پام بود. من تهران رو با همه بدي هاش دوس دارم برام يه حال و هواي ديگه داره. مردمش کوچه هاش هواي کثيفش خيابونهاي شلوغش به همه شون عشق مي ورزم. کاملا طبيعيه هرکسي زادگاهش رو دوس داره.تو فکر بودم که ستاره صدام کرد.
-افشين.
-خوب خوابيدي؟برات غذا گرفتم فکر کنم ديگه خيلي سرد شده .ميرم برات گرم کنم.
-نه همين جوري ميخورم.
به ستاره کمک کردم که روي تخت بشينه بعد هم غذاي اسايشگاه رو که پرستار چند دقيقه قبل اورده بود و هم غذايي رو که خودم براش گرفته بودم روبروش گذاشتم. خواستم چراغ رو روشن کنم که ستاره گفت:
-چراغ رو روشن کردي برو بيرون .کاري باهات ندارم.
لبخند روي لب هام خشک شد. ولي خيلي زود خونسرد چراغ رو روشن کردم و از اتاق بيرون اومدم.نيم ساعت همين جوري توي راهرو قدم زدم. يه پرستار رفت توي اتاق ستاره و بعد از چند دقيقه با سيني خالي غذا برگشت.
-افشين شمايي؟
-بله چيزي شده؟
-ميخواد شما رو ببينه فقط زياد توي اتاق نمونيد بايد استراحت کنه شما شوهرشي؟
از سوال پرستار جاخوردم.
-نه اشناييم.
پرستار با بي تفاوتي شونه هاشو بالا انداخت و رفت. منم دستي به سروصورتم کشيدمو و رفتم تو.
ستاره با لبخندي شيرين انتظارمو ميکشيد.
-چراغ رو خاموش کن نور ماه کافيه.
چراغ رو خاموش کردم و روي صندلي نشستم.
-تو شام خوردي ؟
-هنوز نه.
-امروز خيلي گرفتار من شدي. من امروز خيلي با توخشن بودم معذرت ميخوام.
-باور کن من اصلا ناراحت نشدم.
-باور ميکنم.ميدونم که منو دوست داري خودت يه بار بهم گفتي يادته؟
-مگه ميشه يادم بره؟
-حتي اگه خوب نشم بازم منو دوست داري؟
-تو خوب ميشي ستاره تو فقط يه کمي سرخورده و عصبي شدي همين. تو هرجوري که باشي من دوستت دارم.تو پرنورترين ستاره اي بودي که تو زندگيم درخشيد اگه منو بخواي تا اخر عمرم پيشت ميمونم هيچ وقت تنهات نميذارم ولي تو بعضي وقتا يه جوري با من برخورد ميکني که فکر ميکنم از من بيزاري .
-دست خودم نيست افشين به خدا نميفهمم چرا يکهويي اين جوري ميشم.
-نگران نباش همه چي درست ميشه.
نگاه ستاره به من سرد بود ولي همين نگاه سرد مثل اتيش منو مي سوزوند. پرستار بدون در زدن اومد تو و چراغ رو روشن کرد.يه نگاه مشکوک به من و ستاره کرد که انگار مچمونو گرفته. بعد يه ابروش رو بالا داد و گفت:
-بيرون باشيد بيمار بايد استراحت کنه.
دوست داشتم بيشتر پيش ستاره بمونم تازه داشتيم حرف هاي خوب خوب ميزديم. با درماندگي نگاهي به ستاره کردم که داشت بي تفاوت به گل هاي پرده اتاق نگاه ميکرد .بلند شدم و از اتاق بيرون اومدم. قبل از هرچيز رفتم يه چيزي خوردم. اون شب خيلي بهم سخت گذشت. تا طلوع صبح روي صندلي توي راهرو نشسته بودم و رفت و امد پرستارها رو نگاه ميکردم. يکي دوبار خواستم برم توي محوطه اسايشگاه قدم بزنم ولي احساس ميکردم که ممکنه هر لحظه از ستاره خبري بشه و مثل دفعه قبل کارم داشته باشه ولي احساس باطلي بود چون تا صبح از ستاره خبري نشد .تقريبا روي صندلي خوابم برده بود که يه نفر دستش رو گذاشت رو شونه ام.
-سلام جوون.
-سلام اقاي دکتر شما کي تشريف اورديد؟
-معذرت ميخوام که بيدارت کردم از ديشب اينجايي؟
-بله خودتون گفتين که تنهاش نذاريم.
-درسته ولي شب رو ميتونستي بري خونه استراحت کني چون درهر صورت بيمار تمام شب خوابه خصوصا که داروهاي ارامبخش هم مصرف ميکنه. شما چون نسبتي هم با بيمار نداري نمينوي همه اش اينجا بموني.
-ستاره فقط يه پدربزرگ پير داره. اگه اشکالي نداره من دوست دارم شب ها همين جا توي راهرو بمونم. ميترسم يه موقع به کمک احتياج پيدا کنه.
دکتر لبخندي بهم زد و گفت:
-اينجا پر از پرستاره و اونا موظفند مواظب مريض ها باشن. فکر نميکني بيشتر از يک هملاسي نگران دوستتي؟
-درسته.
نميخواستم پنهان کاري کنم. اون هم از يک روانپزشک که خيلي زود از حالتم همه چي رو ميفهميد. درضمن دوست نداشتم در اين رابطه بيشتر توضيح بدم. خوشبختانه دکتر هم بيشتر توي زندگي خصوصيم سرک نکشيد و موضوع بحث رو عوض کرد.
-امروز بيمار شما رو معاينه کردم. يک سري تست ها هست که تا ظهر روش صورت ميگيره. نتيجه رو تا فردا بهتون اعلام ميکنم.
-اقاي دکتر من يه سوال داشتم. با وضعي که ستاره داره ميشه روي حرف هاش حساب کرد؟ يعني خودش کاملا ميدونه که چي داره ميگه؟
-ميدونه که چي ميگه ولي نميشه رو حرف هاش حساب کرد.اون ذهن درگيري داره.حتي زماني که در اثر داروها اروم به نظر ميرسه توي مغزش اشفته اس. به نظر من بيماري هنوز پيشرفت نکرده قابل کنترله خوب ميشه اميدتون به خدا باشه.
دکتر منو به حال خودم گذاشت و رفت. با ناباوري روي صندلي ولو شدم. يعني ستاره از ته دلش نگفت که با من ميمونه؟راهرو اسايشگاه هر لحظه شلوغ تر ميشد. يه جوري نشسته بودم که به اتاق ستاره مشرف باشم. پرستارها هرچند دقيقه يه بار مي اومدن و مي رفتن. نزديکي هاي ظهر بود که رفتم پيشش. دلم ميخواست ببينمش. نشسته بود روي تخت و با بي تفاوتي يه مجله رو ورق ميزد. نگاه سردي بهم کرد و دوباره مشغول ورق زدن مجله شد.
-سلام امروز حالت چطوره؟
جواب سوالم رو نداد نشستم روي صندلي و نگاهش کردم. يه دسته از موهاي خرمايي رنگش روي صورت رنگ پريده اش ريخته بود. توي صورتش اگار روح نبود. دلم به درد اومد. چرا من خودم رو در قبال اون مسئول ميدونستم؟ چرا فکر ميکردم که موظفم اميد و عشق به اينده رو توي ستاره زنده کنم؟ چرا فکر ميکردم رنگ رخساره پريده ستاره رو من بايد اب و رنگي بدم؟
-تو بازم اينجايي؟
-اگه دوست نداري ميرم.
صداش خيلي شکسته بود. توي چشمام خيره شد مثل سنگ نگاهم ميکرد.عاري از احساس.
-بهتره بري ديدنت حالم رو بهم ميزنه. نميخوام جز پدرجونم کسي رو ببينم .ميدوني افشين؟تو خيلي کنه اي. همچين خودتو به موش مردگي ميزني که هرکي ندونه خيال ميکنه خيلي مظلومي.از جلوي چشمم دور شو .فهميدي يا داد بکشم؟

parand
13/09/2010, 17:17
ماتم برد.همين طوري که نشسته بود و جدي نگاهم ميکرد فکر نميکردم اين قدر بي عاطفه باشه.از اتاق بيرون اومدم و شروع کردم به قدم زدن. حالا بايد چي کار ميکردم؟ خيلي رک بهم گفت که ديگه نميخواد منو ببينه .صداش عين زنگ توي گوشم ميپيچيد. حرف هاش عين پتک توي سرم ميخورد .نبايد بيخودي خودم رو اميدوار ميکردم. من که داشتم فراموشش ميکردم. داشتم به زندگي عادي برميگشتم. داشتم به نداشتنش عادت ميکردم. چرا دوباره دچار اشتباه شدم؟چرا؟چرا احساسم به جاي عقلم تصميم گرفت؟فکرشم نيکردم که يه روز از طرف يه دختر تا اين اندازه تحقير بشم. احساس ميکردم غرورم له شد.ولي صدايي توي قلبم ميگفت ستاره مريضه بايد درکش کني بايد بهش فرصت بدي. بايد صبور باشي با دونفر داشتم توي مغزم ميجنگيدم يکي حامي ستاره بود و از احساس ميگفت و يکي حامي منطق بود و از عقل ميگفت. ورود اقاي حکمت و مهرداد با يک سري از بچه هاي دانشگاه منو از اين جنگ رواني نجات داد. خوشحال شدم که قبل از اين که يکيي از دو جناح پيروز بشه اين جنگ تموم شد.
-سلام
-سلام پسرم نوه ام چطوره؟
-خوبه دارن مي برنش براي تست و ازمايش و از اين جور چيزا.
-يعني نميتونيم ببينيمش؟
-چرا ولي خيلي کوتاه.
اقاي حکمت با دوسه تا از بچه هاي دانشگاه که اومده بودن ديدن ستاره رفتن توي اتاق .اصلا حالم خوب نبود به اقاي حکمت گفتم که توي ماشين منتظرش ميمونم. با مهرداد به سمت ماشين رفتم.
-واي نميدوني افشين اقام داشت از تعجب شاخ در مي اورد .ميگفت باورم نميشه رفيقت خودش ماشين رو بهت داده باشه.خيال ميکرد ازت دزديدم.اقا يه حالي کردم من با اين ماشين!نميدوني دخترا چه نگاهي ميکردن.اخه بگو بي معرفت ها مگه اوني که ماشين نداره دل هم نداره؟حتما بايد يه دک و پزي داشته باشه تا تحوليش بگيرين؟راستش رو بخواي اصلا امروز به کارهام نرسيدم. فقط با ماشين تو خيابون ويراژ دادم. صداي ضبط بالا شيشه ها پايين تازه عينک افتابيت رو هم زدم يه تيکه اي شده بودم که نگو. راستش چون عينکت طبي نبود خيابونا رو تار ميديدم ولي اونقدر باکلاس شده بودم که اصلا برام مهم نبود .يکي دوبار هم کم موده بود تصادف کنم...ببينم افشين تو حالت خوبه؟
مهرداد بالاخره فهميد که من اصلا دل و دماغ حرف زدن ندارم. حسابي تو خودم بودم.بيچاره مهرداد با چه هيجاني داشت جريان صبح رو برام تعريف ميکرد. هرکاري کردم نتونستم خودم رو خوشحال جلوه بدم و نقش بازي کنم. همون طوري توي صندليم فرو رفته بودم و نگاهم لاي جمعيتي که جلوي اسايشگاه در رفت و امد بودن مي لوليد نميدونستم چه تصميمي بگيرم فکرم خيلي مشغول بود.تنها چيزي که به ذهنم رسيد اين بود که برم خونه ميتونستم دورادور از اوضاع روحي ستاره مطلع بشم. بهتر ديدم که قبل از رفتن با دکتر ستاره مشورت کنم. مهرداد بدجوري تو ذوقش خورده بود و ساکت نشسته بود حتي ازم نپرسيد که کجا ميرم! يک ربعي توي اسايشگاه دنبال دکتر گشتم تا بالاخره پيداش کردم .داشت با يکي از مريض ها صحبت ميکرد.منتظر شدم تا کارش تموم بشه. وقتي منو ديد توي گوش مريضش چيزي گفت و اومد پيشم.
-معذرت ميخوام نميخواستم مزاحم کار شما بشم.
-مشکلي پيش اومده؟
-ستاره امروز منو از توي اتاق بيرون کرد. گفت که نميخواد ريختم رو ببينه خواستم با شما مشورت کنم که برم يل بمونم؟
-بهتره بري بذاريد يه کمي حالش بهتر بشه. شايد اون موقع خودش ازت بخواد که بياي پيشش.نگران نباش اينجا همه چيز تحت کنترله هيچ مشکلي براش پيش نمياد... اين کارت منه معمولا بعد از ظهرها مطب هستم. ميتوني با من در تماس باشي.راستي اسمت چي بود؟
کارت رو از دکتر گرفتم.
-افشين.ممنونم اقاي دکتر با شما درتماسم .فعلا خداحافظ.
-موفق باشي.
از کنار اتاق ستاره که رد ميشدم يه لحظه مکث کردم. احساس ميکردم نصفي از وجودم رو دارم توي اون اتاق جا ميذارم و ميرم. به سختي به پاهام فرمان دادم که به سمت ماشين حرکت کن. وقتي رسيدم ديدم اقايحکمت توي ماشين نشسته مهرداد هم پشت ماشين نشسته بود.
-اقاي حکمت بچه ها رفتن؟
-بله پسرم رفتن. همين الان پيش دکترش بودم اونا مواظب همه چيز هستن . جاي نگرانني نيست. من باهاشون در تماسم. اگه اجازه بديد حرکت کنيم.
-بريم پسرم بريم.
تمام طول راه هرسه تايي ساکت بوديم اقاي حکمت حتما داشت به ستاره فکر ميکرد درست مثل من. مهرداد هم طبق معمول از رفتار سرد من نسبت به خودش ناراحت شده بود. فرصتي براي دلجويي نداشتم اون ديگه مرد شده بود. دلم ميخواست شرايط منو درک کنه. وقتي مهرداد رو جلوي در خونه شون پياده کردم بهش گفتم که شب باهاش تماس ميگيرم ولي جواب نداد. فهميدم که حدسم درست بوده و قهر کرده. ادرس رو از اقاي حکمت پرسيدم و حرکت کردم.
-اون جوون از چيزي ناراحت بود؟
-مهرداد؟
-خيلي تو خودش بود. شايد از اينکه امروز وقتش رو به خاطر من و ستاره هدر داده ناراحت شده باشه؟
-نه مهرداد پسر خوبيه مطمئن باشيد که اين جوري نيست .مهرداد از من ناراحته امروز خيلي بهش کم محلي کردمبا منقهر کرده.
-مگه پسرا هم باهم ديگه قهر ميکنن؟
-نه ولي مهرداد خيلي حساسه از بچگي عزيز کرده مادرش بوده از وقتي باهمديگه دوست شديم سعي ميکنم مراعات حالش رو بکنم امروز هم تقصير من بود. داشت با هيجان برام حرف ميزد ولي من اصلا به حرف هاش گوش نمي دادم. نگران نباشيد بهش تلفن ميکنم و از دلش درميارم. مهرداد خيلي دوست خوبيه . هر اخلاقي که داشته باشه و هرجوري که باشه من دوستش دارم.
-وقتي دوتا دوست خوب مثل شما رو ميبينم خوشحال ميشم. منم يکي دوتا رفيق دارم که حداقل چهل سال از رفاقتمون ميگذره. اين دوستي ها رو حفظ کند. هر دوستي که باقي ميمونه مال همين سالهاي جوونيه. حيف از اين عمر که بيهوده هدر رفت.
-اقاي حکمت شما دبير بوديد؟
-ستاره بهتون گفته؟ بله من سي سال در اموزش و پرورش خدمت ميکردم. دبير رياضي بودم وقتي بازنشسته شدم چندسالي کار نکردم ولي بعد از اينکه پسرم و همسرش به رحمت خدا رفتند تو مغازه يکي از دوستام شروع به کار کردم. حسابدارم. درسته که بدنم خيلي ضعيف شده و سوي چشم هامو دارم از دست ميدم ولي مغزم درست مثل ماشين حساب کار ميکنه. وقتي از مغزت کار بکشي هيچ وقت از کار نمي افته. از اول زندگيم هم دلم ميخواست روي پاي خودم بايستم.حتي اگه ستاره بره سر کار يا شوهر کنه نميتونم تو خونه بمونم. به کار کردن عادت کردم.
-شما فقط يه پسر داشتيد؟
-وا... جوون از شما چه پنهون زنم بچه اش نميشد. هر موقع باردار ميشد و بچه اش ميخواست شکل بگيره سقط ميشد. جهانبخش رو با نر و نياز از خدا گرفتم. زنم سر زا عمرش رو به شما داد. جهانبخش رو خودم بزرگ کردم .امان از دست روزگار که تنها گل زندگيم رو پرپر کرد.
با ياداوري گذشته اهي از دهان اقاي حکمت براومد. ياداوري اون روزاي تلخ دل پيرمرد رو به درداورده بود .منم بحث رو کش ندادم. نميخواستم بيشتر ناراحتش کنم. وقتي اقاي حکمت رو جلوي در خونه شون پياده کردم با اصرار زياد اون رفتم بالا تا يه چايي بخورم. خيلي دوست داشتم محل زندگي ستاره رو از نزديک ببينم. يک اپارتمان قديمي بود که اقاي حکمت و ستاره طبقه دومش سکونت داشتن. خونه شون خيلي قشنگ بود .يه اپارتمان کوچيک دوخوابه که خيلي ساده و با وسايل ناچيزي تزئين شده بود ولي تميز و مرتب بود. پدربزرگ تعارف کرد که بنشينم و خودش رفت توي يکي از اتاقها ناخوداگاه به سمت اتاق ديگه اي که اون طرف هال بود برگشتم .اون جا حتما اتاق ستاره بود .دوست داشتم اتاقش رو از نزديک ببينم ولي درست نبود. به پذيرايي رفتم هر گوشه اي رو که نگاه ميکردم يه قاب عکس بود. يه عکس بزرگ روي ديوار نظرم رو جلب کرد. اقاي حکمت با زن و مردي که حدس زدم پدر و مادر ستاره هستن. خود ستاره هم بغل پدربزرگش نشسته بود. توي عکس اقاي حکمت خيلي جوون تر به نظر مي رسيد. سختي هاي زندگي هنوز خطوط صورتش رو عميق نکرده بود و شوق عميقي توي چشمانش ديده ميشد که معلوم بود از بغل گرفتن نوه اش به وجود اومده. زني که توي عکس بود صورت زيبايي داشت درست مثل ستاره نگاهش جذاب بود ولي ستتاره بيشتر شبيه پدرش بود که با يک جذبه خاص بالاي سر همه ايستاده بود. فکر اين که اين مرد يک روز با ضربه هاي وحشتناک زنش رو به قتل رسونه مو به تنم راست کرد.
تو چشماي ستاره کوچولو که اروم و تماشايي از توي عکس منو نگاه ميکرد خيره شدم. پيش خودم گفتم اگه بچه مون شبيه ستاره بشه خيلي شيرين ميشه و ناخوداگاه لبخند روي لب هام نقش بست. با صداي اقاي حکمت برگشتم.
-پسرمه با عروسم اون کوچولو هم ستاره اس .اون يکي هم منم خيلي پير شدم نه؟
-نه شما فقط يه کم شکسته شدين.
-لطفا بنشين ميرم چايي درست کنم.
-اجازه ميدين من اين کارو بکنم؟
-به اندازه کافي تو اين چند روزه به شما زحمت دادم.
-اختيار دارين زحمتي نيست.
-باشه پسرم کتري و قوري رو گازه چايي خشک هم توي کابينت بالايي جاظرفيه.
با خوشحالي توي اشپزخونه رفتم.خوشحال بودم از کنجکاوي توي محل زندگي ستاره لذت مي بردم. مطمئنا تمام اون خونه رو ستاره تزئين کرده بود و هرچيز رو سرجاش گذاشته بود. نگاه کردن به تمام اون وسايل و دست زدن به چيزايي که ستاره هر روز اونا رو لمس ميکرد اشتياق خاصي در من به وجود اورد. توي اشپزخونه کوچيک ستاره همه چي سرجاش بود. چايي رو که دم کردم پيش اقاي حکمت رفتم .يه تيکه روزنامه دستش گرفته بود که با اومدن من کنار گذاشت. عينک مطالعه اش رو هم از چشمش برداشت و روي روزنامه گذاشت.
-دستت درد نکنه پسرم.
-خواهش ميکنم کاري نکردم.
-شما چندسالته؟
-بيست و چهارسال.
-ولي بيشتر بهت ميخوره.
-مثلا چقدر؟
-سي سي و يک.
-خوب زمونه يه کمي پخته ترم کرده.
-بهت نمياد که سختي کشيده باشي.
-هرکسي مشکلات خاص خودش رو داره همه مشکل دارن فقط شکلکش فرق ميکنه.
-ازدواج کردي؟
-نه.
-ستاره رو دوست داري؟
سوال ناگهاني اقاي حکمت منو سر جام ميخکوب کرد. نميدونستم چه جوابي بدم.توي اون يکي دو ثانيه اي که گذشت هر چي از مغزم کمک خواستم که يه جواب درست و حسابي بده ياريم نکرد. ناخوداگاه به گلهاي قالي خيره شدم.
-ايرادي نداره پسرم افشاي عشق و علاقه که گناهي نداره چرا شوکه شدي؟
خيلي برام سخت بود که جوابش رو بدم. تمام انرژيم رو جمع کردم و گفتم :
-شما از کجا متوجه شدين؟
-کار سختي نبود هرکسي حالت هاي تو رو ميديد راز دلت رو ميخوند. تو از ديروز صبح گرفتار ستاره شدي .هيچ کس اين همه سختي به خودش نميده خيلي وقته دوستش داري؟
-بله دو سالي ميشه ولي اون موقع ستاره نامزد داشت خيلي سعي کردم فراموشش کنم ولي نتونستم. حالا که نامزديش به هم خورده... شما فکر ميکنيد اميدي باشه؟
-به خدا توکل کن به اميد خدا همه چي درست ميشه .اين چايي دم نکشيد؟
توي اشپزخونه رفتم تا چايي بريزم غافلگير شده بودم تمام بدنم مي لرزيد. دلم نميخواست کسي بدونه که تو دلم چي ميگذره ولي بالاخره اون پدربزرگ ستاره بود دير يا زود بايد ميفهميد. اصلا شايد توي وصل اين رابطه ميتونست کمکم کنه؟!
چايي رو که گذاشتم جلوش پرسيدم :
-شما کمکم ميکنيد؟
نگاهي به اعماق چشمام کرد و گفت :
-حتما
-من اشتباهاتي رو که بهروز در قبال ستاره کرد جبران ميکنم اميد به زندگي رو تو دلش زنده ميکنم فقط بايد بخواد.
چند لحظه سکوت بين ما حکمفرما شد .
-اگه اجازه بدين من ميرم.
-تو که هنوز چائيت رو نخوردي.
-بازم پيش شما ميام معذرت ميخوام ولي احتياج به تنهايي دارم.
اقاي حکمت بلند شد و دستم رو به گرمي فشار داد و گفت :
-اگه دلت صاف باشه به چيزي که ميخواي ميرسي.

parand
13/09/2010, 17:17
خداحافظی کردم و رفتم.بهش گفتم که فردا ظهر دوباره برمی گردم و می برمش پیش ستاره.تمام طول راه به آخرین حرفش فکر کردم« اگه دلت صاف باشه به چیزی که می خوای می رسی»یعنی واقعا این طور بود؟پس چرا ستاره با این که دلش صاف بود به وفای بهروز نرسید؟چرا وقتی فهمیدم ستاره رو با تمام وجودم دوست دارممتوجه شدم که نامزد داره؟چرا مهرداد با اینکه دلش صافه هیچ وقت دختری رو پیدا نمی کنه که دوستش داشته باشه و به خاطرش زندگی کنه؟و هزاران چرای دیگه که مثل خوره داشت مغزم رو می خورد.وقتی رسیدم خونه اون قدر خسته و کرخت بودم که حتی حوصله نداشتم ماشین رو برم توی پارکینگ.نزدیک در ورودی که شدم سروصدایرویا دوستاش می اومد.اصلا حوصله رویارویی با کسی رو نداشتم.بی سرو صدا رفتم بالاتوی اتاقم.اول دوش گرفتم و بعد روی تخت ولو شدم.هیچ حسی توی بدنم نداشتم،با فکرهای جورواجور اون قدر مثل مرغ سرکنده این دنده به اون دنده شدم که خوابم برد.صبح با صدای رویا از خواب بیدار شدم.

_افشین تو کی اومدی؟پاشو لنگه ظهره،پس ماشینت کو؟

احساس می کردم با پتک دارن می کوبن توی سرم،دندون هام به هم چسبیده بود،حتی قدرت حرف زدن هم نداشتم.با بی حوصلگی از تخت خواب بیرو اومدم.وقتی سرو صورتم رو شستم احساس کردم حالم بهتر شد ولی هنوز مغزم تیر می کشید.یکراست به آشپزخونه رفتم.نرگس داشت غدا درست می کرد.سوئیچ ماشین رو روی میز گذاشتم.

_نرگس،به علی آقا بگو ماشین رو بیاره تو.

_صبحانه نمی خورید؟

_نه،فقط یه چایی لطفا،من توی اتاق نشیمن هستم.

نشستم جلوی تلویزیون و بی هدف کانل ها رو عوض کردم.

_حالت بهتر شد؟نگفتی کی اومدی؟

_ببخشبد رویاجون،صبح اون قدر خسته بودم که نتونستم یه کلمه حرف بزنم،سرم بدجوری درد می کرد.

_برات قرص بیارم؟

چند دقیقه بعد رویا با یه سینس اومد که توش یه لقمه نون و پنیر و یه لیوان چایی و قرص بود.

_اول یه لقمه بذار دهنت بعد قرص بخور.معده ات اذیت می شه.

_دیشب وقتی اومدم شما مهمون داشتید؟منم یکراست رفتم خوابیدم.ماشینم توی کوچه اس،گفتم علی آقا بیاردش تویپارکینگ.پدر خوبه؟

_آره،خوبه،دیشب اصلا نیومد،با مهندس رستگار بود.راستی دیشب یکی از هم کلاسی هات هم این جا بود.

_همکلاسی من؟

_آره لادن.

_لادن؟شما اونو از کجا می شناسید؟

_خواهرزاده فتانه اس،دوست سودی،میشناسیش که؟

_بله،البته فقط به اسم می شناسمش،اگه دیده باشمش هم یادم نیست.

_حالا مهم نیست.دیشب که اینجا دوره داشتیم سودی،فتانه و لادن هم با خودش آورده بود.مادروپدر لادن رفتن اروپا پیش پسرشون._برای همیشه؟

_نه،مسافرت.لادن هم فعلا پیش خاله اش مونده.دختر بامزه و شیطونیه.خیلی بهت سلام رسوند.منم بهش گفتم که زیاد بیاد این جا و به تو سر بزنه.تعطیلات تو هم که شروع شده،حوصله ات سرمیره.

_کاش این جوری بهش نمی گفتید.

_چرا؟دختر خیلی خوبیه.

_برمنکرش لعنت.

_خانواده خیلی خوبی هم داره،دیشب تمام اطلاعات رو ا سودی گرفتم.اگهدوست داشته باشی می تونیم بیشتر با هم آشنا بشیم.

نگاهی از روی عصبانیت به رویا کردم.

_رویاجون،لادن فقط دوست دانشگاه منه،همین.

رویا که لبخند روی لب هاش خشک شده بود زود خودش رو جمع کرد و گفت:

_مو به مو اراندازش کردم.قدبلند و خوش هیکله،سرووضعش هم عالیه،خیلی هم زود خودشو تو دل همه جا میکنه.نمی دونی دیشب چه کار میکرد.اون قدر بامزه حرف می زد که همه عاشقش شده بودند.راستش دلم می خواست همون دیشب ازش خواستگاری کنم.

_برای ارژنگ؟

_اِوا چرا برای ارژنگ؟مگه تو چته؟اولا تو از ارژنگ بزرگتری،درثانی ارژنگ توی آمریکا هزارتا دختر جورواجور می تونه پیدا کنه،تازه برای پسری که اون وضعیت رو داره که نمی تونم برم خواستگاری.

جمله آخر رو که گفت صورتش رفت تو هم.یاد ارژنگ افتاد که گوشه زندان افتاده.دستی به موهاش کشیدم و گفتم:

_رویاجون،ممنونم که به فکر منی،ولی لادنفقط همکلاسیمنه،همین و بس،من نمی تونم هیچ فکر دیگه ای روش بکنم.

_ولی تو دیگه بیست و چهار سالته افشین،پس کی می خوای ازدواج کنی؟

_هنوز فرصت زیاده رویا جون،دختر که نیستم نگران ترشیدنم باشید!

_خودت کسی رو در نظر داری؟به من بگو افشین،من مثلمادرتم.

_فعلا که خبری نیست رویاجون،وطمئن باش اگه بخوام زن بگیرم اول از همه به شما می گم.

رویا نگاهی بهم کرد و سرش رو به علامت تایید تکون داد.بلند شدم وتوی حیاط رفتم.روی صندلی های کنار استخر نشستم.دیدم علی آقا ماشین رو داره توی پارکینگ می شوره.یکهو عین برق از جا پریدم.باید می رفتم دنبال آقای حکمت؟!ای وای باید با مهرداد تماس می گرفتم؟!عین تیر رفتم توی اتاقم و شماره مهرداد رو گرفتم.

_الو مهرداد؟!

_سلام افشین کجایی؟!

_خدا رو شکر،ظاهرابا من قهر نکردی!

_قهر؟چرا باید قهر کنم؟مگه من بچه ام؟

_نه،من فقط فکر کردم شاید از رفتار دیروزم ناراحت شدی!

_نه بابا،اولش یه ذره بهم برخورد ولی زود فراموش کردم،منو این جوری شناختی؟!

_من دارم می رم آسایشگاه تو هم میایی؟

_آره،منتظرم.

برام فرقی نمی کرد چی بپوشم.چون در هر صورت ستاره نمی خواست منو ببینه.اولین لباسی رو که به دستم رسید پوشیدم و از در بیرون زدم.علی آقا هنوز داشت ماشین رو می شست و کارش تموم نشده بود.

_علی آقا قربون دستت،دیرم شده،یه آب بریز روش باید برم.

_ولی آقا هنوز خیلی کار داره.

_مهم نیست،عجله کن.

علی آقا ماشین رو سریع آب کشید وبعدش رفت تا در پارکینگ رو باز کنه.از آیینه ماشین داشتم می دیدمش وقتی در رو باز کرد و رفتم بیرون دیدم لادن از راه رسید.پیاده شدم.لادن با دیدن من لبخندی زد و جلو اومد.

_سلام،دیدی پیدات کردم؟

_سلام.

_کجا می ری؟

_دارم می رم بیرون خیلی هم عجله دارم.

_اومدم امروز بریم بیرون یه گشتی بزنیم و نهار بخوریم.نمی یایی؟

_واقعا متاسفم،من که قبلا گفته بودم،به خدا من هیچ وقتی برای این کارها ندارم.

یه لحظه احساس کردم خیلی تند رفتم.گفتم:

_باشه،می تونی منتظرم باشی تا برگردم؟

_فقط دو،سه ساعت وقت دارم.

_سعی می کنم تا سه ساعت دیگه خونه باشم،ولی اگه برنگشتم بعدا می بینمت.رویاجون خونهاس،هم صحبت خوبیه اینچند ساعت رو می تونی پیشش بمونی.

منتظر نشدم حرف دیگه ای بزنه.سوار ماشین شدم و در حالی که لادن ایستاده بودو تماشا می کرد از اون جا دور شدم.توی راه به لادن فکرکردم،دختر خیلی خوبی بود،خیلی مهربون و خونگرم بود،از مصاحبت باهاش لذت می بردم ولی هر کاری می مردم نمی تونستم غیر از دوستی معمولی روی لادن فکر دیگه ایبکنم،فکرم رو ستاره پر کرده بود.حالا باید با ستاره چی کار میکردم؟نمی دونستم آینده چه سرنوشتی برای منو ستاره به رقم زده ولی دوست داشتم زودتر تکلیفم روشن بشه.

اون روز وقتی آقای حکمت رو جلوی آسایشگاه پیاده کردم با مهرداد رفتیم و از پرستار بخش وضعیت روحی ستاره رو پرسیدیم.ساعت سه،سه و نیم بود که با دکترش تماس گرفتم.گفت همه چیز داره خوب پیش می ره،نتایج آزمایش ها تشخیص دکتر رو تایید کرده بودوستاره رو به بهبود بود.دکترش می گفت داروها خیلی زود داره اثر می کنه و شاید ستاره کمتر از یه ماه مجبور شه اون جا بستری باشه.دکتر گفت که اگه حالش خوب بشه و مرخص بشه حداقل باید یک سال تحت نظر باشه و دارو مصرف کنه.اون روز وقتی برگشتم خونه لادن رفته بود،رویا می گفت خیلی عصبانی شده بود.فکر می کرد قالش گذاشتم،اصلا برام مهم نبود،من همه حرف هام رو با لادن زده بودم،بالاخره باید می فهمید که نمی خوام روابطم رو باهاش زیاد کنم.

parand
13/09/2010, 17:18
فصل 6
تقریبا یه هفته به همین منوال گذشت.روزها می رفتم دنبال آقای حکمت،از اوضاع ستاره مطلع می شدم،غروب ها وقتی از آسایشگاه برمی گشتم وآقای حکمت رو می رسوندم اگه مهرداد هم بود یه دوری توی خیابون ها می زدیم،در غیر این صورت زود برمی گشتم خونه و تنهاییم رو با کتاب های شعرم تقسیم می کردم.

نور افتاده بود توی چشمم.چشمام رو که باز کردم دیدم خورشید وسط آسمونه.اون روز تقریبا نه یا ده روز بود که ستاره بستری شده بود.یکراست رفتم حموم،روی آینه حموم یه تیکه کاغذ چسبیده بود.

«افشین جان من امشب مهمونی ام،دیر وقت میام خونه،پدرت امروز صبح رفت کرمان،فردا شب بر می گرده،قربانت رویا»

وقتی دوش گرفتم کاغذ رو با بی حوصلگی از روی آینه کندم و توی سطل انداختم.کارم شروع شد.

رفتم دنبال آقای حکمت،مهرداد اون روز مجبور بود که توی حجره پدرش بمونه.وقتی رسیدم آسایشگاه گفتم:

_من توی ماشین منتظرتون می مونم.

_توی این چند روز خیلی گرفتار شدی پسرم،شرمنده ات شدم.

_خواهش می کنم،اصلا این طوری نیست،من تمام این سختی ها رو به جون می خرم.

_حتی اگه ستاره جوابش منفی باشه؟

_بله،حتی اگه جوابش منفی باشه.

آقای حکمت که رفت ضبط رو روشن کردم و توی صندلی فرو رفتم.

...من گلی پژمرده بودم،گر تو را صد رنگ و بو بود

آنچه کردی با دل من قصه سنگ و سبو بود....

بی جهت به رفت و آمد مردم خیره شدم.همچین توی کاراشون عجله به خرج می دادن که انگار دنبال یه چیزی می دوئن.راستی چرا هیچ کدومشون نمی خندن؟چرا همه غمگین و افسرده بودن؟چرا با اخم روزشون رو آغاز می کردن؟چه سوال های بی موردی!شاید اگه یه نفر منو هم توی اون وضعیت می دید همچین سوال هایی به ذهنش می رسید.

_آقا افشین؟!

با صدای آقای حکمت به خودم اومدم و سریع ضبط رو خاموش کردم.سوار شد.

_روشن کن،من ترانه های قدیمی رو دوست دارم.

دوباره ضبط رو روشن کردم و پرسیدم:

_چرا این قدر زود برگشتید؟ستاره خوب بود؟

_بله،حالش خوب بود می خواد تو رو ببینه.

_منو؟

باورم نمی شد.انگار تموم دنیا رو تو یه لحظه توی بغلم گذاشتن،عین برق از جام پریدم و از ماشین دور شدم.آقای حکمت با لبخند بدرقه ام می کرد.نمی دونی چه جوری خودم رو به اتاق ستاره رسوندم.صدای ضربان قلبم رو می شنیدم،قبل از این که وارد اتاق بشم دست کردم لای موهام،لعنت به این شانس،چرا ژل نزدم؟یه نگاه به سرتا پای خودم کردم،از این مزخرف تر نمی شد.یه شلوار جین ساده با یه صندل تابستونی و یه تی شرت،به خودم لعنت فرستادم،نمی شد یه کمی به سرووضعت برسی؟سه تا نفس عمیق کشیدم و توی اتاق رفتم.ستاره کنار پنجره ایستاده بود،با صدای در برگشت و یه لبخند ملیح تحویلم داد.دلم ضعف رفت،دست هام یخ کرده بود،یه لبخند زورکی زدم و در رو پشت سرم بستم.نشستم روی صندلی،ستاره هم اومد روی تخت چهار زانو نشست.

_خوبی؟

تک سرفه ای کردم که یه کمی از لرزش صدام کم بشه.

_مرسی،تو چطوری؟

_خیلی خوب،هنوز از من دلخوری؟

_نه،تو که کاری نکردی.

_پس چرا نمی اومدی دیدنم.

_خودت این جوری خواستی،نخواستی؟

_چرا،من قلب تو رو شکوندم،ولی باور کن دست خودم نبود،اصلا حال و روز خوبی نداشتم.تو خیلی توی این مدت برای منو پدرجون زحمت کشیدی.

_من فقط انجام وظیفه کردم.

_تو وظیفه ای در قبال من نداری افشین،من اینو خوب می دونم،هر کاری کردی از روی محبت بوده شاید هم فقط به خاطر من این همه به زحمت افتادی؟

_درسته،من به خاطر تو هر کاری حاضرم بکنم...

چند لحظه مکث کردم و گفتم:

_ستاره به من اعتماد کن،فکر تو سال هاست که هر روز و هر شب با منه،حتی اون روزا که مال من نبودی.

ستاره یکهو جدی شد.

_من مال تو نیستم،مال هیچ کس نیستم.

_چرا ستاره،اگه بخوای من و تو مال هم می شیم.هر روز با نگاه هم روزمون رو شروع می کنیم،از گرمای وجود هم انرژی می گیریم،تا ابد،تا جایی که بودن با ما نیست بشه،به قلب من تکیه کن ستاره،قلبم از عشق تو می تپه،من از نگاه تو امید به زندگی می گیرم،باور کن ستاره،خواهش می کنم.

اشک توی چشمامون حلقه زد.ستاره به سختی جلوی ریزش اشکش رو گرفت و گفت:

خیلی دلم می خواد بهت اعتماد کنم،ولی نمی تونم،اگه بهم بی وفایی کنی چی؟

_من به تو وفادار می مونم.

_به من فرصت بده،من به زمان احتیاج دارم،دلم نمی خواد این دفعه بی گدار به آب بزنم.

_اگه تو بخوای تا قیام قیامت صبر می کنم....من دوستت دارم.

بهم لبخند زد و اشک هاشو پاک کرد،بعد سرش رو آروم تکون داد.توی سکوت نشستیم و به هم نگاه کردیم.هیچ صدایی ما رو از فکر هم بیرون نمی کشید.هیچ صدایی جز صدای قلب هم دیگه رو نمی شنیدیم.توی اون نگاه انگار داشتیم تمام داستان های مهرو وفا رو مرور می کردیم.

صدای پرستار ما رو به خودمون آورد.

_وقت ملاقات تمومه،بیمار باید استراحت کنه،می تونید تشریف ببرید.

نگاه عمیقی به ستاره کردم و گفتم:

_می خوای پیشت بمونم؟

_پرستاره داره بیرونت می کنه،چه جوری می خوای بمونی؟

_برای موندن می جنگم.

_نه،برو،پدرجون بیرون منتظرته،فردا صبح میای؟

_حتما،منتظرم می مونی؟

لبخندی زد و سرش رو تکون داد.وقتی به سمت ماشین می رفتم انگار داشتم روی هوا قدم برمی داشتم.اون قدر سبک بودم که وزنم رو احساس نمی کردم.همه مردم لبخند می زدن.راستی چرا مردم این قدر خوشحال بودن؟

سوار ماشین که شدم آقای حکمت از حالت صورتم خوب فهمید که چه اتفاقی افتاده.تا حرکت کردم یه نوار شادو روحیه بخش گذاشتم.

_مثل این که همه چیز خوب پیش می ره.

_بله آقای حکمت،موافقید با هم شام بخوریم؟

_شام؟ساعت تازه پنجه؟

_ولی من خیلی گشنمه،شما چی؟

آقای حکمت لبخندی زد و گفت:

_امان از جوونی،باشه بریم.

نزدیک یه رستوران سنتی پارک کردم ورفتیم تو.آقای حمت ازم نپرسیدکه توی اون اتاق بین منو ستاره چی گذشت،حتما خودش فهمیده بود.نمی دونی غذارو با چه اشتهایی خوردم،مدت ها بود که اون قدر از غذا خوردن لذت نبرده بودم.آقای حکمت هم خوشحال به نظر می رسید.وقتی جلوی آپارتمانش پیاده اش کردم خیلی اصرار کرد برم بالا ولی دوست داشتم شادیم رو جشن بگیرم.توی راه با مهرداد تماس گرفتم.

_الو مهرداد،خوابی؟

_نه بابا نشستم فیلم می بینم،کجایی؟

_توی خیابون،میای بیرون؟

_یه لحظه گوشی....آقاجون می تونم امشب پیش افشین بمونم؟..آره افشین،دمت گرم،کی می رسی؟

_تا نیم ساعت دیگه اون جام حاضر باش.

راستش دلم نیومد شادیم رو تنهایی جشن بگیرم،مهرداد بهترین دوست من بود،باید توی این خوشحالی سهیم می شد.وقتی سوار ماشین شد یه ساک کوچیک دستش بود.

_اینا چیه؟

_مسواک و لباس خواب و این جور خرت و پرت ها.

_مگه داری می ری هتل؟من همه چی بهت می دادم،مسواک،لباس خواب.

_باز تو به من گیر دادی؟چته؟کبکت خروس می خونه.

توی راه جریان و برای مهرداد تعریف کردم،نمی دونی چقدر خوشحال شد.بهم تبریک گفت که بالاخره به آرزوی دیرینه ام رسیدم.یکراست رفتیم خونه.همه چراغ ها روشن بود.علی آقا بدوبدو اومد طرفمون.

_سلام علی آقا رویاجون خونه اس؟

_سلام،نه آقا،خانوم هنوز نیومدن ولی مهمون دارید.

_کی؟

_لادن خانوم،دو ساعته که منتظر شماست.شام خوردین؟

_من خوردم،مهرداد تو شام خوردی؟

_نه.

_قربون دستت علی آقا،فقط مهرداد شام نخورده،حاظری هم باشه مهم نیست.فقط شیکم سیر کن باشه.

علی آقا که رفت ما هم رفتیم سمت خونه.

_کدوم لادن رو می گفت؟

_همون لادن همکلاسی مون دیگه.

_اینجا رو ازکجا پیدا کرده؟

_چه می دونم؟از فامیلای یکی از دوستای رویاست.از وقتی اینجا رو پیدا کرده یا میاد یا زنگ می زنه.امشب چرا اومده اینجا خدا عالمه؟

_خوبه دیگه،از در و دیوار برات می باره.

_وقت گیرآوردی؟

اصلا دوست نداشتم توی اون روز مقدس که چه فکرا براش کرده بودم مزاحم داشته باشم.حسابی پکر شدم.بالاخره کاری بود که شده بود،بدبختانه نمی تونستم عذرش رو بخوام.لادن وقتی مهرداد رو همراه من دید لبخندی زد و با تمسخر گفت:

_به به،دوقلوهای افسانه ای،چقدردیر کردین؟

پرسیدم:_کی اومدی؟

_دوساعتی می شه،خیلی منتظرت موندم.خانوم ها امروز خونه سودی جون دوره دارن،رویا خانوم گفت تنهایی،اگه می دونستم مهرداد با توئه مزاحم نمی شدم.

مهرداد با دلخوری گفت:

_اگه من مزاحمم برم؟

_نه اتفاقا جمعمون جمع شد،تو دفترو کتاب هات رو هم با خودت آوردی؟

وبا انگشت به ساک مهرداد اشاره کرد.مهرداد بیچاره که این جمله رو شروع جملات لادن می دید ومی دونست که حسابی دستش می ندازه،شروع کرد به تته پته کردن.زود رفتم کمکش وگفتم:

_مهرداد،قربون دستت،وسایل منو ببر توی اتاقم.

مهرداد که خوشحال شده بود لو نرفته توی اون لوازم شخصی خودش رو گذاشته سریع از پله ها بالا رفت.نگاه بدی به لادن کردم و گفتم:

_لادن اصلا دوست ندارم مهرداد رو دست بندازی.

_اون خرخون طرفدار پروپاقرصی داره،اگه همین جوری حامیش باشی ممکنه تا چند ساله دیگه دنیا رو فتح کنه.

_مزه نپرون،شام خوردی؟

_اصولا شام نمی خورم،رژیم دارم.

_چیزه تازه ای نیست،همه خانوم ها توی هرسن وتوی هر وزنی باشن همیشه خدا رژیم دارن،تا به هم می رسن اولین جمله اینه،لاغر شدی،یا بالعکس چاق شدی.

لادن روی راحتی نشست و گفت:

_لباس هاتوعوض نمی کنی؟

_مگه اینا عیبی داره؟

_نه،همین جوری گفتم.

رفتم بالا،مهرداد پشت کامپیوتر نشسته بود وبا دکمه هاش ورمی رفت،توی حرکاتش استرس زیادی دیده می شد.

_نمیای پایین مهرداد؟

_نه افشین،من اینجا راحت ترم،نمی خوام سرتا پام رو مسخره کنه.

صندلیش رو چرخوندم طرف خودم.

_کسی اجازه نداره تورو مسخره کنه،من نمی ذارم،لادن فقط باهات شوخی کرد.حالا پاشو بریم پایین،الان علی آقا شام رو حاظر می کنه،این جوری اگه بخوای توی اتاق بمونی یعنی لادن برده،می فهمی؟

_اگه بازم شروع کنه چی؟عادتشه،می دونی که،همیشه توی دانشگاه هم همین طوره.

_یه کمی از این حالت بیا بیرون مهرداد.تا کی می خوای هرچی مردم میگن به خودت بگیری؟لادن با من هم شوخی می کنه،بهم برمی خوره؟تو هم یه کمی خودت رو محکم کن،سعی کن این عادت مسخره رو از خودت دور کنی،یه کمی مردمی تر باش.

مهرداد نگاه تلخی بهم کرد،از نگاهش خوندم که بارها خواسته به این یاوه گویی ها عادت کنه ولی نتونسته.ناچارا بلند شدوبا هم پایین رفتیم.نرگس جلوی پله ها منو دید.

_سلام آقا،غذا حاضره کجا بچینم؟

_سلام نرگس،لطفا توی حیاط بچین،امشب هموا خیلی خوبه،زحمت افتادی.

_نه،چه زحمتی؟من از غروب براتون شام پخته بودم.ولی فکر نم کردم مهمون داشته باشین برای همین غذا زیاد نیست...

_عیبی نداره هر چی باشه دور هم می خوریم.

مهرداد برای کمک به نرگس به آشپزخونه رفت.منم رفتم پیش لادن.

_دنیا خیلی کوچیکه افشین؟

_چطور مگه؟

_این که خاله من دوست صمیمی سودی جونه و من اون شب اتفاقی فهمیدم که خونه شما دوره اس.

_رویامی گفت پدرومادرت رفتن مسافرت.

_آره،من دوتا برادر دارم که آلمان زندگی می کنن،مامان اینا یکی دو ماه رفتن اونجا.

_تو چرا نرفتی؟

_ویزا نمی دن وگرنه خیلی دلم می خواست یه مسافرت درست و حسابی برم.افشین،خیلی دلم می خواد یه سوال ازت بپرسم که خیلی وقته تو مغزمه.

_خب بپرس.

_تو از جون مهرداد چی می خوای تو مهرداد اصلا به هم نمی خورین؟بچه ها پشت سرتون کلی حرف می زنن،همه مسخره ات می کنن.

_برای من مهم نیست،به من چه که مردم چی فکر می کنن؟

_برای من مهمه،من دلم نمی خواد بچه ها پشت سرت حرف بزنن و مسخره ات کنن.تو دوست های خیلی خوبی می تونی داشته باشی.

_تورو خدا بس کن،اصلا حوصله این حرف ها رو ندارم،من نمی دونم شماها چرا گیر دادین به رابطه منو مهرداد؟پاشو بریم شام بخوریم.

نرگس اون شب میز رو خیلی تزئین کرده بود.به خاطر مهمون های من،ازش تشکر کردم و گفتم بره،منو مهرداد خودمون بعدا میز رو جمع می کنیم.نرگس که رفت سه تایی دور میز نشستیم و در سکوت مشغول خوردن شام شدیم.نه من جلوی شکمم رو گرفتم نه لادن که گفته بود رژیم داره.راستش تو هوای آزاد ناخودآگاه گشنه ام شد،با این که تا خرخره شام خورده بودم ولی اون روز اون قدر هیجان زده شده بودم که اشتهام چند برابر شده بود.تقریبا غذا خوردنمون داشت تموم می شد که لادن از مهرداد پرسید:

_چی شده مهرداد؟حرف نمی زنی؟خلع صلاح شدی؟

_نه،دارم شام می خورم.

_امتحان ها چطور بود انیشتن،همه رو پاس کردی؟

_آره.

_چندتا بیست گرفتی؟پدرت قول داده بفرستت اردو؟

مهرداد چند لحظه ای دست از غذا خوردن کشید ولی خیلی زود به خودش مسلط شدوخیلی طبیعی شروع کرد به ادامه غذا خوردن.عمدا سکوت کرده بودم،مهرداد باید می تونست تحملش رو زیاد کنه،همیشه که نمی شد سپر بلا داشته باشه،باید به این حرف ها عادت می کرد،عکس العملی که در مقابل این حرف ها انجام می داد باعث شد که نقطه ضعفش رو همه بدونن.

_چرا جواب نمی دی؟خیلی بی حالی به خدا،مریم خانوم چی شد؟خوب توی دانشگاه ضایع ات کرد.

مریم یکی از بچه های دانشگاه بود که مهرداد بدجوری اسیرش شده بود.ولی رفتارهایی که مهرداد از خودش نشون دادوتوجه بی ملاحظه اش به مریم باعث شد همه بچه ها بفهمن که ازمریم خوشش اومده،آخرش هم مریم جلوی چندتا از بچه ها کلی مهرداد رو ضایع کرد،از اون روز دیگه همه مهرداد رو دست می نداختن و سوژه اش می کردن.

_زبونت رو موش خورده یا صلاح نمی دونی ازش استفاده کنی؟

با دلخوری گفتم:

_لادن بس کن دیگه،بذار شاممونو بخوریم،تو دست از اینکارات برنمی داری؟

لادن سکوت کرد ولی مهرداد بلند شدورفت.چیزی نگفتم و گذاشتم که بره،خیلی از حرف های لادن دلخور شده بود،کلی روی خودش کار کرده بود که نشست و این چند کلمه روگوش کرد.مهرداد که رفت به صندلیم تکیه دادمو یه سیگار روشن کردم.لادن هم یه سیگار از پاکت من برداشت و روشن کرد.

_نمی دونستم سیگار می کشی؟

_مگه اشکالی داره؟

_نه،ولی سیگار خیلی زود خانوم ها رو از ریخت و قیافه می ندازه،کمتر بکشی بهتره.

_می خوای خاموش کنم؟

_میل خودته.

لادن سیگارش رو خاموش کرد.چند دقیقه در سکوت گذشت،نمی دونم لادن به چی فکر می کرد ولی من به ستاره فکر می کردم.به اون چند دقیقه ای که ستاره برام از دوست داشتن گفت.به روزهای قشنگی که در آینده انتظارمون رو می کشید.به فرزندانی که به منو ستاره تعلق داشت واز بطن یه زندگی سرشار از محبت و علاقه به وجود می اومد.کاش می تونستم اون شب پیش ستاره بمونم،پیش خودم گفتم یعنی الان ستاره داره به چی فکر می کنه؟حتما اون هم مثل من داره به آینده مون فکر می کنه،کاش می تونستیم اولین روز آغاز یک عشق دوطرفه رو با هم جشن بگیریم.از یادآوردی چهره معصوم و رویایی ستاره ناخودآگاه لبخند زدم.

_به چی فکر می کنی؟

_به آینده.

_مثل این که خیلی شیرین تصورش کردی!چون از فکر کردن بهش خندیدی.

اصلا حال و حوصله حرف زدن نداشتم.لادن نمی ذاشت حتی ده دقیقه توی افکار خودم باشم.کاملا مشخص بود که من بعد می خواست همه اش تو کار من باشه که کجا می رم؟کی میام؟با کی هستم و غیره.

_افشین تو چرا از من فرار میکنی؟

_من از کسی فرار نمی کنم،تو رو خدا دست از سر من بردار،صدبار بهت گفتم که دوست ندارم بی خودی روابطمون زیاد بشه،تو دوست خوبی هستی لادن،من از صحبت کردن با تو لذت می برم ولی منو تو هیچ صنمی با هم دیگه نداریم که بریم بیرون یا تو وقت و بی وقت بیای این جا،منظورم رو که می فهمی؟نمی خوام بگم از این که امشب اومدم و دیدم تو این جایی ناراحت شدم،باور کن نه،ولی غیر از کلاس و درس ودانشگاه منو تو هیچ حرفی با هم نداریم.من خیلی گرفتارم لادن،اکثر مواقع می خوام تنها باشم،به ظاهر شاد و سر حالم،فقط توی دانشگاه این جوریم،بقیه مواقع دوست دارم ساعت هاتوی اتاقم تنها باشم.یا تنهایی برم بیرون و مثلا قدم بزنم.

_فقط مهرداد مستثنی است؟

_مهرداد رفیق منه،تنها رفیقم،خیلی خوب منو درک می کنه،تنها کسی که توی زندگیم حداقل سی درصد حرف هام رو بهش می زنم مهرداده،خواهش می کنم حتی توی ذهنت هم خودت رو با مهرداد مقایسه نکن.

_تو به کسی فرصت نمی دی تا خودشو نشون بده.شاید دور و برت کسانی باشن که درکت کن ولی تو اصلا با کسی قاطی نمی شی.

_یه دوست خوب توی زندگی هر آدمی کافیه،بیخودی دور خودم رو شلوغ کنم که چی؟پیدا کردن یه رفیق خیلی سخته لادن،نمی خوام بیخودی وقتم رو هدر بدم.

_گفتنش خیلی سخته،ولی تو تنها کسی بودی که خودم برای دوستی باهاش پیشقدم شدم،فکرش رو هم نمی کردم که به بن بست برسم،من یه احساس خاصی نسبت به تو دارم.

_ولی من اون احساس خاص رو ندارم،تو رو خدا از فکرش بیا بیرون،ما هیچ وقت نمی تونیم با هم باشیم.

_چرا؟مگه من چه ایرادی دارم؟شاید به خاطر این که زیادی بابچه های دانشگاه گرم می گیرم تو ناراحتی؟

_نه،اصلا این طور نیست،تو خیلی با نشاط و خونگرمی،این خصیصه خیلی خوبیه ولی...چه جوری بگم؟...من نمی تونم لادن.

_شاید کسی توی زندگیته،آره؟

_موضوع این حرف ها نیست،موضوع اینه که من غیر از یه دوست خوب نمی تونم روی کس دیگه ای فکر کنم.این موضوع رو یکی،دو بار دیگه هم بهت گفته بودم.

_من خیلی احمقم که دارم خودمو پیش تو کوچیک می کنم.

_تو هیچ وقت پیش من کوچیک نمی شی.بیخودی از این فکرا نکن.من تو رو دوست دارم ولی مثل یه دوست،یه همکلاسی.

_ولی من هنوز امید دارم،مطمئنم که یه روزی نظرت عوض می شه.

_چرا؟از کجا مطمئنی؟من حتی یه بار هم حرف امیدوار کننده ای به تو نزدم...نظر من تغییر نمی کنه لادن،ولی خیال نکن که همه چی تموم می شه،نه،منو تو بازم می تونیم،دوست های خوبی باشیم،درست مثل گذشته.

لادن سکوت کرد و من چند دقیقه با همون حالت درمونده نگاهش کردم.لبخند تلخی زد و بلند شد.

_شام خیلی خوبی بود،من دیگه باید برم.

_بری؟کجا؟تازه می خوام تخته بازی کنیم،یه هفت،هشت دست امشب به من می بازی.

_اون وقت که تو به لواشک می گفتی لحاف دشک،من تخته باز بودم.

_دلم برات می سوزه،امشب مجبوری با گریه از خونمون بری،دو،سه دست اول مجبورم باهات نرم بازی کنم وگرنه تاس های من رد خور نداره،همه اش جفته.

_زهی خیال باطل،ریز می بینمت.

_من اصلا نمی بینمت.

خلاصه اون شب من و لادن کلی برای هم کری خوندیم،از حق نگذریم خیلی خوب بازی می کرد ولی از اونجایی که هیچ یک از افراد خاندان ما توی تخته به کسی نمی بازن،اون شب من فقط بردم.جو خیلی دوستانه شده بود،مهرداد هم از صدای دادو فریاد ما اومد پایین،اون شب خیلی خوش گذشت،لادن دیگه سربه سر مهرداد نذاشت و سه تایی فقط گفتیم و خندیدیم.

لادن که رفت منو مهرداد رفتیم توی آشپزخونه،من ظرف های شام رو شستم و مهرداد دو تا چایی ریخت.

حرف هایی رو که توی حیاط بین منو لادن رد و بدل شده بود سربسته برای مهرداد تعریف کردم.

_تو که نوز کارت با ستاره معلوم نیست،به نظر من نباید لادن رو از دست بدی.

_من عاشق ستاره ام مهرداد،چه جوری می تونم لادن رو تو آب نمک نگه دارم.این نامردیه،ستاره تازه داره عشق منو باور می کنه،میدونی برای رسیدن به همچین روزی چقدر سختی کشیدم؟!احساس می کنم حتی اگه به لادن فکر کنم دارم به ستاره خیانت می کنم.من از اون پسرا نیستم،خودت که دیدی،شده تا حالا خلاف علاقه ام به ستاره قدمی بردارم؟

_نه ندیدم،واین خیلی قشنگه.

مهرداد چند دقیقه ای سکوت کرد و بعدش گفت:

_چرا باید این همه تفاوت بین آدم ها باشه؟چرا یکی مثل تو این قدر مورد توجه قرار می گیره و یکی مثل من حتی فرصت پیدا نمی کنه که احساس واقعیش رو بیان کنه؟چرا؟

_نگران نباش مهرداد،تو چهار سال از من کوچیک تری،هنوز خیلی وقت داری،مگه من برای رسیدن به ستاره کلی سختی نکشیدم؟تازه ازکجا معلوم که همه چی خوب پیش بره؟به قول خودت که هنوز هیچی قطعی نیست.بالاخره یه نفر پیدا می شه که به تو تکیه کنه،هیچ وقت ناامید نباش.

صدای در پاکینگ که اومد فهمیدم که رویا اومده.بی سروصدا با مهرداد پله هارو دوتا یکی رفتیم بالا.حال و حوصله سلام و احوالپرسی نداشتم.یکی دو دقیقه بعد رویا در اتاق منو زد و اومد تو.دوتایی سلام کردیم و از این که غافلگیر شده بدیم خنده مون گرفت.رویا هم خندید.

_ای بدجنس ها لااقل چایی هاتون رو می خوردین،هنوز داغه.

سه تایی رفتیم پایین و دور هم چایی خوردیم.یک ساعتی حرف زدیم و بعدش با مهرداد اومدیم بالا که بخوابیم.ولی خواب کجا بود؟تا صبح توی رختخواب حرف زدیم،زندگی عوض شده بودو از ناامیدی بوی امید گرفته بود.ساعت چهار،پنج صبح بود که مهرداد خوابش برد ولی من فقط به ساعت نگاه می کردم،هیجان زیادی داشتم،شوق به دست آوردن ستاره باعث شده بود که از تپش قلب خوابم نبره.دلم می خواست عقربه ها دنبال هم بدوئن و من خودم رو به میعادگاه برسونم.کم مونده بود برای دیدن ستاره از زندگی ساقط بشم.یه چیزایی درباره انرژی درونی شنیده بودم،سعی کردم تمام انرژیم رو جمع کنم و از چشم هام منتقل کنم به عقربه های ساعت که سریع تر حرکت کنن،کار بیهوده ای بود،نه تنها هیچ اتفاق خاصی نیفتاد بلکه چشم هام اون قدر خسته شد که خوابم برد.

سروصدای علی آقا و صدای فشار آب منو از خواب بیدار کرد.بلند شدم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم،هوا خیلی گرم شده بودو علی آقا دریچه های آب استخر رو باز کرده بود،از حالت منگی بیرون اومدم و ساعت رو نگاه کردم.هشت و نیم صبح بود.مهرداد رو به زحمت از تختخواب بیرون کشیدم وبعداز خوردن یه صبحونه مفصل از خونه بیرون زدیم.خاطرات روز گذشته رو توی ذهنم مرور کردم،فکر می کردم خواب دیدم ولی وجود مهردادوصحبت هایی که درباره منو ستاره می کردباعث شد بدونم همه اتفاق های دیروز واقعی بوده،طاقت نیاوردم،اول از همه یکراست رفتم آسایشگاه سوئیچ رو به مهرداد دادم که بره دنبال آقای حکمت.وقتی ستاره منو با یه دسته گل بزرگ و زیبا دیدخیلی خوشحال شد.گل ها رو از دستم گرفت و توی گلدون گذاشت.

_افشین میای بریم تو محوطه قدم بزنیم؟

_بریم.

با ستاره توی محوطه رفتیم.دیگه از زندگی چی می خواستم؟ستاره رو داشتم با یه دنیا عشق،همه چی عالی بود،دیگه چی می تونست ناراحتن کنه؟زندگی قشنگ تر از این نمی شه.

_ستاره دوست داری بعداز اینکه مرخص شدی بریم شمال؟

_عالیه!من عاشق دریام.

_می دونم،یه بار بهم گفته بودی،پدرجون هم باهامون میاد،اگه دوست داشته باشی مهرداد رو هم با خودمون می بریم.

_مهرداد؟...باشه،اونم می دونه که من این جام؟

_آره،مگه عیبی داره؟

_آخه اینجا...

_خب هر کی مریض می شه می ره بیمارستان دیگه.

_بیمارستان،نه آسایشگاه.

_خب،اینجا هم بیمارستانه دیگه ،چه فرقی می کنه؟

_دوست نداشتم کسی بدونه من اینجام،یکی دوبار هم چندتا از بچه ها اومدن دیدنم،از خجالت آب شدم.

_خجالت نداره،اصلا به ای چیزا فکر نکن،به شمال فکرکن.شکار،ماهیگیری،اسب سواری،کنار ساحل...

_نه،فقط روی سنگ ها بشینیم و دریا رو نگاه کنیم.

_باشه،فقط روی سنگ ها می شینیم،تازه توی ویلا یه تراس هست که روبروش دریاست،شب ها می تونیم اونجا بشینیم و حرف بزنیم،شعر بخونیم،به آینده فکر کنیم،چطوره؟

_خیلی خوبه.

اون روز منو ستاره کلی با هم حرف زدیم،تمام چیزای که توی دلم بود بهش گفتم،حرف هایی که بارها و بارها جمله بندی هاش رو عوض کرده بودم و ستاره رو تجسم می کردم که در مقابل حرف هام چه رفلکسی نشون میده.چه روز قشنگی بود!چقدر خوش بودیم!غافل از این که آینده چه حوادث شومی برام رقم زده بود.

%%%%%%

نفس عمیقی کشیدم و نامه رو گذاشتم کنار،تقریبا شب شده بود،آخرین نامه افشین هنوز مونده بود،بلند شدم و روبروی آینه ایستادم،پیش خودم فکر کردم که حتما ستاره خیلی خوشگل بوده که افشین بارها و بارها توی نامه اش ازش تعریف کرده.چشم های پر فروغ ستاره،اندام کشیده و زیباش،پوست سفیدو چشم های عسلیش،موهای خرمایی و بلندش،حتما خلی جذاب بوده،ناخودآگاه حسودیم شد.

توی آینه به خودم دقیق شدم،از وقتی که بینیم رو عمل کرده بودم صورتم قشنگ تر شده بود.این رو تمام همکارام می گفتن،ولی خیره کننده نبودم،یه دختر ساده با ابروهای کشیده و چشم ای نسبتا درشت و لبهای گوشتی،پدرم عاشق موهای بلند بود،می گفت زیبایی یه دختر به موهاشه،برای همین هیچ وقت نذاشت موهام رو کوتاه کنم و همیشه موهام تا پایین کمرم بود،لخت و مشکی،پوست صورتم گندومگون بود ولی ای کاش سفید بودم،حتما افشین از دخترای سفید رو خوشش میاد.

پیراهنم رو از پشت گرفتم و لباس رو به تنم چسبوندم،به نظرم خیلی استخونی اومد.کاش یه ذره چاق بشم!شونه هام رو بالا انداختم و به خودم گفتم:

_که چی بشه؟به چی می خوای برسی؟هفته دیگه خونه رو تخلیه می کنی و این داستان برای همیشه تموم می شه.شاید وقتی سی،چهل ساله شدی یه روز اتفاقی افشین رو ببینی،که اون موقع هم هیچ احتیاجی به این کاشکی ها نیست.

ناخودآگاه چهره ام در هم رفت و با صدایی که شبیه ناله بود گفتم:

_کاش افشین رو پیدا کنم.

از فکر بیرون اومدم،خونه به نظرم نامرتب اومد.شروع کردم به یه نظافت کلی،بعدش هم یه دوش گرفتم و یه لیوان بزرگ قهوه،حسابی سرحال شدم.گوشی رو برداشتم و به مامان زنگ زدم،کسی خونه نبود،شماره رعنا رو گرفتم.

رعنا صمیمی ترین دوستمه،از زمانی که برای تحصیل اومدم تهران با هم آشنا شدیم.همکلاسی بودیم،پزشکی می خوندیم.اواخر سال چهارم که طرحمون شروع شد رعنا با دکتر علیرضا پهلوان آشنا شد وبعداز یکی،دو ماه ازدواج کردند.دو سال بود که از ازدواجشون می گذشت،خیلی هم دیگه رو دوست داشتن،رعنا صورت معصومی داشت و یه کمی تپل بود.شاید همین معصومیت و بامزه گیش بود که علیرضا رو اسیر کرده بود؟!ما سه تا دوست های خوبی بودیم.اونا از زندگیشون راضی بودن،تنها مشکل زندگیشون بچه دار نشدن رعنا بودکه مشکل قابل حلی بود،منتها رعنا دچار یه سوءتفاهم شده بود و می گفت اگه علیرضا منو دوست داره باید بتونه بدون بچه هم با من زندگی کنه.برای همین درمانش رو جدی نمی گرفت.به نظر من این فکر احمقانه ای بود علیرضا خیلی رعنا رو دوست داشت ولی نمی تونست علاقه اش رو به داشتن بچه انکار کنه.

_سلام رعنا،خوبی؟

_سلام،قربانت،فردا بیمارستانی؟

_آره،صبح زود،ولی باید فردا،پس فردا یه هفته قید درس و بیمارستان و بزنم،اسباب کشی دارم،بهت که گفته بودم،می تونی بیای کمک؟

_شرمنده،این یکی،دوهفته حسابی سرم شلوغه،بعدش برای چیدن وسایل می تونم کمکت کنم.

_عیب نداره،مامان و بچه ها میان،گفتم اگه تو هم بیکاری یه سری بزنی.حالا که کار داری به کارت برس.تو هم فردا صبح بیمارستانی؟

_بعداز ظهر میام،علیرضا سلام می رسونه،می گه این مربای بهارنارنج من چی شد؟

_سلام برسون،بهش بگو فردا حتما میارم بیمارستان،فعلا کاری نداری؟

_نه،خداحافظ.

_خداحافظ.

ارتباط رو قطع کردم و سریع رفتم مربای علیرضا رو که براش کنار گذاشته بودم برداشتم و روی میز ناهار خوری گذاشتم که فردا صبح یادم بمونه براش ببرم.علیرضا عاشق مرباس.دوهفته پیش که بابام برای دیدنم به تهران اومده بودبراش مربا آورد ولی علیرضا دوهفته ای مربا رو تموم کرد.من هم بهش قول دادم که از مربای خودم بهش بدم.مربا دست پخت مامانه،از زمانی که شمال زندگی می کنه حسابی کدبانو شده.کارم که تموم شد لباس خواب پوشیدم و توی رختخواب رفتم.آخرین نامه افشین و برداشتم و شروع به خوندن کردم.
پایان فصل 6

parand
13/09/2010, 17:20
فصل 7

ای کاش می توانستند ازآفتاب یاد بگیرند که بی دریغ باشند...


ستاره دقیقا یک ماه و سه روز تو آسایشگاه بستری بود.اواخر مرداد ماه بود که برای دیدن ستاره رفته بودم دکترش رو توی راهرو دیدم.

_سلام آقای دکتر.

_سلام،خوب شد دیدمتون.

_اتفاقی افتاده؟

_نخیر،خواستم بگم همین امروز می تونید ستاره رو ببرید،حالش خوبه.ماهی دوبار باید بیارینش مطب تا کنترل بشه،قرص ها و داروهاش رو تجدید می کنم،نباید توی مصرف داروها سهل انگاری کنه.باید توی ادامه درمانش جدی باشه.

_خوش خبر باشید آقای دکتر،خیلی خوشحال شدم.

_موفق باشی.

وقتی ستاره فهمید که می تونه از آسایشگاه بره بیرون خیلی خوشحال شد.بهش گفتم که تا وسایلش رو جمع می کنه می رم دنبال مهرداد و آقای حکمت تا یکراست ستاره رو از آسایشگاه ببرم شمال.نمی دونی ستاره چه حالی شد؟!خیلی ذوق کرد،زود رفتم خونه و به رویا جون گفتم که با دوست هام می رم شمال.

بعدش هم رفتم دنبال مهرداد و با خواهش و التماس پدرش رو راضی کردم که اجازه بده با مهرداد بریم مسافرت،یک ساعتی طول کشید که آقای حکمت ساکش رو جمع کرد و تونست از صاحب کارش چند روزی رو مرخصی بگیره.

راه افتادیم.ستاره خیلی هیجان زده بود،نمی دونی با چه ذوقی به مناظر اطرافش نگاه می کرد.یکی دو جا توی جاده کندوان نگه داشتم تا ستاره از هوای آزادو مناظر زیبای کنار جاده لذت ببره.

وقتی ستاره رو می دیدم که داره با عشق نگام می کنه تمام بدنم گرم می شد.از روزی که رابطه مون شروع شد رفتار ستاره روزبه روز با من بهترو بهتر می شد.اعتمادش به من بیشتر می شد.کوچک ترین توجه ستاره به من باعث می شد که از خودبی خود بشم و بیشتر توی دریای عشق فرو برم.توی جاده همه اش حواسش به من بود.

_افشین اگه خسته شدی یه کمی کنار جاده نگه دارو استراحت کن.

_می خوای برات تخمه مغز کنم؟

_صدای ضبط ناراحتت نمی کنه؟

_تشنه ات نیست؟

_می خوای برات میوه پوست کنم؟...

اون چهار ساعت توی جاده کندوان،با اون همه منظره زیبا،در حالی که کسی که با تمام وجودم دوستش داشتم کنارم بود چه لذتی داشت!!

غروب بود که رسیدیم،آسمون خیلی زیبا شده بود،نارنجی رنگ بود و پرده ای ازابرهای سیاه رگه رگه روی خورشید روگرفته بود،فوق العاده زیبا بود.آقا حیدردر رو برامون بازکردوما واردمحوطه شدیم.ستاره به محض این که پیاده شدشروع کرد به تماشا.کلید ویلا روازآقا حیدرگرفتم ودادم دست مهرداد که آقای حکمت روببره تو،ستاره روی تاب گوشه ی حیاط نشسته بودوبه اطرافش نگاه می کرد.توی حیاط ویلا غیر از ویلای ما سه،چهار تا ویلای دیگه هم هست که مال دوست های پدرمه.

_از اینجا خوشت اومده؟

_خیلی قشنگه،حیاط سنگفرش شده،درخت های پرتقال و نارنج که عطرشون تمام فضا رو پر کرده،فوق العاده اس.

_می دونستم از این جا خوشت میاد.

_همه این ویلا ها مال شماست؟

_نه،فقط این یکی مال ماست.بقیه مال دوست های پدرمه.

_خیلی قشنگ ساخته شده،از در اصلی که وارد می شی برای هر ویلا یه راه هست،ویلا ها با درخت های پرتقال و نارنج از هم جدا شده،خیلی نازه.

_خوشحالم که خوشت اومده.

_افشین میای بریم کنارساحل؟

_بریم.

_خیلی دوره؟

_نه،از پشت ویلا صد متر که بری دریاست.

_پس پاشو تا تاریک نشده بریم.

رفتیم کنار ساحل و روی سنگ ها نشستیم و ساعتی در سکوت به غروب خورشید و طلوع ماه و اموج دریا نگاه کردیم.نسیم خنکی می وزید.ستاره چشم هاشو بست و اجازه داد که نسیم دریا صورتش رو نوازش کنه.منم به تماشا نشستم،صحنه رویایی شده بود که منو تو خودش غرق کرد.ستاره چشماشو باز کرد و نفس عمیقی کشید.

_اینجا فوق العاده اس.

_در مقابل تو هیچ چیز فوق العاده ای نیست ستاره.

_شوخی می کنی؟

_به خدا قسم که جدی می گم.

_تو خیلی خوبی،کاش هیچ وقت بهروز نمی اومد تو زندگیم،اون وقت این احساس پاک تو،از همون روزی که جلوی دانشگاه حرف دلت رو به من گفتی مال من می شد.

_احساسات من همیشه ماله توئه،از همون موقع هم مال تو بود.به گذشته فکر نکن ستاره،آینده مال ماست،من و تو.

_قول بده که هیچ وقت تنهام نذاری.

_با تمام وجود قول می دم.

_افشین؟چی شد که از من خوشت اومد؟

نفس عمیقی کشیدم و به نقطه نامعلومی خیره شدم.واقعا علاقه من به ستاره از کجا شروع شده بود؟

_نقطه شروعش رو نمی دونم،شاید از همون اولین بار که دیدمت؟!یا به مرور زمان توی رفتارات دقیق شدم،ولی هر چی که هست اینومی دونم که کاری که تو با قلب من کردی هیچ وقت هیچ کسی با قلب من نکرد.تمام رفتارهات،تمام برخوردهات،ظاهرت،طرز لباس پوشیدنت،همه اش یه جوری به دلم نشست که قابل وصف نیست.

ستاره لبخند ملیحی زد و گفت:

_راستش منم از همون روز اول که توی دانشگاه به خاطرم با اون پسرا درگیر شدی ازت خوشم اومد.اون موقع تازه با بهروز نامزد کرده بودم،تو خیلی تو چشم بودی،دخترا وقتی دور هم جمع می شدن و از پسرای دانشگاه می گفتن تو هم یکی از سوژه هاشون بودی،اکثرشون دوست داشتن با تو رابطه داشته باشن،من حتی یک لحظه هم فکر نمی کردم که ممکنه از من خوشت بیاد.تو اون قدر با همه راحت برخورد می کردی که از برخوردت با خودم هم نمی تونستم چیزی بفهمم.برای همین به تو فکر نمی کردم.اون روز که حرف دلت رو بهم گفتی،تمام تنم سست شد.توی دلم لعنت می فرستادم که نامزد کردم.ولی همه چی تموم شده بود.عشق بهروز به خاطر محبت های بی دریغش روز به روز بیشتر تو دلم ریشه می کرد.خیلی زود فراموشت کردم.بعداز بهم خوردن نامزدیم هر موقع توی دانشگاه می دیدم که با چشم های نگران نگاهم می کنی دیگه معنی نگاهت رو می فهمیدم.چون از دلت خبر داشتم ولی اون قدر از مردها متنفر شده بودم که دلم می خواست خفه ات کنم.وقتی بستری بودم پدرجون بهم می گفت که به خاطر من چقدر توی زخمت افتادی،دلم برات می سوخت،خیلی وقتا توی تنهایی و سکوت اون اتاق به تو فکر می کردم،ازت خواهش می کنم که رویایی رو که برای خودم ساختم خراب نکن،می خوام بهت اعتماد کنم،این اعتماد رو خراب نکن.

_من دوستت دارم ستاره،به خاطر تو حاضرم هر کاری بکنم،می تونی امتحان کنی،من منتظر می مونم که از ته دل راضی بشی،خوبه؟

ستاره لبخندی زد و گفت:

_بریم،پدرجون منتظره.

با هم از روی سنگ ها سرازیر شدیم و رفتیم توی ویلا.آقای حکمت و مهرداد نشسته بودن و تخته بازی می کردن.یکهو عین برق گرفته ها گفتم:

_مهرداد ساعت چنده؟هیچی توی ویلا نداریم.

_شما زحمت نکشید،منو آقای حکمت رفتیم و کلی خرید کردیم،همون موقع که شما دوتا لب دریا زمزمه های عاشقونه می کردید.تو فقط ترتیب شما رو بده.

آقای حکمت و مهرداد لبخندی زدن و منو ستاره رفتیم بالا. باورم نمی شد که این حرف ها از دهن مهرداد در اومده،خجالتی تر از این حرف ها بود که جلوی جمع اون جوری حرف بزنه!در اتاق خودم رو باز کردم و گفتم:

_اینجا اتاقه توئه،قشنگه؟

_خیلی.

اونجا اتاقی بود که رویا به سلیقه خودش برام تزئین کرده بود،با رنگ های آبی و لیمویی.قبلا که گفته بودم،رویا خیلی خوش سلیقه اس.اتاق کوچکی بود که یه تخت خواب داشت که با روتختی آبی و چندتا بالش لیمویی تزئین شده بود.کف اتاق هم مثل تمام ویلا سنگ بود با گبه آبی رنگ که روی سنگ ها پهن شده بود.یه پنجره کوچیک داشت که رو به دریا باز می شد و پرده های آبی لیمویی،درست زیر پنجره هم دوتا راحتی بودکه یه میز کوچیک وسطش قرار داشت.وقتی روی راحتی ها لم می دادی دریا معلوم بود.

ستاره از دیدن اتاق خیلی ذوق زده شده بود.کنار تخت یه میز کوچیک بود که یه آباژور روش بود.با عکس مادرم و بیژن.ستاره لبه تخت نشست و قاب عکس رو گرفت دستش.

_اینا کی ان؟

کنارش نشستم و گفتم:

_این مادرمه،اینم برادرم بیژن،اونا سال هاست که مردن.

_متاسفم افشین،من نمی دونستم،چرا مردن؟

_ناراحت نشو،به نبودنشون عادت کردم.توی تصادف کشته شدن،تو همین جاده شمال.

_چند سال پیش؟

_بیست و دو،سه سال پیش.

_چیزی از تصادف یادت میاد؟

_نه،من اون موقع فقط یک سالم بوده،تو بغل مادرم بودم که فوت کرد.

_خیلی سخته،الان با پدرت تنها زندگی می کنی؟

_نه،پدرم دو سال بعداز فوت مادرم ازدواج کرد،یه خواهروبرادرهم دارم که از ازدواج دوم پدرم هستن،ارژنگ و سپیده،هردوتاشون آمریکا زندگی می کنن.

ستاره منقلب شد و دستاش آشکارا شروع به لرزیدن کرد.

_چطور پدرت راضی شد که بعداز مادرت ازدواج کنه؟کدوم زن احمقی راضی شده که زن پدرت بشه؟تو چه جوری این بچه ها رو خواهر رو برادر خودت می دونی؟تو کار پدرت رو تایید می کنی؟آره؟

فهمیدم که دوباره یه اتفاق ساده باعث شده تا ستاره دگرگون بشه.باید از اون حالت می آوردمش بیرون.

_نه،حق داری،پدرم نباید مادرم رو فراموش و یه زن دیگه رو می آورد توی خونه اش،جدی رویا جون چه جوری حاضر شد زن پدرم بشه؟

بعد قیافه ای متفکرانه به خودم گرفتم و به زمین خیره شدم.ستاره دستشو گذاشت روی شونه ام.

_عیب نداره افشین،ناراحت نباش،مردها همه شون بی وفان،من قول می دم هیچ وقت نمی رم تا مجبور نشی بهم خیانت کنی.

خیلی خودم رو کنترل کردم،خنده ام گرفته بود،ستاره عین بچه ها حرف می زد،دلم می خواست ماچش کنم در عین حال دلم براش می سوخت،صورتم رو چرخوندم و دستش رو که روی شونه ام بود بوسیدم،یکهو دستش رو کشید و صورتش از خجالت سرخ شد.بلند شدم و قبل از این که از اتاق برم بیرون گفتم:

_حموم ته راهروئه،یه دوش بگیر،خستگی از تنت در می دره،برای شام منتظرت می مونیم.

_تو کجا می خوابی؟

_همین جا روبروی اتاق تو یه اتاق دیگه اس،من نزدیک تو می خوابم،فقط دو تادیوار کوچیک بینمون فاصله اس.

_دیوارهارو برمی داریم،به زودی.

لبخندی بهش زدم و رفتم توی اتاق روبرو.هوای شرجی شمال حسابی بدنم رو چسبناک کرده بود برای همین اول رفتم حموم و بعدش رفتم پایین تا برای شام یه چیزی درست کنم.وقتی رفتم توی آشپزخونه،دیدم آقا حیدر داره ظرف های شام رو از توی کابینت درمیاره،یه قابلمه بزرگ هم روی گازه.

_شما چرا زحمت کشیدی آقا حیدر؟

_دست پخت عروسمه،دیدم شما تازه از راه رسیدین ممکنه حال و حوصله آشپزی نداشته باشین،امشب مهمون ما هستید،از فردا خودتون آشپزی کنید.

_دستتون درد نکنه،واقعا که محبت کردید،شما تشریف ببرید،من خودم میز شمام رو می چینم.

آقا حیدر که رفت برای چیدن میز شام کلی سلیقه به خرج دادم.آخه مهمون عزیزی داشتم.با این که زیاد باسلیقه نیستم ولی میز شام به نظرم خیلی اشتها آور شد.مهرداد هم اومده بود کمکم و آقای حکمت داشت به اخبار تلویزیون گوش می کرد.

وقتی همه چی آماده شداومدم توی پذیرایی و همون طور که داشتم بالا رو نگاه می کردم ستاره رو صدا زدم.طبقه پایین ویلا فقط یه آشپزخونه اس با توالت و حموم و هال و پذیرایی،از کنار پذیرایی پله می خوره به طبقه بالا که چهار تا اتاق و یه توالت و حموم داره که با یه هال کوچیک از هم تفکیک می شه.

وقتی توی اون هال می ایستی اتاق پذیرایی طبقه پایین کاملا مشخصه.ستاره از توی اتاقش بیرون اومدو از همون بالا چند دقیقه نگاهم کرد.یه پیراهن پوشیده بود و موهای پرپشتش رو ریخته بود روی شونه هاش،من همون جا میخکوب شدم.تا زمانی که از پله ها بیاد پایین همون جوری نگاهش می کردم.بعداز شام ستاره با اصرار زیاد رفت تا ظرف ها رو بشوره،منو مهردادو آقای حکمت هم نشستیم به حرف زدن.ستاره درست مثل یه کدبانو ازمون پذیرایی می کرد.موقع خواب که رسید به سختی از ستاره دل کندم و رفتم توی اتاقم،روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم ،صدای موسیقی ملایم توی گوشم می پیچید،چقدر احساس خوشبختی می کردم!دوست داشتم بدونم ستاره توی اتاقش داره چی کار می کنه؟!خوابه؟یا داره از پنجره اتاقش دریا رو تماشا می کنه،یکی،دوساعت گذشت کم کم داشت پلک هام سنگین می شد که با صدای در بلند شدم و روی تخت نشستم.

_بفرمایید؟

_خواب بودی؟

ستاره بود،خیلی از دیدنش خوشحال شدم،خواب به کلی از سرم پرید.

_نه،بیدار بودم،تو چرا نخوابیدی؟حالت خوب نیست؟

_چرا خوبم،خوابم نمی بره،میای بریم روی تراس بشینیم؟

_حتما.

_پس من می رم چایی درست کنم.

ستاره رفت پایین و من هم رفتم روی تراس نشستم.ده دقیقه بعد ستاره با یه سینی چای اومد و روی صندلی کنارم نشست،یه فنجون چایی گذاشت جلوی منو دوتایی محو دیدن دریا شدیم.قرص ماه توی آسمون هوا روروشن کرده بود،یه قایق هم توی آب بود،ساحل دریا هم رنگ مهتاب داشت.منظره بی نظیر بود.

_اون قایق که توی آبه خیلی دریا رو قشنگ تر کرده،افشین؟

_آره،واقعا زیباست.

_افشین؟

_جانم!

_همه مون خیلی خوشحالیم،اینجا داره حسابی روحیه مون رو عوض می کنه،برای همین ما حسابی مدیون تو شدیم.

_این حرف ها چیه؟من از اینکه کنار شماهام خیلی خوشحالم.

ستاره چند لحظه به چشم هام نگاه کرد و گفت:

_تو می خوای با من چی کار کنی؟

_منظورت رو نمی فهمم.

_یعنی،پایان عشق ما چی می شه؟

_عشق ما پایانی نداره،ما تا ابد عاشق هم می مونیم،هر موقع که تو بخوای برای استحکام عشقمون ازدواج می کنیم وروزبه روز پیوندمون ریشه دارتر می شه،نه؟

_می تونم ازت یه خواهشی بکنم؟

_حتما،شما امر بفرمایید.

_اگه یه روزی خواستیم ازدواج کنیم می شه بیایم همین جا؟یعنی لب دریا،تو حرفی نداری؟

_یعنی بریم لب آب ازدواج کنیم؟

ستاره خنده کوتاهی کرد و گفت:

_نه دیوونه،منظورم همین جاست،توی همین ویلا.

_هرجوری که تو بخوای،من حرفی ندارم،کی؟

برای رسیدن به ستاره عجله داشتم،دوست داشتم سریع تر بدونم که از چه زمانی منو ستاره تمام و کمال مال هم می شیم و می تونیم لحظه به لحظه مال هم باشیم؟!

_فعلا زوده،من هنوز تورو نمی شناسم.تازه پدرت چی؟اگه مخالفت کنه می خوای چی کار کنی؟

_نه،امکان نداره مخالف باشه،هر کسی تو رو ببینه،همون جلسه اول به من تبریک می گه که دارم چنین عروس بی نظیری رو می برم خونه پدرم.

_ما باید خونه پدرت زندگی کنیم؟

_اگه تو مخالفتی نداشته باشی آره،خونه ما به اندازه کافی برای منو تو جا داره،راستش من دلم نمی خواد یکهویی از پدرم دل بکنم.درسته که پدرم خیلی جدی و مستبده ولی دل مهربونی داره،پدرم و رویا توی اون خونه تنهان.

_آخه پدرجون منم تنهاس،باز پدرت رویا رو داره ولی پدرجون غیر از من هیچ کس رو نداره،تازه مریض هم هست،اگه خدایی نکرده بلایی سرش بیاد چی؟

_باشه،من می شم دوماد سرخونه،تازه اگه دوست داشته باشی خونه رو عوض می کنیم و می ریم یه جای بهتر.

_فکر نمی کنم پدرجون راضی بشه.

_باشه،اگه راضی نشد همون جا می مونیم.

تا طلوع خورشید منو ستاره نسشتیم و حرف زدیم.کاش خورشید نمی تابید تا شب زیبای منو ستاره تموم نمی شد!وما همون طوری روی دوتا صندلی می نشستیم و تا ابد حرف می زدیم و به امواج دریا نگاه می کردیم.کاش هیچ وقت ماه در مقابل عظمت عشق ما سر تعظیم فرود نمی آورد و خورشید آتشین رو به نشانه قلب های پرسوز ما روانه آسمون نمی کرد!کاش...

_صبح شد!...نمی خوای بخوابی؟ممکنه بی خوابی بهت فشار بیاره.

_می ترسم افشین،از لحظه بعدی می ترسم،از این افقی که دوباره روی احساسم باز شده،به شکلم نگاه کن،شبیه پوچی شدم،ریشه های عمیق عشق تو می خواد تمام وجودم رو بگیره ولی جلوشوگرفتم،همه اش فکر می کنم نکنه تو هم با حرف هات منو خام کنی؟!مثل بهروز.

_از فکر بهروز بیا بیرون ستاره،دلت رو صاف کن،بدبینی رو از خودت دور کن،فقط به چیزای خوب فکر کن!به صدای امواج آب گوش کن!اگه خودمون بخوایم همین آرامشی که از صدای آب توی قلبمون به وجود میاد می تونیم توی وجود خودمون خلق کنیم،جاری بشیم تا بینهایت،با هم ،پشت به پشت هم،من هیچ عجله ای ندارم ستاره،تا هر موقعی که تو بخوای صبر می کنم.

دروغ می گفتم،واقعا بی طاقت بودم،می خواستم هر چه زودتر مال من بشه،حتی فکر به دست آوردنش داشت دیوونه ام می کرد.ولی چه کنم که ستاره به زمان احتیاج داشت و من گرچه از روی بی میلی ولی باید این زمان رو بهش می دادم.تمام اون لحظه ها موبه مو توی ذهنمه،هیچ وقت برای کسی تعریفش نکردم،تنها کسی که می دونه تویی،خواستم همه رو عین راز توی سینه ام نگه دارم،ولی نتونستم،دلم داره می ترکه،به تو نگم به کی بگم؟تو تنها هم دم منی،تو غم منو ندونی کی بدونه؟اون روزا،اون لحظه ها،اون حرف های سرشار از محبت فقط و فقط سهم ما بود،برای همین نمی خواستم کسی توش شریک باشه،ما می تونستیم اون خاطره ها رو یه روزی....

اون دو هفته ای که شمال بودیم خستگی بیست و چند سال زندگی کردن رو از تنم در آورد.اون روزا یکی از بهترین روزای زندگی من بود،فکر نمی کنم هیچ وقت بتونم کسی رو مثل ستاره دوست داشته باشم.در کنار یار بودن یعنی لذت واقعی زندگی.

یه روز که مهردادو ستاره رفته بودن خرید آقای حکمت ازم پرسید:

_بالاخره تصمیم گرفتید چی کار کنید؟

منظورش رو خیلی خوب فهمیدم.

_فعلا که هیچی،هر موقع ستاره بخواد ازدواج می کنیم ولی فعلا آمادگیش رو نداره.

_امیدوارم خیلی زود تکلیفتون معلوم بشه،شما دوتا خیلی بهم میاید.

_ممنونم.

_من در مورد بهروز اشتباه کردم،یکی از دلایل نامزدی ستاره با بهروز اعتمادی بود که ستاره به من داشت.برای همین نمی تونم در مورد تو هیچ اظهار نظری بکنم،ستاره یکی،دوباردرباره تو از من پرسید ولی با این موی سفیدم از روی نوه ام خجالت کشیدم،ترسیدم باز درمورد تو یه چیزی بگم که اشتباه ازکار دربیاد.برای همین همه چیز رو سپردم دست خودش.

_می فهمم چی می گین.

_از قدیم می گن آدما رو توی سفر می شه شناخت،من هیچ رفتاری از تو ندیدم که توی ذوقم بخوره،امیدوارم خوشبخت بشی پسرم.

دولا شدم و دستش رو بوسیدم.اونم صورتم رو بوسید و رفت توی اتاقش که بخوابه،نیم ساعت بعد بچه ها رسیدن کلی خرید کرده بودن.ستاره از این که پدربزرگش اون قدر زود برای خوابیدن رفته بود توی اتاقش نگران شدو مستقیم رفت پیش پدربزرگش.من ومهرداد هم بعد از چیدن وسایل رفتیم و توی تراس نشستیم.ستاره دیگه برنگشت.خیلی نگران شدم و وقتی رفتم سراغش دیدم در اتاق بازه ونشسته لبه تخت.

_ستاره؟اینجایی؟

_می خوام تنها باشم.

رفتم و جلوی پاش دوزانو نشستم.

_چیزی شده؟پدرجون حالش خوب نیست؟

_چرا خوب بود.

_نمیای بریم پایین یه چیزی بخوریم؟من معده ام داره سوراخ می شه؟

_من اصلا گشنه ام نیست،ما امروز ساعت پنچ بعداز ظهر ناهار خوردیم تو چه جوری گشنه شدی؟

_ستاره من،قرص هاتو خوردی؟ستاره با سر تایید کرد.چند لحظه سکوت کردم.همون جوری سرش رو انداخته بود پایین.برق اشک رو توی چشماش دیدم،سرش رو آوردم بالا رو با نگرانی گفتم:

_چرا گریه می کنی؟تو رو خدا بگو چی شده؟

_دلم داره می ترکه افشین.

ستاره زد زیر گریه.صورتش رو با دوتا دستام گرفتم.

_چی شده ستاره؟تو که خوب بودی؟!پدرجون بهت چیزی گفته؟

_تورو خدا برو افشین،می خوام تنها باشم،خواهش می کنم برو.

_می خوای بهت آرامبخش بدم؟

_خوردم،تو فقط برو بیرون.

بلند شدم واز اتاق بیرون اومدم و در اتاق رو بستم.اعصابم خورد بود،یعنی چی شده بود؟چرا ستاره یکهو دگرگون شده بود؟اون شب خیلی برام سخت گذشت.تا صبخ چراغ خواب اتاق ستاره روشن بود.یکی دو روز آخر سفرمون هم ستاره گرفته و پکر بود.هر کاری می کردم بهم چیزی نمی گفت،منم گذاشتم که به حال خودش باشه.شب آخر همه زودتر از معمول خوابیدن ولی من فکرم مشغول تر از این حرف ها بود که راحت خوابم ببره.برای همین تا نیمه شب روی تراس نشستم و فکر کردموفردا چه اتفاقی می افتاد؟چه جوری می تونستم از ستاره جدا بشم؟خصوصا که توی اون روزای آخر ستاره طبیعی نبود،پژمرده شده بود.بالاخره کی التهاب و نگرانیم تمون می شد؟طاقت نیاوردم،رفتم سراغ ستاره،چراغ خوابش خاموش بود.آهسته در زدم،فکر می کردم خوابه ولی صدایی آهسته به من اجازه ورود داد.وقتی رفتم توی اتاق،مهتاب اتاق رو کاملا روشن کرده بود،دیدم ستاره کنار پنجره ایستاده همون طوری که دستاش و زده بود بغلش به بیرون نگاه می کرد.

_بیا تو .

در اتاق رو بستم و چراغ خواب رو روشن کردم،بعد رفتم روی راحتی نشستم.دوتایی به بیرون خیره شدیم.ستاره بعداز چند لحظه بدون اینکه نگاهم کنه گفت:

_افشین من به تو جواب مثبت می دم.

در یک لحظه تمام خطوط افکارم به هم گره خورد،گره کور،چند ثانیه ای طول کشید تا مغزم بازتاب حرف ستاره رو درک کنه.

_حالا که فکر می کنم می بینم وقتی برگردیم تهران دوری تو برام سخته،متاسفانه بهت بدجوری عادت کردم افشین.

ناخودآگاه چشمام خیس شد.بالاخره ما به هم می رسیدیم!اصلا انتظار نداشتم ستاره به این زودی قبول کنه،هاج و واج نگاهش می کردم،عمیق،هنوز رو به پنجره ایستاده بود،نسیمی که از دریا می زد موهاش رو به آرومی تکون می ددم.حتی نیم رخش هم جذاب و تماشایی بود،برگشت طرف منو با چشمهای درشت و عسلیش بهم نگاه کرد و خندید.آروم با دستش به دهنش اشاره کرد و من متوجه شدم که باز دهنم باز مونده،یاد اون روز توی دانشگاه افتادم و دوتایی خندیدیم.اومد روبروم روی راحتی نسشت و به طرفم خم شد.

_این یکی،دو روزه خیلی با خودم کلنجار رفتم.

_برای چی؟

_برای اینکه می خواستم بدونم چقدر دوستت دارم.

_دونستی؟

_آره،خیلی دوستت دارم.

_منم خیلی دوستت دارم.

صورتم رو آهسته بردم جلو،ستاره سریع تکیه داد به راحتی.

_حالا زوده باید صیغه بشیم.من نمی خوام کار غیر اخلاقی بکنم.وقتی رفتیم تهران تو باید با پدرت صحبت کنی،اگه موافق بود صیغه می کنیم،یک ساله،دوست دارم اول خوب بشناسمت،تازه اون موقع هم رابطه مون صحیحه و هم از لحاظ قانونی مشکل نداریم.

_باشه،هرچی تو بگی،اصلا هر جوری که تو بخوای من عمل می کنم.

_این قدر به من نگو هر چی تو بگی،هر چی تو بخوای،من دلم می واد به تو تکیه کنم،نه این که تو همش چشمت به دهن من باشه که چی می گم؟یا چی می خوام؟باشه؟

_ای به چشم.

_فعلا به پدرجون چیزی نگو،اول باید خیالمون ازپدرت راحت بشه،بعد بهش می گیم،فعلا کسی چیزی ندونه بهتره.

_باشه،هر جوری...

دوتایی خندیدیم.ستاره بلند شد ورفت در اتاق رو باز کرد و گفت:

_شب بخیر.

_نمی شه امشب نخوابیم؟تورو خدا،یه کم دیگه حرف بزنیم،من نمی رم.

اومد بازوم رو گرفت و همون طوری که منو به زحمت به سمت در می برد با خنده گفت:

_می خوام بخوابم،مگه تو کارو زندگی نداری؟

جلوی در ایستادم و همون جوری که توی چشماش خیره شده بودم گفتم:

_کار و زندگی من تویی.

_تو اگه این زبون و نداشتی چی کار می کردی؟

_یه ذره از تو قرض می کردم.

با خنده هولم داد بیرون و در رو بست.چند ثانیه ای با لبخند پشت در اتاقش ایستادم و بعدش از روی ناچاری رفتم توی اتاق.برخلاف انتظارم خیلی زود خوابم برد،خوابی شیرین.

وقتی بیدار شدم دیدم ستاره نشسته بالای سرم و داره با خنده نگاهم می کنه.

_نمی خوای بیدار شی؟همه منتظر توئیم.

با بی حوصلگی چرخیدم سرم رو کردم زیر بالش،راستش داشتم خودم رو لوس می کردم،شنیده بودم که وقتی پسرا ناز کش دارن عین بچه کوچولو ها می شن ولی از اون روز این حرف بهم ثابت شد.ستاره بالش رو از سرم برداشت و گفت:

_منصرف شدم افشین،تو هنوز خیلی بچه ای!

عین برق از جام پریدم.

_نه،من بچه نیستم،فقط یه کمی خواب آلود بودم،ببین،حالا سر حالم.

لبند شد و همون طور که بالش توی بغلش بود به سمت در می رفت با خنده گفت:

_متاسفم،دیگه امکان نداره،راه برگشت نداری.

بعد بالش رو به طرفم برتاب کرد وهمون طور خندید و رفت.از همون جا زندگی شیرین من شروع شد.ستاره حسابی منو سر ذوق آورده بود.توی راه خیلی خندیدیم،اصلا نفهمیدم کی رسیدیم تهران؟!اول مهرداد رو رسوندم و بهد آقای حکمت و ستاره رو.خیلی اصرار کردن که برم بالا ولی می خواستم زودتر با پدر صحبت کنم و نتیجه معلوم بشه.ستاره تاکید کرده بود که اگه خونواده ام سر سوزنی مخالف باشن با من ازدواج نمی کنه.راستش یه کمی از جانب پدر نگران بودم.وقتی رسیدم خونه رویا بود.

_سلام افشین جان،خوش گذشت؟

_عالی بود!خیلی خوش گذشت،جای همه تون خالی بود،پدر خونه اس؟

_نه،تو چرا این قدر خوشحالی؟

_چیزی نیست،پدر کی میاد خونه؟

_نمی دونم وا...،شاید اصلا امشب نیاد خونه،چی شده؟خب به من بگو.

_هیچی رویا جون،بعدا همه چیز رو می فهمید.

صورت گیج و متعجب رویا رو بوسیدم و رفتم توی اتاقم،لباس هام و سریع جابه جا کردم و رفتم زیر دوش،انگار داشتم خواب می دیدم،تمام اتفاقهای شب گذشته از جلوی چشمام رژه میرفتن،من ایستاده بودم و از افکارم سان می دیدم.انقلابی که در درونم بود قابل وصف نیست،هر جوری می خوام برات بنویسم راضیم نمی کنه.این جوری بگم که از شدت هیجان و گیج بازی دو بار توی وانحموم لیز خوردم و افتادم.وقتی می خواستم مسواک بزنم اون قدر حواسم پرت بود که به جای خمیر دندون با کف ریش مسواک زدم،حتما حالا درک می کنی که چه حالی داشتم!حدودا ساعت یازده و نیم شب بود که پدر اومد خونه.من داشتم توی جیاط قدم می زدم و انتظارش رو می کشیدم.

parand
13/09/2010, 17:20
_سلام پدر،خسته نباشید،من در پارکینگ رو می بندم.

رفتم در پارکینگ و بستم و به حالت دو خودم رو بهپدر که بی توجه به داشت میرفت توی خونه رسوندم.

_پدر،مشب فرصت دارید تا یه کمی باهاتون حرف بزنم؟

_درباره؟

_همین طوری نمی تونم بگم،یه کمی مقدمه لازم داره.

_بسیار خب،نیم ساعت دیگه توی کتابخونه منتظرتم.خیلی کار دارم.نیم ساعته حرفت رو باید تموم کنی.

_بله پدر.

پدر رفت و من از پشت نگاهش کردم،مثل همیشه عصا قورت داده و سیخ راه می رفت.با قدم های محکم و استوار،انگار که به زمین زیر پاش هم فخر می فروخت.طوری برای من فرصت تعیین کرده بودکهانگار ارباب رجوعم.خودم رو از این افکار بی سرو ته بیرون کشیدم.بالاخره هر چی که بود پدرم بود و احترامش واجب،نمی تونستم بدون اجازه اون ازدواج کنم،درسته که ستاره رو به حد پرستش دوست داشتم ولی اگه پدرم مخالفت می کرد باهاش ازدواج نمی کردم،نهایت سعی خودم رو می کردم که راضی بشه.

توی اون نیم ساعت تمام حرف هایی که باید به پدر بزنم مرور کردم.چه جوری حرف بزنم؟از کجا شروع کنم؟به کجا ختم کنم؟گرچه صحبت با پدر هیچ موقع روی برنامه پیش نمی رفت گاهی وقتا سوال هایی می کرد که هیچ موقع به مغزم خطور نمی کرد.درنتیجه نقشه کشیدن بی فایده بود،باید خودم رو برای هر سوالی آماده می کردم.وقتی که رفتم توی کتابخونه پدر هنوز نیومده بود.روی مبل نشستم و منتظرش شدم.ده دقیقه بعد اومد،از جام بلند شدم.

_بشین و شروع کن.

نشستم،پدر روبروم روی راحتی نشست و پیپش رو روشن کردفمثل همیشه یک پاش رو انداخته بود روی پای دیگه شو یکی از ابروهاشو داده بود بالا،این حالت پدر منو یاد زمانی می نداخت که کارنامه ام رو با ترس و لرز بهش نشون می دادم.دوباره همون استرس افتاد به جونم.سعی کردم به حالتش توجه نکنم و محکم،مثل یه مرد حرفم رو بزنم.

_پدر من قصد ازدواج دارم،خواستم از شما اجازه بگیرم.

_پس بالاخره راضی شدی،رویا یه چیزایی بهم گفته بود،دختر خوبیه،خانواده خوبی هم داره،یک بار دیدمش،دختر فهمیده ای به نظر می رسه،من حرفی ندارم.

_شما دارید در مورد کی صحبتمی کنید؟

_لادن.

_لادن؟نه پدر،من نمی خوام با اون ازدواج کنم.

پدر پک عمیقی به پیپش زد و گفت:

_خب،ادامه بده.

_می دونید پدر،از همکلاسی های دانشگاهمه،اسمش ستاره اس،با پدربزرگش زندگی می کنه،پدر و مادرش سال ها قبل فوت کردن،دختر خوبیه،همه توی انشگاه به پاکی نجابت قبولش دارن.

_من به همه کاری ندارم،باید خودم بشناسمش،پدربزرگش چه کاره اس؟وضعشون چطوره؟

_اوضاع مادیشون معمولیه،پدربزرگش قبلا دبیر بوده ولی حالا حسابداره،سنش خیلی زیاده،تقریبا هفتاد سه،چهار ساله اس.خیلی مرد با شخصیتیه.

پدر باز دو،سه تا پک عمیق به پیپش زد و گفت:

_اسم و فامیل و آدرسش رو برام بنویس.

بلند شدم و از روی میز یه تیکه کاغذ برداشتم و مشخصات ستاره رو نوشتم.هنوز یه نکته همه دیگه باقی مونده بود که باید بهش می گفتم.

_پدر هنوز یه چیزی مونده.

_چی؟

_ستاره دو سال پیش یه بار نامزد کرده ولی بهم خورده.

مجبور بودم بگم،اگه خودش بعدا می فهمید ممکن بود خیال کنه من از جریان بی خبرم.اون موقع هر چی قسم و آیه می آوردم باور نمی کرد،پدر چند دقیقه ای سکوت کرد،من هم همین طور ایستاده بودم و نگاهش می کردم.

_دو روز دیگه نتیجه رو اعلام می کنم.

ان تکیه کلام پدره،همیشه برای کارهایی که براش ارزش قاول می شد فرصت می خواست،خوشحال شدم،حتما می خواست توی اون دو روز ته و توی قضیه رو در بیاره.ازش تشکر کردم و رفتم توی اتاقم.با ستاره تماس گرفتم و جریان رو براش تعریف کردم.

دو روز پرالتهابی بود ولی زود گذشت.من و ستاره خیلی دلواپس بودیم ستاره می گفت من مطمئنم پدرت با ازدواج ما مخالفه به خاطر اینکه من یه بار نامزد کردم،ولی من مطمئن بودم که موافقه.می دونستم کهحتما بعداز دو روز پدر منو احضار می کنه که تا جواب بده.مغزش عین کامپیوتر کار می کنه،هیچ چیزی رو فراموش نمی کنه،چه برسه به این موضوع خیلی مهم!اون روز پدر زودتر از همیشه اومد خونه و رویا رو فرستاد دنبالم،به جفتمون گفته بود که پیشش بمونیم.فکر می کردم می خواد خصوصی باهام صحبت کنه ولی به رویاگفت که وجودش لازمه.پنج،شش دقیقه توی سکوت گذشت،پدر همیشه عادت داره قبل از حرف زدن کاملا جمله هاش رو مزه مزه کنه.اون قدر لفت می ده که آدم رو عصبی می کنه،خصوصا وقتی برات مهم باشه که زودتربفهمی توی مغزش چی می گذره.پدر طرف صحبتش رویا بود.

_دو روز پیش افشین درباره دختری صحبت کرد که تمایل داره باهاش ازدواج کنه،اون دختر،برخلاف انتظار منو تو لادن نیست.یه دختر ساده،از یه خونواده متوسط،یه بار نامزد کرده که به خاطر مسائل پیش پا افتاده نامزدیش بهم خورده.یکی،دو ماهی توی آسایشگاه بستری بوده.با پدربزرگش زندگی می کنه.پدربزرگش مرد بسیار با شخصیت و محترمیه،منتها پسرش که پدر اون دختر باشه به جرم قتل زنش اعدام شده.اون دختر که اسمش ستاره اس برخلاف پدرش دختری ساکت و آرومه،خیلی هم درس خونه،تا حالا توی دانشگاه مشکلی پیش نیاورده و به قول معروف پرونده اش سفیده.تا این جا که برام خیلی جالب بود،پدرم تمام جیک و بوک زندگی ستاره رو کشیده بود بیرون.اون قدر آدم دور وبرش ریختن که راحت می تونه در عرض یکی،دو روز شجرنامه یارو رو پیدا کنه و از تمام زندگیش سر در بیاره.

_نظر توچیه رویا؟

رویاجون از زندگی پراز دست انداز ستاره شوکه شده بود و هاج وواج پدر رو نگاه می کرد.بعداز چند ثانیه گفت:

_نمی دونم وا..،من که ندیدمش هر چی شما بگی.

پدرم چند لحظه متفکرانه به نقطه ای خیره شدوبعد مستقیم توی چشمام نگاه کردو گفت:

_از نظر من این زندگی مشکل سازه.

باناباوری گفتم:

_چرا؟

پدرم حالت مهربونی به خودش گرفت و نصیحت وار گفت:

_ببین پسرم،پدر این دختر حتما یه مشکل روحی داشتهکه زنش رو کشته،یه آدم سالم که یه همچین کاری نمی کنه،خود دختره هم یه مدت آسایشگاه بستری بوده،تو می دونی؟

_بله پدر،من می دونم که بستری بوده،هنوز هم آرامبخش مصرف می کنه.

_دیگه بدتر،تو چه جوری دختری رو که آرامش روحی نداره برای آینده ات درنظر گرفتی؟اون جوری که من شنیدم بیماریش ساده نیست.بهتره بیشتر بشناسیش،من دختره رو دیدم،البته دورادور،دختر قشنگیه،ولی مگه همه چی به خوشگلیه؟قبول دارم که دختر خوبیه چون هیچ کس ازش چیز بدی ندیده،همه ازش تعریف کردن ولی با مشکل روحیش می خوای چی کار کنی؟

_به خدا پدر من خوب می شناسمش،همه فکرام رو کردم.من با دکترش کامل صحبت کردم،ستاره فقط به یه مدت آرامش احتیاج داره،مشکلش اصلا عمیق نیست.وقتی نامزدش ولش کرد از نظر روحی بهم ریخت یه مدت وقت لازم داره که مثل گذشته بشه.فقط همین.

پدر دوباره سکوت کرد.بعداز چند دقیقه سرش رو تکون دادو گفت:

_بسیار خب،بهتره اول یه مدت نامزد باشید،البته قبلش کاملا فکرات و بکن،اگه به نتیجه مثبتی رسیدی قرار بذار تا برای خواستگاری بریم.

_خودمون هم تصمیم داشتیم یه مدت نامزد بمونیم،به هر حال ازتون ممنونم.

بلند شدم و صورت رویا و پدر روبوسیدم.پدرم از روبوسی متنفره،اون روز هم با اکراه بئون هیچ حرکتی موند تا ببوسمش،اخلاق های خاصی داره،خیلی خوشحال بودم که موافقت کرده،تا اتاقم پرواز کردم و بلا فاصله با ستاره تماس گرفتم.

_الو؟

_سلام افشین،چی شد؟پدرت اومد؟صحبت کردین؟

_سلام به همسر عزیزم،قرار خواستگاری رو کی بذاریم؟

ستاره جیغی از خوشحالی کشید:

_راضی شد؟

_مگه می شه کسی در مقابل تو مخالفت کنه؟

_خیلی خوشحالم افشین،حالا کی میاید؟

_هر موقه شما امر بفرمایید.

_امروز چند شنبه اس؟

_دوشنبه.

_پنچ شنبه خوبه،نه،جمعه بعداز ظهر،من و پدر منتظریم،راستی فکر می کنی چند نفر باشین؟

_فکر می کنم من و پدر و رویاجون،شاید عمه فخری و عمو جمشید هم باشن،نمی دونم،اصلا به من چه که کی میاد؟من فقط دارم به تو فکر می کنم،تو که هستی؟!

_دیوونه مگه می شه که من نباشم؟

_دوست داری انگشتری که برات می خرم چه شکلی باشه؟

_فرقی نداره،مهم اینه که به سلیقه تو خریداری بشه،زیاد گنده نباشه،دوست ندارم.

_چشم،فردا برات یه حلقه رویایی می خرم.

تلفن رو که قطع کردم دوباره رفتم پایین،پدر و رویاجون نشسته بودن و صحبت می کردن،هردو با دیدن من سکوت کردن.

_جمعه بعداز ظهر هم خواسگاریه هم بله برون.

رویاجون خندیدو گفت:

_چقدر زود!تا فردا طاقت نیاوردی؟

پدر خیلی جدی نگاهم کرد و گفت:

_تصمیمت رو گرفتی،ولی بدون فکر،مطوئنی که اشتباه نمی کنی؟

_بله پدر.

_بسیار خب،فردا بعداز ظهر با رویا جون بریدوخرید کنید.

روز بعد با رویا رفتیم و انگشتر خریدم.رویا هم براش یه قواره پارچه گرفت و یه گردنبند.همون طوری که خرید می کرد چشماش پراز اشک می شد.

جمعه بعداز ظهر سه تایی همراه عمه فخری که چهار،پنچ سال از پدرم پدرم بزرگتر بود رفتیم خواسگاری،یه دستهگل خیلی قشنگ و یه جعبه شیرینی هم خریدیم.یکی از بهترین کت و شلوارهام رو پوشیدم،کفش هام رو با واکس خاصی واکس زدم واز پدر خواستم که یقه کروات کلفتی برام بزنه.

روز خواستگاری روز عجیبیه،با این که می دونستم جواب مثبت می یرم دلهره عجیبی داشتم.رویا ج.ن می گفت این حالت طبیعیه.می گفت،همه آدما روز خواستگاری نگران و دلواپس هستم چون یه مرحله بزرگ توی زندگی هر کسی همین روزه.

ستاره کت و دامن خیلی شیکی پوشیده بود که زیباییش رو چند برابر کرده بود،موهاش رو دورش ریخته بودو آرایش ملایمی داشت.رویا جون خیلی ستاره رو پسندید.همه چیز خیلی خوب پیش رفت و قرار ازدواج گذاشته شد.بدون کوچکترین مشکل.قرار شد بعداز پایان دانشگاه عروسی کنیم،آقای حکمت همون روز با یکی از دوستاش تماس گرفت که بیاد وصیغه یک ساله برامون بخونه،تا هم رفت و آمدامون قانونی باشه تا هم بتونیم بیشتر هم دیگه رو بشناسیم.بعداز تمام شدن صیغه اگه هنوز موافق ازدواج بودیم مدتش رو تمدید می کنیم تا پایان درسمون.

تا دوست آقای حکمت برسه با مهرداد تماس گرفتم که بیاد،اونم خیلی خوشحال خودش رو رسوند.وقتی همه چیز تموم شد،پدرم همه رو به صرف شام دعوت کرد به من و ستاره هم گفت که اگه دوست داشته باشیم می تونیم خلوت کنیم و با هم بیرون بریم.من و ستاره هم از خدا خواسته رفتیم بیرون،آقای حکمت موافقت کرد که ستاره اون شب پیش من بمونه،من و ستاره رفتیم تا اولین شب پیوند مشترکمون رو جشن بگیریم،گوشه دنج تریا کلبه بهترین پیشنهاد بود که از طرف ستاره داده شد.غذا رو سفارش دادیم و گرم صحبت شدیم.

_دو هفته وقت داری که حسابی خودتو برای جشن نامزدی مون آماده کنی.

_دلهره دارم،فکر می کنی همه چی خوب پیش بره؟

_مطوئن باش،اون قدر زود می گذره که خودت هم نمی فهمی،چشم به هم بزنی می بینی درسمون تموم شده و باید خودت رو برای عروسی آماده کنی.

_اوه،کو تا سال دیگه،کی مرده،کی زنده؟

_تو زنده،ولی من مرده عشق تو.

ستاره خندید.

_تو کی می خوای دست از این حرفا برداری؟

_هیچ وقت،تا زمانی که نفس می کشم و عشق تو توی قلبمه این حرفا ادامه داره.

_اگه عشقم از قلبت بره بیرون چی؟

_همچین چیزی امکان نداره،تا زمانی که وجود پرشور و محبت تو رو در کنارم احساس می کنم عشق تو از قلبم بیرون نمی ره.

ستاره یکهو جدی شد و با اخم بیرون رو نگاه کرد.

_چی شد؟قرص هات رو خوردی؟

_نه،مگه نگفتی خوب شدم؟

_چرا،ولی مگه نشنیدی دکترت گفت باید درمانت رو جدی بگیری؟

_من دیوونه نیستم افشین.

_می دونم عزیزم،می دونم.

دست هاش رو گرفتم و بوسیدم.

_به هیچی فکر نکن ستاره،فقط به این فکر کن که از امروز من و تو مال همدیگه ایم.

دست هاش رو از دستم بیرون کشید.

_من مال هیچ کس نیستم افشین،قبلا هم گفته بودم،من دوستت دارم افشین ولی به تو اختصاص ندارم.

_باشه،هر چی تو بگی،حالا بخند،نذار این روز قشنگ خراب بشه.

هر دو به هم لبخند زدیم و مشغول خوردن شام شدیم.وقتی رسیدیم خونه هنوز هیچکس نیومده بود.

از ماشین پیاده شدیم.علی آقا اومد طرفمون.نرگس هم پشتش دوید،کلی بهمون تبریک گفتن و ما رو تا جلوی در بدرقه کردن و رفتن.در ورودی رو باز کردم و برگشتم سمت ستاره، روی پله های طویل ورودی ایستاده بودو باغ رو تماشا می کرد.چراغ هایی که با فاصله کم توی باغ روشن بود اونجا رو واقا تماشایی کرده بود.

_نمیایی تو؟

ستاره برگشت طرف من و وارد خونه شد.تمام خونه رو بهش نشون دادم،خودش ازم خواست.وقتی رسیدیم جلوی اتاق من گفتم:

_اینجا هم اتاق ماست.

در اتاق رو باز کردم،ستاره نگاهی توی اتاق انداخت و گفت:

_اتاق تو اندازه کل خونه ماست.خونه تون خیلی قشنگه افشین،فکرش رو هم نمی کردم،نامادریت واقعا با سلیقه اس.

_آره،ولی نه به باسلیقگی تو،خریدن وسایل گرون قیمت و قشنگ که کاری نداره،مهم اینه که با کمترین هزینه بهترین تزئینات رو به وجود بیاری،مثل کاری که تو توی خونه تون کردی.حالا نمی خوای بیای تو؟

ستاره با قدم هایی رلزان اومد توی اتاق،در رو بستم و بغلش کردم.

_اتاق قشنگی داری؟

_اتاق قشنگی داریم.وای نمی دونی ستاره چقدر برای این لحظه که بتونم بغلت کنم انتظارکشیدم!

تمام صورتش رو غرق بوسه کردم.موهاش رو نوازش کردم و بوی تنش رو با تمام وجود استشمام کردم.

_من هیچ وقت به بهروز اجازه این کارا رو نمی دادم نمی دونم چرا در مقابل تو سکوت کردم.

_چون من با بهروز فرق دارم.

_امیدوارم.

عشق ما به حقیقت رسیده بود،عشقی که سال ها بود در حسرتش سوخته بودم،لحظاتی که سالها بود انتظارش رو کشیده بودم و حرف هایی که آرزوم بود از دهن ستاره بشنوم،همه اش حقیقی بود،گاهی وقتا فکر می کنم تمام اینا رو خواب دیدم ولی تمام اون روز واقعی بود.

صبح دوتایی رفتیم پایین که صبحونه بخوریم.رویاجون پشت میز ناهارخوری نشسته بود،وقتی مارو دید جیغی از خوشحالی کشیدوصورت هامون رو بوسید.

_بالاخره بیدار شدین؟دیشب وقتی اومدیم ماشینت رو دیدم فهمیدم که زودتر از ما رسیدید.هوشنگ خیلی دوست داشت قبل از این که بره کارخونه شما رو ببینه ولی شماها خواب بودید.ستاره جون دوست داشتم وقتی برای اولین بار میای این جا خودم ازت استقبال کنم.

ستاره لبخندی زد و گفت:

_ایرادی نداره،افشین به جای شما این کارو کرد.

هر سه خندیدیم و دور هم صبحونه مفصلی خوردیم،بعدش یه کمی توی باغ قدم زدیم و من ستاره رو بردم خونه شون.نمی تونستیم زیاد پیش هم بمونیم،آقای حکمت همون طور که گفته بود ناراحتی قلبی داشت و نباید توی خونه تنها می موند.دو هفته عین برق و باد گذشت،توی اون دو هفته من و ستاره بدجوری در گیر آماده کردن مراسم نامزدی بودیم.

اون شب یکی از بهترین روزای زندگیمون بود،ستاره پیرهن صورتی کم رنگی پوشیده بودو موهاش رو خیلی زیبا پشت سرش جمع کرده بود،یه حلقه گل ظریف هم بسته بود به بازوش،واقعا دیدنی شده بود.هنوز عکس های اون شب رو دارم،نمی تونم بگم از دیدنشون چه حالی بهم دست می ده.یه احساس گنگ پیدا می کنم بین هستی و فنا،که بندبند وجودم و به آتیش می کشونه و نابودم می کنه.

جشن نامزدی رو توی خونه ما گرفتیم.ستاره پدربزرگش مهمون زیادی نداشتن ولی رویاجون تقریبا تمام فامیل و دوستاش رو دعوت کرده بود.اون شبلادن هم دعوت بود،خیلی سرحالو خوشحال به نظر می رسید یا شاید این طوری نشون می داد!وقتی ستاره رو عده ای از خانوما بردن توی جمع خودشون لادن اومد پیش من.

_امیدوارم خوشبخت بشید.

_ممنونم.

_فکر نمی کردم از ستاره خوشت بیاد،رفتارت چیزی نشون نمی داد.

_قرار نبود شیپور دستم بگیرم و اعلام کنم.

_می دونی افشین،شاید درست نباشه که شب نامزدیت اینو بهت بگم ولی تو و ستاره اصلا بهم می خورید.

_چرا؟

_خب از نظر ظاهری فکر کنم با هم خیلی فرق دارید.

_یعنی قیافه،حتما من زشتم،چون ستاره مثل ستاره ها زیبا و قشنگه.

_نه،منظورم خوشگلی نیست،منظورم خونواده اس،اونا خیلی از شما پایین ترن.

_این اصلا برای من مهم نیست لادن.مگه ما چی بودیم؟یا چی هستیم؟همه مون از یه جا اومدیم و به یه جا هم می ریم.من،ستاره رو خیلی دوست دارم،نگاهش کن!ببین چقدر رویایی و دلفریبه!لادن به سمت نگاه من چرخید و همون طور که ستاره رو که از خوشحالی توی پوستش نمی گنجید بین چندتا خانوم و آقا می خندید نگاه می کرد گفت:

_معذرت می خوام افشین ولی من اصلا احساس خوبی ندارم،امیدوارم که چیزی نباشه،شاید به خاطر اینه که مدتی ازت خوشم می اومد دچار این احساس شدم،در هر صورت امیدوارم زندگی خوبی داشته باشین.

حرف های لادن اصلا برام مهم نبود،نمی خواستم به خاطر احساس اون،شب قشنگم رو خراب کنم.یکی دوساعت از نیمه شب گذشته بود که من و ستاره از جمع مهمونا که هنوز مهمونی رو ترک نکرده بودن جدا شدیم و رفتیم تا مهرداد رو برسونیم.بردن مهرداد بهونه بود،در اصل می خواستیم یکی دو ساعتی دوتایی توی شهر بچرخیم،اون شب موقع برگشت ستاره گفت:

_افشین،لادن از تو خوشش میاد،نه؟

_چطور مگه؟

_آخه امشب مثل همیشه سر حال نبود،زیاد با کسی شوخی نمی کرد،منتظر فرصت بود تا من و تو از هم جدا بشیم و بیاد با تو خلوت کنه،وقتی رویاجون من و برد پیش دوستاش به تو چی می گفت؟

_هیچی،فقط تبریک گفت،بعدش هم یه ذره راجع به زندگی مشترک متلک پروند.

_همین؟

_همین،تو از چیزی ناراحت شدی؟

_اگه ازت یه چیزی بخوام قبول می کنی؟

_حتما.

_دوست ندارم دیگه با لادن شوخی کنی،راستش امروز بهش خیلی حسودیم شد.

_من و تو زن و شوهریم،توی ذهن من فقط توی،چه لزومی داره که به لادن حسودی کنی؟اون فقط دوست منه،مثل مهرداد،ولی اگه تو این جوری می خوای من حرفی ندارم.

ستاره خندید.

افشین_فکر نمی کردم به این راحتی قبول کنی.

ستاره_وقتی تو به خواسته های من توجه می کنی چرا من نباید به خواسته های کوچولوی تو توجه کنم؟

افشین_میای دوتایی بریم شمال؟

ستاره_اتفاقا فکر خوبیه،کی بریم؟

افشین_مثلا پس فردا،چطوره؟آخا من می خوام به رویاجون کمک کنم که تا بساط امشب رو جمع کنیم.

ستاره_علی و نرگس بهش کمک می کنن.

افشین_ولی این مهمونی من و تو بوده،دلم نمی خواد رویا رو با یه خلوار کار ول کنم و برم مسافرت.این جوری عذاب وجدان می گیرم.

ستاره_هرجوری راحتی،منم بهتون کمک می کنم. پس فردا می ریم شمال؟

_آره عزیزم،می ریم.پدرجون رو می سپارم دست مهرداد که هر روز بهش سر بزنه،ماشین رو براش میذارم،خودمون هم با ماشین رویا می ریم.این جوری برای مهرداد هم مشکلی پیش نمی یاد.

_مرسی افشین،تو واقعاخوبی!

_تو هم خوبی ستاره کوچولوی من.

دوروز بعد من و ستاره رفتیم شمال،سه روز اول خیلی خوب گذشت،تا این که یه شب من و ستاره رفته بودیم رستوران نیم ساعتی نگذشته بود که یکهو ستاره با حالتی عصبی برگشت به میز پشتی نگاه کرد.سه تا دختر جوون نشته بودن دور یک میز و قلیون می کشیدن،ستاره با عصبانیت بهشون گفت:

_دنبال چی می گردین؟

دخترا یه لحظه متحیر به ستاره نگاه کردن،من از تعجب نزدیک بود شاخ در بیارم،اصلا نمی فهمیدم ستاره داره چی کار می کنه.ما داشتیم می گفتیم و می خندیدیم که یکهو منقلب شد.اون دختر یکی،دوبار یه اطرافش نگاه کرد و خیلی معدبانه گفت:

_معذرت می خوام خانوم،شما با ما هستید؟

ستاره یکهو از جاش بلند شد و فریاد کشید:

_کثافت های هرجایی،این شوهر منه،برین دنبال یکی دیگه بگردین،شنیدین چی گفتم؟

تمام رستوران به ما نگاه می کردن،قبل از این که اون دخترا بخوان جوابی به ستاره بدن بلند شدم و دست ستاره رو گرفتم و همون جوری که می بردمش بیرون از اونا عذرخواهی کردم.وقتی نشستیم توی ماشین،اون قدر عصبانی بودم که تمام حرصم رو روی پدال گاز خالی کردم،ستاره هم با خشم به روبرو خیره شده بود.با عصبانیت گفتم:

_خودت فهمیدی چی کار کردی ستاره؟

_داشتن با چشماشون ریز ریزت می کردن،کور بودی؟ندیدی؟

_چی می گی ستاره؟تو که پشتت به اونا بود،از کجا فهمی دی که دارن منو نگاه می کنن؟

_فکر کردی من خرم؟تو رو که دیدم،بدت نیومده بود،دوست داشتی من نبودم تا می رفتی پشت میز اونا می نشستی.

_تو واسه خودت می بری و می دوزی؟من به خاطر تو دو سال به هیچ دختری نگاه نکردم،فقط به امید این که یه روز به تو برسم،حالا که با بدبختی بهت رسیدم چشمام هرز بره؟اون هم جلوی تو؟

_آها،خوب خودت رو لو دادی،پس وقتی من نباشم از این غلطا می کنی؟

_ستاره تو متوجه می شی که چی می گی؟این چه طرز حرف زدنه؟من که همیشه با توام،کسی که پاش کج بره صبح تا شب پیش زنش نمی مونه،من یه لحظه با تو بودن رو به دنیا ترجیح می دم،چطور می تونم تو رو که با سختی به دست آوردم اذیت کنم؟یا خلاف عشقم عمل کنم؟

_همه تون همینطورید،هر موقع یه غلطی می کنید می خواید با این حرف های عاشقونه طرفتون رو خر کنید،یه مشت حیوون که لایق هیچی نیستن.

اون قدر عصبی شدم که کم مونده بود توی گوشش بزنم،چطور می تونست درباره من این فکر رو بکنه؟منی که با تمام وجودم ستاره رو دوست داشتم،بهش عشق می ورزیدم،حاضر بودم به خاطرش تمام زندگیم رو بدم،نه،حق من نبود که این حرف ها رو بشنوم.تا خونه دیگه یه کلمه هم باهاش حرف نزدم.وقتی رسیدیم پیاده شدم و محکم در ماشین رو بستم،منتظر ستاره نموندم و رفتم توی ویلا،یکراست رفتم زیر دوش،یک ساعت طول کشید تا یه کمی آروم بشم.رفتم توی اتاق خواب،ستاره توی پذیرایی بود.نشسته بودو پاهاش رو به شدت تکون می داد.وقتی از هال طبقه دوم رد می شدم دیدمش ولی اصلا بهش توجهی نکردم و رفتم توی اتاق خواب روی تخت دراز کشیدم و سیگار روشن کردم،سیگار پشت سیگار،دلم می خواست سرم رو بکوبم به دیوار،ستاره اومدو دراز کشید.سیگارم رو خاموش کردم و کلید چراغ خواب رو زدم،همه جا تاریک شد.من و ستاره در انتهایی ترین قسمت تخت خوابیدیم،خیلی دور از هم.اعصابم بهم ریخته بود،نمی تونستم جایی که ستاره هست باشم و نوازشش نکنم،دلم داشت از توی سینه ام کنده می شد،پیش خودم گفتم اون مریضه،هنوز کاملا خوب نشده،به خاطر حماقتی که بهروز کرده مجبورم تحمل کنم،ستاره الان به همه چی بدبینه ولی اینجوری که نمی شه،اگه هر جایی بخواد سرو صداراه بندازه و آبروریزی کنه که نمی شه.

بوی عطرش توی اتاق پیچیده بود و داشت دیوونه ام می کرد.برگشتم طرفش و بغلش کردم.دستامو کشیدم روی موهاش،روی صورتش،دیدم صورتش خیسه،با زحمت زیاد برگردوندمش سمت خودم،هنوز خیلی خشن بود،چند دقیقه ای صبر کردم تا گریه کنه و آروم بشه،فقط آهسته اشکاشو پاک می کردم.

_ستاره من،گریه نکن کوچولو،باور کن من به اون دخترا نگاه نمی کردم،توی چشمای من فقط تویی،چه جوری می تونم یکی دیگه رو جایگزین زن ناز و خوشگلم بکنم؟تو همه زتدگی منی،تو رو خدا گریه نکن،می خوای منو بکشی؟طاقت دیدن اشکات و ندارم،منو ببخش،هر کاری بخوای می کنم،نمی خوام هیچی قلب مهربونت روبه درد بیاره،تو فقط به من بگو چی کار کنم؟هیچ جا نرم؛چشم.با هیچ کس حرف نزنم؛چشم.تو فقط بخند،باور کن تمام وجودم مال توئه،فقط مال تو.

ستاره آروم ولی با گریه گفت:

_من می ترسم افشین،می ترسم که تو رو از دست بدم،به خاطر همین یکهو دیوونه می شم،به خدا امروز قرص هامو خوردم،خودت که دیدی،ولی نمی دونم چرا یکهو خون جلوی چشمام و گرفت،توی زندگیم هر کسی رو که دوست داشتم از دست دادم،مادرم،پدرم،بهروز،نمی خوام تو رو هم از دست بدم.تو با همه شون فرق داری،دروغ گفتم که تو یوونی،فقط خواستم حرصت رو دربیارم،تو ماهی افشین،همیشه می خوام پیشم بمونی.می خوام تنهام نذاری،می ترسم که یکی پیدا بشه تو رو ازم بگیره.

_عشق وقتی خالص باشه ترس نداره،وقتی توی عشقت ناخالصی داشته باشی باید بترسی،دلت رو صاف کن،صدبار بهت گفتم یه بار دیگه هم می گم،توی زندگی......فقط تو.....فقط تو.

اون شب هم با همه نارحتی هاش گذشت،از اون به بعد سعی میکردم بهخاطر ستاره بیشتر مواظب رفتارم باشم حتی از حرف زدن با دخترای فامیل و آشنا هم دوری می کردم،خنده داره ولی ستاره حتی به رویا جون هم حسودی می کرد.وقتی رویا توی خونه تنها بود نمی تونستم پیشش بمونم،یا باید ستاره هم اونجا می بود یا مجبور بودم که برم پیشش.

با شروع شدن ترم جدید وضع بدتر شد.هر روزی که کلاس داشتیم ستاره با من می اومد دانشگاه سر تمام کلاس ها با من بود،حتی بعضی وقتا کلاس خودشو کنسل می کرد که با من باشه،حتی یک سوال همنمی تونستم از همکلاسی های دخترم بپرسم.هر کدومشون می اومدن طرفم ستاره یه جوری برخورد می کرد که طرف در می رفت.کلی توی دانشگاه سوژه شده بودیم،همه کم کم عادت کردن ما رو همیشه با هم ببینن.دورادور شنیده بودم که بهم لقب زنذلیل داده بودن،ولی توجهی نکردم.برام اهمیت نداشت،اجازه دادم هر حرفی که می خوان پشت سرم بزنن،برام این موضوع اهمیت داشت که ستاره راضی باشه.یک روز که دم در دانشگاه منتظر بودم که کلاس ستاره تموم بشه،لادن رو دیدم.متاسفانه نمی تونستم از دستش فرار کنم.

_سلام افشین،پس ستاره کو؟

_سلام،الان دیگه باید کلاسش تموم بشه.

_دیدی گفتم افشین خان؟دیدی گفتم احساس بدی دارم؟می بینی چه جوری تو رو اسیرخودش کرده؟تو حتی جرات نمی کنی یه کلمه با من حرف بزنی،نه تنها با من ،با هیچ کس،ببین با خودت چی کار کردی.تمام بچه ها پشت سرت حرف می زنن هیچ کس از تو این انتظار رو نداشت.

_من فقط به خاطر خودم زندگی می کنم نه به خاطر مردم،هر چی می گن،بگن.همه تون می دونین که ستاره توی زندگیش یه شکست داشته،این رفتاراش هم کاملا طبیعیه،کم کم خوب می شه،من از این وضعیت راضیم.

_دروغ می گی،چه جوری می شه دست و پای یک نفر رو زنجیرکن و راضی باشه؟

_ببین لادن،من زنم رو دوست دارم،هر کاری که بخواد به خاطرش می کنم،من واقعا ناراحت نیستم که به خاطر ستاره مجبورم توی رابطه با دخترا بیشتر مراعات کنم.

_خودت داری می گی به خاطر ستاره مجبورم،اگه با علاقه این کارو می کنی پس دیگه اجبار چه معنی می ده؟

_تو داری من و سین جیم می کنی؟

_درسته،به من ربطی تداره،فقط خواستم که بهت بگم که اشتباه نمی کردم.

لادن این و گفت و رفت.حق داشت،اگه با علاقه به حرف ستاره گوش می کردم دیگه به همه نمی گفتم مجبورم.لادن دوست خوبی بود،دوست داشتم مثل گذشته باهاش شوخی کنم و بگیم و بخندیم،دوست داشتم من و ستاره و لادن و مهرداد چهار تایی بریم بیرون،لادن و ستاره دوست های خوبی برای هم باشن ولی حیف که هیچ کدوم از این خواسته ها عملی نمی شد.

پایان فصل 7

parand
13/09/2010, 17:21
فصل 8
با نزدیک شدن امتحانات من و ستاره کمتر فرصت داشتیم به همدیگه برسیم،بیشتر مشغول درس هامون بودیم،هرچی جلوتر می رفتیم درس ها سنگین تر می شد.ستاره استعداد خیلی خوبی داشت،خیلی بهتر از من درس ها رو می فهمید،مهرداد و ستاره کمک خیلی خوبی برای من بودن،اکثرا سه تایی می نشستیم و درس می خوندیم چون بیشتر واحدهامون مثل هم بود.مهرداد هنوز توی رفت و آمد هاش به شدت مشکل داشت برای همین زیاد نمی تونست با ما باشه،خصوصا از زمانی که من ازدواج کرده بودم مهرداد رفت و آمدهاشو با من کمترکرده بود.پدرش اجازه نمی داد،نمی دونم چرا ولی حتما دلایل خاص خودش رو داشت.


یه روز که با ستاره توی اتاق نشسته بودیم و درس می خوندیم احساس کردم ستاره یکی،دو ساعته که خیلی تو فکره،اصلا حواسش به درس نبود.گفتم:

_از چیزی ناراحتی؟

_نه،داشتم فکر می کردم.

_به چی؟

_تو فکر بهروز الان کجاس؟

_بهروز؟نمی دونم،چی شد که یاد اون افتادی؟

_دوست دارم بدونم بعدازبلایی که سر من آورد چه حالی داره؟ولی ازوقتی رفته هیچ خبری ازش ندارم.

_دوست داری ازش خبری بشه؟

_نه،ولی دوست داشتم سرخورده و پشیمون بشه،اما شنیدم زندگی خوبی داره،خیلی هم راضیه.

_این تو رو ناراحت می کنه؟

_آره،دلم می خواست بیادبه دست وپام بیفته،دوست داشتم بدونم که زجرمی کشه،همه درهابه روش بسته اس،ناتوانه،درمونده اس.

_تو که سنگدل نبودی!زجر کشیدن اون چه چیزی به تو می ده؟غرورت رو ارضا می کنه؟اون هر آدمی که بوده وهرکاری که کرده گناهش گردن خودشه،تو باید فراموشش کنی،بذارزندگیش روکنه،چرا با فکر کردن به این که زندگی خوبی داره یا نداره ذهن خودت روخسته کنی؟هیچ کس توی دنیا نیست که تاوان اشتباهش رونده،اگه بهروزکاراشتباهی کرده باشه دیر یا زود جوابش رو می گیره.خدایی که توی وجود همه ماست سرپا عدالته،هیچ گناهی یا ثوابی بی جواب نمی مونه،تو فقط باید ازته دل آرزوکنی که بهروز یه روز متوجه اشتباهش بشه،همین،تو حالا خوشبختی،خودت همیشه می گی که خوشبختی،این برات کافی نیست؟

_آره،من خوشبختم و این خوشبختی رو مدیون توام،همیشه رفتارهای تو روبا بهروزمقایسه می کنم،توی این مقایسه ها همیشه تو پیروز می شی،همیشه بهروز درمقابل تو توی ذهنم کم میاره.هیچ وقت نشده بود رفتاری که تو همون روز اول با چندتا از پسرای دانشگاه کردی از بهروز ببینم،اون به نگاه های هرز بعضی ازمردا بی اعتنا بود،حتی به متلک هاشون هم اعتنا نمی کرد.می گفت یه نگاه به طرف بنداز!ارزش نداره به خاطرش خونمون رو کثیف کنیم،ولی من مرد می خواستم،تکیه گاه می خواستم،نمی تونستم ببینم که مرد زندگیم در مقابل این نگاه ها حرف ها ساکت بشینه،امیدوارم حرف هام رو بفهمی،هیچ کدوم از کارایی که تو برای من می کنی بهروز نکرد،می دونم که به خاطر من خیلی سختی می کشی،ازت ممنونم.تو همه کارات قشنگه،حرف گوش کردن هات،مردونگیت،محبت هات.تو برای من همه چی رو کامل کردی،حق با توئه،مثل همیشه،من نباید آرزوی ناتوانی بهروز رو بکنم،مهم اینه که تو الان پیش منی و این برای من یعنی همه چی!

توی تعطیلات ترم من و ستاره با رویاجون و آقای حکمت یک هفته به شیراز واصفهان رفتیم،خیلی خوش گذشت.تمام خستگی امتحان ها از تنم دراومد.من و ستاره روز به روز بیشتر به هم وابسته می شدیم.طاقت یه لحظه دوری از هم دیگه رو نداشتیم.همه یه جوری به رابطه مون نگاه می کردن،بعضی ها با دیده تحسین،بعضی ها با دیده حسرت،خوشبخت ترین مرد روی زمین بودم،محبتی که ستاره بهم می کرد مستم کرده بود.مثل دوتا پرنده کوچولو بودیم که فقط با وجود هم زنده ان.ستاره حالش خیلی بهتر شده بود.حساسیتش نسبت به من کمتر شده بود و کمتر به من گیر می داد.اعتمادش روز به روز بیشتر می شد و همه چی خیلی خوب پیش می رفت تا این که اون اتفاق افتاد.

تقریبا دو ماه تا پایان سال سوم دانشگاه مونده بود،اون روز من وستاره از صبح تا غروب کلاس داشتیم.بعداز ظهر که ستاره رو جلوی خونه شون پیاده کردم و خودم رفتم خونه،هنوز نرسیده بودم که ستاره باهام تماس گرفت،زبونش بند اومده بود،نمی تونست درست صحبت کنه.

_الو؟...الو؟....

_افشین،بیا،بیا.

_ستاره؟تویی؟چی شده؟چرا هراسونی؟

_پدرجون...نفس نمی کشه،زود بیا.

_خودت رو کنترل کن،زنگ بزن اورژانس،من خودمو می رسونم.مثل برق برگشتم.آمبولانس هنوز نیومده بود،ستاره اومده بود توی کوچه و بی امان فریاد می کشید.در خونه باز بود،دویدم بالا،یکی،دو تا از همسایه ها جمع شده بودن بالای سرآقای حکمت.با کمک هم سریع گذاشتیمش توی ماشین،دوتا از مردها هم سوار شدند،ستاره اون قدر جیغ می کشید که ترجیح دادم با خودم نبرمش.از خانوم ها همسایه که توی کوچه جمع شده بودند خواستم مواظبش باشن،آقای حکمت فوت کرده بود.عجله ما برای رسوندش به بیمارستان بی فایده بود.بیش از حد سنگین شده بود،خودشو خیس کرده بود،صورتش سیاه و کبود بود،بدنش کاملا سرد شده بود،ولی توی اون لحظه آدم همه اش فکر می کنه که ممکنه امیدی باشه.وقتی رسیدیم به سرعت بردیمش توی بیمارستان.پدرجون ستاره مرده بود.جنازه رو بردن سرد خونه تا فردا صبح دفنش کنن.وقتی برگشتم ستاره توی خونه بود.همسایه ها حسابی دورش رو گرفته بودن،نشسته بود وسط اتاق و به سرو صورتش می زد.می خواستم ببرمش خونه خودمون،نمی تونست اونجا بمونه،خصوصا با وضعیت روحی که داشت.وقتی بلندش کردم خودشو انداخت توی بغلم و بی امان گریه کرد.حالش خیلی بد بود فکر کردم بهتره ببرمش یه کلینیک تا بهش یه آرامبخش تزریق کنن،بعداز تزریق آرامبخش و خوردن مسکن های قوی نیم ساعتی توی کلینیک بستریش کردن،دیگه جیغ و داد نمی کرد ولی همون طوری اشک میریخت.

_ستاره،خانوم آروم باش،دنیا که به آخر نرسیده،مگه با گریه تو اون خدا بیامرز زنده می شه؟

_خدابیامرز،چقدر راحت می تونی این و به زبون بیاری!؟چقدر راحت می تونی با این قضیه کنار بیای!؟پدرجون تنها امید من بود،بهت گفته بودم اگه توریش بشه من می میریم،نگفته بودم؟

_گفته بودی ولی مرگ حقه،من و تو هم دیگه رو داریم،پدرجون هم حتما از بابت تو خیالش راحته،من تکیه گاهت می شم ستاره،مثل پدرجون،خواهش می کنم آروم باش،دیگه کاری از دست من و تو ساخته نیست.

قبل از اینکه ستاره رو ببرم خونه با رویا تماس گرفتم و جریان رو گفتم.وقتی رسیدیم خونه توی بغل رویا خیلی گریه کرد.اون شب خیلی به ستاره سخت گذشت،حتی پدر هم کاری از دستش برنیومد،ستاره برای پدر احترام خاصی قائل بود ولی بی توجه به دلگرمی های پدر همون طوری ضجه می زد و بلند بلند گریه می کرد.

فردای اون روز من و مهرداد از صبح زود افتادیم دنبال کارهای کفن و دفن و مراسم خاکسپاری،پیرمرد بیچاره توی یک روز چندبار پشت سرهم سکته کرده بود وبالاخره دار فانی رو وداع گفت.دلم نمی خواد از اون روز تلخ زیاد تعریف کنم.ستاره تمام بهشت زهرا رو گذاشته بود روی سرش.حق داشت،از زمانی که یادش می اومد پدربزرگش تنها حامی زندگیش بود،به خاطر ستاره خودشو به آب و آتیش زده بود.

وقتی مراسم تموم شد ستاره رو با مهرداد فرستادم خونه مون.مراسم توی خونه ما برگزار شد.خودم رفتم سر خاک مادرم،یک دل سیر گریه کردم.بغض گلومو فشار می داد.سرخاک آقای حکمت به خاطر ستاره خیلی خودمو کنترل کرده بودم،از خدا خواستم آرامش رو به لب محبوبم برگردونه،ستاره به خاطر بیماری که پشت سر گذاشته بود تحمل یه همچین دردی رو نداشت.

تا روز سوم ماجرا همین طوری پیش رفت.تمام تلاش من و رویاجون برای آروم کردن ستاره بی نتیجه موند.ناچارا پیش دکترش رفتیم تا قرص های مسکن قوی تری براش بنویسه،همه مون نگران بودیم که بیماری ستاره شروع بشه ولی خوشبختانه بعداز چند روز وضعیت ستاره بهتر شد.مراسم هفتم توی خونه خود آقای حکمت برگزار شد،بعداز مراسم هر کاری کردم نتونستم ستاره رو با خودم از اونجا ببرم،در نتیجه مجبور شدم پیشش بمونم.

روزای اول رفتار ستاره با من خیلی سرد بود ولی کم کم روحیه اش بهتر شدو به وضعیت جدیدش خو گرفت.درسته که بعضی وقتا ناخودآگاه گریه اش می گرفت و یا بعضی روزا جلوی عکس پدرجون گریه می کرد ولی دکترش می گفت که این حالت طبیعیه،یه کم طول می کشید تا از اون فشار روحی بیرون بیاد.تقریبا هر روز رویاجون و مهرداد می اومدن بهمون سر می زدن.دیدن اونا روحیه ستاره رو بهتر می کرد.ستاره اکثرا خونه بود یا من و رویا می بردیمش بیرون،کلاس هاشو نمی اومد،می گفت نمی تونم جو کلاس رو تحمل کنم.روزای اول اصلا نمی تونست وجودمن و کنار خودش تحمل کنه،منم زیاد بهش نزدیک نمی شدم،به مرور زمان رابطه مون به حالت اولیه برگشت.صبح ها با هم صبحونه می خوردیم،شوخی می کردیم،حرف می زدیم،می خندیدیم،می رفتیم بیرون و من دوباره اجازه داشتم دستان پر مهر همسرم رو ببوسم.

وضعیت امتحان های ستاره مثل هرترم نبود،با این که من ومهرداد خیلی سعی کردیم کمکش کنیم ولی نتیجه خوبی نگرفتیم.مهرداد در اصل شده بود معلم خصوصیش،خیلی از وقتش می زد و به ستاره درس می داد.ولی ستاره خراب کرد و مجبور شد تابستون واحد بگیره.

مدت صیغه نامه مون فقط یک ماه مونده بود.دوست داشتم آخر تابستون ازدواج کنیم و بریم سر زندگیمون.اون جوری بهتر بودمی دونستم پدر و رویا جون موافقت می کنن ولی از جانب ستاره مطمئن نبودم.به ستاره هیچ پیشنهادی برای عروسی نکردم،می دونستم راضی نیست،کار درستی هم نبود چون از فوت آقای حکمت فقط پنج ماه گذشته بود.فکر دیگه ای به خاطرم رسید.

_ستاره،از مدت صیغه نامه مون فقط یک ماه مونده،به خاطر اتفاقی که برای پدرجون افتاده موافقی بریم و مدتش رو یک سال تمدید کنیم؟اون وقت می تونیم تا سال پدرجون منتظر بمونیم.

ستاره نگاهی با عطوفت بهم کرد و با دست های ظریفش صورتم رو نوازش کرد.

_نه عزیزم،لزومی نداره سه،چهار ماه دیگه عروسی می کنیم.پدرجون هم راضی نیست که من و تو یک سال دیگه هم منتظر بمونیم.

خب آخه این جوری چندماه به هم نامحرم می شیم،می تونیم چند ماه تمدید کنیم.

_ایرادی نداره که چند ماه تحمل کنیم.این جوری بیشتر قدر هم دیگه رو می دونیم،اون وقت اشتیاق بیشتری برای عروسی مون داریم.

_ولی من نمی تونم.

_چرا؟عشقمون این جور بیشتر می شه،زندگی مشترک برامون شیرین ترمی شه،من نمی فهمم اصرار تو برای چیه؟!من و تو حتی اگه صیغه هم نباشیم همه اش باهمیم.چی رونمی تونی؟

_هر تصمیمی که تو بگیری من حرفی ندارم.

قبول کردم،نمی خواستم اصرار بیش از حدم ستاره رو توی اشتباه بندازه،به خاطر ستاره زندگیم قبول کردم.به خاطر عشقم،به خاطر کسی که قلبم فقط ازشوق اون می تپید.من و ستاره دو دلداده بودیم که لب هامون فقط و فقط از عشق هم می گفت،از آواز پر طنین قلب ما بود که شوق زندگی لحظه به لحظه توی وجودمون سرشار می شد.هوای اون روزا رو می بلعیدم،با تمام ابعاد وجودم.

تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب در آسمان شب پرواز آفتاب را.....

شعری بوداز استاد شاملو که ستاره یک روز خطاطی شده اش رو بهم هدیه داد،که معنیش رو چند ماه بعد کاملا درک ردم.

روزای آخر خیلی روزای خوبی بود، من و ستاره از دقیقه ها وثانیه هاش استفاده می کردیم، می رفتیم بیرون،دوتایی تا صبح می نشستیم و حرف می زدیم،شعر می خوندیم،از عشقمون می گفتیم،از رویا هامون می گفتیم،رویاهایی که هیچ وقت به حقیقت نرسید آینده ای که حتی به یک خطش نرسیدیم.

_ستاره نمی دونی چقدر دوستت دارم!

_چرا،می دونم،ولی من تورو بیشتر دوست دارم،مطمئن باش اگه یه روز بمیرم بهت ثابت می شه که عاشقانه دوستت داشتم،خیلی بیشتر از تو.

_هزار بار بهت گفتم حرف مرگ و نزن،تو تازه بیست و یک سالته،از اینا گذشته تو چه جوری می تونی من و تنها بذاری؟

_من نمی خوام تو رو تنها بذارم،نمی تونم تنهات بذارم،ولی یه روزی بالاخره مجبور می شم،اگه جون توی تنم نباشه مجبورم که تنهات بذارم.

_خواهش می کنم ستاره،از این حرف های ناامید کننده نزن،تو همیشه زنده می مونی،لااقل توی قلب من.

ستاره لبخند تلخی زد و گفت:

_امیدوارم.

مدت صیغه نامه که تموم شد دوباره برگشتم خونه خودمون.خیلی برامون سخت بود که از زندگی شیرین مشترکمون بگذریم.ستاره توی اون خونه تنها بود ومن هر شب نگران بودم که نکنه اتفاقی براش بیفته.دلم هزار راه می رفت.تا صبح که ببینمش یا ازش خبری بگیرم صدبار می مردم و زنده می شدم.

ترم جدید که شروع شد درس ها به مراتب سخت تر از قبل شدوماها رو حسابی درگیر کرد.من و ستاره مثل همیشه اکثرا با هم بودیم.بچه ها می دونستن تا چند ماه دیگه عروسی می کنیم،حسابی سربه سرمون می ذاشتن.ستاره سرخوش وشاد بود،بعداز کلاسش به سمت من پرواز می کرد،می گفت وقتی تو نیستی روی پاهام بند نیستم.بیشتر کلاس هامون ازهم جدا بود و نمی تونستیم همیشه پیش هم باشیم.اون دقایق رو مثل مرغ سرکنده بال بال می زدیم.رفت و آمد ستاره به خونه ما مثل گذشته زیاد بود.رابطه اش روز به روز با رویا بهتر می شد خیلی وقتا با هم می رفتن خرید یا این که همه با هم می رفتیم بیرون.یه روزی که با ستاره توی تریا کلبه نشسته بودیم بهم گفت:

_افشین،از زمان فوت پدرجون تقریبا هشت ماه می گذره،دلم می خواد دوباره زندگی مشترکمون رو شروع کنیم فقط بذار این ترم هم تموم بشه،یه کمی تحمل کن.

_من حرفی ندارم ستاره ولی تو توی اون خونه تنهایی،چطوری می تونم تحمل کنم؟اگه یه موقع بلایی سر تو بیاد چی؟اون موقع من چی کار کنم؟

_هیچ بلایی سر من نمیاد افشین،تو بیخودی شلوغش می کنی،این روزا برای من خیلی باارزش بود،هرچی می گذره قلبم بیشتر ازعشق تو گواهی می ده،دلم می خواست که بدونم دقیقا چقدر دوستت دارم،فکر می کنی این حق و نداشتم.

_علاقه اندازه نداره ستاره که تو می خوای تخمینش بزنی،همون قدر که من وتو نمی تونیم یه لحظه از روز رونمی تونیم دور ازهم باشیم،همون که شب ها از عشق هم دیگه خواب خوش نداریم یعنی عشق،مسئله ریاضی نیست که محاسبه اش کنی.

_درسته افشین،ولی خواهش می کنم صبر کن تا ترم تموم بشه،من وجودتو رو حتی توی ضربان قلبم حس می کنم،این حس داره لحظه به لحظه توی وجودم بیشتر می شه،توی تمام سلول های بدنم پیش می ره،کنترلش دست خودم نیست،مثل گیاهی که بدون اجازه باغبونش رشد می کنه،تا هر جایی که دلش بخواد،اگه این باغبون بهش برسه و حرسش کنه رشدش سریع تر می شه،من همون باغبونم و عشق توهمون گیاه،خاکش هم همه وجودمه،می خواستم توی این مدت بیشتر بهش برسم،می خوام وقتی میایی توی خونه ات دلم مملو از عشق تو باشه،خب؟

_باشه ستاره،طبق معمول هر چی تو بگی.

_راستی افشین فقط یه ترم دیگه مونده تا درسمون تموم بشه،فکر کردی بعدش چی کار کنیم؟

_فعلا نه ولی کار پیدا می شه،لزومی نداره که تو فکرش رو بکنی،من خودم بعداز درس کار پیدا می کنم،تازه پدرم کلی آشنا داره.

_ولی من دوست دارم برم سر کار،چرا نباید کار کنم؟

_من نگفتم نباید،اگه دوست داری برو،حالا که این جوریه بهتره یه کاری پیدا کنیم که دوتایی یک جا باشیم.

_آره،این جوری خیلی عالی می شه،اون موقع هم همه جا باهمیم،مثل حالا،هیچی نمی تونه من و تو رو از هم جدا کنه،نه افشین؟

_هیچ نیرویی در مقابل ما توانایی نداره.

_درسته،هیچ نیرویی.

وقتی امتحان ها شروع شد دیگه کمتر فرصت داشتیم درباره آینده صحبت کنیم،چون باید واحد ها رو پاس می کردیم،هیچ جایی برای اشتباه وجود نداشت.باید چهارساله تموم می شد،لااقل برای من این جوری بود،حتی نمی خواستم یه ترم اضافه بر سازمان درس بخونم،دلم می خواست زودتر برم توی بازارکارو زندگی مشترکم رو شروع کنم،ستاره از فوت پدرجون به بعد کمتر درس می خوند ولی اونم دوست داشت واحدها رو پاس کنه در نتیجه مهرداد مثل همیشه اومد کمکمون.هنوز دانشجوی قوی و پرکاری بود و برای ما سنگ تموم گذاشت.و این موضوع وقتی نتیجه امتحانات روگرفتیم ثابت شد.

_مهرداد واقعا دمت گرم،اگه تو نبودی نمی تونستیم این ترم واحد ها رو پاس کنیم.

_راست می گه مهرداد،واقعازحمت کشیدی.

_نه بابا،خودتون تلاش کردید،من فقط یه وسیله کوچولو بودم.ستاره با خوشحالی لبخندی زد و گفت:

_بچه ها موافقید به خاطر این روز خوب سه تایی نهار بیرون بخوریم؟

جواب دادم:

_کو تانهار؟تازه ساعت نه و نیمه.

_خب می تونیم اول یه سری بریم بهشت زهرا،از وقتی امتحانات شروع شده نرفتیم سر خاک پدرجون،بعدش هم سه تایی می ریم نهار.

مهرداد سری تکون داد و گفت:

_من نمی تونم بیام،به آقام قول دادم یکی دو ساعته دیگه مغازه باشم.

_باشه،اول تو رو می ذاریم مغازه پدرت،بعد من و افشین وقتی از بهشت زهرا برگشتیم سر راه میایم دنبالت،خوبه؟

_من که حرفی ندارم ولی می دونم که اول باید با آقام صحبت کنم،اگه قبول کرد باهاتون میام.

ستاره لحظه ای سکوت کرد و بعد هیجان زده گفت:

_بچه ها نظرتون چیه که چند روز بیریم شمال؟

_عالیه!کی؟

_مثلا دو،سه روز دیگه.

_خیلی خوبه،می ریم،با رویا اینا بریم؟

_نه،من و تو مهرداد.

_من نمی دونم آقام می ذاره یا نه.

به مهرداد لبخندی زدم و جواب دادم:

_من راضیش می کنم.

مهرداد رو سر راه پیاده کردیم و دوتایی رفتیم بهشت زهرا.وقتی ستاره رسیدسر قبر پدرجون بند دلش پاره شد،بهم گفت که می خواد تنها باشه،منم از فرصت استفاده کردم و رفتم سرخاک مادرم.زیاد دور نبود،خیلی دلم براش تنگ شده بود،مدت ها بود که تنهایی باهاش حرف نزده بودم.ساعت ها باهاش درد و دل کردم،از روزای گذشته گفتم و از رویا های آینده.بغض کرده بودم و آروم آروم اشک می ریختم.می گفتم«مادرم،کاش بودی و توی این لحظه های شاد شریکم می شدی،کاش دست های پرمهرو عطوفت بدرقه راه من می شدو با آرزوی موفقیت تو،زندگی مشترکم رو شروع می کردم،کاش بودی،اگه بودی،اگه قلب مادرانه ات گرمی وجودم می شد شادی من صدبرابر بود،اون وقت..»

ستاره اومد کنارم نشست،سریع اشک هامو پاک کردم.ستاره نگاهی به قبر مادر و بیژن اندخت و براشون فاتحه خوند.

_افشین گریه نکن.

_می موندی می اومدم دنبالت.

_اگه می خوای تنها باشی من می رم.

_نه،دیگه می خواستم بیام دنبالت.

_افشین!

_جانم.

_دیگه وقتشه،انتظار کشیدن برای من هم مثل تو سخت شده.

چشمام پراز اشک شد.

_ستاره من،دیگه نمی تونستم تحمل کنم.

_می فهمم افشین،این مدت رو هم برای خودم می خواستم،می خواستم بیشتر بشناسمت،حالا وقتشه.از پدرجون هم اجازه گرفتم،نمی خوای بهم شیرینی بدی؟

_چرا؟ولی من می ترسم ستاره،یه دلهره عجیبی دارم،همه اش می ترسم یه اتفاقی بیفته و ما رو از هم جدا کنه.

_مگه وقتی که می خواستیم صیغه کنیم اتفاقی افتاد؟

_نه.

_پس بیخودی به خودت استرس وارد نکن.

_ستاره،یادته گفتی دوست دارم کنار دریا عقد کنیم؟

_آره،چطور مگه؟

_به جای این که دو،سه روز دیگه بریم شمال،همین امروز می ریم.یه حاج آقا محسنی هست که نزدیک ویلا دفتر ازدواج داره،همون جا عقد می کنیم،نظرت چیه؟

_پس عروسی چی؟

_وقتی برگشتیم جشن می گیریم.

_پدرت و رویا جون چی؟اونا نباشن؟

_زیاد مهم نیست،یه عقد ساده اس،مراسم تهرانه،فکر نکنم مخالف باشن.

_بودن یا نبودن هیچکس مهم نیست افشین،من فقط به خودمون فکر می کنم،من خونه مون رو می خوام،خونه ای که مال من و تو باشه،یادته همیشه می گفتی؟

سرم و تکون دادم و با لبخند گفتم:

_خونه ای که هر روز با نگاه هم روز مون رو آغاز کنیم،از گرمای وجود هم انرزی بگیریم،تا ابد...

_تا ابد،تا جایی که بودن ما نیست بشه....

_تو به قلب من تکیه کنی....

_و من از نگاه تو امید به زندگی می گیرم.....

قرار شد همون روز بریم و وسایل سفر رو آماده کنیم.بعدش اجازه مهراد رو بگیریم و سه تایی بریم شمال.وقتی ستاره وسایلش رو جمع کرد و به سمت مغازه آقای بردبار حرکت کردیم تلفنم زنگ زد.

_الو کجایی افشین؟

_سلام رویا جون،بیرونم،چرا گریه می کنی؟چی شده؟

_تصادف کردم،با یه پسر بچه،توی خیابون پسیان،هرچی تلاش کردم نتونستم هوشنگ رو پیدا کنم،تو رو خدا خودت رو برسون.

_باشه،الان میام،کجایی؟

_بیمارستان.

_طرف هنوز زنده اس؟

_آره،ولی حالش خیلی خرابه،یکراست بردنش اتاق عمل،دارم دیوونه می شم.

_اومدم.

تلفن رو قطع کردم.ستاره گفت:

_چی شده افشین؟

_رویا با یه بچه تصادف کرده،باید بریم بیمارستان.

_پس مهرداد چی؟

_فعلا برنامه کنسله،تا ببینم چه بلایی سراون بچه میاد.

گوشی رو دادم بهش.

_به مهرداد زنگ بزن بگو بیاد بیمارستان.

ستاره یکی،دو دقیقه سکوت کرد،بعد با عصبانیت گوشی رو پرت کرد روی صندلی عقب و گفت:

_همه اش باید بد بیاریم،همه اش خونواده تو جلوی پامون سنگ می ندازن.همین امروز باید بریم شمال،فهمیدی؟همین که من می گم.

با عصبانیت گفتم:

_چی می گی ستاره؟توی این وضعیت بریم شمال؟خونواده من چه بدی در حق تو کردن؟مگه اونا تا حالا از گل کمتر به تو گفتن؟رویا الان تو بد وضعی گیر کرده،این همه صبر کردیم یه روز هم روش نمی فهمم چی تو رو نارحت کرده؟

_هیچی نگو که اصلا نمی خوام صدات رو بشنوم.من می خواستم امروز همه چی تموم بشه،همین امروز،دیگه نمی تونم صبر کنم،برای همین ما امروز میریم شمال،همین که گفتم.

_معذرت می خوام ستاره،تا حالا هرچی گفتی گوش کردم،بی چون و چرا،ولی من نمی تونم نسبت به اتفاقی که برای رویا افتاده بی تفاوت باشم،اون به کمک ما احتیاج داره.

_از اولش هم می دونستم که تو به رویا نظر داری،می بینی ناراحتیش چه جوری روت اثر گذاشته؟

دوباره بحث بیهوده نظر داشتن و چشم چرونی شروع شده بود،داشتم از عصبانیت می ترکیدم،جواب ستاره رو ندادم ماشین رو یه گوشه پارک کردم و از صندلی عقب تلفن رو برداشتم.با مهرداد تماس گرفتم و گفتم سریع خودشو برسونه بیمارستان.توی راه یک کلمه هم با ستاره حرف نزدمفچرا منودرک نمی کرد؟چرا نمی فهمید که چه اتفاقی افتاده؟من احتیاج داشتم که همسرم توی لحظه های سخت زندگی همراهم باشه.وقتی رسیدیم بیمارستان ستاره از جاش جم نخورد.منم اصراری نکردم که همراهم بیاد،خودم رفتم تو.رویا توی سالن طبقه دوم بود.اون قدر گریه کرده بود که چشماش قرمز شده بود،وقتی منو دید انگار تمام دنیا رو بهش دادن،خیلی خوشحال شد،احتیاج به یک هم صحبت داشت.یکی که بتونه دلگرمیش بده.

_چی شده رویاجون؟

_هنوز از اتاق عمل بیرون نیومده خدا کنه طوریش نشه،به خدا تقصیر من نبود افشین،خودش یکهو پرید وسط خیابون.

_خونواده اش کجان؟

_اونجا.

با انگشت به چندتا خانوم و آقا اشاره کرد که با گریه و زاری جلوی در اتاق عمل این طرف و اون طرف می رفتن.

_از پدر خبری نشد؟

_نه،تلفنش خاموشه،خوب شد رسیدی افشین،دارم دق می کنم،اگه بمیره چی؟

_توکل کن به خدا،چیزی نمی شه،آروم باش.

_ستاره کو؟

_توی ماشینه،حالش اصلا خوب نیست،از صبح فشارش افتاده پاین.من می رم بهش یه سر بزنم و برگردم.

مجبور شدم دروغ بگم،چی باید می گفتم؟می گفتم زنم به رابطه من و شما شک داره؟می گفتم که توی همچین موقعیتی می گه الا و بلا باید بریم شمال؟چی می گفتم؟نتونستم برم سراغ ستاره،یه کمی توی سالن طبقه پایین قدم زدم و بعدش رفتم سیگار کشیدم،وقتی رفتم سمت ماشین دیدم مهرداد اومده.داشت می اومد توی بیمارستان.

_چی شده افشین؟مرد؟

_نه،هنوز توی اتاق عمله،می تونی یه کاری بران بکنی؟

_حتما،چی کار کنم؟

_ستاره رو ببر شمال،وقتی داشتیم می اومدیم دنبال تو تصمیم گرفتیم به جای دو،سه روز دیگه همین امروز بریم و پیش حاج آقا محسنی عقد کنیم،می دونی دفترش کجاست؟

_نه.

_مهم نیست،می بریش؟

_آخه توی این شرایط؟

_چی کار کنم مهرداد؟اگه بدونی به خاطر اتفاقی که برای رویا افتاده و رفتنمون رو کنسل شده چه اخمی کرده،حسابی عصبانی شد.می ترسم اگه نبرمش حالش بدتر بشه.

_افشین من اصلا قصد دخالت ندارم ولی تو زیادی داری به حرف هاش گوش میدی،یعنی نمی تونه تا فردا،پس فردا تحمل کنه؟

_نمی دونم وا...

با مهرداد رفتیم سمت ماشین،ستاره خیلی جدی و اخمونشسته بود.گفتم:

_ستاره نمی تونی یکی،دو روز دیگه صبر کنی؟شرایط اون بچه خیلی وخیمه.

بدون این که به من نگاه کنه محکم گفت:

_همین امروز.

_باشه،مهرداد امروز تورو می بره،منم به محض اینکه خیالم از بچه راحت شد می یام.ستاره یکهو توی چشمام نگاه کرد و با همون لحن گفت:

_یعنی چی که نمی یای؟

_عزیزم شرایط من و درک کن،خواهش می کنم.

ستاره آروم شد و طرز نگاهش از عصبانیت به مهربونی تغییر کرد.

_باشه افشینفمن منتظرم.

مهرداد وقتی دید که رفتن قطعی شد گفت:

_پس آقام چی؟

_اه،بس کن دیگه،آقام،من خودم باهاش تماس می گیرم،فقط تورو خدا مواظب جاده باش،آروم رانندگی کن.

_لباس برنداشتم.

_اون جا توی کمد من لباس هست،دیگه؟

_هیچ،یادت نره به آقام زنگ بزنی.

_چشم.

در عقب و باز کردم و یه بسته پول گذاشتم توی کیف ستاره و به مهرداد که داشت نگاهم می کرد گفتم:

_اگه لازم داشتی این جا هست.

وقتی رفتن زود برگشتم پیش رویا.حالم خیلی گرفته بود.یعنی ستاره اون قدر خودخواه بود که حاضر نشد از حرفش برگرده و برنامه رو به فردا موکول کنه؟توی دلم نسبت بهش یه جوری شدم.یه احساس بد پیدا کردم.شاید با عطوفت و آرامش با قضیه کنار می اومد علاقه ام بهش چند برابر می شد،تا حالا مشکلی برام پیش نیومده بود که برخورد ستاره رو توی اون لحظه ببینم،توی اولین امتحان، متاسفانه رد شد.

_رویا جون خبری نشد؟

_نه،چه خاکی توی سرم بریزم افشین؟

_نگران نباش،به امید خدا هیچ مشکلی پیش نمی یاد.

شروع کردم به شماره گرفتن،باید پدر رو پیدا می کردم.تلفنش خاموش بود.توی کارخونه هم نبود،منشیش گفت که با یکی،دوتا از همکاراش رفتن بیرون.تقریبا نیم ساعت بعد تلفن پدر زنگ خورد.

_سلام پدر،کجا بودید؟

_توی جلسه،چیزی شده؟

_رویاجون با یکی تصادف کرده،می تونید خودتون رو برسونید بیمارستان؟ما منتظر می شیم.

_تو که اونجایی؟

_پدر خواهش می کنم،شما چقدر بی فکرید؟رویا الان به وجود شما احتیاج داره نه من.

_بسیار خوب سعی می کنم زود بیام،کدوم بیمارستان؟

_بیمارستان....

تقریبا یک ربع بعد پسر بچه رو از اتاق عمل آوردن بیرون،حالش خوب نبود ولی خطر از بیخ گوشش رد شده بود.دکترش گفت که تا چند ساعت دیگه جواب قطعی رو می ده که چه بلایی سرش اومده.یک ساعت بعد پدر رسید،رویا بدجوری چشم به راه پدر بود،حق داشت شوهرش بود،وجود پدر توی اون لحظات می تونست آرومش کنه ولی متاسفانه پدر برای هیچ چیزی ارزش قائل نمی شه.وقتی پدر رسید حدوداساعت سه،سه ونیم بود.رویا با اینکه فهمیده بود مشکلی برای اون بچه پیش نیومده هنوز از شدت ترس می لرزید،پدر ولی خیلی خونسردبا موضوع برخورد کرد.من دلشوره عجیبی داشتم،هرچی با ویلا تماس می گرفتم جواب نمی داد،فکر کردم حتما مهرداد داره خیلی آهسته رانندگی می کنه،نمی خواستم به تصادف فکر کنم،تصمیم گرفتم اون شب بیمارستان بمونم و فرداش برم شمال ولی وقتی ساعت هفت و هشت شب شدو هنوز تلفن ویلا جواب نمی داد مجبور شدم،برم.خودمو لعنت می کردم که چرا تلفن همراهم و ندادم به ستاره.

وقتی خیالم از بابت اون بچه راحت شد جریان رو برای پدر تعریف کردم و ازش خواشتم که ماشین رو بهم بده،خوشبختانه قبول کرد ولی گفت برای عقد صبر کنید تا خودش و رویا هم فردا،پس فردا بیان،قبول کردم و همون شبونه به سمت شمال حرکت کردم.

از صبح هیچی نخورده بودم،نمی تونستم برای غذا خوردن معطل کنم،یه کمی خرت و پرت خریدم و حرکت کردم.توی راه همه اش با ویلا تماس می گرفتم،هیچ کس جواب نمی داد،مهرداد با جاده آشنایی نداشت و اون روز اولین باری بود که توی جاده کندوان رانندگی می کرد،همین موضوع باعث شده بود که نگرانیم صدبرابر بشه.

هرچی می رفتم جاده تموم نمی شد،هرچی جلوتر می رفتم نگرانیم بیشتر می شد.دست و پام یخ کرده بود،نمی تونستم با احتیاط رانندگی کنم،ویراژ می دادم،پام و گذاشته بودم روی پدال گاز و بی محابا گاز می دادم.یکیفدوبار کم مونده بود تصادف کنم،همه اش به خودم امید می دادم که این دلشوره طبیعیه،حتما از اتفاق هایی که پشت سر هم افتاده بود این طوری نگران شده بودم.

ساعت حدودا دوازده شب بود که رسیدم.پسر آقا حیدر در پارکینگ رئ باز کرد.

_سلام آقا.

_سلام، ببخشید بیدارت کردم،پس آقا حیدر کو؟

_رفته خونه خواهرم،دو روزی می شه،من جاش موندم تا برگرده،مهموناتون توی ویلان.

نفس راحتی کشیدم،چه دلشوره بیهوده ای،ماشین من هم صحیح و سالم جلوی ویلا پارک شده بود،خیالم راحت شد.رفتم سمتویلا،تمام چرغ ها خاموش بود،پیش خودم فکر کردم یعنی کجا رفتن؟خوابن؟کلید رو توی قفل چرخوندم و وارد شدم همه جا تاریک بود،کلید برق رو زدم و رفتم توی پذیرایی،یه صدایی از بالا شنیدم،صدا زدم.

_ستاره؟...ستاره؟....

یکهوی مهرداد دوید و اومد سر پله ها،خیلی هراسون بود،تمام بدنش می لرزید،جلوی پله ها ایستادم و با نگرانی گفتم:

_چی شده مهرداد؟

با چشم هایی که از حدقه دراومده بود هول دوید از پله ها پایین و با عجله بازوهام رو گرفت.دست هاش یخ کرده بود،صداش به طرز وحشتناکی می لرزید.چشماش پراز اشک شد.

_به خدا تقصیر من نبود افشین،به خدا تقصیر من نبود.نمی دونم چرا این جوری شد،نمی دونم چرا،خدا منو بکشه.نمی دونم چرا این کارو کردم.به امام رضا تقصیر من نبود،به جون آقام،به روح عزیزم نفهمیدم چی شد.

مات و متحیر نگاهش کردم،تمام بدنم سست شده بود.

_چه بلایی سر ستاره آوردی؟

مهرداد دست هام رو ول کرد و با عجله از ویلا بیرون رفت.نمی تونستم از پله ها بالابرم،نمی دونستم با چه صحنه ای روبرو می شم.تقریبا خودمو از پله ها بالا کشیدم.چراغ اتاق ستاره روشن بود.وقتی اومدم تو که همه چراغ ها خاموش بود؟آروم آروم رفتم جلو.لای در باز بودفتکیه دادم به دیوار پشت به در،با دستم آروم در رو باز کردم،طاقت نگاه کردن نداشتم.تمام انرژیم و جمع کردم و روبروی اتاق ایستادم.

خدای من....نمی دونی چه صحنه دلخراشی روبروم بود،ستاره....با یه لباس خواب روبروم ایستاده بود و تکیه داده بود به تخت،اوضاع اتاق به هم ریخته بود.ستاره با سردی نگاهم می کرد،دهنم قفل شده بود،خون توی رگهام ماسیده بود.

_خوش اومدی.

چند ثانیه طول کشید تا بتونم حرف بزنم.با صدایی که شبیه نجوا بود گفتم:

_اینجا چه خبره؟

یه سیگار برداشت و روشن کرد.خدای من ستاره که سیگاری نبود؟این واقعا ستاره من بود؟با حالتی زننده دود رو به طرفم فوت کرد و با لبخند مرموزی گفت:

_ازت متنفرم.

دنیا روی سرم خراب شد،دیگه هیچی نمی دیدم،جلوی چشمم سیاهی رفت،به سختی خودمو روی پا نگه داشته بودم،به زحمت گفتم:

_چی می گیستاره؟شوخی می کنی؟

خنده تلخی کرد.

_من هیچ وقت با تو شوخی نکردم.

خودمو کشیدم جلو،دو زانو جلوی پاهاش نشستم و به صورتش خیره شدم.

_با من چی کار کردی ستاره؟خندید،خنده ای وحشتناک و طولانی.

_همون کاری که باید می کردم،همون کاری که بهروز با من کرد.یکهو لحن صداش تغییر کرد و جدی شدو فریاد زد:

_همون کاری که شما مردها با ما می کنید،چیه؟باورت نمی شه؟

روی صورتم خم شد و فریاد زد:

_باورت نمی شه؟کثافت.حالم ازت بهم می خوره.همیشه حالم ازت به هم می خورد.وقتی اون دست های کثیفت بهم می خورد می خواستم بالا بیارم،وقتی اون چشم های نرزه ات رو بهم می دوختی وادای آدم های عاشق رو در می آوردی این نقشه رو برات کشیدم.منتظر یه فرصت بودم و این فرصت خوب رو خودت بهم دادی.

دیگه نتونیتم تحمل کنم،اشک می ریختم.ستاره هنوز فریاد می کشید و توی اتاق راه می رفت.

_چیه؟طاقت ندارین ببینین یه زن ازتون انتقام بگیره؟همون اول که توی گوشم اون حرف ها رو زدی گفتم خودشه،همون ابلهیه که می تونه تقاص هزاران زن مثل من و پس بده،خیال کردی خامت شدم؟هه هه هه،کور خوندی فکر اینجاش رو نکرده بودی نه؟

تمام بدنم از عصبانیت می لرزید.بلند شدم و گفتم:

_چرا مهرداد؟اون چرا با من این کار رو کرد؟

خنده مستانه ای کرد،با لوندی نگاهی بهم انداخت و آهسته گفت:

_راضی کردنش کار سختی نبود،پسر احمق و ساده ایه،یه عر می تونم ازش سواری بگیرم،اونم یه کثافتیه مثل تو.

نفهمیدم چی شد که یه سیلی محکمی بهش زدم،نگاه تلخی بهم کرد.فریاد کشیدم:

_گم شو بیرون،گم شو.

با انگشت به در اتاق اشاره کردم.سیگار رو پرت کرد توی زیر سیگاری،لباس هاشو برداشت و رفت.توی اتاق نشستم و های های گریه کردم.ستاره من ؟!کسی که به خاطرش سه سال و نیم نفس کشیده بودم؟چرا؟چرا؟نمی تونستم خودمو کنترل کنم فریاد کشیدم،با تمام وجودم،چرا؟چرا؟

شاید این یه کابوس بود؟کابوس تلخی که زود تموم می شد.نگاهی به اطرافم کردم،نه...کابوس نبود،خیلی تلخ بود ولی حقیقت داشت.ساعت ها همون طوری نشستم و گریه کردم،ناله کردم،فریاد کشیدم.آخه چرا؟این چه ظلمی بود که در حق من شده بود؟داشتم تاوان کدوم ناه رو می پرداختم؟به چه جرمی ستاره منو محکوم به عذاب کسیدن کرده بود؟با قلب من چی کارکرد؟احساسم رو زیر پاهاش له کرد،از هستی ساقطم کرد،خنده رو از لب هام گرفت،بدبینی و نفرت و توی دلم گذاشت،اندازه یک عمر خسته ام،نفس هام به شماره افتاد،یه چیزی روی قلبم سنگینی می کنه.

و اکنون در آستانه ظلمت زمان به ریشخند ایستاده است تا منش از برابر بگذرم و در سیاهی فرو روم.

پدر و رویاجون هیچ وقت نفهمیدنکه بین من و ستاره و مهرداد چی گذشت،فقط بهشون گفتم که همه چی تموم شد.اون قدر تلخ و خشن که حتی به خودشون اجازه ندادن کنجکاوی کنن،ولی از رفتارهای من کاملا درک کردن که اتفاقی افتاده،اون قدربد که جای هیچ بازگشتی نیست.ترم آخر خیلی کم رفتم دانشگاه،دو،سه بار ستاره و مهرداد رو توی دانشگاه دیدم.مهرداد از جلوی چشمم فرار می کرد،از روبرو شدن با من وحشت داشت ولی ستاره چنان پرغرور و استوار ازکنارم رد می شد که انگار می خواست با این برخوردش آخرین ذره های باقی مونده از وجودم و له کنه.

یکی،دو روز دیگه برای آخرین بار یه سری بهدانشگاه می زنم.بعدش دیگه هیچ وقت نمی بینمشون.و این تمامیت آرزوی منه،حالا مفهوم اون شعری رو که ستاره یه روز بهم هدیه کرد می فهمم.دیگه زندگی به من تعلق نداره،خونه ای که قرار بود کاخ من و ستاره بشه به من تعلق نداره،من تنهای تنها،عصبی و سرد،که به هیچ کس و هیچ چیز توی دنیا اهمیتی نمی دم،شبگرد تنهایی که توی تاریکی و ظلمت توی کوچه های شهر پرسه می زنه و با خودش فکر می کنه هیچ وقت ستاره رو نشناخته،هیچ زنی رو نشناخته.

این جوری می شه که یک نفر به ذهنش می رسه کتابی چاپ کنه به نام«تمامی آنچه نردان در باب زنان می دانند»و توش هزاران صفحه سفید بذاره.

پایان فصل 8

parand
13/09/2010, 17:21
فصل 9

زندگی پراز فراز و نشیب افشین ودردتنهایی که می کشید خیلی ناراحتم می کرد.هربارکه نامه اش رو می خوندم یا بهش فکر می کردم توی ذهنم هزار تا جمله صف می کشید،دلم می خواست ببینمش و این صفوف نامنظم افکارم رو سروسامونی بدم،حرف هایی که توی این چند سال توی خلوت و تنهایی ام به افشین گفتم رودررو بهش بگم،بگم که هیچ کس تا حالا نتونسته جلوی همه اتفاق ها رو بگیره.وقتی مشکلی برامون پیش میاد اگه بتونیم توی آگاهی زندگی کنیم به جای اینکه این مشکل رو زیر انرژی منفی ذهنمون خورد کنیم می تونیم اون رو رها کنیم و با تمام وجود بپذیریم.پذیرش مشکلات چیزی بودکه افشین خودش توی نامه هاش ازش صحبت کرده بود،منتها زمانی که سخت ترین امتحان زندگی رو داد نتونست باهاش کنار بیاد.در نتیجه مغموم و افسرده شد،جلوی اتفاق بد ایستادگی کرد،حالا هر چقدر که به نظر غیر قابل تحمل باشه،ما انسان ها تمام وجودمون صبره،باید ازش استفاده کنیم.غم اصلا معنی نمی ده،بلکه این ما هستیم که غم رو توی وجودمون می سازیم و پرورش می دیم.ولی افشین نتونسته بود این واقعیت رو بپذیره،اون قدر این اتفاق روش اثر بد گذاشته بود که همچین تصمیمی گرفت،تصمیم گرفت شروع به نوشتن نامه کنه و برای کسی بفرسته که توی تصوراتش بهترین رفیقش بود.


متاسفانه یا خوشبختانه من از افشین خوشم اومده بود.خصوصا از زمانی که تحقیق کردم و دیدم تریا کلبه وجود داره و مهرداد بردبار و ستاره حکمت هردو دانشجوی رشته کامپیوتر دانشگاه جنوب بودن.افشین در نظرم مرد کاملی بود،شخصیتش،برخورداش،تفکرا تش،حتی غرورش که شکسته شده بود،ولی رسیدن به افشین چیزی نبود که آرزوش رو داشته باشم.نمی تونستم توقع داشته باشم که ازم خوشش بیاد یا عاشقم بشه،یه هم قفس واقعی،خصوصا توی این روزای سرد تنهایی که حتما افشین به کمک فکری زیادی احتیاج داشت.....البته دو سال از جریان نامه ها می گذشت وشاید اون تا حالا با زندگی کنار اومده بود؟شاید خطوط اون خاطرات تلخ کم رنگ شده بود؟شاید اوضاع روحیش مثل قبل شده بود؟اصلا شاید ازدواج کرده بود و بچه داشت؟شاید....شاید خودکشی کرده بود؟نه...امکان نداشت.پس چرا دوسال بود که دیگه نامه نمی فرستاد؟لزومی نداشت که بازم نامه بفرسته،چون تمام سختی های زندگیش رو نوشته بود،دیگه چیزی باقی نمونده بود که بخواد بنویسه.ممکن بود آدرس رو فراموش کرده باشه؟!اصلا افشین آدرس رو از کجا آورده بود؟پیش خودم گفتم خوب کار سختی نیست،هرکسی تهران رو مثل کف دستش بشناسه نوشتن آدرس یه کوچه و یه پلاک که کاری نداره.

از سوال و جواب های بیهوده ای که همیشه بعداز فکر کردن به افشین توی مغزم به وجود می اومد خسته شده بودم.بلند شدم و نامه ها رو مثل اشیای قیمتی لای یکی دوتا از قطورترین کتاب هام گذاشتم و توی کتابخونه جا دادم.

دل ضعفه داشتم،نگاهی به ساعت روی میز کردم،از نصف شب هم گذشته بود.اون موقع شب نمی تونستم شام بخورم،تصمیم گرفتم بخوابم،قبل از خواب خیلی فکر کردم،دلم بدجوری گرفته بود،بعداز اینکه اون آپارتمان رو تخلیه می کردم تمام امیدهام برای رسیدن به افشین به صفر می رسید.با خودم گفتم شاید هیچ وقت افشین رو نببینم.ولی صبر و انتظار من خیلی زیاد بود،تجربه بارها بهم ثابت کرده بود به هر چی بخوام می رسم.زمانی که تصمیم گرفتم حتما پزشکی قبول بشم،اونم درست بعداز دیپلم،یا این که حتما تهران درس بخونم یا دانشگاه برم،یادم میاد به خاطرش خیلی زحمت کشیدم تا بهش رسیدم.یا وقتی که تصمیم گرفتم خودمو بشناسم و اخلاق های بد رو کنار بذارم،برای همه شون کلی زجر کشیدم،سعی کردم،صبر کردم تا بالاخره به نتیجه رسیدم.من باید افشین رو پیدا می کردم،حتی اگه مجبور می شدم ده سال جستجو کنم.نیروی عجیبی اومد توی وجودم تا بتونم قبل از تخلیه خونه یه کمی پرس و جو کنم.

صبح خیلی کسل از خواب بیدار شدم.ساعت هفت صبح بودومن فقط یک ساعت فرصت داشتم تا خودمو به بیمارستان برسونم.به زحمت از توی رختخواب بیرون اومدم و آماده شدم.خیابون ها مثل همیشه شلوغ بود و ترافیک سنگین و من باز هم مثل همیشه چند دقیقه دیر رسیدم.اون روز با دکترآذرخش کلاس داشتم.یکی از اخموترین اساتیدمون بود،باهاش ارتوپدی داشتیم.سریع لباس هامو عوض کردم و خودمو به بچه ها رسوندم.بچه ها دور دکتر جمع شده بودن و دکتر داشت درباره بیماری یکی از مریض ها صحبت می کرد.خودمو پشت بقیه بچه ها قایم کردم که دکتر آذرخش متوجه تاخیرم نشه،دکتر همون طوری که به بیمار نگاه می کرد گفت:

_خانوم اصلانی.

_بله آقای دکتر.

_بازم شما توی ترافیک موندیم؟

_متاسفم.

_من همیشه این مشکل رو با شما دارم.من کاری به روش تدریس بقیه همکارام ندارم،بارها به شما تذکر دادم که وقتی با من کلاس دارید به موقع سردرس حضور داشته باشید،این آخرین باره که حرفم رو تکرار می کنم،متوجه شدید؟

_بله.

دکتر شروع کرد به ادامه تدریس.همون موقع بود که نگام به مریض افتاد،یه پسر جوون،چقدر به نظرم آشنا می اومد؟یکهویی بی اختیار گفتم:

_اِ،شما فوتبالیست نیستید؟

بیمار لبخندی زد و حرفم رو تایید کرد.همه از حالت سوال کردنم خندیدن ولی با دیدن چهره بدعنق دکتر آذرخش وادار به سکوت شدن.دکتر ضمن تدریس نگاه های خشنی به من می کرد،اون قدر خشک و بداخلاق بود که هیچ علاقه ای به کلاس هاش نداشتم،برای همین سرم رو با چندتا ورق که دستم گرفته بودم گرم کردم و طوری وانمود کردم که مشغول نوشتن عرایض استاد محترم هستم.نزدیکی های ظهر بود که فرصت کردم سری به علیرضا بزنم و مرباش رو بهش بدم.

_سلام دکتر.

_سلام هیوا،امروز چه طور بود؟

_خیلی بد،با دکتر آذرخش کلاس داشتم،بدجوری به پروپای من می پیچه،اخلاقش رو که می شناسی؟بیا اینم مربا،رعنا امروز نیومد؟

_دستت دردنکنه،امروز با هزار و یک التماس فرستادمش دکتر،میای بریم نهار بخوریم؟

_بریم،اتفاقا خیلی گشنمه.

با علیرضا رفتیم توی سلف،غذا گرفتیم و همون جا پشت میز نشستیم.

_حالا تو چرا ناراحتی؟با رعنا حرفت شده؟

_آره،بازم مشکل همیشگی،تو رو خدا هیوا یه فکری به حال من بکن،بشین یه ذره با این دوستت حرف بزن ،بگو درمانش رو جدی بگیره،من هرچی بگم خیال می کنه منظور دارم.شایداز تو حرف شنوی داشته باشه!

_خودت که دیدی،تا حالا هزار بار باهاش حرف زدم،گوش نمی ده،ولی حالا به خاطر تو یه باره دیگه بهش می گم،تو هم یه کمی بهش فرصت بده.

_تا کی؟من الان شیش،هفت ماهه که هیچی بهش نگفتم،وقتی زور بالای سرش نباشه خودش هیچ اقدامی نمی کنه،وقتی دیدم عین خیالش نیست امروز فرستادمش دکتر.

_من این هفته خیلی گرفتارم ولی هفته دیگه یه برنامه باهاش می ذارم و حسابی سرش رو می خورم، خیالت راحت باشه.

_قربون دستت،راستی رعنا گفت اسباب کشی داری،کمک نمی خوای؟

_نه،مرسی.مامان اینا از شمال میان،اگه نیازی بود حتماخبرت می کنم.رعنا می تونه شیفت های آینده ام رو پرکنه؟

_فکر کنم قبلا قولش رو به یکی دیگه داده.

_باشه مجبورم با سپیدار هماهنگ کنم.

سپیدار یکی از همکلاسی هام بود،زیاد صمیمی نبودیم ولی توی محیط بیمارستان حسابی هوای هم دیگه رو داشتیم.اون روز وقتی برمی گشتم خونه دیدمش و ازش خواهش کردم هفته آینده دو روز جای شیفت من وایسته،خوشبختانه قبول کرد.

رفتم لباس هامو عوض کردم،هنوز از بیمارستان بیرون نرفته بودم که رعنا رو دیدم.

_داری می ری.

_تو تازه داری میای؟

_شوخیت گرفته هیوا؟

_بیا،بیا بریم توی ماشین که کارت دارم.

_چی کار داری؟همین جا بگو.

_نمی شه،طولانیه.

_ولی من کلی کار ریخته روی سرم،شب بهت زنگ می زنم.

_تلفنی نمی شه،باشه یه روز دیگه،امشب خونه ای.

_آره.

_بهت زنگ می زنم.

_باشه،پس فعلا خداحافظ.

_به سلامت.

به محض این که به خونه رسیدم با آقای افشار تماس گرفتم و برای فردا قرارگذاشتم که برای بستن قرار داد بریم.باید با مامان تماس می گرفتم ولی اصلا حالو حوصله نداشتم،یه کمی کتاب خوندم و تلویزیون تماشا کردم،فکر این که چند روز دیگه باید آپارتمانم رو خالی کنم اذیتم می کرد،اون جا رو دوست داشتم،روزای خوبی روتوی اون خونه سپری کرده بودم.روزایی که پر از خاطرات افشین بود،نامه هاش،کتاب شعرهایی که می خوندم و من و یادش می انداخت و کلی چیزای دیگه،تلفن رو برداشتم و با مامان تماس گرفتم.

_الو مامان سلام.

_سلام مادرکجایی؟

_خونه،شما داشتی چی کارمی کردی؟

_شام می پختم،پدرت با سوده و هاله رفتن بیرون،تنهام.

_آخر هفته میاین دیگه؟

_آره،قرارداد بستی؟

_فردا صبح.سعی می کنم تا وقتی شما میاید وسایل رو جمع و جور کنم که وقتی اومدین یکی،دوروزه همه چی تموم بشه.

_تو زیاد به خودت زحمت نده مادر،درس هات واجب تره،من خودم وقتی اومدم همه چیز رو روبراه می کنم.

_باشه،فعلا خداحافظ.

_ خداحافظ.

بلند شدمو رفتم پایین توی انباری.تا آخر هفته چند روز باقی مونده بود،می تونستم تا اومدن مامان اینا خرتو پرت های انباری رو جمع وجور کنم.دو،سه ساعتی طول کشید،وقتی اومدم بالاچند تا کارتون خالی رو تا کردم و باخودم آوردم.از آسانسورکه پیاده شدم دوباره آقای منصوری رو دیدم.

_سلام هیوا خانوم،کمک نمی خواید؟

_سلام،نخیر،مادر خوبن؟

_ممنونم،شنیدم دارین از اینجا می رین؟!

_بله دیگه،کم کم رفع زحمت می کنم.چند روز دیگه بیشتر مهمونتون نیستم.

_به سلامتی،کجا خونه گرفتین؟آدرس بدین خدمت برسیم.

نگاه تندی بهش کردم و جدی شدم.اصلا جنبه نداشت.دوبار که بهش می خندیدی پسرخاله می شدو می خواست سوال هایی بپرسه که اصلا بهش ربطی نداره.وقتی حالت من و دید گفت:

_معذرت می خوام مثل اینکه سوال بی جایی کردم.

سوار آسانسور شد و رفت.اومدم خونه و کارتون ها رو با چسب روبراه کردم.ساعت هفت،هشت بود که تصمیم گرفتم برای صدمین باربه تریا کلبه برم.صاحب اونجا اخلاق خاصی داشت.اصلا جوابم رو درست نمی داد،همه اش می خواست دست به سرم کنه.حتی به خودش زحمت نمی داد که یه کمی فکر کنه شاید افشین رو بشناسه.

_سلام.

_سلام،شما باز اومدین؟چند ماهی بود که ازتون خبری نبود.

_من معذرت می خوام که همه اش مزاحم شما می شم،خیلی برام مهمه که پیداش کنم.

_به خدا قسم من این آقایی که شما می گین نمی شناسم.روزی هزارتا مشتری میاداینجا و میره،من که آمار تک تک اونا روندارم.

_از همکاراتون بپرسین،پیشخدمت ها شاید بشناسنش،اون مشتری ثابت شماست ،ظاهرا اینجا زیاد میاد.

_از همه پرسیدم،مانمی دونیم شما دنبال کدوم بنده خدا می گردید.اگه حرفم رو باور ندارین خودتون ازشون بپرسین،از همین حسن آقا بپرسید...حسن آقا..بیا ببین این خانوم چی می گن.

بعدرو کرد به من و گفت:

_هفت،هشت ساله این جا کار می کنه،ازش بپرسین،به روح مادرم اگه بشناستش!

تمام مشخصات افشین و ستاره رو تا جایی که ازنامه ها دستگیرم شده بود به حسن آقا گفتم،چند لحظه ای فکر کرد.

_همون که یه پژوی مشکی داشت؟

_نمی دونم،شاید.

_فکر کنم همون باشه،خیلی وقته که این جا نمی یان،یه زمانی این جا زیاد می اومدن،تقریبا هفته ای دو،سه بار با اون خانوم هم مثل اینکه زنش بود،این جوری که مشخصات دادین فکر کنم خودش باشه،یه دوست بیغ ام داشت نه؟

سریع یاد مهرداد افتادم و تصویرش اون جوری که افشین ازش نوشته بود توی ذهنم نقش بست.گفتم:

_یه عینک ته استکانی داشت نه؟

_آره،خودشه،خیلی وقته ازشون خبری نیست.

_اسم من اصلانیه،توی بیمارستان...کارمی کنم،اگه یه روزی دیدینش حتما بهش بگین باهاش یه کار مهی دارم.یادتون می مونه؟

_مطمئن باشید،قبلا شما رو دو،سه بار دیدم که می اومدین اینجا ولی نمی دونستم برای چه کاری هی میاید و می رید.حتمادیدمشون بهشون می گم.

_نه،فقط به افشین بگو،به دوستاش یا همون که می گی زنش بود نمی خواد چیزی بگی،باشه؟

_حتما خیالتون راحت باشه.

بازم تیرم به سنگ خورد.از تریاکه بیرون اومدم احساس کردم که احتیاج به هم فکری دارم،شاید علیرضا ورعنا می تونستم کمکم کنن یا راه حلی جلوی پام بذارن که به فکرخودم نرسیده بود،تصمیم گرفتم همون شب جریان رو براشون تعریف کنم ولی وقتی رفتم خونه شون از تصمیمم منصرف شدم،افشین بزرگترین راززندگیم بود که نمی خواستم هیچ کس ازش چیزی بدونه،دوست داشتم مثل یه گنج توی قبم نگهش دارم.کاش لااقل فامیلی افشین رومی دونستم،اون جوری هر طور شده از دانشگاه تهران جنوب آدرسش رو پیدامی کردم.اطلاعاتم درباره ستاره و مهرداد کافی بود ولی نمی خواستم از جانب اونا اقدام کنم.شاید اگه یه روز افشین می فهمید که برای پیدا کردنش سراغ اونا رفتم حسابی شاکی می شد.فردای اون روز بعداز بستن قرارداد و گرفتن کلید به سمت دانشکده تهران جنوب حرکت کردم.

تنها کاری که می تونستم بکنم همین بود،مجبور بودم آدرس افشین رو از طریق مهرداد پیدا کنم.خیلی با خودم کلنجار رفتم تا راضی شدم.دو،سه ساعت دوندگی کردم تا بالاخره آدرس مهرداد بردبار رو به دست آوردم.حال عجیبی داشتم،نمی دونستم کاری که می کنم درسته یا اشتباه؟!

ساعت چهار و نیم بعداز ظهر بود که به خونه شون رسیدم.یعنی اشتباه نمی کردم؟چرا باید اشتباه باشه؟من که نمی خواستم چیزی به مهرداد بگم،فقط می خواستم آدرس افشین رو ازش بگیرم.نیم ساعتی همون طوری توی ماشین نشستم و بعدش به زخمت خودمو راضی کردم تا باهاش روبرو بشم.زنگ در رو زدم،چند دقیقه بعد یه خانوم جا افتاده در رو بازکرد.

_بفرمایید.

_سلام خانوم،منزل آقای بردبار؟

_بله،با کی کار دارید؟

_معذرت می خوام من با آقای مهرداد بردبار کار دارم.

نگاهی با تعجب بهم کرد و بعداز مکث کوتاهی گفت:

_شما؟

مجبور شدم دروغ بگم.

_من از اقوام افشین هستم،دوست ایشون.سال هاست که ازشون خبری ندارم،خیلی سخت آدرس شما رو پیدا کردم می تونم با آقا مهرداد صحبت کنم؟

_اسم من اعظمه،زن داداش مهردادم.بفرمایید تو،مهرداد خونه خودشه،الان تماس می گیرم باهاش صحبت کنید.

_مزاحم نیستم؟

_نخیر،اختیار دارین.

با کنجکاوی توی خونه رفتم.خیلی برام جالب بود،تمام صحنه هایی که افشین توی نامه برام نوشته بود جلوی چشمم نقش بست،از پله هایی بالا می رفتم که یه روز افشین از اونا بالا رفت و آقای بردبار بالای پله هاانتظارش رو می کشید تا سین جیمش کنه.یه خونه قدیمی بود با یه حیاط کوچیک و اتاق های زیاد.توی پذیرایی نشستم و اعظم خانوم رفت تا چایی بیاره،یه عکس بزرگ از یک آقابه دیوار نصب شده بودکه حدس زدم آقای بردبار باشه.توی عکس هم جدی بود،همون طوری که داشتم به عکس نگاه می کردم آقایی اومد توی اتاق،بلند شدم و سلام کردم.

_سلام خانوم،خوش اومدین،من محسن هستم برادر مهرداد،حال شما خوبه؟

_ممنونم،خیلی باید ببخشید که بی موقع مزاحم شدم،خواب بودید؟

_نخیر،داشتم می رفتم مغازه،بفرمایید خواهش می کنم.

_نشستم،آقا محسن روکرد به عکس رو دیوار و گفت:

_آقامه،سه سال پیش فوت کرد.از اون موقع من این جا زندگی می کنم.این جا خونه پدری منه.شما فامیل آقا افشین هستید؟

لبخندی زدم و گفتم:

_بله،ایشون رو می شناسید؟

_بله،عجب پسری بود!یه پارچه آقا.از مهرداد ما بعید بود یه همچین دوستی داشته باشه،خیلی وقته ازش خبری ندارم.از وقتی مهرداد ازدواج کرد دیگه ندیدمش،حتی عروسی مهرداد هم نیومد.پسر خوبی بود،هرجا هست خداحفظش کنه.

تعجب کردم:

_آقا مهرداد ازدواج کردن؟

_بله،سه،چهار سالی می شه،چند ماه قبل از فوت آقام ازدواج کرد.

اعظم خانوم با سینی چای اومد توی اتاق و گفت:

_مهرداد خیلی زود ازدواج کرد،هیچ کدوممون انتظار نداشتیم،هرچی مهرداد آرومه خانومش ستاره واویلاست.آقا رو هم همین دختره دق داد.تا شما....

آقا محسن نگاه تندی به اعظم خانوم کرد که وادار شد سکوت کنه.پیش خودم گفتم، پس بالاخره ستاره کار خودشو کرد و با مهرداد ازدواج کرد.

اعظم خانوم رفت سمت تلفن و چندتا شماره گرفت بعداز صحبت کوتاهی که بیشتر به پچ پچ شبیه بود گوشی رو گرفت سمت من،بلند شدم و گوشی رو ازش گرفتم.

_سلام آقا مهرداد.

_شما؟

صدای یه زن بود،فهمیدم ستاره اس،دست و پام رو گم کردم،اصلا توقع نداشتم که به جای مهرداد با ستاره صحبت کنم،خودم رو کنترل کردم و گفتم:

_شما همسرشون هستین؟

_فرمایش؟

_معذرت می خوام خانوم،من از اقوام افشین هستم،دوست آقا مهرداد،آدرسش رو می خواستم برای همین مجبور شدم از شما کمک بخوام.

ستاره کنجکاوانه پرسید:

_اسمتون؟

_اصلانی هستم.

_نمی شناسم.

_خب طبیعیه،چون من از اقوام افشین هستم،آدرس رو می دید؟

_آدرس اینه....

ستاره آدرس رو گفت و گوشی رو گذاشت.وقتی تماس قطع شد گوشی رو گذاشتم و سریع از توی کیفم خودکار رو برداشتم و آدرس رو نوشتم.وقتی روی مبل نشستم آقا محسن عذرخواهی کوتاهی کرد و از اتاق بیرون رفت.به محض اینکه پاشو از اتاق بیرون گذاشت اعظم خانوم سمت من خم شد و آهسته گفت:

_چرا خداحافظی نکردید؟

_قطع شد.

_قطع شد یا قطع کرد؟

_نمی دونم.

_خودتون رو ناراحت نکنید،ستاره همیشه اخلاقش همین طوره،از وقتی خودشو به زورتوی فامیل جا داد جون همه روبه لب رسونده.خدابیامرز آقاجونو، اگه بدونی این دختره چقدر سنگ رو یخش کرد!نمی دونم ستاره از کجا افتاد توی دامن مهرداد!؟روزگارش روسیاه کرده،هیچ کس ازدستش آرامش نداره،بچه اش نمی شه،ازوقتی هم که فهمیده بچه اش نمی شه اخلاقش بدترشده،هزار بار به مهرداد گفتیم...

با ورود آقا محسن،اعظم خانوم فوری حرف رو عوض کرد.

_اِوا،چرا چایی نخوردی؟یخ کرد،می رم عوضش کنم.

_نه،مرسی،همین خوبه.

چایی رو خوردم و بعداز تشکر از خونه بیرون اومدم.احساس خوبی داشتم،آدرس افشین توی دستم بود.قلبم به شدت می لرزید.اگه ازاول می دونستم به این راحتی می تونم از طریق مهرداد به افشین برسم زودتر اقدام می کردم.

با سرعت زیادی خودمو به در خونه شون رسوندم.با یه دسته گل بزرگ که توی راه خریدم.یه خونه خیلی بزرگ بود توی زعفرانیه،قلبم از هیجان داشت می اومد توی دهنم.قبل از اینکه از ماشین پیاده بشم خودمو توی آینه نگاه کردم،صورتم عین گچ شده بود،یه دستی به سرو صورتم کشیدم و روسریم رو روی سرم جابه جا کردم.طبق معمول وقتای که هیجان زیادی داشتم سه تا نفس عمیق می کشیدم و پیاده می شدم.

پاهام ضعف داشت،تمام بدنم یخ کرده بود.درست مثل جنازه شده بودم.زنگ در رو زدم.چند لحظه بعد آقایی اف اف رو برداشت.

_بله.

با صدایی که از هیجان می لرزید گفتم:

_سلام،ممکنه یه لحظه تشریف بیارید دم در؟

_شما؟

_من اصلانی هستم،اگه ممکنه یه لحظه بیایید جلوی در.

_اومدم.

هزارتا فکر یکهو هجوم آورد توی مغزم،یعنی افشین بود؟چه جوری خودمو معرفی کنم؟از کجا شروع کنم؟چند دقیقه طول کشید که آقایی در رو باز کرد رو روبروم ایستاد.

_بفرمایید؟

_شما..شما افشین هستید؟

_شما؟

لبخند زدم،چقدر با تصوراتم فرق داشت.قد متوسطی داشت و نسبتا چاق بود.چهره مردانه ای داشت و موهاش تک و توک سفید شده بود.

_من،اصلانی هستم،هیوا اصلانی،شما منو نمی شناسید،باید بیشتر توضیح بدم،قضیه مربوط به اون نامه هاست،راستش من..

حرفم رو قطع کرد.

_شما با آقای احتشام کار دارید؟

با تعجب گفتم:

_نمی دونم،شما افشین نیستید؟

_نخیر،فکر کنم شما با آقای احتشام کار دارید،اونا از این جا رفتن،سه ساله که ما این جا زندگی می کنیم.

_نمی دونیدکجا رفتن؟

_متاسفانه خیر،من یک بار هم ندیدمشون،وقتی اومد اینجا خونه خالی بود.

_از بنگاه خونه رو خریدید؟

_نه،پدرم توسط یکی ازدوشتاش خونه رو از آقای احتشام خرید.

_می تونم با پدرتون صحبت کنم؟

_هفت ماه پیش فوت کردن.

وا رفتم،چند لحظه مات و متحیر نگاهش کردم و گفتم:

_خدابیامرزه.

_ممنونم،خواهش می کنم تشریف بیارید تو.

_نه مرسی،بفرمایید.

گل هارو گرفتم طرفش،تشکر کرد و ازم گرفت،خداحافظی کردم و رفتم خونه.به خودم فحش می دادم.نمی تونستم خودمو ببخشم،اگه حماقت نکرده بودم و زودتر رفته بودم سراغ مهرداد اون جوری نمی شد.روی چه حسابی بی فکری کردم ممکنه بعداز پیدا کردن افشین از اینکه رفتم پیش مهرداد دلخور بشه؟متاسفانه دیگه تموم شد.تنها امیدی که برام باقی مونده بود پیشخدمت تریا کلبه بود.

اون شب موقع خواب به زندگی مهرداد و ستاره فکرکردم.یعنی ستاره فهمیده برای چی داره سختی می کشه؟مهرداد متوجه شده بود که چه گناهی کرده که حالا مستوجب این همه بلاست؟کاش لاقل امروز که به اینجا رسیدن بشینن و خوب فکر کنن که چه اشتباهی مرتکب شدن.

چند روز بعد مامان اینا از شمال اومدن.توی اون چند روز سعی کردم کم کم وسیله ها رو بسته بندی کنم،خونه شده بود عین بازار شام.رفتم پایین کمک مامان اینا،هاله و سوده داشتن به مامان کمک می کردن تا وسیله هاشونو از تاکسی بیارن پایین.

سوده کوچکترین عضو خانواده اس،که چهارده سالش بود.همه اش سرش توی کتاب و دفتر بود.خیلی آروم و سربه راه،درست برعکس هاله،هاله خیلی شیطون بود،از درس و مدرسه فرار می کرد.با اینکه به درس علاقه ای نداشت به اصرار مامان وبابا می رفت کلاس کنکور ولی به جای درس بیشتر به فکر آرایش و مد روزبود.هاله و سوده درست نقطه مقابل من بودند.مامانم خیلی بذله گو شوخه.هیکل گوشتی و چاقی داره با یه قد کوتاه که بیشتربامزه اش کرده.حتی توی لحظه های سخت زندگی هم سعی می کنه بخنده.مامان و باب هیچ وقت دعواهاشون بیشتر از یکی،دو ساعت طول نمی کشه چون از حرکات و طرز حرف زدن مامان یکهویی خنده شون می گیره.بابا ارتشیه،به خاطر شخصیت نظامیش از مامان خیلی جدی تر به نظر می رسه،ولی هیچ وقت نمیتونه توی خونه در مقابل مامان گارد بگیره.

وقتی اومدیم بالا،مامان نگاهی به سرو وضع آشفته خونه کرد و گفت:

_اینجا رو نگاه کن!شتر با بارش گم می شه.

_ببخشید مامان!نمی تونستم دست روی دست بذارم و منتظر شما باشم.

_آخه تو که این کاره نیستی مادر،اصول اسباب کشی رو بیا از من یاد بگیر،به خاطر بابات یه دور،دور ایران گشتم.

_خوبه دیگه،بابا باعث شد یه ایرن گردی حسابی بکنید.

بابا اکثرا ازاین شهر به اون شهر منتقل می شد،چهار سال آخر خدمتش رو توی یکی از شهرهای ساحلی شمال خدمت کرد.دیگه داشت بازنشسته می شد.اونا تصمیم داشتن بعداز بازنشستگی بابا اونجا بمونن.بابا تمام سرمایه اش اونجا بود،یکی،دوتا خونه و یه تیکه زمین که از زحمت سی ساله اش خریده بود.مامان رفت توی آشپزخونه و بعداز چند ثانیه با پاکت سیگارم برگشت.

_چشمم روشن،دیگه علنیش کردی؟پینوکیو بعداز چهل و هشت قسمت آدم شد،تو هنوز آدم نشدی؟

نگاه شرمزده ای به مامان کردمو پاکت رو ازش گرفتم و انداختم توی کشوی جا کفشی.مامان اینا می دونستن که تک و توک سیگار می کشم ولی علنی نبود.به روی خودشون نمی آوردن،خیلی خجالت کشیدم،مامن به خاطر وجود سوده و هاله بحث رو کش نداد.سر شام هاله گفت:

_هیوا،امشب نمی ریم بیرون؟

مامان یکهو پرید وسط و گفت:

_نخیر،تهرون نیومدیم که بگردیم،کلی کار داریم.

از سوده پرسیدم:

_سوده امتحان ها چطور بود؟

_خیلی خوب بود.

این بار از هاله پرسیدم:

_امتحان دانشگاه تو چه روزیه؟

_یک ماه دیگه،شایدم کمتر،همه اش تقصیر مامانه،کاش شهر اول رو تهران می زدم.اون موقع می اومدم پیش تو.

مامان بلافاصله گفت:

_دیگه چی؟توی شهرستان به اون کوچیکی نمی تونم کنترلت کنم،بفرستمت تهرون به امان کی؟

_مگه من بچه ام مامان؟تازه هیوا که اینجاست،می موندم پیش هیوا،اصلا چرا هیوا تهران درس می خونه؟مگه خونش از من رنگین تره؟

_بله که رنگین تره،اگه رنگین نبود توی این شیش سال هزار تا دست گل به آب می داد،می بینی که مثل خانوم نشسته و درسش رو می خونه.

_شما همچین حرف می زنید که کسی ندونه خیال می کنه من بلای آسمونیم.

_کاش بودی،اون وقت دلم نمی سوخت،از بلای آسمونی هم فاجعه تری.

بحث مامان و هاله داشت بالا می گرفت که گفتم:

_هاله،فکر می کنی امسال قبول بشی؟

مامان که هنوز عصبانی بود فرصت نداد هاله جواب بده:

_این جوری که این خانوم پیش می ره دوقوز آبادم قبول نمی شه.

هاله عصبی شد و من و سوده خندیدیم.بعداز شام هاله و سوده خودشون رو با تلویزیون سرگرم کردن و من رفتم توی آشپزخونه کمک مامان.داشت ظرف ها رو می شست.

_مامان شما چرا؟تو رو خدا برو کنار،خودم می شورم.

_نمی خواد مادر جون،خودم شستم،چهارتا تیکه ظرف که من بمیر و تو بمیر نداره.

دوتا چایی ریختم و با مامان نشستیم پشت میز نهارخوری.مامان یه نگاهی به هاله و سوده کرد که داشتن با کنترل تلویزیون ور می رفتند.

_پاشید،باید برید بخوابید که فردا صبح کلی کار ریخته سرمون.

هاله و سوده با دلخوری بلند شدن و رفتن توی اتاق.رفتار هاله برام عجیب بود،تا حالا ندیده بودم بی چون و چرا به حرف مامان گوش بده.

_مامان بالاخره تصمیم گرفتید شمال بمونید؟

_آره مادر،عادت کردیم.خونه زندگیمون رو همون جا سامون دادیم.بابات می خواد بعداز بازنشستگی بره تو کار خونه سازی.با همون تیکه زمین شروع می کنه،سرگرم می شه،سی سال از صبح تا غروب رفته سرکار،نمی تونه توی خونه بشینه.منم این جوری راحت ترم،به آب و هوای شمال عادت کردم،من و پدرت دیگه سنی ازمون گذشته،بیایم لای این همه دود که چی بشه؟بگیم تهرون زندگی می کنیم؟تهرونی هستیم؟!

خندیدم و گفتم:

_نه،هر جور راحتین.هنوز با هاله مثل قدیم مشکل دارین؟به نظرم آروم تر شده.

_نه مادر،خیالت جمع،هنوز همون آتیش به جون گرفته ای که بود.توی این دو،سه ماهه بدترم شده.

_ندیده بودم به این زودی بخوابه،وقتی شما بهش گفتید بی چون و چرا رفت توی اتاق.

_برو یه نگاه توی اتاق بنداز،اگه پای تلفن نباشه اسمم رو عوض می کنم.

با خنده بلند شدم و به جای خالی تلفن بی سیم نگاه کردم.دکمه اش سبز بود،معلوم بود که هاله توی اتاق مشغوله.خندیدم و برگشتم سرجام.

_دیدی گفتم؟آخرشم باید یه کامیون تلفن مهرش کنم.من نمی دونم دانشگاه به چه درد این دختر می خوره؟عوضش اگه منشی یا تلفنچی بشه کلی کارش می گیره.اهل درس و مشق که نیست.می ترسم همین روزا بندو آب بده.از ریختش نمی بینی؟کدوم بی پدری رو دیدی که مثل این ورپریده لباس بپوشه؟ماتنوهاش رو این قدر تنگ و تونگ می گیره که گاهی وقتا نفس منم بند میاد،چه برسه به خودش.به خدا از دستش خسته شدیم.نمی دونم این بی شرف به کی رفته؟نمی تونیم زیاد تو روش وایستیم.سرکش که هست یکهو دیدی دست دوست پسرش رو گرفت و آورد خونه.پدرت می گه باهاش مدارا کن،وقتی از در خونه می زنه بیرون دلم آشوب می شه.می گم نکنه هوس فرار به سرش بزنه،می دونی که؟مد شده تا پدر و مادر می گن بالای چشمت ابرو،دختره وسایلش رو جمع می کنه و در میره،از این هاله هم هر چی بگی بر میاد.

_حالا پسره کی هست؟

_یه لات بی سرو پا،یه قرون نمی ارزه،چند ماه پیش پشت شیطون بازار مچشونو گرفتم.پسره تا منو دید فلنگ و بست ولی هاله انگار که نه انگار اتفاقی افتاده،اون جا بهش هیچی نگفتم ولی شب که پدرت اومد کلی باهاش حرف زدیم،پدرت یکی،دو روز بعد رفت با پسره صحبت کرد،شهر کوچیکه،می دونی که!یکی رو بخوای پیدا کنی،دو روزه می تونی.پسره به پدرت قول داده دور و بر هاله پیداش نشه.به این ورپریده هم گفتیم دختر من،شهر کوچیکه،آبروداری کن،بذار فردا،پس فردامون بشه تو چشم مردم نکاه کنیم.چند روزی خوب بود ولی دوباره همون آش و همون کاسه.دیگه خودمون رو زدیم به خریت،جلوی این یاغی رو که نمی شه گرفت.بذار حداقل بدونم کدوم قبرستونی می ره و برمی گرده،این جوری حداقل خیالمون راحته که سرش رو توی خونه خودش می ذاره زمین،الهی داغش به دلم بمونه.

مامان خیلی عصبانی بود.همیشه وقتی از هاله حرف می زد نمی تونست جلوی خودشو بگیره،فحش می داد و نفرین می کرد.

_می خوای من باهاش حرف بزنم؟

_نه مادر،قربون دستت،بذار لااقل از یکی حساب ببره،من و بابات وکه می شوره و می ذاره کنار.

_یعنی بهتون بی احترامی می کنه؟

_بی احترامی که شاخ و دم نداره،مگه حتما باید فحش بده که بشه بی احترامی؟هرچی می گیم هم جوابی می کنه،گوشش هم به حرفهامون بدهکار نیست،شدیم کنیز حلقه به گوش خانوم.

_اختیار دارید مامان،این چه حرفیه.اقتضای سنشه،یه کمی بزرگ تر بشه خودش آروم می گیره.

_خدا از زبونت بشنوه،دیگه برو بگیر بخواب.مگه فردا نباید بری بیمارستان؟

_چرا،ولی خیلی زود برمی گردم.کلید آپارتمان جدید رو گرفتم فردا اول می ریم اونجا رو تمیزکنیم.

_باشه مادر،یا علی....

مامان هیکل گوشتیش رو به زحمت از صندلی بلند کرد و استکان ها رو برد توی آشپزخونه.

همیشه هم صحبت خوبی برای من بود.دوست داشتم جریان افشین رو همون شب براش تعریف کنم.ولی این کار فقط حس دهن لقی ام رو ارضا می کرد،با خودم گفتم که چی بشه؟هنوز که چیزی معلوم نیست،مگه مامان کارآگاه خصوصی بود که بتونه توی تهرانی به اون بزرگی افشین رو واسه من پیدا کنه؟یاد حرف مامان افتادم با خودم گفتم کاش منم مجبور بودم توی یه شهر کوچیک دنبال افشین بگردم،اون جوری حتما پیداش می کردم.

فردای اون شب روز پرکاری داشتم،صبح یه سر رفتم دانشکده و بعدش بیمارستان.تا آخر شب هم با مامان و بچه ها آپارتمان جدید رو نظافت کردیم.هر روز که می گذشت مامان وسایل بیشتری رو بسته بندی می کرد،خیلی بادقت و با سلیقه،وقتی بیشتر وسایل جمع شد اصلا باور نمی کردم که اون همه خرت و پرت داشته باشم.سه روز بعد وسایل رو بار کامیون کردیم،آقای افشار و سعید پسرش هم اومده بودن کمک،وسط های کار بودیم که سرو کله علیرضا پیدا شد.با وجود سه تا مرد کارا خیلی زود انجام شد.وقتی سعید آخرین جعبه رو برد پایین یه نگاهی به خونه خالی کردم،دلم گرفت،شروع کردم به قدم زدن توی خونه،با آخرین نگاه ها می خواستم زوایای خونه رو به خاطرم بسپارم،یه جوری حس می کردم که دلم رو دارم اونجا می ذارم.جای خالی گلدون ها،راحتی ها،میز،تختخواب،پرده ها،همه و همه دلم رو به درد می آورد.رفتم جلوی پنجره ایستادم و بیرون رو نگاه کردم،یعنی با رفتن من از اون خونه همه چیزتموم می شه؟نه..زیر لب زمزمه کردم:

من و خورشید را هنوز امید دیداری هست هر چند،روز من آری به پایان خویش نزدیک است ........

_هیوا نمی یای؟همه پایین منتظرن.

علیرضا بود،با دلخوری گفتم:

_میام،فقط یکی،دو دقیقه.

اومد کنارم و رو به پنجره ایستاد:

_تو چی رو داری از ما مخفی می کنی؟

_چطور مگه؟...اصلا این طور نیست که تو فکر می کنی.

_آخه یه خونه تخلیه کردن که این همه قصه نداره،راستشو بگو.

_نه باور کن،چیزی نیست،فقط از این خونه خیلی خاطره دارم.

_خب از اونجا هم خاطره پیدا میکنی،خیالت راحت باشه من و رعنا استاد خاطره ساختنیم،اصلا بچه مون رو می دیدم همون جا تو بزرگش کنی،چطوره؟

با تعجب نگاهش کردم.

_مگه خبریه؟

خندیدو گفت:

_آره،البته هنوز یه ماه و نیمه،دکترش گفت احتمال سقط بچه خیلی زیاده،توکل به خدا،هرچی خدا بخواد،ولی دکترش امیدواری داد،گفت این شروع خوبیه،همین دوروز پیش فهمیدیم،رعنا حسابی ذوق زده اس.

_چرا به من چیزی نگفت؟

_دلش نمی خواد فعلا کسی چیزی بدونه،می گه تا مطمئن نشدیم که بچه موندنیه به کسی نگیم،منم دهن لقی کردم و به تو گفتم ولی تو به روی خودت نیار،باشه؟

سرم رو تکون دادم و گفتم:

_آخرین خبر خوش رو هم توی همین خونه شنیدم.

علیرضا زد روی پیشونیش.

_ای کاش توی اون یکی خونه بهت می گفتم.

وقتی وسایل رو توی خونه جدید تخلیه کردیم آقای افشار و سعید رفتن.سعید همون روز همه رو به عروسیش دعوت کرد.هنوز یک ماه مونده بود ولی سعید می خواست از مامان اینا قول بگیره که حتما عروسیش بیان.

بعداز رفتن اونا همه مون دو،سه ساعتی استراحت کردیم.علیرضا پیشنهاد کرد شام بریم بیرون.همه موافق بودن،رفتیم سر راه رعنا رو از بیمارستان برداشتیم و همگی رفتیم دربند.شب بدی نبود،ولی من خیلی پکر بودم.گرچه که همه اش می خواستم وانمود کنم که خیلی خوشحالم.اون شب وقتی علیرضا ما رو جلوی خونه پیاده کرد،بی اختیار رفتم و از کنار زنگ ها جعبه پستی رو پیدا کردم.کلید انداختم توی قفلش،خالی بود...

حضور مامان باعث شد کارها خیلی زود انجام بشه،تا سرم رو چرخوندم دیدم همه چی سر جای خودشه.شب بود،همه خواب بودن،روی راحتی لم دادم،خوابم نمی برد.فکرم خیلی مشغول بود،یه سیگار روشن کردم و غرق افکارم بودم که مامان اومد.سریع سیگار رو خاموش کردم.مامان اومد و روی راحتی روبروم نشست.

_نمی خوای ترک کنی؟

_وا،مامان!مگه من معتادم؟

_اعتیاد به سیگارم اعتیاده دیگه،خودت رو گول می زنی؟

_همیشگی نیست،فقط وقتایی که زیادی تو فکرم می کشم.

_فکر چی؟

_هیچی...یعنی همه چی....زندگی،آینده.

_نمی خوای سرو سامونی به زندگیت بدی؟تنهایی بس نیست؟

_هنوز جفتم رو پیدا نکردم.

_این کدوم جفته که پیداش نمی شه؟

_کسی که نیمه دیگه منه،هر روز با نگاه هم روزمون رو شروع کنیم،از گرمای وجود هم انرژی بگیریم،تا ابد،تا جایی که بودن ما نیست بشه...

_وا!این چرت و پرت ها چیه می گی؟

خنده ام گرفت.حرف های افشین رو براش می گفتم،طفلک جا خورده بود،خیال می کرد دیوونه شدم.

_از ما گفتن،دیگه بیست و پنج سالته،پس فردا می ترشی می گی چرا بهم نگفتی،تا تنور داغه بچسبون.الان جوونی و هزار تا هوا خواه داری،پس فردا از ریخت و قیافه می افتی،من شونزده سالم بود که زن بابات شدم،تا اومد خواستگاریم مادر و پدرم شوهرم دادن،می ترسیدن روی دستشون بمونم،وا.. حق داشتن،اگه بابات منو نمی گرفت هیچ کس از جونش سیر نشده بود که شوهر من بشه....

همون جوری که مامان داشت حرف می زد احساس کردم که پام بدجوری خواب رفته.در حالی که به حرف مامان گوش می کردم آروم آروم می زدم روی پام،مامان با تعجب نگاهی بهم کرد و گفت:

_چی کار می کنی؟

_پام خواب رفته.

_یواش بزن مادر یه موقع بد خواب نشه!

از خنده ریسه رفتم،مامان همیشه یه چیزایی می گفت که به عقل جن هم نمی رسید.اون شب با مامان کلی گفتیم و خندیدیم.یکی،دو روز بعداز رفتن مامان اینا زندگی من به روال عادی برگشت،درس و کار.کم کم داشتم به خونه جدید عادت می کردم.اون سال هم هاله دانشگاه قبول نشد و بعد از اینکه توی عروسی سعید با برادرش حمیدرضا آشنا شد کلا قید درس و دانشگاه رو زد.تقریبا بعداز عروسی سعید،هاله و حمیدرضا نامزد کردن.حمیدرضا پسر خوبیه،یه پسر خوش قیافه و جذاب که تحصیلات عالیه نداره ولی عوضش درک و شعور بالایی داره.فقط دو سال از من بزرگ تره ولی خیلی فهمیده اس.توی یه شرکت مخابراتی پیش پدرش،آقای افشار،کار می کنه.شغل همسر آینده هاله برای تمام اعضای خانواداه مون که علاقه زیاد هاله رو به تلفن می دونستن خنده دار بود.

مامان از ازدواج هاله راضی بود.با این که هیچ دخالتی توی انتخابش نکرد ولی وقتی هاله موافقت خودش رو اعلام کرد خیلی خوشحال شد.چون اون اواخر هاله برای اذیت کردن مامان و بابا سنگ تمام گذاشته بود.پدر و آقای افشار تصمیم گرفتن سال بعد براشون عروسی بگیرن،تا آقای افشار یه کمی آمادگی پیدا کنه و پدر هم جهیزیه رو کامل کنه.هاله به آرزوی دیرینه خودش می رسید و بعداز عروسی تهران زندگی می کرد.
پایان فصل 9

parand
13/09/2010, 17:22
فصل 10
با شروع شدن سال آخر دانشگاه درس هام خیلی سنگین تر شد.وقت سر خاروندن هم نداشتم.رعنا سه ماه حامله بود که بچه اش رو از دست داد.با این که آمادگی قبلی داشت ولی خیلی ضربه خورد.یکی،دو هفته خیلی پکر بود منتها خودشو جمع و جور کرد این بار مصمم تر از قبل به درمانش ادامه داد.


اواسط پاییز بود.یه شب که شیفت اورژانس بودم یه بیمار آوردن که سکته کرده بود.حالش خیلی خراب بود.تقریبا نیم ساعت طول کشید تا تونستیم از مرگ حتمی نجاتش بدیم بعدم سریع توی بخش مراقبت های ویژه بستریش کردیم.وقتی از اتاق بیرون اومدم خونواده اش که به شدت ناراحت بودن دورم رو گرفتن.یه خانوم جاافتاده که به نظرم اومد همسرش باشه،با یه دختر و پسر جوون،سرووضع خوبی داشتن.

_خانوم دکتر حال پدرم چطوره؟

_فعلا که خوبه،نگران نباشید.سکته قلبی کرده،خوشبختانه خطر رفع شد.فعلا باید تحت مراقبت باشه تا متخصص معاینه اش کنه...خودتون رو ناراحت نکنید،مشکل خاصی نیست،کارهای پذیرش رو کردید؟

دختر رو به پسر جوون کرد و گفت:

_افشین،کارای پذیرش رو کردی؟

_آره،من برم ماشین رو یه جا پارک کنم،همون جوری ولش کردم جلوی بیمارستان.

یکهو تنم داغ شد.افشین داشت لحظه به لحظه داشت دور می شد.مادر و دختر یه چیزایی بهم گفتن که اصلا نمی شنیدم.بلافاصله به دختره گفتم:

_اسم مریض چیه؟

_هوشنگ احتشام.

مغزم تیر کشید،خودش بود.اون گمشده ای بود که سال ها دنبالش می گشتم.

با لبخند محوی به انتهای راهرو نگاه کردم.افشین بود که داشت توی نقطه دیدم لحظه به لحظه ریزتر می شد.بلند قد و چهار شونه،چقدر به نظرم پرابهت اومد!باور کردنی نبود،یعنی بالاخره پیداش کردم؟!

دلم می خواست دنبالش برم و بهش بگم که هم قفسش منم،بگم تمام تهران رو دنبالش گشتم،بگم که ......

از اون خانوم ها غذر خواهی کوتاهی کردم و دنبال افشین رفتم.با سرعتی که شبیه دویدن بود.لحظه ای که آرزوش رو داشتم رسیده بود،افشینی که اون همه دنبالش می گشتم اونجا بود.

گنگ بودم،فکرم درست کار نمی کرد،یعنی کاری که می خواستم بگنم درست بود؟اونم توی یه همچین موقعیتی که پدرش سکته کرده بود؟ناخودآگاه سرعت قدم هام کم شد.از روبرو شدن باهاش وحشت کردم،بین دو نیروی متضاد سیر می کردم،امید و ترس.

به خودم گفتم:

_«تو به خاطر توقعی که از دنیا داری می ترسی،توقع داری افشین رو داشته باشی و تمام عشقت رو نصیبش کنی برای همین می ترسی،می ترسی که حاضر نشه بهت این فرصت رو بده.»

از کجا معلوم که افشین منو می پذیرفت؟اصلا توی اون دو سال و نیم ممکن بود هزارتا اتفاق افتاده باشه.وقتش نبود،باید صبر می کردم،نمی دونم چرا این تصمیم رو گرفتم که فعلا به افشین چیزی نگم،شاید اگه کس دیگه ای جای من بود بی درنگ همه چیز رو بهش می گفت ولی به هر حال من به این نتیجه رسیدم که فعلا سکوت کنم.

بعداز این که یکی،دوساعتی بع قول افشین مثل مرغ سرکنده این درو اون در زدم توی یه فرصت کوتاه برگشتم سمت بخش مراقبت های ویژه.اون خانوم جا افتاده که حتما رویا بود تنهایی نشسته بود روی صندلی و آهسته آهسته اشک می ریخت.رفتم کنارش.

_اجازه دارم کنارتون بشینم؟

نگاهی بهم انداخت و گفت:

_خواهش می کنم بفرمایید.

نشستم،رویا صورت قشنگی داشت.با این که افشین نوشته بودکه سن و سال بالایی داره ولی از ظاهرش اصلا مشخص نبود.اندام برازنده ای داشت،یک دونه موی سفید روی سرش دیده نمی شد و مانتو و روسری شیکی پوشیده بود.می خواستم یه جوری سر حرف رو باهاش باز کنم.

_بچه هاتون رفتن.

_الان برمی گردن.دخترم بچه شو خونه تنها گذاشته بود،رفتن بیارنش.

_چی شد که این اتفاق افتاد؟

_نمی دونم وا...،شوهرم سابقه بیماری قلبی نداشته،امشب وقتی اومد خونه حالش اصلا خوب نبود،تازه خوابیده بود که دیدم گلوش خِرخِر می کنه،شانس آوردم بچه هاخونه بودن زود رسوندیمش بیمارستان،شما هم خیلی زحمت کشیدین،نمی دونم چه جوری ازتون تشکر کنم.

_خواهش می کنم،وظیفه ام بود.

_شما پزشک عمومی هستید؟

_هنوز یک سال از درسم مونده.

_تو رو خدا شوهرم خوب می شه؟اگه یه بلایی سرش بیاد چه کار کنم؟نکنه بازم سکته کنه؟

دوباره شروع کرد به گریه کردن،یاد نامه های افشین افتادم که نوشته بود رویا خیلی شوهرش رو دوست داره.دلم براش سوخت،به خاطر مردی که نسبت به روابط زناشویی اهمیت زیادی قائل نبود ونمی شد درست و حسابی اسم شوهر رو روش گذاشت چه اشکی می ریخت.

_نگران نباشید،همه چی تحت کنترله،مشکلی پیش نمی یاد.

رویا همون طور سرش رو انداخته بود پایین و گریه می کرد.تکیه دادم به صندلی و چشم هام رو بستم،یکهو با صدای افشین عین برق گرفته ها پریدم.

_رویاجون،خبری نشد؟

_نه،سپیده کجاست؟

_توی ماشینه،داره به آریا شیر می ده.اون بچه هم امشب خیلی بی تابی می کنه.

افشین حتی یه نیم نگاه هم به من نکرد.انگار که اصلا وجود نداشتم.خیلی خشک و بی تفاوت بود،توی اون چند ثانیه ای که با رویا مشغول حرف زدن بود نگاهش کردم.صورت مردانه ای داشت با موهای مشکی لخت و پوستی گندومگون،فوق العاده خوش تیپ بود.صدای گرفته ای داشت که خیلی به ظاهرش می اومد.

بلند شدم و گفتم:

_من تا صبح بیمارستانم،اگه کاری داشتین صدام کنین.

_ممنونم خانوم دکتر،اسم شما چیه؟

_اصلانی.

رفتم سمت اورژانس،یک ربع بود که سپیده رو توی راهرو می دیدم.بچه اش به شدت گریه می کرد.رفتم پیشش.

_چرا بی تابی می کنه؟

_فکر کنم دل درد گرفته،شربتش رو نیاوردم.

_بیارش توی اتاق،من بهش شربت می دم.

با سپیده توی اتاق رفتیم.آریا شربت رو که خورد طولی نکشید که آروم شد.

_شیر خودمو می خوره،من امشب خیلی استرس داشتم،حتما به این طفل معصوم هم منتقل شده.

_چند سالشه؟

_دو سال.

_هنوز شیر می خوره؟

_کم کم می خوام از شیر بگیرمش،همیشه نمی خوره،بعضی وقتا.

_حتما باید این کار رو بکنید،پسر شیرینی دارید.

_ممنونم،اجازه ندارم بچه رو ببرم بالا؟

_نه،چون بیمارها همه دارن استراحت می کنن.صبح که شد می تونید ببرینش بالا.

سپیده ازم تشکر کرد و رفت.ساعت چهار،پنج صبح بود که تونستم خودمو به میعادگاه برسونم.افشین تنها بود،زانوهام شروع به لرزیدن کرد.عین دختر بچه های شونزده،هفده ساله که عاشق می شن و در حضور عشقشون حتی راه رفتن رو هم فراموش می کنن،غافل از این که افشین حتی یه نگاه گذارا هم به من نکرد.داشت توی راهرو قدم می زد.از کنارش رد شدم و یکراست رفتم توی بخش.حال آقای احتشام خوب بود.چند دقیقه ای بالای سرش ایستادم و نگاهش کردم،تمام گذشته اش رو همون طوری که افشین تعریف کرده بود از ذهنم گذروندم.با اینکه افشین پدرش رو مردی خشک و فوق العاده جدی توصیف کرده بود ولی من نسبت به آقای احتشام احساس دیگه ای داشتم،صورت خیلی مهربونی داشت،از اتاق که بیرون اومدم افشین اومد طرفم.

_حالش چطوره؟

_خوبه.

_لازم نیست دارویی چیزی تهیه کنم؟

_فعلا نه،مادرتون رفتن؟

_بیرونه،کارش دارین؟

_نه،همین طوری پرسیدم.

افشین حالت خاصی به خودش گرفت،عین کسی که یه فضول روبروش ایستاده،نگاهم کرد.با حالتی مسخره،از خودم بدم اومد.دوست نداشتم درباره ام این جوری فکر کنه.بدون این که سوال احمقانه دیگه ای بپرسم ازش دور شدم.نمی دونم چرا این سوال احمقانه رو پرسیدم؟هزار بار به خودم گفته بودم وقتی می خوای حرف بزنی اول توی دهنت مزه کن بعد بگو.

وقتی متخصص بالای سر آقای احتشام اومد شیفتم تموم شده بود ولی نرفتم خونه و توی بیمارستان موندم.چطور می تونستم حالا که افشین رو پیدا کردم ولش کنم برم؟یکی،دو بار به سرم زد که برم و سر حرف رو باهاش باز کنم ولی نگاه سرد و بی تفاوتش و نگرانی که به خاطر پدرش داشت مانعم شد.

از بخش مراقبت های ویژه که بیرون اومدم سپیده و رویا و افشین دور دکتر رو گرفتن.آریا یک بند جیغ می کشید و بی تابی می کرد و سپیده با کلنجار می خواست آرومش کنه.رفتم و بچه رو از بغلش گرفتم،بدون ممانعتی بچه رو بهم داد.آریا خیلی شبیه سپیده بود.بامزه وتپلی،بردمش یه گوشه و روی صندلی نشوندمش،خودم هم دو زانو روبروش نشستم و باهاش بازی کردم.خیلی زود آروم شد.گریه رو فراموش کرد و شروع کرد به بازی کردن.

چند دقیقه بعد بود که دو تا دست از بالای سرم اومد و آریا رو بلند کرد،افشین بود.کوچکترین نگاهی بهم نکرد.آریا رو بغل کرد و سمت سپیده و رویا رفت.حتی یه تشکر خشک و خالی هم نکرد.چند قدم از من دور شده بود که سپیده،آریا رو از بغلش گرفت و اومد طرفم.

_ممنونم،شما از دیشب خیلی زحمت افتادین.

بلند شدم و گفتم:

_خواهش می کنم،وظیفه ام بود.

ازش خداحافظی کردم و رفتم توی سلف سرویس یه چایی داغ گرفتم.بدجوری عصبانی بودم.اصلا نمی تونستم رفتار افشین رو هضم کنم.ناراحتیم فقط چند دقیقه طول کشید،سعی کردم به اعصابم مسلط بشم و فراموش کنم.بلند شدم که برم خونه،خیلی خسته بودم.توی محوطه بیمارستان سپیده رو دیدم.آریا داشت بازی می کرد و سپیده روی نیمکت نشسته بود.وقتی منو دید بلند شد و به سمت من اومد.

_من باید از رفتار برادرم عذر خواهی کنم،نمی خواستم جلوی خودش چیزی بگم،اون دل پاکی داره،زیاد به قیافه جدیش نگاه نکن خیلی مهربونه،باور کنید منظور بدی نداشت،خیلی ازتون معذرت می خوام.

_اصلا مهم نیست،خودتون رو ناراحت نکنید.

با سپیده شروع کردیم به قدم زدن و بعدش روی نیمکت نشستیم.

_می تونم «تو» صدات کنم؟

_راحت باش.

_اسم من سپیده اس.

_اسم منم هیواست.

_چه قشنگ!یعنی چی؟

_یعنی امید،آرزو.

_چه پدر و مادر خوش سلیقه ای داری؟!

_ممنونم.

_چند سالته.

_رفتم توی بیست و شیش سال.

_چه جالب!من و تو هم سنیم.ازدواج کردی؟

_نه.

_خوش به حالت!من دو تا بچه دارم.البته فقط آریا بچه خودمه،دخترم ماری از ازدواج اول شوهرمه ولی مثل آریا دوستش دارم.

_از زندگیت راضی هستی؟

_آره،خیلی.

_پس چرا گفتی خوش به حالم که ازدواج نکردم؟

_آخه زندگی مشترک خیلی مشکل تر از زندگی مجردیه،البته هر دوتاش خوبه،به نوعی قشنگی خاص خودشو داره.ولی وقتایی که بچه ها زیاد اذیتم می کنن آرزو می کنم مجرد باشم.اهل تهرانی؟

_آره،ولی اینجا تنها زندگی می کنم.پدرم ارتشی بود،همه اش از این شهر به اون شهر منتقل می شد،چهار سال قبل از اینکه بازنشسته بشه تنکابن خدمت کرد،می دونی کجاست؟

_شهسوار دیگه؟

_آره،مادر و پدرم باخواهرام اونجا زندگی می کنن.دوست ندارن برگردن تهران،منم اینجا دارم درس می خونم.

_چقدر مونده؟

_یه سال،بعدش هم دو سال طرح باید بگذرونم.

_بعداز درست می ری شمال پیش خونواده ات؟

_فکر نکنم،تهران رو خیلی دوست دارم.

_خیلی خوب شد که با هم آشنا شدیم.من توی ایران یکی،دوتا دوست بیشتر ندارم.اونم مال دوران دبیرستانه.همه شون ازدواج کردن ورفتن سر زندگیشون،من اومدم ایران مسافرت،هفت سالی می شه که آمریکا زندگی می کنم،دو هفته اس اومدم.

_به خاطر پدرتون اومدید؟

_نه،به خاطر برادرم،همون که دیدیش،یه ماه دیگه برمی گردم.با اتفاقی که برای پدرم افتاد فکر نکنم اصلا فرصت گردش کردن داشته باشم.

_چرا به خاطر برادرت اومدی؟

_دو سالی بردمش آمریکا و به زور نگهش داشتم،خیلی سعی کردم از اونجا خوشش بیاد،ولی بالاخره برگشت.خیلی به پدرم وابسته اس،ظاهرش نشون نمی ده،ولی علاقه خاصی به خونواده اش داره،من و آریا باهاش اومدیم.

_چرا می خواستی که به زور نگهش داری؟

_آخه افشین به خاطر شکستی که توی زندگیش داشت خیلی سر خورده شده بود.یه بار نامزد کرد،با دختری که خیلی دوستش داشت ولی همه چی خیلی زود بهم خورد،از همون موقع این جوری شده که می بینی،بداخلاق،اخمو،پکر،فکر می کردم اونجا می تونه روحیه اش رو عوض کنه ولی به نتیجه نرسیدم.

_خب شاید از اینکه نامزدش رو از دست داده بود ضربه بدی خورده.خودت می گی که خیلی دوستش داشت.

_شایدم حرف تو درست باشه ولی افشین دیگه نخواست رابطه اش رو با نامزدش ادامه بده،اگه مثل گذشته دوستش داشت سعی می کرد دوباره به دستش بیاره،ولی این جوری نشد.

سپیده خندیدو گفت:

_ اصلا نمی دونم چرا دارم اینا رو به تو می گم؟!تو داری می ری خونه؟

_آره،شب دوباره بر می گردم.

_منم باید آریا رو ببرم خونه،باید حمومش کنم،بچه ام زا به راه شد.

_لباسهاش و برداشتی؟

_آره ساکش رو برداشتم.

_بیا بریم خونه من،من که باید چند ساعت دیگه دوباره برگردم بیمارستان،یه کمی استراحت می کنیم و برمی گردیم.

_نه،مزاحم نمی شم،افشین می برم خونه.

_من اصلا تعارف نمی کنم،اگه راحتی بیا.

_صبر کن الان برمی گردم.

سپیده رفت و چند لحظه بعد با افشین برگشت.آریا رو بغل کردم و دنبالشون رفتم.سپیده از توی ماشین ساک آریا رو برداشت.از افشین خداحافظی کردیم و به سمت خونه رفتیم.

_چه ماشین بامزه ای داری!

_قدیمیه،یه کمی خرجش کردم تا ظاهرش خوب بشه.

_خرج تحصیلت رو از کجا میاری؟

_یه درآمد کوچولو دارم که خرج زندگیم رو می ده ولی اجاره خونه و بقیه چیزا رو پدرم می ده.

_دخل و خرجت به هم می خوره؟کم نمی یاری؟

_زیاد ول خرج نیستم،به اندازه درآمدم خرج می کنم،درسم که تموم بشه یه کمی وضعم بهتر می شه.

_دوست نداری درست رو ادامه بدی و تخصص بگیری؟

_دوست که دارم،باید ببینم قبول می شم یا نه.

_برو خارج از کشور ادامه بده.

_حرفش رو نزن،اصلا نمی تونم از خونواده ام دل بکنم.همین جا مگه چشه؟سطح علمی اساتیدمون خیلی بالاست.

_اونجا موفق تری.

_فکر می کنی!آدمی که بخواد موفق بشه هر جایی که باشه موفق می شه،اینا همه اش بهانه اس،یکی،دوبار همون اوایل درسم تصمیم گرفتم برم خارج از کشور،یکی،دوتا دانشگاه هم با بدبختی پذیرش گرفتم ولی منصرف شدم و همین جا موندم.

سر راه برای نهار غذا گرفتم،تا ظهر فرصت زیادی نداشتم و من خسته تر از اون بودم که بخوام دو،سه ساعت توی آشپزخونه وقت صرف کنم.سپیده خیلی خونگرم بود.زودتر از اون چیزی که فکرش رو کنم با هم صمیمی شدیم.خوشحال بودم چون یه دوست خوب پیدا کردم.رابطه دوستانه ام با سپیده منجر می شد بیشتر افشین رو ببینم و بتونم سر فرصت مناسب رابطه ام رو باهاش بهترکنم.باید بهش کمک می کردم،نمی گم که ازش خوشم نمی اومد،نه،ولی مهم تر از علاقه ام به افشین این بود که سعی کنم از اون حالت بیارمش بیرون.سپیده اصلا تعارفی نبود و این موضوع کار من و راحت کرد.خودش کارهای خودش رو می کرد،وقتی رسیدیم خونه من رفتم توی آشپزخونه سپیده بچه اش رو توی اتاق خوابوند.وقتی برگشت من میز رو چیده بودم.

_ای کاش بعداز این که بخوابونیش،بهش غذا می دادی.

_وقتی بیدار شد می خوره.آریا با غذا تعارف نداره،مطمئن باش اگه گشنه اش بود نمی خوابید.

_نمی خوری؟

سپیده نشست پشت میز و دوتایی مشغول شدیم.

_خونه بامزه ای داری.

_زیاد دوستش ندارم.

_چرا؟

_همین طوری.

_تنهایی زندگی کردن خیلی سخته نه؟

_نه اتفاقا،خیلی جالبه،خودتی و خودت،فرصت زیادی داری که فکر کنی و لذت ببری.

_زیاد کتاب می خونی؟

_چطور مگه؟

_با اینکه خونه ات کوچیکه ولی کتابخونه بزرگی داری.پدر من هم خیلی کتاب می خونه،درست برعکس من،اگه شبی یکی،دو ساعت مطالعه نکنه خوابش نمی بره.راستی دکترش گفت یکی،دو روز دیگه منتقلش می کنه بخش.

_خدا رو شکر.

_تا کی باید بستری باشه؟

_شاید هفت،هشت روز،بستگی داره که کی حالش خوب بشه.

_هیوا،می تونم ازت یه سوال بپرسم؟

_حتما.

_تو چرا تاحالا ازدواج نکردی؟پای کسی در میونه؟

_نه،کسی تو زندگیم نیست،برای این ازدواج نکرم که عاشق نشدم.

_حق داری،زندگی با عشق خیلی قشنگه.وقتی عاشق همسرت باشی هیچ وقت سیر نمی شی،هر کسی توی دنیا یه جفت داره،اگه پیداش کنه که خوشبخته ولی اگه پیداش نکنه......منم اتفاقی با فرامرز آشنا شدم،فرامرز شوهرمه،خیلی مهربونه،نمی گم که با هم مشکلی نداریم،توی هر زندگی بالاخره مشکل وجود داره ولی فرامرز به من یاد داد که چه جوری با سختی ها و مشکلات کنار بیام،اوایل خیلی برام سخت بود،ولی کم کم عادت کردم.

_امیدوارم همیشه از زندگیت راضی باشی.

_منم امیدوارم که تو همسر دلخواهت رو پیدا کنی.

بعداز اینکه نهار خوردیم و میز رو جمع کردیم با سپیده رفتیم توی اتاق و درازکشیدیم.یه کمی حرف زدیم ولی من به خاطر اینکه شب کشیک داشتم مجبور بودم که بخوابم.دو،سه ساعت بعد از سرو صدای آریا بیدار شدم.ماشاا....خونه رو گذاشته بود روی سرش.طفلک سپیده،آریا رو برده بودتوی پذیرایی که من رو بیدار نکنه ولی اون شیطون این کار رو کرد.

_بیدار شدی،تو رو خدا ببخشید،آریا خیلی سرو صدا کرد.

لبخند زدم و گفتم:

_نه دیگه،باید بیدار می شدم.قهوه می خوری؟

_بله،بدون شیر و شکر لطفا.

سردرد بدی داشتم.وقتی با دو لیوان قهوه اومدم توی پذیرایی زنگ در رو زدن.رعنا بود.اون شب منو رعنا جفتمون کشیک بودیم.اومده بود که بعداز شام دوتایی بریم سر کار.رعنا هم مثل سپیده زود جوشه.خیلی سریع با هم جور شدن.سه تایی کلی گفتیم و خندیدیم.آریا هم فقط آتیش می سوزوند.لیوان قهوه رو برگردوند روی فرش،یکی از گلدون ها رو شکوند،صندلی ها رو چپ کرد،سرش محکم خورد به لبه میز،خلاصه حسابی شیطنت کرد.سپیده اصرار داشت بخوابوندش ولی من و رعنا گفتیم که اگه می خواد شب رو بیمارستان بمونه باید اجازه بده آریا از بازی کردن خسته بشه اون وقت تمام شب رو توی ماشین می خوابه.

اون شب سه تایی شام رفتیم بیرون.وقتی رسیدیم بیمارستان آریا خوابش برده بود، من و رعنا رفتیم سر شیفتمون،سپیده هم بعداز کلی تشکر رفت پیش خونواده اش.بخش اورژانس خیلی شلوغ بود،فرصت نمی کردم حتی به افشین فکر کنم چه برسه به اینکه بهش سر بزنم.نزدیکی های صبح بود که فرصت کردم به بهانه سر زدن به آقای احتشام برم و ببینمش.افشین توی راهرو تنها بود.یه نگاه گذرا بهم کرد ولی جواب سلامم رو نداد.خودشو زد به نشنیدن.رفتارهای افشین لحظه به لحظه منو تو تصمیمی که گرفته بودم مصمم تر می کرد.دیگه داشتم به جایی می رسیدم که اصلا بهش نگم کی ام!چه بسا وقتی می فهمید که نامه ها رو برای من فرستاده همون جوری سرد برخورد می کرد یا بی تفاوت می گفت«خب که چی؟»اون جوری کلی ضایع می شدم،وقتی برمی گشتم سر کارم افشین همون جوری توی راهرو قدم می زد.بعداز اینکه شیفتم تموم شد رفتم سراغش.سپیده تا منو دید بچه رو داد بغل رویا اومد طرفم.

_کارت تموم شد هیوا؟

_آره،دارم می رم خونه،پدرت خوبه؟

_خوبه،دکتر الان معاینه اش کرد،گفت همین امروزمنتقل می شه بخش.

_خب،خدا رو شکر.اگه خسته ای با من بیا خونه.

_نه،مرسی.من که دیروزکلی بهت زحمت دادم.منتظر می مونم پدر رو ببرم بخش،بعد افشین منو مامان رو می بره خونه.راستی شماره تو بهم بده،باهات تماس می گیرم.

_امشب خونه ام،فردا صبح برمی گردم بیمارستان،کلاس دارم.

شماره رو روی یه تیکه کاغذ نوشتم دادم دست سپیده.رویا و افشین انتهای راهرو ایستاده بودن و با هم حرف می زدن.

_از طرف من از مادرت خداحافظی کن،نمی خوام مزاحم حرف زدنشون بشم.

_باشه،حتما،برو استراحت کن،دیروزم آریا نذاشت درست و حسابی بخوابی،از قیافه ات معلومه که خیلی خسته ای،رعنا رفت؟

_نه،رفته بالا پیش شوهرش،دیگه کاری نداری؟

_نه،به سلامت.

رفتم خونه،بدجوری خسته بودم،بدون کوچکترین حرکتی با لباس افتادم توی تخت.خیلی زود خوابم برد.وقتی بیدار شدم بعداز ظهر بود.یه کمی خونه رو مرتب کردم و یه چیزی خوردم.مامان تماس گرفت و یه نیم ساعتی حرف زدیم.از حموم بیرون اومدم که رعنا تماس گرفت و گفت برای شام منتظرمه.ساعت یک نصف شب بود که پیش رعناو علیرضا برگشتم.اصلا خوابم نمی برد،یکی ازکتاب های شاملو رو برداشتم و با خودم بردم توی تختخواب.

به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تا چند؟تاچند؟ ورق خواهد خورد؛.....

صبح خیلی دیر از خواب بیدار شدم.وقتی رسیدم بیمارستان نیم ساعت بود که دکتر رستمی تدریسش رو شروع کرده بود.از اونجایی که دکتر رستمی خیلی خوش اخلاق بود به علت تاخیرم سرزنش نشدم.بعد از درس رفتم بیرون یه دسته گل زیبا برای آقای احتشام خریدم و برگشتم.خوشبختانه وقت ملاقات تازه شروع شده بود و به جز سپیده و رویا و افشین هنوزکسی برای دیدن آقای احتشام نیومده بود.وقتی وارد اتاق شدم افشین جواب سلامم رو به کوتاهی داد و از در بیرون رفت.سیده گل هارو ازم گرفت و گذاشت توی گلدون.رویا هم تند تند داشت منو به شوهرش معرفی می کرد،تمام زندگی منو می دونست،حتما سپیده براش تعریف کرده بود.آقای احتشام خیلی ازم تشکر کرد.خیلی مهربون بود،با اینکه شمرده و خشک صحبت می کرد ولی هرچی که بود رفتارش از رفتار افشین خیلی بهتر بود.چند دقیقه بعد افشین اومد توی اتاق و خودشو روی مبل انداخت.اصلا حرف نمی زد،به نقطه نامعلومی نگاه می کرد.فقط بعضی وقتا به روی پدرش یا رویاجون لبخند کوتاهی می زد،جواب سوال بقیه رو خیلی مختصر می داد،خسته به نظر می رسید.بهش اعنتا نمی کردم،نمی خواستم خیال کنه که آرزو دارم باهاش هم صحبت بشم.خودمو نسبت بهش بی تفاوت نشون دادم این جوری مطمئنا زودتر به نتیجه می رسیدم.تقریبا می شه گفت که رفتار خودشو پیش گرفته بودم.تمام مکالمه ما خلاصه شده بود توی سلام و خداحافظ که از طرف افشین خیلی کوتاه و مختصر بود.

ده روز به همین منوال گذشت،حال آقای احتشام بهتر شده بود،من و سپیده روز به روز صمیمی تر می شدیم وبیشتر ساعت های روز رو با هم بودیم.رابطه ام با رویا هم خوب بود.آقای احتشام به من لقب دخترم رو داده بود و با عطوفت باهام برخورد می کرد،ولی میونه ام با افشین اصلا خوب نبود،از من دوری می کرد،بهم نکاه نمی کرد،طوری برخورد می کرد که اصلاانگار وجود ندارم.جواب سلامم رو هم به زور می داد،خیلی برام سخت بود،نمی دونستم باید باهاش چه کار کنم؟!چه جوری سر حرف رو باهاش باز کنم؟!وقت ملاقات خودشو گم و گور می کرد،چون اقوام و آشناها می اومدن ملاقات پدرش؛رفتارهاش بهم نشون میداد که خیلی باید زحمت بکشم تا به آرامش برسونمش،زحمت بکشم تا به زندگی عادی برگرده و از انزوا در بیاد.یعنی می تونستم؟!


وقتی آقای احتشام مرخص شد دسته گل زیبایی خریدم و رفتم عیادتش،آدرس رو قبلا از سپیده گرفته بودم.خونه فوق العاده زیبایی بود توی فرمانیه،وقتی وارد شدم اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد ماشین افشین بود که جلوی ساختمون پارک شده بود.خیلی خوشحال شدم که خونه اس.دلم براش تنگ شده بود،دو روز بود که ندیده بودمش،سپیده اومد توی حیاط استقبالم.


_چقدر دیر کردی؟دو ساعته منتظرم.

_ببخشید،گل فروشی غلغله بود.

_چه گل های قشنگی!دستت درد نگنه.

_آریا کجاست؟

_خوابه،بیا بریم تو.خوش اومدی.

همراه سپیده وارد ساختمون شدم.طبقه هم کف یه استخر بزرگ بود که دو دست میز و صندلی کنارش چیده بودن.از کنار استخر پله می خورد می رفت بالا،وارد خونه که شدم دهنم باز موند،خونه با سلیقه خاصی تزئین شده بود.افشین حق داشت،رویا واقعا با سلیقه بود.همه توی اتاق پذیرایی بودن،رویاجون و آقای احتشام که با چندتا خانوم و آقا که اومده بودن عیادت آقای احتشام.معلوم بود که از اون کله گنده هان،سپیده منو به اونا معرفی کرد،مهمون ها یک ساعت بعد رفتن،اون یک ساعت خیلی بهم بد گذشت چون می دونستم با وجود اونا افشین پیداش نمی شه،در حالی که ظاهرم رو با لبخند ملیحی حفظ کرده بودم توی دلم خدا خدا می کردم زودتر برن.

وقتی مهمونا رفتن آقای احتشام ازم عذر خواهی کرد و رفت تا استراحت کنه.من و سپیده و رویاجون دور هم نشستیم ونیم ساعتی حرف زدیم.از افشین خبری نشد.دیگه نمی تونستم بیشتر اونجا بمونم،داشت شب می شد و ممکن بود اونا بخوان شام بخورن؟! وقتی برای خداحافظی بلند شدم رویا و سپیده به شدت اصرار کردن که باید برای شام پیش ما بمونی،منم از خدا خواسته قبول کردم.دلم می خواست اون شب افشین رو ببینم،خجالت می کشیدم از سپیده سراغش رو بگیرم.وقتی صدای جیغ و داد آریا بلند شد تازه فهمیدم وقتی که خواب بوده چه آرامشی داشتیم؟!با سپیده،آریا رو بردیم توی حیاط تا بازی کنه،خودمون هم مشغول صحبت کردن شدیم.

علی آقا توی حیاط بود،سپیده بهم معرفی اش کرد،از دیدنش خوشحال شدم،فهمیدم که هنوز با خونواده آقای احتشام زندگی می کنن،علی آقا قیافه بامزه ای داشت،قدش خیلی کوتاه بود و صورتش پراز چروک های عمیق بود،خصوصا روی پیشونیش!طبق نوشته های افشین علی آقا سن زیادی نداشت ولی خیلی شکسته به نظرم رسید.

هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که رویا از روی تراس سپیده رو صدا کرد،تلفن کارش داشت،وقتی سپیده رفت چند دقیقه ایستادم و به بازی آریا نگاه کردم.داشت از سروکول علی آقا بالا می رفت.اون بیچاره هم هیچی نمی گفت،فقط به آریا لبخند می زد.وقتی دید بی کار ایستادم تماشا می کنم بهم گفت:

_من مواظب آریا هستم،شما تشریف ببرید بالا،هوا داره کم کم سرد می شه،این بچه هم وقتی از بازی کردن خسته شد خودم میارمش بالا.

ازش تشکر کردم و رفتم.وقتی وارد ساختمون شدم دیدم افشین مغموم و گرفته روی صندلی های کنار استخر نشسته و سیگار می کشه.نگاه کوتاهی بهم کرد و جواب سلامم رو آهسته و سرد داد.بهش نزدیک شدم و گفتم:

_می تونم بشینم؟

نگاه معنی داری بهم کرد و بعداز چند ثانیه گفت:

_شما کار دیگه ای ندارین؟

لحن سوالش تمسخر آمیز بود ولی من خودمو برای حملاتش آماده کرده بودم،بی تفاوت به سوالش روی صندلی روبروش نشستم.

_نه،کار خاصی ندارم،چرا تنها نشستین؟از چیزی ناراحتین؟

_شما روانشناسی؟

_نه،همین طوری پرسیدم.

_می خواستم تنها باشم.برای همین اومدم اینجا ولی با وجود شما نشد.

اینم از متلک سوم،به خودم گفتم بفرما هیوا خانوم،همینو می خواستی؟آروم از جام بلند شدم و رفتم سمت پله ها که با صدای آرومی گفت:

_معذرت می خوام.

ولی من به راهم ادامه دادم و رفتم بالا.چه قلب مهربونی داشت؟!حتی حاضر نشد با حرف هاش ناراحتم کنه،لحن کلامش خیلی به دلم نشست،خیلی دلم می خواست همون لحظه برگردم و بگم افشین من همون هم قفس توام.یا نه بهتر بگم افشین تو اون نامه ها رو برای من فرستادی.دومین جمله از اولی هم افتضاح تر بود.

اون شب افشین با ما شام خورد.فکر می کردم بعداز عذر خواهی دم استخر رفتارش باهام بهتر می شه ولی سخت اشتباه می کردم چون همه چیز مثل قبل بود.افشین سر شام یک کلمه هم صحبت نکرد.فقط شنونده بو،شنونده بودن عکس العمل!

سپیده سر شام گفت:

_راستی پدر،هیوا هم مثل شما کتاب خونه.

_به به،از شخصیتش کاملا پیداس،بیشتر چه کتاب هایی می خونی دخترم؟

آهسته پاسخ دادم:

_کتاب های فلسفی و رمان های تاریخی،البته شعر هم زیاد می خونم.

آقای احتشام بازم پرسید:

_کتاب های فلسفی مثل چی؟

_کشکول،چنین گفت زرتشت...

_و رمان تاریخی؟

_کنیز ملکه مصر،ماری آنتوانت....

_از کتاب چنین گفت زرتشت چیزی هم دستگیرت شد؟

_کتابش خیلی سنگینه،هر صفحه ای رو مجبورم ده بار بخونم تا یه چیزی ازش بفهمم،با این که تا حالا چندین بارخوندمش فکر نمی کنم چیزی سر درآورم باشم.

آقای احتشام لبخندی زد و گفت:

_آفرین،کتاب های خوبی می خونی.اگه امانت دار خوبی باشی می تونی از کتاب خونه من استفاده کنی.

_ممنونم،باعث افتخارمه.

رویا محترمانه وارد بحث شد و گفت:

_وا،هوشنگ!پس چرا نمیذاری من از کتابهات به دختر دوستم امانت بدم؟

_آخه عزیز من کتاب هایی که اون می خونه من ندارم.یه بار اومد غرش طوفان رو برد،هنوز دو جلدش رو نخونده بود که برگردوند دیدی که چه بلایی سرشون آورده بود!

_خب،بچه اس!

_همین دیگه،خودت داری می گی بچه اس،وقتی بزرگ تر شد روی چشمم،هرچی خواست ببره خونه،به شرطی که سالم ببره،سالم بیاره.

سپیده در پاسخ پدرش گفت:

_پدر،خیالتون از بابت هیوا راحت باشه،با سلیقه اس،خال به کتابهاتون نمی ندازه.

آقای احتشام بعداز شام کتابخونه اش رو بهم نشون داد.یک اتاق نسبتا بزرگ که دورتا دورش کتاب بود،کتاب های نفیسی داشت.خودش از میون اونا یکی رو انتخاب کرد و بهم داد،بهش گفتم،که چون درس هام سنگینه و سر کار می رم نمی تونم زود برگردونمش.قبول کرد ولی اکیدا توصیه کرد که امانت دارخوبی باشم تا بتونم از همه کتاب هاش استفاده کنم.بعداز این که اومدیم توی پذیرایی دیدم که افشین غیبش زده،می دونستم که دیگه پیداش نمی شه،یکی،دو ساعتی با سپیده و رویاجون نشستیم و صحبت کردیم.از لابلای صحبت های سپیده فهمیدم افشین،آریا رو برده بیرون.اون شب نرگس رو هم دیدم.خانوم فوق العاده مهربونی بود،رویا و سپیده اصلا باهاش مثل یه خدمتکار برخورد نمی کردن.از رفتارشون خوشم اومد.

هنوز عادتم رو ترک نکرده بودم،به محض اینکه می رسیدم خونه پست رو نگاه می کردم ولی همیشه خالی بود،باید هم خالی باشه،کسی رو نداشتم که بهم نامه بده،اگه امید به نامه های افشین داشتم که بیهوده بود!اون حالا دیگه پیش خونواده اش بود و حتما قضیه نامه ها رو فراموش کرده بود.لزومی نداشت که بی خودی امید داشته باشم.اون شب کلی با خودم حرف زدم،از خودم بدم اومد.دست روی دست گذاشته بودم که چی بشه؟چی رو می خواستم ثابت کنم؟بالاخره باید یه جوری سر حرف رو با افشین باز می کردم یا نه؟ولی آخه اون خودش نمی خواست حتی یک کلمه با من صحبت کنه؛ای کاش افشین از من خوشش می اومد!همون جوری که با ستاره شب و روزش رو گم کرده بود؛ای کاش با دیدن من متحول می شد!ای کاش می فهمید که آرزوش رو دارم!ای کاش...ای کاش......از ای کاش گفتن به جایی نرسیدم و بی هدف چشمم رو از روی صفحات کتابی که دستم بود چرخوندم!

اوایل زمستون بود که سپیده عزم رفتن کرد،به خاطر پدرش بیشتر ایران مونده بود و دیگه احساس می کرد نمی تونه دوری فرامرز و ماری رو تحمل کنه،یه شب که منزل آقای احتشام بودم همه رو دعوت کردم که چهار،پنج روز قبل از رفتن سپیده بیان خونه ام.رویا و سپیده سریع قبول کردن،ولی آقای احتشام همون موقع گفت«که کلی کارهای عقب افتاده داره و نمی تونه قول صد درصد بده»وقتی تمام سرها به طرف افشین برگشت بی تفاوت نگاهی بهمون کرد و گفت:

_امیدوارم بهتون خوش بگذره.

اون روز خیلی زود از خواب بیدار شدم.بیکار بودم و فرصت کافی برای تدارک دیدن داشتم.برای شام رعنا و علیرضا هم دعوت بودن،علیرضا نمی تونست بیاد ولی رعنا از صبح اومدو با هم رفتیم خرید.ساعت تقریبا پنج بعداز ظهر بود که تمام کارهارو کردیم.شام حاضر بود.

خونه کاملا مرتب و ظرف های شام روی میز چیده شده بود.ساعت هشت شب آقای احتشام و رویا و سپیده اومدن،آریا هم همراهشون بود،از این که آقای احتشام دعوتم رو قبولکرده بود کلی خوشحال شدم.سر شام بودیم که تلفن مهمی به آقای احتشام شدو مجبور شد بره.

سپیده با ناراحتی گفت:

_کاش لااقل پدر شامش رو کامل می خورد.

رویا جواب داد:

_حتما پای یه قرار مهم در میون بوده،امان از دست هوشنگ،وضع جسمیش که تعریفی نداره،دست از کارخونه هم برنمی داره.شرمنده تو هم شدیم هیوا جان.

_اختیار دارید،این چه حرفیه؟همین که یکی،دو ساعت اومدن من خیلی خوشحال شدم.

_کاش خودمون ماشین می آوردیم،حالا چه جوری برگردیم؟

_من می رسونمتون.

_دستت درد نکنه،هوشنگ دم در گفت که آخر شب افشین رو می فرسته دنبالمون.

خوشحال شدم،بالاخره اون شب می دیدمش،حتی شده یه لحظه!وقتی میز رو جمع کردیم رفتم توی اتاق خواب تا یه کمی به سرو وضعم برسم،دوست داشتم وقتی افشین میاد کاملا مرتب باشم،یه شلوار جین ساده تنم بود با یه پلیور مشکی کوتاه،موهام رو که پشت سرم بسته بود باز کردم و ریختم روی دوشم.با حساسیت خاصی دوتا سنجاق ریز زدم کنار موهام.به نظرم خیلی بهتر شد.وقتی از اتاق اومدم بیرون سپیده آریا رو توی اتاق خوابوند.

_بالاخره خوابید.

گفتم:

_یه وقت از تاریکی نترسه؟

_چراغ خواب رو روشن گذاشتم.

پرسیدم:

_چای می خوری برات بریزم؟

به جای سپیده رعنا جواب داد:

_هیوا چندتا قهوه درست کن فال بگیریم.

رویا هیجان زده پرسید:

_مگه بلدی؟

رعنا جواب داد:

_یه چیزای بلدم.

سه تا قهوه درست کردم و براشون آوردم.

رویا پرسید:

_وا،پس خودت چی؟

ورعنا به جای من جواب داد:

_هیوا اعتقاد نداره،هیچ وقت فال نمی گیره.

سپیده با تعجب پرسید:

_مگه می شه؟

رعنا باز به جای من جواب داد:

_ولش کن،دیوونه اس،هرچی براش می گم بذار برات فال بگیرم بلکه بختت باز بشه قبول نمی کنه.نمی خواد ازآینده اش خبری بدونه.

با بی حوصلگی گفتم:

_من اصلا اعتقاد ندارم،خصوصا اگه رعنا بگیره،تمام زندگی منو می دونه،آینده رو هم ماها خودمون می سازیم،به این چیزا نیست.

تقریبا یک ساعت فال گرفتن رعنا طول کشید.رویا و سپیده مسخ شده بودن.مثل این که حرف های رعنا زیادی درست از آب دراومده بود.از تعجب هیاهو راه انداخته بودن،منم نشسته بودم و تماشا می کردم.رویا و سپیده اون قدر بامزه ذوق می کردن که خنده ام گرفته بود.سپیده وقتی ازحال و هوای فال بیرون اومد رفت به آریا سر بزنه.با صدای جیغش همه مون به طرف اتاق هجوم بردیم.حال و روز اتاق باور نکردنی بود!آریا بیدار شده بودو برای خراب کاری تمام تلاشش رو کرده بود.پرهای بالش وسط اتاق پخش شده بود،تمام لوازم آرایشم بهم ریخته بود،روی دیوارها پراز نقاشی بود،اون هم با لوازم آرایش.

سپیده با فریاد سمت آریا رفت که وسط اتاق ایستاده بود و با لبخند نگاهمون می کرد،وقتی سپیده بهش حمله ور شد،جلوشو گرفتم و آریا رو دادم دست رویا.

_عیب نداره سپیده،بچه اس.

_غلط کرده،حتما باید زور بالای سرش باشه که آروم بگیره؟تو رو خدا ببین چه کار کرده؟

_عیب نداره،بعدا جمع می کنم.

_بعدا نه،همین حالا،بچه من اینجا رو بهم ریخته،خودمم باید تمیزکنم.

_باشه،منم کمکت می کنم.

رویا و رعنا نشستن توی پذیرایی به غیبت کردن،آریا هم خیلی معصومانه کنار رویا نشسته بود،فهمیده بودکه کار اشتباهی کرده و خوب می دونست که تا پاک شدن آثار جرم باید ساکت بشینه.رفتم توی آشپزخونه و آب و دستمال و وایتکس برداشتم که زنگ زدن،اف اف رو برداشتم.

_بله؟

_سلام،افشینم،بگین بیان پایین لطفا.

_سلام تشریف بیارید بالا.

_نه،مرسی.

همون طوری که اف ف دستم بود به رویا گفتم:

_اومدن دنبالتون.

رویا بلند شد و در حالی که میومد طرفم گفت:

_دسته گل این پسره رو که هنوز روبراه نکردیم!

اف اف رو ازم گرفت و جریان رو خلاصه برای افشین تعریف کرد و وادارش کرد که بیاد بالا و چند دقیقه منتظرشون بشه.زود رفتم سطل آب رو گذاشتم توی اتاق پیش سپیده و برگشتم جلوی در،افشین اومد تو.دلم میخواست آریا رو غرق بوسه کنم،اگه اون بلا رو سر اتاق من نمی آورد، افشین پاشو توی خونه من نمی ذاشت.

_خوش اومدین.

_مرسی.

_شام خوردین؟

_نه،سیرم،لطفا به سپیده بگید زودتر کارش رو تموم کنه،من کار دارم.

_چشم.

افشین،آریا رو که با دیدنش جلوی در اومده بود بغل کرد و رفت پیش رویا و رعنا نشست.بهش گفتم:

_قهوه می خورین یا چایی؟

-به جای افشین رویا گفت:

_قهوه بخور افشین،نمی دونی رعنا چه فالی می گیره!

افشین لبخندی زد و رو به من گفت:

_قهوه می خورم ولی بدون فال.

برای افشین قهوه درست کردم و گذاشتم جلوش،بعدش رفتم کمک سپیده.اتاق رو جارو کشیدم و بعدش افتادیم به جون دیوارها،هرچی می سابیدیم پاک نمی شد.تمام سطل آب رنگی شده بود،وقتی رفتم آب رو عوض کنم دیدم افشین تکیه داده به کتابخونه و داره یکی از کتاب ها رو ورق می زنه.

_چیزی نمی خورید؟

_نه،متشکرم.

طبق معمول کوتاه و سرد.وقتی سطل آبرو گذاشتم زیر شیر آب براش یه پیش دستی میوه بردم و گذاشتم روی کتابخونه،همون طوری که سرش توی کتاب بود تشکر کرد.

تقریبا یک ساعت طول کشید که کار من و سپیده تموم بشه،یکی،دوبار ازش خواستم بره،گفتم خودم تنهایی از پسش برمی یام ولی قبول نکرد.احساس می کرد وظیفه خودشه تمیز کنه.کار که تموم شد اومدیم پیش بقیه،آریا روی پای رویا خوابش برده بود.

سپیده گفت:

_بریم مامان.

_یه دقیقه بشین،رعنا داره یه موضوع جالب رو تعریف می کنه،تموم شد می ریم.

با تعجب پرسیدم:

_پس آقا افشین کجاست؟

رویا باخونسردی جواب داد:

_رفت.سوئیچ رو گذاشت گفت خودمون برگردیم خونه،می خواست قدم بزنه.

_حالش خوب بود مامان؟شاید از این که زیادی معطل شده ناراحت شد؟!

_نمی دونم،شاید.

_دیدی سپیده؟!بهت گفتم که برو من خودم تمیز می کنم.

_فکرنکنم ناراحت شده باشه.

_خودت الان گفتی.

_حالا من یه چیزی گفتم،افشین از این عادت ها نداره،هیچی بهش برنمی خوره.

_خدا کنه.

از این که افشین بدون خداحافظی رفته بود اصلا ناراحت نشدم،دیگه عادت کرده بودم،سپیده و رویا که رفتن با رعنا یه خورده خونه رو جمع و جور کردیم و رفتیم تو رختخواب.

صبح زود باید می رفتیم بیمارستان،رعنا خیلی زود خوابش برد ولی من پلک روی هم نذاشتم،بیخوابی زده بود به کله ام.بی سرو صدا از رختخواب بیرون اومدم و رفتم تویپذیرایی.یه نگاه اجمالی به اطرافم کردم،دلم می خواست از دید افشین به خونه ام نگاه کنم.یعنی از خونه ام خوشش اومده بود؟روی کتاب های کتابخونه دست کشیدم دیده بودم که کتاب هوای تازه احمد شاملو رو برداشته بود و ورق می زد.از کتابخونه درش آوردم و به سینه فشردم،دستم رو روش کشیدم و ورق زدم.حال خیلی خوبی داشتم.کتاب و بغل کردم و روی راحتی دراز کشیم وتا سپیده صبح به افشین فکر کردم.

اون روز بعداز کارم رفتم دنبال سپیده،روزای آخر بودو سپیده می خواست بیشتر باهم باشیم.در ضمن یک سری از خریدهاش هم مونده بود.رویا اکثرا خونه می موند و از آریا مواظبت می کرد.نمی تونستیم آریا رو با خودمون ببریم،زهرمارمون می کرد.روز قبل از رفتن سپیده،با رعنا و رویا چهارتایی رفتیم بیرون،خیلی خوش گذشت.شب بی نظیری بود،آریا پیش افشین بود،توی اون روز آخر اصلا؛افشین رو ندیده بودم،از حرف های سپیده فهمیدم که خیلی پکره،دلم برای افشین می سوخت،حتما بعداز رفتن سپیده خیلی تنها می شد.

پرواز سپیده نصف شب بود.ازم خواست که نرم فرودگاه ولی بهش گفتم که حتما میام.می دونستم که افشین بی برو برگرد میاد فرودگاه،دلم می خواست ببینمش.یک کمی برای سپیده خرید کرده بودم که به عنوان سرراهی بهش بدم،گز و زعفران و آجیل و از این جور چیزا.رعنا هم از فروشگاه صنایع دستی یه رومیزی فوق العاده زیبا خریده بود که داد به من براش ببرم.وقتی رسیدم فرودگاه با دیدن افشین یه حالی شدم.دلم داشت براش پر می کشید.سپیده از دیدنم خیلی خوشحال شد.

_فکر نمی کردم بیای.

_گفته بودم که حتما میام.رویاجون نیومد؟

_نه،دلش می خواست بیاد ولی گفتم خدایی نکرده اتفاقی برای پدر می افته،دیگه می ترسیم تنهاش بذاریم.

_آره،کار خوبی می کنین.

_خیلی دلم برات تنگ می شه هیوا.

_منم همین طور،این چند ماه خیلی بهمون خوش گذشت.

_آره،اون قدر خوش گذشت که یکهو دیدی برای عید برگشتم ایران.

_ولی این بار با شوهرت بیا.

_حتما،فرامرز هم خیلی دلش می خواد چند ماه دیگه یه مسافرت بره،یکهو دیدی دوتایی اومدیم ایران،البته با بچه ها!

وقتی سپیده رفت منو افشین در سکوت اومدیم بیرون،هوا کم کم داشت روشن می شد.به محوطه فرودگاه که رسیدیم افشین گفت:

_اگه ماشین نیاوردی می رسونمت.

جا خوردم،افشین با من حرف زد.اون هم خیلی خودمونی،یعنی این واقعا افشین بود؟ماشین آورده بودم ولی برای این که باهاش برم گفتم:

_با آژانس می رم.

_می رسونمت.

لحن صداش تحکم آمیز بود.پشت سرش راه افتادم،جلو جلو می رفت و من یکی،دو قدم عقب تر دنبالش می رفتم.درسته که باهام حرف زده بود ولی لحن کلامش غیر دوستانه بود.نمی تونم احساسم رو توصیف کنم،خیلی هیجان داشتم.وقتی سوارماشین شدیم گفت:

_قرص داری؟

_قرص چی؟

_سردرد.

_درد داری؟

_چیز تازه ای نیست.

منظورش رو خوب فهمیدم،دو پهلو جواب داد.از توی کیفم قرص درآوردم و دادم بهش،از صندلی پشت یه بطری آب برداشت و قرص ها رو خورد،بعد هم ماشین روروشن کرد و راه افتاد.تقریبا نیم ساعت صحبتی بینمون رد و بدل نشد.به خودم گفتم شروع کن هیوا،مگه همین و نمی خواستی؟این فرصت،توی ماشین،تو و افشین،خب حرف بزن دیگه.

_همه چی مرتبه؟

_کی تا حالا همه چی مرتب بوده که این دومین بار باشه؟

_تو حالت خوب نیست؟

در معبر من دیگر هیچ چیز نجوا نمی کند نه نسیمی و نه درختی نه آبی درگذر

خودش رشته کلام رو داد دستم.

_توی لحظه ای که داریم زندگی می کنیم همه چی درسته،همه چی رو به تکامله،آرامش توی دست های ماست.

_باید یه چیزی وجود داشته باشه که با وجودش احساس آرامش کنی.

خوشحال شدم،ظاهرا به ادامه بحث علاقه نشون داد.گفتم:

_این احساسه،واقعیت نیست.از نظر درونی باید احساس آرامش رو تنهایی بخوای،نه وابسته به وجود یه چیز دیگه،هر آدمی از اول تنها به وجود می یاد،از اول هم خوشبخته،چرا باید سعی کنه خوشبختی رو توی وجود کس دیگه یا چیز دیگه جستجو کنه؟اون موقع اگه چیزی رو که خوشبختی ات رو در اون ببینی از دست بدی تا آخر عمرمی گی من بدبختم.زندگی می کنی ولی هیچ وقت نمی تونی احساس آرامش کنی.

_تو داری ازنظر احساسی صحبت می کنی.

_تو هم داری منطق رو قاطی می کنی.

_حق داری،این منطقه ولی حقیقت نیست،حقیقت اینه که یه نفر بتونه بدون وابستگی مادی احساس آرامش کنه و به تکامل برسه،تمام بزرگان ادیان مختلف هم اینو گفتن که مثلا ازدواج خوبه و دو نفر می تونن درکنا رهم به تکامل برسن ولی ما خودمون احساس رو قاطی مسائل اصلی وجودی مون می کنیم.

_احساس نقش اول رو بازی می کنه،آدم هایی که راحت زندگی می کنن و تنهان.....به نظر من بی احساسن.

_یعنی می خوای بگی حافظ بی احساس بود؟

چند ثانیه ای مکث کرد و گفت:

_باید امکانات اون موقع رو هم در نظر بگیری،زمان شاعری مثل حافظ امکانات زیادی وجود نداشته که ارتباط زیادی وجو داشته باشه.

_من حرف تو رو قبول ندارم،ارتباط اجتماعی توی هر مقطعی از زمان وجود داره،فقط شکلش فرق می کنه،حالا یه سوال می پرسم،تو فکر می کنی اگه یه نفر همسرش فوت کنه براش سخت تره یا بچه اش؟

_من هیچ کدوم رو ندارم.

_منم ندارم.

_فکرکنم بچه اش.

_به نظر تو زن و شوهری که بچه شون مرده نمی تونن خوشبخت باشن؟

_باید جایگزین داشته باشن.

_این جایگزین عشقه،ولی عشق به خدا که شاید برای من و تو خنده دار باشه،هر آدمی هرچی داشته باشه باز یه چیز دیگه می خواد،عشق به همسر داره وقتی ازدواج می کنه،خونه می خواد،بعدش بچه،بعد ماشین،بعد پول بیشتر و این همین طوری ادامه پیدا می کنه.

افشین سکوت کرد.منم دیگه چیزی نگفتم،وقتی رسیدیم به خونه،ماشین رو نگه داشت و برگشت طرفم و مستقیم توی چشمام نگاه کرد.

_من از عشق به خدا خنده ام نمی گیره،هر موقع که یادش می افتم خودآگاه یا ناخودآگاه ازش تشکر می کنم،این عشقی که تو داری ازش حرف می زنی خیلی سخته،مربوط به عرفاست.

_یعنی تو می گی ماها نمی تونیم به اون مرحله برسیم؟!....چرا،اگه بخوایم می رسیم.

افشین سکوت کرد و به روبرو خیره شد.چند ثانیه ای سکوت کردم و بعدش گفتم:

_ممنونم،بالا نمی یای؟

_نه،مرسی.

_خداحافظ.

جوابم رو نداد،پیاده شدم و رفتم توی خونه.خیلی سبک بودم،فکر می کردم به نوعی یه مقدار از حرف های که باید بهش می زدم،زدم.حرف هایی که دو،سه سال بود توی ذهنم خاک خورده بود و باید می شنید.خوب می دونستم که روی حرف هام فکر می کنه.با توجه به شناختی که ازش داشتم مطمئن بودم بی تفاوت از روی هیچ حرفی نمی گذره.خیلی با هم خودمونی صحبت کرده بودیم و این موضوع خوشحالم می کرد.

پایان فصل 10

parand
13/09/2010, 17:22
فصل 11

اون شب شیفت داشتم،قبل از اینکه برم بیمارستان رفتم از فرودگاه ماشینم و برداشتم.صبح که از بیمارستان اومدم بیرون با رویا تماس گرفتم،ازم خواست که برم پیشش.وقتی رسیدم دیدم تنهاست.یکی،دو ساعت پیشش نشستم ولی از افشین خبری نشد،خونه بود،ماشینشو جلوی ساختمون دیده بودم.ناچارا برگشتم خونه،رویا من و رعنا رو برای آخر هفته دعوت کرد خونه اشون،دوره داشت،کلی از فال گرفتن رعنا برای دوشتاش تعریف کرده بود و اونا مشتاقانه می خواستن آخر هفته رعنا رو ببینن.بهش قول صد در صد ندادم،خودم آخر هفته بی کار بودم ولی ممکن بود رعنا نتونه بیاد.فردای اون روز با سپیده تماس گرفتم،خیلی سرزنده و شاد بود.معلوم بود از این که برگشته بود پیش همسرش یلی خوشحاله.همون روز رفتم یه قاب عکس خیلی قشنگ گرفتم و یکی از عکس های افشین رو قاب کردم.البته غیر از افشین من و سپیده و رعنا هم توی عکس بودیم.ولی من فقط افشین رو می دیدم.گذاشتمش روی میز تلویزیون تا درست جلوی چشمم باشه.از دیدنش انرژی می گرفتم.

پنج شنبه شب من و رعنا شال و کلاه کردیم و رفتیم دوره.دیدن دوره های رویا چیزی بود که به نظرم جالب می اومد.وقتی رسیدیم تقریبا همه مهمونا اومده بودن،نزدیک بیست نفر بودن،از سنین مختلف،پیرو جوون،سبک آرایش مختلف،لباس های گرون قیمت،اون قدر طلا و جواهر به خودشون آویزون کرده بودن که یاد ویترین طلا فروشی افتادم.رویا یک عالمه غذا چیده بود روی میز،هرکسی هر چی می خواست خودش برمی داشت.رویا من و رعنا رو به همه معرفی کرد،بعضی هاشون خیلی خونگرم بودن ولی اکثر اون خانوم ها خیلی پر افاده بودن،نمی دونم رویا چه جوری باهاشون دوستی می کرد؟!خودش که اصلا افاده ای نبود.یک ساعت بعد از ورودمون همه متفق القول از رعنا خواستن فال بگیره،رعنا خیلی ذوق زده شده بودففهمیده بود رویا حسابی ازش تعریف کرده،نرگس خانوم برای همه قهوه آورد.وقتی برنامه شون رو شروع کردن،رفتم توی آشپزخونه پیش نرگس.

_نرگس خانوم کمک نمی خوای؟

_نه خانوم،شما تشریف ببرید پیش مهمون ها.

_می تونم همین جا بشینم؟

_بله،اگه راحتید بشینید.

_می تونم یه قهوه دیگه برای خودم بریزم؟

_بله خانوم،حتما.

یه قهوه برای خودم ریختم و نشستم پشت میز نهار خوری.محوتماشای نرگس شدم عین فرفره توی آشپزخونه می پرخید و کارهارو به سرعت انجام می داد.انگارسه،چهارتا دست داره،دلم رو به دریا زدم و گفتم:

_آقای احتشام و آقا افشین خونه نیستن؟

_آقای احتشام نیستن ولی آقا افشین توی اتاقشه.علی آقا هم پیش ایشونه،نشستن با هم گپ می زنن.

_ظاهرا رابطه شون خیلی خوبه!

_بله،آخه علی آقا از دوازده سالگی توی خونه آقای احتشام بزرگ شده.اون موقع آقا افشین تازه دنیا اومده بود.وقتی من و علی آقا ازدواج کردیم و اومدیم توی خونه شون آقا افشین سیزده،چهارده سالش بود.مثل پسرخودم می مونه،خیلی آقاست،سپیده خانوم از خانومی چیزی کم نداره،همه شون خوبن،خدا نگهشون داره.به ما که جز خوبی کاری نکردن.

_ارژنگ چطور؟برادر سپیده؟

_آقا ارژنگ از بچگی هم شیطون بود.زیاد توی خونه بند نمی شد.زیاد نمی دیدمش،وقتی هم که دیپلم گرفت آقا با سپیده خانوم فرستادش اون ور.اما آقا افشین چون از بچگی با علی آقا بزرگ شده بود رابطه شون خیلی خوبه،وقتی مادر خدابیامرزش به رحمت خدا رفت تا مدت ها علی آقا ازش مواظبت می کرد.بعدش هم که رویا خانوم اومدن و همه چی به روال عادی خودش برگشت.

_آقا افشین خیلی شبیه مادرشه،عکس مادرش رو دیدم.

_بله،خیلی شبیه،علی آقا می گه اخلاقش هم مثل مادرشه،من که ایشون رو ندیدم،این حرف علی آقاست.

_شما کجا زندگی می کنین؟

_همین پشت،پشت خونه یه حیاط کوچیک داره که آقا برامون یه آلونک ساخت،خدا خیرش بده،همون جا زندگی می کنیم.

_بچه نداری نرگس خانوم؟

_چرا،دوتا پسر دارم.

_کوچیکن؟

_نه،هزار ماشاءا....مردی شدن واسه خودشون.یکی چهارده سال اس،یکی یازده ساله.

_خدا براتون نگه داره.

_ممنونم.

دیدم نرگس در حین صحبت کردن داره دوتا سینی بزرگ غذا آماده می کنه.

_اینا رو کجا می بری؟

_برای مردها می برم.

_کمک نمی خوای؟

_زحمت می شه.

_نه،بگو.

_شما لطفا اون نوشابه ها رو بیارید.

یه سینی بزرگ که توش دو تا پارچ نوشیدنی بود با چندتا لیوان و یه پیش دستی سبزی خوردن برداشتم و همراهش راه افتادم.

تا حالا حتی در اتاق افشین رو هم ندیده بودم.طبقه دوم اتاق خواب ها بود.با یه هال بزرگ ولی از کتار هال پله می خورد می رفت طبقه سوم که می دونستم فقط یه اتاق اونجا وجود داره اونم اتاق افشینه،منتها هیچ وقت فرصت نکرده بودم به بهانه ای اونجا سرک بکشم.

نرگس در اتاق رو زد،صدای افشین و علی آقا می اومد،داشتن تخته بازی می کردن،علی آقا در اتاق رو باز کرد،از دیدن من جا خورد.

_خانوم شما چرا زحمت کشیدید؟

بعد رو کرد به نرگس و گفت:

_نرگس خانوم کمک می خواستی صدام می کردی چرا خانوم رو زحمت دادی؟

گفتم:

_خواهش می کنم،چه زحمتی؟خومدم خواستم که به نرگس خانوم کمک کنم.

علی آقا سینی رو از دستم گرفت و با نرگس رفتن تو،افشین اومد دم در،لبخندی زد و گفت:

_سلام.

_سلام.

_بیا تو.

_نه،مرسی،مزاحم نمی شم.

_هرجور راحتی.

افشین اینو گفت و رفت توی اتاق،کاش بی خودی تعارف نمی کردم،کاش دنبالش می رفتم.کاش لااقل یه بار دیگه تعارفم می کرد.چرا نرفتم توی اتاقش،که چی بشه؟مگه نمی خواستم اتاقش رو از نزدیک ببینم؟مگه آرزوم نبود؟

نرگی یکی دو دقیقه بعداومد و با هم رفتیم پایین.وقتی برگشتم توی اتاق پذیرایی ولوله ای بود.همه از فال گرفتن رعنا تعریف می کردن.حسابی گل کاشته بود.وقتی که بحث داغ غیبت شروع شد آهسته به رعنا گفتم «بریم»خوشبختانه رویا زیاد اصرار نکرد و ما بعد از خداحافظی که تقریبا یک ربع طول کشید از در خونه اومدیم بیرون.اول باید رعنا رو می رسوندم.

_ای وای هیوا،دیدی چی شد؟

_چی شد؟

_کیفم رو جا گذاشتم.

_اگه چیز مهمی توش داشتی برگردم اگه لازمش نداری فردا می رم و برات می یارم.

_چیز خاصی توش نبود.

_خب پس من فردا از بیمارستان می رم برات می یارم.حواست کجا بود؟

_چه می دونم،ماشاءا...اون قدر پر سرو صدا بودن که دم در یادم رفت کیفم رو بردارم.

_خودت سربه هوا بودی،بیخود تقصیر مردم ننداز.

_راست می گی،تقصیر خودم بود.ولی عجب شبی بود.خیلی بهم خوش گذشت.تقریبا براینصفشون فال گرفتم.از زود باوری شون خوشم اومد.

_رعنا تو واقعا می تونی فال بگیری؟

_یه کمی بلدم،ولی خیلی وقتا از قیافه طرف یه چیزی حدس می زنم،من که رمال نیستم.

_ولی این طوری نشون دادی.

_یعنی چی؟یعنی اونا خیال کردن من فال گیرم؟

_تقریبا،از دفعه بعد همه اش باید براشون فال بگیری.

_بیخود دفعه بعدی وجود نداره،این بار هم اومدم چون دوست داشتم بدونم توی این جور جمع ها چی کارمی کنن،من که بیکار نیستم همه اش برم مهمونی.

فردای اون روز وقتی از خواب بیدار شدم متوجه شدم بدجوری سرما خوردم،چند روزی بود هوا خیلی سرد شده بود و پشت سرهم برف و بارون می بارید،پیش خودم گفتم خدا رو شکر،امسال تابستون دیگه آب جیره بندی نیست،لباس گرمی پوشیدم و رفتم بیمارستان.توی بخش اطفال بودم که علیرضا رو دیدم.

_سلام دکتر.

_سلام هیوا،خوبی؟

_ممنونم،چه خبرا؟

_خبرا که پیش شماست،رعنا از دیشب مغزم رو خورده،مثل این که دیشب خیلی بهتون خوش گذشته اون قدر که خانوم بنده از حواس پرتی کیفشو جا گذاشته،آخه بگو آدم چه قدر باید سربه هوا باشه؟

_اگر بدونی خانومت دیشب چه معرکه ای به پا کرده بود،همه از فال هایی که می گرفت انگشت به دهن مونده بودن.

_امان از دست رعنا ول کن نیست،هزار دفعه بهش گفتم آخه پزشک مملکت که فال نمی گیره!قباحت داره.

_خب دوست داره دیگه،چه می شه کرد؟!تفریحش اینه.

_خوبه،اگه فردا با شدت بیکاری که وجود دارههر دوتامون خونه نشین بشیم حداقل اینه که از گشنگی نمی میریم،می تونه حسابی پول دربیاره،فکر کنم در آمدش از پزشکی بیشتر باشه!

دوتایی خندیدیم،در همون حال علیرضا با حرکت سر به پشت سرم اشاره کرد،در حالی که هنوز لبخندی روی لبهام بود برگشتم،دیدم افشین یه کم اون طرف تر ایستاده و منتظره.

لبخند از روی لبهام محو شد،اون جا چی کار می کرد؟سلام کردم،نزدیک شد،دکتر علیرضا پهلوان و افشین احتشام رو به هم معرفی کردم.علیرضا بعداز این که با افشین دست داد ازمون خداحافظی کرد و رفت.

_چی شد اومدی اینجا؟

_اینا مال توئه؟

کیسه ای که طرفم گرفته بود و ازش گرفتم و توشو نگاه کردم،کیف رعنا توش بود.

_راضی به زحمت نبودم،خودم بعدا می اومدم می گرفتم.

_رویاجون گذاشته بود کنار،این طرف ها کار داشتم،گفتم بیارم برات.

_از کجا می دونستی بیمارستانم؟

_حدس زدم.معذرت می خوام که مزاحم حذف زدنتون شدم،ایستاده بودم تا حرفتون تموم بشه.

_ایرادی نداره،چایی می خوری؟کارم تموم شده،می تونیم با هم بریم توی سلف سرویس بیمارستان.

_خیلی گرفتارم،باید برم،فعلا خداحافظ.

_به سلامت.

افشین رفت،خیلی گرفته و تو هم بود،بداخلاق بود،جدی صحبت می کرد،دوست داشتم باهاش حرف بزنم ولی با وضعی که داشتمی دونستم که یا جواب سر بالا می ده یا این که خیلی رک بهم می گه برم پی کارم.حالتش بهم نشون داد که ازم دلگیره،یعنی من این جوری احساس کردم،شاید از جای دیگه ای دلخور بود؟!شایدم مشکلی براش پیش اومده بود؟!

یک ماه از این جریان گذشت،یک ماه تموم نتونستم افشین رو ببینم،خودش هم دیگه مثل دفعه قبل سرزده نیومد بیمارستان.بیشتر با تلفن احوال رویا رو می پرسیدم،اکثرا خونه نبود،در نتیجه نمی تونستم برم اونجا،از افشین بی خبر بودم،از لابلای حرف های رویا هیچی دستگیرم نشد،دلم خیلی براش تنگ شده بود،توی اون یک ماه دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم ولی اجازه ندادم فکر افشین من و از درسهام عقب بندازه.

کماکان با سپیده در تماس بودم.دوست نداشتم دوستی با سپیده رو از دست بدم،دیگه داشتم از دلتنگی کلافه می شدم که رویا باهام تماس گرفت وبرای نهار روز بعد دعوتم کرد.گوشی رو که قطع کردم خدا رو با تمام وجودم شکر کردم.حتی اگه فردای اون روز افشین رو نمی دیدم می تونستم یه جوری جویای حالش بشم.خوشبختانه رویا اون قدر با من خوب بود که برای رفتن به خونه شون هیچ وقت معذب نبودم.وقتی رسیدم ماشین افشین توی حیاط نبود.

_رویاجون آقای احتشام خیلی کار می کنه نه؟

_تازه الان که خوبه،قبلا باید می دیدیش.هیچ وقت خونه پیداش نمی شد،از وقتی افشین برگشته ایران خیلی بهتر شده،سعی می کنه بیشتر خونه باشه.

_سپیده یه چیزایی از زندگی آقا افشین برام تعریف کرده،چی شد که نامزدیش به هم خورد؟

_نمی دونم وا...دلیل اصلیش رو به هیچکی نگفت،فقط گفت همه چی تموم شد،همین،من و هوشنگ گفتیم شاید به خاطر بیماری ستاره رابطه شون بهم خورد.آخه ستاره مشکل روحی داشت،یه مدت هم آسایشگاه بستری بود.هوشنگ از همون اولش گفت که این موضوع مسئله ساز می شه،به ظاهر ستاره نمی اومد که ناراحتی روحی داشته باشه،دختر خوبی به نظر می رسید،رابطه اش با افشین عالی بود،من و هوشنگ خیلی دوستش داشتیم،وقتی نامزدیشون به هم خورد سعیکردیم میونه شون رو بگیریم،زندگی که الکی نیست ولی افشین نذاشت،می گفت شماها که نمی دونین بین ما چی گذشته،بیخود دخالت نکنید،راستش افشین یه دوست خیلی صمیمی هم داشت که بعد از بهم خوردن نامزدیش رابطه اش روبا اونم قطع کرد،غلط نکنم یه ارتباطی بین این دو جریان وجود داره.

_خود ستاره هیچ وقت نخواست برگرده؟یا مثلا از شما کمک بخواد؟

_نه،هیچ وقت،اصلا این ورا پیداش نشد.من هم بهش زنگ نزدم،افشین راست می گفت،ما که نمی دونستیم بینشون چیگذشته،تنها دلیلی که من و هوشنگ رو قانع کرد بیماری ستاره بود.

_اون موقع افشین درسش تموم شده بود؟

_نه،هنوز یه ترم مونده بود.

_چه جوری واحدهاشو پاس کرد؟

_طفلی بچه ام خیلی زحمت کشید،از صبح تا شب توی اتاقش بود و درس می خوند،شاید می خواست با این کار کمتر به ستاره فکر کنه،روحیه اش خیلی خراب بود،این جوریش رو نگاه نکن،خیلی افسرده و مغموم شده بود و هیچ انگیزه ای برای زندگی کردن نداشت،از همون موقع هوشگ سعی کرد بیشتر پیشش بمونه،اگه بدونی با چه التماسی فرستادیمش آمریکا پیش سپیده،فکر کردیم روحیه اش عوض می شه،ولی نشد.نتونست طاقت بیاره،برگشت،از وقتی برگشته روز به روز داره بهتر می شه.پسر خوبیه،قلب مهربونی داره،درست مثل مادرش،نمی دونم می دونی که من نامادری افشینم یا نه؟

_بله،می دونم،سپیده بهم گفته.دروغ گفتم،سپیده هیچی بهم نگفته بود.رویا شروع کرد از افشین تعریف کردن.

_تا حالا ندیدم به کسی بدی کنه،نمی دونم چرا زمونه این بنده خدارو از پا درآورد.راستش بعضی وقتا به خودم می گم آخه به هم خوردن یه نامزدی که این همه ناراحتی نداره،ولی زود پشیمون می شم.شاید موضوع به این سادگی که من می بینم نبوده،خدا عالمه.

_خوشگل بود؟

_کی؟ستاره؟آره خیلی،عکسش رو دارم،می خوای ببینی؟

_خیلی دوست دارم.

رویا رفت و با چندتا آلبوم برگشت.آلبوم اول مربوط به عکس های دوتایی افشین و ستاره بود.ستاره واقعا زیبا بود.آدم رو جذب می کرد.به قول افشین رویایی بود.وقتی نامه های افشین رو می خوندم پیش خودم می گفتم این پسره هم داره زیادی تعریف می کنه،چون ستاره رو دوست داشته همه چی شو کامل می دیده،ولی وقتی عکس هارو دیدم قانع شدم که حرف هاش کاملا صحت داشته.وقتی نگاه ستاره رو به افشین توی عکس ها می دیدم،علاقه کاملا ازش هویدا بود،با خودم گفتم بعضی ها چه هنرپیشه های ماهری هستن ها!آلبوم دوم مربوط به عکس های خانوادگی می شد،آقای حکمت،ستاره،افشین،مهرداد،ر ویا خلاصه همه بودن.از قیافه مهرداد خنده ام گرفت.افشین اون قدر دقیق توصیفش کرده بود که با تصوراتم مو نمی زد.چه جوری اون پسر ساده و مظلومی که توی عکس می دیدم تونسته بود به صمیمی ترین دوستش خیانت کنه؟به نظرم این حرف کاملا درسته که نمی شه آدم ها رو از ظاهرشون شناخت.معصومیت و سادگی در چشم های مهرداد موج می زد.اگه از واقعیت داستان بی خبر بودم هیچ وقت فکر خیانت مهرداد به افشین به مغزم نمی رسید.

آلبوم سوم که خیلی بزرگ و قطور بود مربوط به نامزدیشون بود،چه نامزدی باشکوهی!ستاره توی عکس ها مس درخشید،زیبائیش دو چندان شده بود.رویا با آب و تاب همه رو بهم معرفی می کرد.بالاخره لادن رو هم توی عکس ها دیدم.

_اینم لادنه،دختر یکی از آشناهامون،خیلی افشین رو دوست داشت ولی افشین نمی خواست باهاش ازدواج کنه،من و هوشنگ خیلی راضی بودیم ولی افشین نخواست،می گفت فقط ستاره،وقتی هم نامزدیشون به هم خورد لادن هی اومدو رفت ولی افشین اصلا تحویلش نگرفت.اون قدر روزهای اول بداخلاق بود که دور از جون پاچه همه رو می گرفت.اون بنده خدا هم وقتی دید افشین فحش هم بارش نمی کنه ازدواج کرد،الان یه بچه هم داره،از وقتی ازدواج کرده رابطه افشین دوباره باهاش خوب شده،با شوهرش هم کلی رفیق شدن.هنز هم با هم در ارتباطن.بچه بامزه ای هم داره.ماشاءا..خیلی هم خوش سرو زبونه،افشین عاشقشه،آریا که این جا بود می بردش خونه لادن اینا تا با هم بازی کنن.

_چه جوری این عکس ها رو نگه داشتین؟افشین چیزی نمی گه؟

_زیاد حساسیت نداره،خودش نخواست که عکس هارو از بین ببرم،فقط همه رو از جلوی چشمش جمع کرد،می گه بالاخره اون روزا هم مرحله ای از زندگیش بوده.درسته که به شکست رسیده ولی وجود داشته،می گه به فرض که عکس هاو فیلم ها رو نابود کنم،از توی قلبم که نمی تونم بریزمشون بیرون،اوایل که عکس ها رو جمع کرد و فرستاد بایگانی،ولی از وقتی که از آمریکا برگشتهیکی،دو بار دور هم نشستیم و عکس ها رو دیدیم.مثل این که کاملا ستاره رو فراموش کرده چون عین خیالش نبود.

مشغول صحبت کردن بودیم که افشین اومد.دلم بدجوری براش تنگ شده بود.با دیدنش لبخند زدم و یه لبخند مصنوعی تحویلم داد،به نظرم از یه چیزی ناراحت بود.از دیدن من اصلا تعجب نکرد ولی من از اینکه پیش ما نشست تعجب کردم.رویا رفت تا براش چایی بریزه.گفتم:

_یه چیزی بپرسم؟

سرش رو تکون داد.

_چرا ناراحتی؟چیزی شده؟

_چیز مهمی نیست،یه مدته دارم می رم دنبال کار،پیدا نمی شه،کلافه ام کرده،خیلی سخته،از صبح تا شب مجبورم توی این ترافیک این در و اون در بزنم.

_خب از پدرت کمک بگیر.

_می خوام خودم انجامش بدم،این جوری راحت ترم،همیشه که نمی شه آدم کاراشو بندازه گردن دیگران.امروز یه کار خوب پیدا کردم.خدا کنه قبولم کنن.

_امید داشته باش.

یه لحظه توی چشمام خیره شدو گفت:

_تموم امید های من مرده.

_اشتباه می کنی،امید آخرین چیزیه که می میره،انسان تا زمانی که زنده اس و نفس می کشه امید داره.

_تو اشتباه می کنی نه من ،چون من کسی رو می شناسم که ناامید،ناامید ولی هنوز زنده اس.

_کسی که کوچکترین امیدی نداشته باشه زندگی می کنه.

_مگه تو نمی گی ذات ما سرشار از خوشبختی و شادیه؟

_چرا!

_پس طبق گفته های خودت خودکشی جزء وجودی ما نیست.

_کاملا درسته،وهمین ذات و اصلی که داری ازش حرف می زنی همون امید که داری انکارش می کنی.

_ولی این گفته ها مال توئه.

_اگه بهش عقیده نداشتی مو به مو به خاطرت نمی سپردی.

با لبخند بامزه ای گفت:

_بابا تو دیگه کی هستی!!!

با اومدن رویا بحث عوض شد.افشین نگاهی به رویا کردو گفت:

_رویاجون باز این آلبوم ها رو چیدی روی میز؟

_حوصله مون سر رفته بود گفتیم عکس نگاه کنیم.

_غیراز این آلبوم های من دیگه عکس توی خونه نیست؟

به جای رویا جواب دادم:

_حالا مگه ایرادی داره که آلبوم های شما رو دیدیم؟

_نخیر خانوم،هیچ ایرادی نداره،حالا چطور بود؟

_چی چطور بود؟

_ستاره،نامزدم.

هول شدم،اصلا توقع نداشتم این طور مستقیم سوال کنه،دست و پام رو گم کردم.افشین مستقیم داشت توی چشمام نگاه میکرد،با یه لبخند ملیح.رویا اومد کمکم.

_می خواستی چطور باشه؟عکس دیگه،منتقد نیستیم که نظریه صادر کنیم مادر،نشستیم پی غیبت،بعدش هم هوس کردیم عکس ببینیم.

افشین همون طور که داشت نگاهم می کرد گفت:

_فکر نمی کردم اهل غیبت کردن باشی!

هول که بودم بدتر هم شدم.

_نیستم،یعنی زیاد نیستم.

افشین دیگه چیزی نگفت،چاییش رو خورد و رفت توی اتاقش.موقع نها دوباره اومد پایین،هنوز گرفته بود،دیگه هیچ حرفی بینمون ردو بدل نشد.تا زمانی که از خونه شون برم پیش ما نشست،خوشحال بودم،کم کم رفتارهاش داشت با من بهتر می شد،اوایل حتی جواب سلامم رو نمی داد یا حتی نگاهم نمی کرد ولی حالا موقع حرف زدن مستقیم توی چشمام نگاه می کرد،اون روز متوجه شدم وقتی با رویا صحبت می کنم نگاهم می کنه،سنگینی نگاهش رو روی خودم احساس می کردم.خدا رو شکر،بالاخره کارا داشت جور می شد.

دو هفته از اون روز گذشت،یه روز رویا باهام تماس گرفت و برای آخر هفته دعوتم کرد.برای آقای احتشام مهمونی گرفته بود،به بهانه تولدش.سه روز وقت داشتم که یه کادوی مناسب براش برم.یادم اومد که افشین توی نامه هاش نوشته بود که پدرش عاشق پیپه ولی حدس زدم که به خاطر قلبش ممکنه دیگه پیپ نکشه،در نتیجه براش یه ساعت جیبی نقره ای رنگ با یه کروات شیک خریدم.رویا،رعنا و شوهرش رو هم دعوت کرده بود ولی اونا نمی تونست بیان.اون شب وقتی رسیدم گوش تا گوش خونه شنون مهمون نشسته بود.

همه لباس های آنچنانی پوشیده بودن ولی من یه کت و شلوار ساده تنم بود.آخه،نمی دونستم مهمونیشون اون قدر بزرگه.وارد سالن که شدم افشین به استقبالم اومد.کت و شلوار شیکی پوشیده بود که خیلی بهش می اومد.پالتو و روسری ام رو ازم گرفت و داد به نرگس تا آویزون کنه.مهمون ها گروه گروه دور هم نشسته بودن و صحبت می کردن.

_دیر کردی؟!

_بیمارستان بودم،برای همین دیر شد.همه اومدن؟

_نه،هنوز چند نفری موندن.

_تازه چند نفر موندن؟فکر نمی کردم رویا این همه مهمون برای امشب داشته باشه،خودش کجاست؟

_اون جاست،بیا ببرمت پیششون.

رویا و آقای احتشام کنار گروهی از دوستاشون داشتن می گفتن و می خندیدن،با افشین سالن رو طی کردم.از کنار دوست های رویا که رد می شدم باهاشون سلام و علیک می کردم که یک بار دیده بودمشون.همه شون بلا استثنا سراغ رعنا رو می گرفتن.یک ربع طول کشید تا به رویا و آقای احتشام برسیم.بیچاره افشین هرجا که می ایستادم تا با گروهی ازخانوم ها سلام علیک کنم کمی اون طرف تر منتظرم می موند.قبل از این که به رویا برسم زیر لب بهش گفتم:

_مرسی که توی این همه آدم تنهام نذاشتی.

نیم نگاهی بهم کرد و خندید.رویا با دیدنم جیغ کوتاهی کشید،منو به دوستانی که دورشون بودن معرفی کرد.به آقای احتشام تبریک گفتم و کادو شو بهش دادم.تشکر کرد و منو برد کنار خودش.شروع کرد جلوی دوستانش ازم تعریف کردن،داشتم ازخجالت آب می شدم.افشین که حالم رو دید رو به پدرش گفت:

_این خانوم رو به جوون هاهم قرض بدین،می خوام با لادن آشناش کنم.

آقای احتشام با خوشرویی بهم گفت:»

_خواهش می کنم،بفرمایید خانوم.

وقتی ازشون دور شدیم گفتم:

_مرسی.

_خواهش می کنم،دوست داری با یکی از دوستام آشنا بشی؟

_لادن؟

_آره،نگاه کن اونجا نشسته.اون وروجک که بغلشه اسمش کیاناست.دخترشه،اون آقای متشخص هم شوهرشه،خیلی آقاست.

وقتی جمله افشین تموم شد رسیدیم بهشون.لادن با دیدن افشین از جاش بلند شد و بچه رو داد بغل شوهرش،شوهرش هم بلند شد.هردوتاشون داشتن کنجکاوانه منو برانداز می کردن.افشین گفت:

_خانوم دکتر اصلانی،ایشون هم لادن خانوم،شوهرشون آقا رامتین،و این کوچولو کیانا.

آهسته گفتم:

_خوشوقتم.

لادن جواب داد:

_منم از آشنائیتون خوشوقتم.

وشوهرش گفت:

_افشین،خانوم دکتر رو زودتر باهامون آشنا می کردی.

_خودمم تازه با ایشون آشنا شدم.همون موقع کع پدرم بیمارستان بود.

لادن پرسید:

_شما پزشک آقای احتشام هستید؟

_من،نخیر من هنوزدرسم تموم نشده،اون شب شیفت بیمارستان بودم که ایشون رو آوردن.باعث افتخارمه که از همون شب با خانواده شون آشنا بشم.

وقتی از لادن اینا جدا شدیم زیر لب به افشین گفتم:

_داشتی مسخره ام می کردی؟

با تعجب نگاهم کرد و گفت:

_چطور مگه؟

_تو که می دونی من هنوز دارم درس می خونمچرا به اونا گفتی خانوم دکتر اصلانی،مگه من دکترم؟حالا پیش خودشون فکر می کنن دارم با لقبم پز می دم.

_من اصلا قصد توهین نداشتم.تو تا چند ماه دیگه درست تموم می شه و می شی خانوم دکتر.چه فرقی می کنه از حالا با قب صدلت کنیم یا از سه،چهار ماه دیگه؟

_فرق داره،برای من فرق داره.

_معذرت می خوام،فصد توهین نداشتم.

_خواهش می کنم.

نمی دونم چرا؟ولی از دستش خیلی عصبانی شدم.عصبانیتی که طبق معمول ده دقیقه بیشتر طول نکشید.افشین منو تحویل رویا داد و رفت پیش مهمونا.شاید اونم از دست من ناراحت شده بود؟!تا موقع شام اصلا سراغم نیومد.وقت شام که رسید همه مهمونا رو دعوت کردن به یه اتاق خیلی خیلی بزرگ که تا حالا توش رو ندیده بودم.یه میز نهارخوری خیلی بزرگ توش بود که سرتاسرش پراز غذا های جوواجور بود.یه گوشه ایستادم تا جمعیتی که برای کشیدن غذا اومده بودن متفرق بشن.افشین گوشه ای دیگه از اتاق ایستاده بود هراز چندگاهی زیر چشمی نگاهم می کرد.وقتی برای کشیدن غذا رفتم پشت میز توی دوهزار راهی گیرافتادم.نمی دونستم چی بکشم.از همون سینی که جلوی دستم بود برای خودم غذا کشیدم.با مقداری سالاد.اتق به یه تراس بزرگ راه داشت که توش پر از صندلی بود،خیلی از مهمونا غذا کشیده بودن و توی فضای آزاد دور هم می خوردن.منم رفتم توی فضای آزاد،مستقیم رفتم انتهای تراس و روس یه صندلی نشستم.هنوز یکی،دوتا قاشق غذا نخورده بودم که افشین اومد کنارم نشست.ظرف غذاش رو هم با خودش آورده بود.

_سرد نیست؟

_نه زیاد.پس لادن و شوهرش کجان؟

_توی سالن.می خوای بگم بیان اینجا؟

_فرقی نداره،اگه دوست داری بگو.

وقتی غذاش تموم شد،بشقابش رو گذاشت روی میز و سیگار روشن کرد.بعد همون طور که نگاهم می کرد گفت:

_دلم می خواد که باور کنی که قصد نداشتم مسخره ات کنم.

_باور می کنم،نمی دونم چی شد که بیخودی شاکی شدم!

_تو واقعا اون شب برای پدر من زخمت کشیدی،همیشه مدیونت هستم.اگه اتفاقی برای پدرم میافتاد هیچ وقت خودمو نمی بخشیدم.

_چرا؟

_پدرم خیلی برای من ناراحته،همیشه فکر می کردم نسبت به همه چیز بی تفاوته ولی اشتباه می کردم،اون فقط هیچی رو به روی خودش نمی یاره.من توی این چند سال خیلی اذیتش کردم،اون قدر اتفاق های بد توی زندگیم افتاده که جال و روز خوبی نداشتم.

لزومی نداشت که ازش بپرسم چه اتفاق هایی،چون همه چی رو می دونستم.

_اتفاق خوب یا بد نداریم افشین،مثلا کسی که به هر علتی پروازش کنسل می شهنمی تونه بگه اتفاق بدی افتاده،چون در عین حال نمی تونه بگه که جتما پروازش سالم به مقصد می رسید.ما انسانیم،وچون به تکامل نرسیدیم و از آینده خبر نداریم برای خودمون تعبیر می کنیم به اتفاق خوب یا بد.هر اتفاقی حتما یه نکته مثبت داره.

_من اصلا نمی فهمم تو چی می گی،مثلا توی یه زلزه که هزاران نفر کشته می شنچه نکته مثبتی می تونه وجود داشته باشه؟

_ممکنه مثلا خانواده هایی توی اون زلزله از بین برنکه به نون شب محتاج بودن و روزی هزار بار از خدا می خواستن که زنده نباشن،یا مثلا معتادهایی که مرگ براشون راحت تر از زندگی بوده.

_ولی حتما خیلی هاهم از بین می رن در حالی که به زندگی امید داشتن.

_مرگ هم یه اتفاقه،ولی بد نیست،مرگ دست من و تو نیست که بگیمبد بود یا خوب،فقط دست خداست،وقتی بدونی با کرگ به خدا وصل می شی خیلی هم در نظرت شیرین و لذت بخش می شه،البته مرگی که دا بخواد نه اینکه خودت باعثش باشی،مثل خودکشی.

_ولی توی دنیای امروز نمی شه جلوی اتفاق ها رو گرفت.

_خیلی وقتا هم می شه،به خاطرهمینه که میگن من نمی ذارم این اتفاق بیفته،یعنی من جلوش رو می گیرم.

لبخندی زد و گفت:

_یه چیزی هم هست که می گه اتفاقیه که افتاده و کاریش نمی شه کرد.

منم خندیدم و گفتم:

_پس اتفاقی که افتاده،دیگه افتاده،نباید روش اسم خوب یا بد بذاریم.مثلا فوت فرزند،دیگه از دست ما کاری ساخته نیست.البته همون طور که گفتم جلوی بعضی چیزا رو می شه گرفت.

_بازم خودکشی.

_دقیقا خودکشی زمانی اتفاق می افته که می خوای خودت رو از یه غم رها کنی،همین چیزی که ما بهش می گیم غم،چیزیه که با تصویر های ذهنی خودمون می سازیمش.

_باور کن تقصیر آدما نیست،زمونه نمی چرخه.

_تو بخواه که بچرخه،اگه بخوایمی چرخه،زمانه زا چو نکو بنگری همه پند است.

بلند شد و روبروم ایستاد،لبخندی بهم زد و بدون هیچ حرفی رفت.چقدر قیافه اش شیرین بود!چند دقیقه ای روی تراس نشستم و بعدش رفتم توی سالن و به مهمونا ملحق شدم.نیم ساعتی از نیمه شب گذشته بود که برای رفتن خودم رو آماده کردم.باید صبح زود می رفتم بیمارستان،هنوز هیچ کدوم از مهمونا نرفته بودن،تازه داشت مجلسشون گرم می شد.از همه خداحافظی کردم.افشین تا جلوی در بدرقه ام کرد.

_نمی تونستی بیشتر بمونی؟

_نه،باید صبح زود بیمارستان باشم.

_شغل شماهام سخته!

_تازه این که آسونه،وقتی مدرک بگیریم سخت ترمی شه.

_می تونی تنها بری خونه؟نمی ترسی؟می خوای برسونمت؟

_ممنونم،نمی ترسم،شیش،هفت ساله دارم توی تهران تنهایی زندگی می کنم!اگه بخوام بترسم که کلاهم پس معرکه اس.

_بابا شجاعت!
پایان فصل 11

parand
13/09/2010, 17:23
فصل 12

اون شب تا صبح خوابم نبرد،همه اش به افشین فکر می کردم،به حرف هاش،نگاهش،حرکاتش،داشتم دیوونه می شدم،هرچی حظور افشین توی زندگیم پررنگ تر می شد کارم سخت تر می شد.دیگه مغزم گنجایش نداشت.روزای سختی بود چون درس هام خیلی بهم فشار می آورد،افشین هم علاوه بر درس به زندگیم اضافه شده بود و حسابی زوایای مغزم رو پر کرده بود.حتی فرصت سر خاروندن هم نداشتم.رعنا و علیرضا به رفتارهام شک کرده بودن،فهمیده بودن که کاسه ای زیر نیم کاسه مه،ولی به روی خودشون نمی آوردن.

تقریبا یک هفته بعد از مهمونی اون شب مامان و بابا از شمال اومدن.

_پس هاله و سوده رو چرا نیاوردین؟

بابا جواب داد:

_سوده که مدرسه داشت،هاله هم موند پیشش.

_چی شد که سر زده اومدین؟اگه خونه نبودم چی؟

بابا بازم جواب داد:

_اومدیم تکلیف هاله و حمیدرضا روشن کنیم.

_مگه اتفاقی افتاده؟

این بار مامان گفت:

_نه مادر،این دختره ورپریده نمی دونم چه غلطی کرده که عقل پسره رو گرفته،دوتایی شون پاشون رو کردن تو یه کفش که باید عروسی کنیم.افشار هم بنده خدا تازه برای سعید عروسی گرفته،روی گنج که نشسته،حمیدرضا هم از صبح تا شب توی گوشش می خونه که عروسی بگیر.

_حالا تکلیف چیه؟

بابا گفت:

_هیچی دخترم،اومدیم تهران که با آقای افشار صحبت کنیم اگه موافق باشه یه گوشه از خرج عروسی این دوتا جوون بیفته گردن من،اون جوری به اون هم فشار نمی یاد،این دوتا هم میرن سر زندگیشون.

پرسیدم:

_جهیزیه هاله چی؟

مامان گفت:

_حاضره مادر،غصه اونو نخور.

فردای اون روز مامان و بابا رفتن خونه آقای افشار،اون شب کشیک بیمارستان بودم در نتیجه فردا صبح ندیدمشون.وقتی هم که اومدم خونه اون قدر خسته بودم که یکراست رفتم توی تختخواب.برای نهار مامان صدام کرد.خیلی لذت بردم،بعداز اون همه خستگی و کار،یه استراحت و بعدش یه غذای عالی حسابی مزه داد.

_چی شد بابا؟با آقای افشار صحبت کردین؟

_بله دخترم،قبول کرد،بی حرف پیش،هفتم فروردین عروسی می گیریم.

_عروسی تهرانه دیگه!

_آره مادر،تهرانه،احتمالا همون سالنی رو می گیریم که برای عروسی سعید گرفته بودن.به نظر تو چطوره؟

_خیلی خوبه،خرید عروسی و اینا چی؟

_نیمه دوم اسفند که مدرسه سوده تموم بشه،همه با هم میایم و به امید خدا شروع می کنیم به خرید و بقیه مسائل.

_یعنی تقریبا دو،سه هفته دیگه!

_آره،هاله وقتی که شنید خیلی خوشحال شد،این یه ماه اخیر سرمون رو خورده بود.

_راستی بابا یه چیزی می خواستم بهتون بگم.

_بگو عزیزم.

_من چند ماه پیش توی بیمارستان با یه دختری آشنا شدم که خودش ایران زندگی نمی کنه ولی پدر و مادرش اینجان،خیلی خانواده خوبی هستن.اگه ایرادی نداشته باشه می خوام دعوتشون کنم تا شما هم باهاشون آشنا بشین.

به جای پدر مادر گفت:

_نه مادر،خیلی هم خوبه،بگو بیان.

_مادرت درست میگه،منم موافقم.وقتی تو دوست داری باهاشون آشنا بشیم چرا که نه!

همون روز با رویا تماس گرفتم ولی قبل از این که حرفی بزنم به محض این که فهمید مادر و پدرم اومدن تهران برای آخر هفته دعوتشون کرد.هر چی بهش گفتم شما بیاین قبول نکرد.پنج شنبه شب خیلی دیر رسیدم خونه،مامان و باب آماده بودن،زود رفتم یه دوش گرفتم و یکی از مناسب ترین لباس هامو پوشیم،بابا کت و شلوار شکلاتی رنگی پوشیده بودو موهای جوگندمیش رو با وسواس خاصی شونه کرده و کروات هم زده بود.بابا همیشه برای مهمونی های رسمی کروات می زد،حتما پیش خودش فکر کرده بود ممکنه مجلس اون شب خیلی رسمی باشه.مامان ولی یه لباس ساده پوشیده بود و مانتو روسری مشکی هم داشت.منم که دیگه خودمو کشتم.

توی راه گل و شیرینی خردیم.وقتی رسیدیم و وارد حیاط شدیم مامان که با تعجب به اطرافش نگاه می کرد،به آرومی گفت:

_چه دَک و پوزی!طرف حتما دزده.

_اوا مامان!این چه حرفیه؟شما که نمی دونی،هنوز ندیدیشون،شاید زحمت کشیده به اینجا رسیده؟!شاید بهش ارث رسیده؟!چرا بیخودی مردم رو محکوم می کنی؟

بابا در تائید حرف من گفت:

_خانوم،هزار بار به شما نگفتم درباره مردم زود قضاوت نکن.

_اوا،من که چیزی نگفتم.

رویا اومد جلوی در ورودی استقبالمون،مامان سریع حالت صورتش رو تغییر داد با خوشرویی با رویا برخورد کرد.وقتی وارد سالن شدیم افشین و آقای احتشام اومدن جلو،مراسم معارفه صورت گرفت و همه دورهم نشستیم.نیم ساعت بعد زنونه،مردونه شد.آقایون دور هم جمع شدن و درباره بازار کار و تورم و غیره صحبت کردن،من و مامان و رویا هم مشغول حرف های خودمون شدیم.مامان با شیرین زبونی خاص خودش شروع کرد از زندگی هاله و عروسیش تعریف کردن.رویا از طرز حرف زدن مامان خوشش اومده بود،و همه اش می خندید.خوشبختانه تو همون یکی،دو ساعت با هم جور شدن.از خنده های گاه و بیگاه پدر و آقای احتشام هم معلوم بود که با هم گرم گرفتن.افشین هراز گاهی نگاهی بهم می کرد و لبخند می زد.منم با لبخند جوابش رو می دادم.حال عجیبی داشتم همه اش مواظب رفتارم بودم.موقع میوه خوردن و چایی خوردن همه اش مواظب بودم گند نزنم.می دونستم افشین منو زیر نظر داره.بحث مامان و رویا رفت روی دوره های خانوما و فال و غیره که ازشون اجازه گرفتم و رفتم توی آشپزخونه پیش نرگس،داشت سالاد درست می کرد.

_سلام نرگس خانوم،حالتون خوبه؟

_سلام هیوا خانوم،به لطف شما،خیلی خوش اومدین.

_ممنونم،کمک نمی خوای؟

_نه خانوم،شما تشریف ببرین.

_بده سالاد رو من درست کنم،شما برو یه کار دیگه بکن.

_چاقو رو گرفتم و همون طوری که ایستاده بودم مشغول شدم.

_کمک نمی خوای؟

عین برق گرفته ها برگشتم،افشین بود.درست ایستاده بود پشت سرم.

_نه،هرچی که بلد نباشم دیگه سالاد درست کردن رو بلدم.

برگشتم و مشغول کار شدم.اومد روی صندلی روبروم نشست.همون طوری که با فنجون بازی می کرد مشغول تماشای من شد.خجالت می کشیدم نگاهش کنم.سرم رو انداخته بودم پایین و تند تند کاهوها رو خرد می کردم.موهام هی می ریخت توی صورتم و جلوی دیدم رو می گرفت.دست از کار کشیدم و پشت سرم جمعشون کردم.

_چرا موهات رو بستی؟

_آخه همه اش می ریزه توی صورتم،نمی تونم درست کار کنم.

_وقتی می ریزه دورت قشنگ تر می شی،بازش کن.

آب دهنم رو قورت دادم و موهام رو باز کردم.از خجالت سرخ شدم،اصلا انتظار نداشتم که افشین این حرف رو بزنه،آمادگی شنیدنش رو نداشتم.افشین آهسته صحبت می کرد که نرگش چیزی نشنوه،خوشبختانه آشپزخونه هم اون قدر بزرگ بودکه صداش بهش نرسه.

_موهات واقعا زیباست،خودت صافش می کنی؟

_نه،خودش صافه،بعضی وقتا خیلی سعی می کنم با ژل و تافت و این جور چیزا موهام رو فر کنم یا بهش حالت بدم ولی نمی شه.

_لزومی نداره به خودت زحمت بدی،این جوری قشنگ تره.

افشین بعداز گفتن این جمله بلند شد و از آشپزخونه بیرون رفت.نفس عمیقی کشیدم و با خیال راحت به کارم ادامه دادم.خیلی ذوق زده بودم،حرف هایی که افشین زد باور کردنی نبود.یعنی من واقعا مورد پسندش قرار گرفته بودم؟یعنی افشین اون حرف ها رو از ته قلبش زد؟کاش واقعا این طور بود!ناخودآگاه با یاد آوردی حرف هاش لبخند زدم.

موقع صرف شام هیچ کس صحبت نکرد و شام در سکوت مطلق صرف شد.بعداز شام آقای احتشام از بابا دعوت کرد تا با هم برن توی کتابخونه.افشین هم به ما کمک کرد تا میز رو جمع کنیم.هر وقت با هم چشم درچشم می شدیم بهم لبخند معنا داری می زد طرز خاصی نگاهم می کرد.وقتی برای بردن وسائل یک لحظه تنها شدیم بهم گفت:

_من روی حرف های تو خیلی فکر کردم،دیدت خیلی بازه،عقیده هایی که داری هر کسی نداره،لااقل با دخترایی که تا حالا دیدم خیلی فرق می کنی.

خندیدم و گفتم:

_اولین نفری هستی که ازم تعریف می کنی.

_غیر ممکنه اولین نفر باشم،دوست دارم بدونم خودت به حرف هایی که می زنی عمل می کنی؟

_دانسته ای که به کار بسته نشه هیچ نتیجه مثبتی نداه،فقط بار ذهن رو زیاد می کنه،نمی گم که به نکته نکته اش عمل می کنم ولی نهایت سعی ام رو می کنم.

_باز جای شکرش باقیه که تلاشت رو می کنی.

از تکیه کلامش خنده ام گرفت.یکی،دو بار توی نامه هاش این جمله رو به کار بسته بود.از دهن خیلی ها این الفاظ رو شنیده بودم ولی شنیدنش از دهن افشین برام لذت خاصی داشت.یه لحظه یاد نامه هاش افتادم،لبخند رو فراموش کردم و چهره ام در هم رفت.

_چی شد؟

_هیچی.

_چرا پکر شدی؟

_یاد یه خاطره افتادم.

_حتما نمی خوای بگی چه خاطره ای؟

خندیدم.

_کاملا درست حدس زدم.

با سرعت رفتم توی آشپزخونه،افشین دیگه دنبالم نیومد.مامان یه جوری نگاهم کرد که انگار مچ گرفته.می دونستم وقتی باهاش تنها باشم می خواد از ته توی قیضه سر در بیاره.بعداز این که میز جمع شد با مامان و رویا رفتیم توی حیاط یه کم قدم بزنیم.هوا خیلی سرد بود.مامان و رویا خودشون رو پوشونده بودن ولی من فقط یه پلیور تنم بود.بعد از نیم ساعت دیگه دیدم نمی تون تحمل کنم.از سرما به خودم می پیچیدم.رفتم تو که پالتوم رو از توی خونه بردارم.هنوز از پله های ورودی بالا نرفته بودم که افشین با یه کاپشن گرم از راه رسید.

_بگیر بپوش.

نگاهش کردم و با تعجب گفتم:

_ازکجافهمیدی سردمه؟

_از پشت پنجره دیدمت.

کاپشنش رو ازش گرفتم و پوشیدم،توش غرق شدم.معلوم بود مال خودشه چون بوی ادکلن خاص خودش رو می داد.نگاهی بهم کرد و خندید.

_چه بامزه شدی خانوم....

_حتما بازم خانوم دکتر؟آره؟

_حالا.

_مرسی از کاپشن.

برگشتم که برم پیش مامان اینا،هنوز چند قدم دور نشده بودم که صدام کرد.

_هیوا!

میخکوب شدم،هیچ وقت اسمم رو به زبون نیاورده بود.آروم برگشتم و نگاهش کردم،چند قدم اومد جلوتر و بهم نزدیک شد.

نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد متبرک باد نام تو!

وا رفتم،نمی تونستم اون حالت رو تحمل کنم،ناخودآگاه یه سوال ازش پرسیدم تا از اون حالت بیاد بیرون.

_تو شاملو می خونی؟

لبخندی زد و گفت:

_یعنی تو نمی دونی؟

_از کجا باید بدونم؟

_یعنی سپیده یا رویا جون تا حالا بهت نگفتن؟

_نه.

_آره می خونم،تو هم می خونی؟ظاهرا خیلی هم دوستش داری،چون تموم کتاب هاشو توی کتابخونه ات دیدم،چی شد که به شاملو علاقه مند شدی؟کسی بهت معرفی کرد؟

چه سوالی پرسید!حالا باید چه جوابیمی دادم؟می گفتم از وقتی نامه های تو شروع شد؟قبل از این که جمله مناسبی آماده کنم گفتم:

_یکهویی شروع شد،به خاطر یه دوست،ولی وقتی شعرش رو خوندم ازش خوشم اومد.

_چیزی ازش یاد گرفتی؟

_معلومه،هر بیت و قطعه اش چیزی برای گفتن داره،خیلی پر معناست،البته دروغ نگم،خیلی وقتا هم متوجه بعضی از شعراش نمی شم،احتیاج به تامل داره،یا یکی باید باشه که تفسیرش کنه.

_آدم جالبی هستی!خوشحالم.

_خوشحالی؟ برای چی؟

_دوست دارم دلیلش پیش خودم باشه،البته اگه اشکالی نداره؟؟!

_هر طور راحتی!می تونم برم؟

_بفرمایید.

تا وقتی ازکنار استخر رد بشم و برم توی حیاط،ایستاده بود و از پشت سرنگاهم می کرد.خیلی روی مغزم متمرکز شده بودم،کوچکترین بی احتیاطی باعث می شد تعادلم رو از دست بدم.وقتی می دونستم که ایستاده و نگاهم می کنه راه رفتنم رو فراموش می کردم.نیم ساعتی گذشت سه تایی نشسته بودیم روی صندلی های حیاط،رویا و مامان اون قدر سرگرم غیبت کردن بودن که اصلا سرمای هوا رو احساس نمی کردن.افشین بهمون نزدیک شد و گفت:

_بحث داغ غیبت!می شه خانوم ها از فردا قرار بذارن غیبت نکنن؟

مامان سریع گفت:

_من که سر قرار نمی یام!

یک دفعه همه مون زدیم زیر خنده،افشین اون قدر خندید که اشک توی چشماش حلقه زد.مامانم خودش هم از حرفی که زده بود خنده اش گرفت.در همان حال به افشین گفت:

_بیا پسرم،بیا بشین پیش ما.

افشین روی صندلی کنار رویا نشست و در حالی که می خندید گفت:

_شما خیلی بامزه صحبت می کنید.

_از روی ناچاریه مادر،اگه نخندم زندگی کمرم رو خم می کنه.

افشین یکهویی جدی شد و دلسوزانه گفت:

_چرا؟

_خب زندگی سخته،مشکل می شه از پسش براومد.وقتی بچه دار بشی خودت می فهمی چی می گم.از فکر آینده این بچه ها یه لحظه آرامش برامون نمی مونه.

_مگه غیر از هیوا چندتا بچه دارید؟

_دوتا دختر دیگه هم دارم.یکی دبیرستانیه،یکی هم همین امسال عید شوهر می کنه.

_خب به سلامتی،پس دیگه مشکل چیه؟

_اوه،تا دلت بخواد مشکل هست.مدرسه اون چی می شه؟عروسی این چی می شه؟تکلیف درس هیوا چی می شه؟آینده شون به کجا می کشه؟همه اش فکر،فکر،فکر.

افشین نیم نگاهی به من کرد و با لبخند معنی داری به مامان گفت:

_از طرف هیوا که باید خیالتون راحت باشه،درسشو می خونه،شیطونی نمی کنه،سرش تو کار خودشه،دیگه از این بهتر چی می شه؟

و رویا ادامه داد:

_آره ماشاءا... خیلی خانومه،دختری که توی این شهر بزرگ تک و تنها زندگی کنه و این طوری باشه نوبره.پشت سرش گفتم، جلوی روشم می گم.

_ممنونم،شما لطف دارید.می دونی مامان!جلوی شما دارن یه ذره سیر داغ،پیاز داغشو زیاد می کنن.اون جوری هم که می گن نیست.

مامان گفت:

_البته که به قول تو لطف دارن ولی راست می گن مادر،تو از همون بچه گیت هم منو آزار ندادی،هم من هم پدرت کلی ازت راضی هستیم،اگه بالاخره همون جفتی که ازش حرف می زنی پیداش بشه و بری سر زندگیت ما خیالمون راحت می شه.

افشین با تعجب نگاهی به مامان کرد و گفت:

_جفت؟

_آره،اگه بدونی چه شاعرانه ازش حرف می زنه!با صدای قلب هم بیدار بشیم و چه می دونم بهم عشق بورزیم و از این جور چیزا،بهش می گم این شوهری که تو می خوای باید بدی کارخونه برات بسازن،خدا رو شکر آقای احتشام کارخونه داره می تونه ازش سفارش بگیره.

مهمه مون زدیم زیر خنده،توی دلم خدا رو شکرکردم که مامان عین اون جملات رو فراموش کرده بود وگرنه همون شب همه چی لو می رفت.نمی دونستم وقتش رسیده یا نه؟بالاخره باید به افشین می گفتم که من کی ام،ولی یه چیزی مانع می شد،توی دهنم نمی چرخید.

یک ساعت از نیمه شب گذشته بود که خداحافظی کردیم وبرگشتیم.توی راه همه اش حرف خانواده احتشام بود.

بابا گفت:

_به به،آدم کیف می کرد،عجب مرد فهمیده و آگاهی بود.این جور آدما کم پیدا می شن.

مامان هم گفت:

_آره،خیلی خونواده خوبی بودن،خونگرم،مهربون،اصلا افاده ای نبودن،چه پسر خوبی داشتن!

مامان نیم نگاه معنا داری به من کرد.

بابا گفت:

_دیدی خانوم طرف دزد نبود.

_دزد!کی همچین چیزی گفت؟مردم چه چیزا ازخودشون می سازن ها!

من و بابا زدیم زیر خنده و مامان خیلی جدی گفت:

_حتما برای عوسی هاله دعوتشون می کنیم.فکر می کنی بیان هیوا؟

_فکر کنم که...

_شما زحمت نکش خانوم،خودم همین امشب به آقای احتشام گفتم،گفت حتما میایم.

_خب به منم ندا می دادی رویا خانوم رو دعوت کنم.

_به ایشونم گفتم.

_تو خیلی مرموز شدی ها!کی گفتی که من نفهمیدم؟

_موقع خداحافظی،جلوی در،شما متوجه نشدی.

اون شب مامان و بابا خیلی زود خوابیدن،ولی من هر کاری کرده خوابم نمی برد،چراغ خواب رو روشن کردم و روی تختم نستم.حرف هایی که اون شب افشین بهم گفته بود توی مغزم انباشته شده بود.دلم می خواست پیشم بود که تا خود صبح باهاش حرف می زدم.ضربه کوتاهی به در خوردو مامان به دون معطلی اومد تو و لبه تخت نشست.

_چرا نخوابیدی؟

_خوابم نمی بره.

_چی داره تو مغزت می گذره هیوا؟من مادرتم،بهم بگو.

_چیزی نیست مامان.

_چرا،هست تو بچه منی،از رفتارت می فهمم که داری یه چیزی رو ازم پنهون می کنی.قضیه مربوط به افشینه؟

_افشین؟

_خودت رو به اون راه نزن،من که بچه نیستم.امشب می دیدم که پسره همه اش حواسش به تو بود،تو هم که دست کمی از اون نداشتی،نگاهت می کرد دست و پات رو گم می کردی،ازش خوشت اومده؟

سکوت کردم،مامان غافلگیرم کرده بود.حالا که همه چی رو فهمیده بود پنهون کردنش بی فایده بود.دستم رو شده بود.

_خب اگه از هم خوشتون میاد چرا ازدواج نمی کنین؟پسر خوبیه.

_حالا وفتش نیست مامان.

_چرا؟تو دیگه بیست و شیش سالته.

_آخه...افشین تا حالا چیزی بهم نگفته.فقط فهمیدم که ازم خوشش میاد،هنوز هیچ پیشنهادی بهم نداده که بیخودی دلم رو خوش کنم.

_می گه مادر،دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره.این پسری که من دیدم نهایتا بتونه یکی،دو ماه دیگه تحمل کنه،بعدش حرف دلش رو می زنه.

_شما از کجا مطمئنی؟

_می دونم رفتارش داد می زد.رویا هم فهمیده،چه برسه به من .

_رویا؟به شما چیزی گفت؟

_آره،همون موقع که توی حیاط بودیم بعداز این که کلی از تو تعریف کرد گفت فکر کنم افشین از هیوا خوشش اومده.می گفت مادرشم،از رفتارش می فهمم توی دلش چی می گذره.می گفت چند روز پیش نشسته درباره تو باهاش حرف زده.

_چی گفته؟

_نظر رویا و پدرش رو درباره تو پرسیده،بعدش هم کلی با رویا نشستن و از تو تعریف کردن،ولی می گفت مستقیم بهش نگفته که چه تصمیمی داره.

_بیخودی دلمون رو خوش نکنیم،یکهو دیدی از چشمش افتادم.

_وا!بیخود،مگه چه عیب و ایرادی داری که از چشمش بیفتی؟خیلی هم دلش بخواد.

_مامان!تو رو خدا این جوری درباره اش حرف نزن.

_ای چشم سفید!از حالا برامون گارد گرفتی؟نترس،اگه ازدواج کنین هیچ وقت درباره اش این جوری حرف نمی زنم.

_حتی اگه ازدواج هم نکنیم شما نباید درباره مردم این جوری صحبت کنید.

_داری به من درس اخلاق می دی؟

_نه مامان،اختیار دارید،جسارت نمی کنم،ولی راست می گم دیگه.

_خیلی خب مادر،تو از اون شوهر دوستا می شی که هیچ کس حق نداره بگه بالای چشم شوهرت ابروئه.خدا یه جو شانس بده.

_مگه کسی جلوی شما اجازه داره درباره بابا بد بگه؟

_نه مادر،شوخی می کنم.درستش همینه که تو داری انجام می دی،زن و شوهر مثل وصله به هم چسبیدن،آبروی یکی آبروی اون یکیه،شرمساری یکی سرافکندگی اون یکی،هرچی به همسرت احترام بذاری انگار داری به خودت احترام می ذاری.تو دختر فهمیده ای هستی،امیدوارم خوشبخت بشی.

_مرسی مامان،ولی شما همچین حرف می زنی انگار آخر هفته دیگه می خوان بیان خواستگاریم،هنوز که چیزی معلوم نیست.

_این نشد یکی دیگه،حرف هایی که زدم کلی بود،نه در مورد افشین بلکه درمورد هر کسی که می خواد در آینده همسرت بشه.تموم این حرف ها رو به هاله هم گفتم.چشمش با من بود ولی حواسش یه جای دیگه،آخرش گفتم فهمیدی؟یکهو به خودش اومد و گفت چی رو؟گفتم قربونت،تو آدم بشونیستی،بیچاره پسر مردم نمی دونه چه عجوبه ای رو داره می بره توی خونه اش.

_نگران نباشید،اونم بچه اس،توی زندگی که بیفته راه و چاه یاد می گیره،این جورا هم که شمامی گین هاله سر به هوا نیست.دخترایی تو همین تهران هستن که ناگفتنیه!کارایی که هاله می کنه اقتضای سنشه،یه کم که بگذره همه چی درست می شه.

_خدا کنه.

مامان هیکلش رو به زحمت از روی تخت بلند کرد،دم در که رسید برگشت طرفم و گفت:

_توکلت به خدا باشه،اگه خیره انشاا... که پیش بیاد،بیخود فکر نکن،واگذار کن به خدا،از درس و زندگی عقب می افتی ها!


_چشم.


مامان رفت و من و با دنیای خودم تنها گذاشت.فکرای خوم کم بود حرف هایی که مامان زد هم اضافه شد.دیگه مطمئن شده بودم که توی دل افشین جا خوش کردم.اون قدر ذوق زده بودم که تا صبح پلک روی هم نذاشتم.افشین شده بود تمام زندگیم،از صبح تا شب فکرش با من بود.

شنبه صبح بعداز این که مامان اینا تماس گرفتن و به خاطر مهمونی از آقای احتشام تشکر کردن برگشتن شمال.منم شیشه مربایی رو که مامان قولش رو به رویا داده بودبرداشتم و رفتم بیمارستان،از همونجا با رویا تماس گرفتم و گفتم که بعداز کارم مربا رو براش می برم.ساعت حدودا چهار،پنج بعداز ظهر بود که از بیمارستان زدم بیرون.جلوی در بیمارستان قیامت بود،خانومی که از فریادش معلوم بود بچه کوچیکش رو از دست داده.تمام بیمارستان رو گذاشته بود روی سرش.چند لحظه ای ایستادم و نگاهش کردم،کم کم از اطراف فامیلش بهش اضافه می شدن و سرو صدا شدت می گرفت. نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت ماشین.نزدیک که شدم دیدم افشین تکیه داده به ماشین ومنتظرمه.وقتی منو دید خندید و اومد جلو.

_سلام.خسته نباشی.

_سلام،ممنونم،این طرفها؟!

_اومدم یه خبر خوش بهت بدم.

_خبر خوش؟

_آره،کار پیدا کردم،تو همون شرکتی که بهت گفته بودم،از اول ماه می رم سرکار.

_راست می گی؟مبارکه،پس بالاخره موقف شدی!

_بله بالاخره توی این نبرد پیروز شدم.وقتی امروز با رویا تلفنی صحبت می کردم فهمیدم می خوای برامون مربا بیاری،اومدم علاوه بر خبر خوش مربا رو ازت بگیرم.

_دوست نداشتی بیام خونه تون؟

_اینطوری فکر می کنی؟

بهش لبخند زدم،رفتم سوار ماشین شدم و از صندلی جلو مربا رو برداشتم،خواستم پیاده بشم که اومد توی ماشین نشست و پلاستیک مربا رو از دستم گرفت وگذاشت روی پاش.

_درو ببند سرده.

در ماشیت رو بستم و بخاری رو روشن کردم همون جوری که کنجکاوانه توی پلاستیک رو نگاه می کرد گفت:

_یه چیزای دیگه ام این تو هست که داره چشمک می زنه!

_یه ماهی سفید و چند کیلو باقالی رشتی.

_باهاش باقالی قاتوق درست می کنن نه؟

_آره غذای شمالی دوست داری؟

_عاشقشم،بلدی درست کنی؟

_یه کم.

_اِ،پس نونمون تو روغنه!

افشین پلاستیک و بست و به ازدحام جلوی بیمارستان نگاه کرد،بعداز چند لحظه سکوت گفت:

_دلم برای اون خانوم می سوزه،نگاهش کن!فکر می کنه داره خواب می بینه؟!

_باید بیدار بشه،زندگی حقیقته.

_شاید نمی دونه حقیقت چیه؟

_فکر کنم آزادی و رهایی باشه.

_از کجا شروع می شه؟

یه کم فکرکردم و گفتم:

_شاید از تنهایی!؟

ناخودآگاه بحث از ان زن به خودمون کشیده شد.افشین گفت:

_ولی توی تنهایی بیشتر مشکلات یا توهم به ذهن آدم می رسه.

_تنهایی یه فضای بینهایته،به جای این تصویرهای ذهنی می شه به حقیقت و سعادت رسید.

_به نظر من مشکلات زندگی یا رویاهای هر آدمی قشنگه،چون احساس هایی مثل غم و شادی یا هیجان رو در ما به وجود می یاره.

_خب،اشکال کار همین جاست.باید این احساس ها رو بشناسیم ولی نباید باهاشون همراه شیم.

_ولی ما جزئی از این احساس ها هستیم.

_نه،اونا جزئی از ما هستند،که از اولم بودن،ما خودمون بهشون اجازه می دیم که بیان و توی وجودمون رشد کنن.

_یعنی فکر می کنی این احساس ها ما رو از واقعیت دورمی کنند؟

_به اون زن نگاه کن،اگه خودش رو به واقعیت نزدیک می کرداینجوری ضجه نمی زد،نباید به این احساس ها دلبستگی پیدا کنیم یا به وجودشون عادت کنیم.این بهترین راه پذیرش مشکلاته.

_تو خودت اگه یه روزی خدایی نکرده بچه ات رو از دست بدی می تونی آرو بگیری؟

_درسته که برای مادر خیلی سخته بچه اش رو از دست بده ولی بالاخره که چی؟باید پذیرفت.مرگ برای همه ما وجود داره،به نظر من وقتی یکی می میره ماها بیشتر برای خودمون گریه می کنیم تا اون که مرده،چون کسی که مرده دیگه جایگاهش مشخصه،ما از این ناراحتیم که دیگه نمی بینیمش،دیگه در کنارمون نیست.من وقتی خانواده عمه مو از دست دادم همین احساس رو داشتم.

_خونواده عمه ات؟

_آره،همه شون توی یه تصادف کشته شدن،خودشو همسرش و سه تابچه اش.تو همین جاده دماوند.

_چه جوری؟

_یه کامیون افتاد روی ماشینشون.

_خدا بیامرزدشون،چند سال پیش؟

_حدودا هفت سال پیش.خیلی آدمای خوبی بودن،همه دوستشون داشتن.بعد یکهو رفتن،اصلا انگارهمچین خانواده ای وجود نداشته.گفتنش خیلی سخته ولی همه مون خوشحالیم که عمه ام اینا همه با هم مردن،آخه خیلی به هم وابسته بودن.اون روزا ما برای فوتشون گریه نمی کردیم برای خودمون گریه می کردیم.چون دوستشون داشتیم،چون دیگه نمی تونستیم اونا رو ببینیم،دیگه نمی تونستیم باهاشون بریم مسافرت یا دور هم جمع بشیم،از همه بیشتر اینا ما رو ناراحت می کرد.

افشین سکوت کرد،من هم دیگه چیزی نگفتم،توی سکوت به اون زن نگاه می کردیم که گفتم:

_خب دیگه،من باید برم.

_بارون گرفته،وایستا یه ذره آرم تر بشه بعد برو.

با کمال میل قبول کردم و به صندلیم تکیه دادم.مثل افشین به ریزش بارون روی شیشه نگاه کردم.دلم می خواست همه چی رو بهش بگم،هر کاری کردم زبونم نچرخید.داشتم از دست خودم حرص می خوردم،چرا لال شده بودم؟چرا حرف دلم رو بهش نمی گفتم؟چرا نمی تونستم رازمون رو فاش کنم؟شاید به این خاطر بود که نمی تونستم چه عکس العملی نشون می ده،اگه همین رابطه قشنگی رو هم که داشت بینمون شکل می گرفت خراب می کرد چی؟شاید خدا خواست و یه روزی فهمید.آره،باید واگذارکنم به زمان،ناخودآگاه یکی از ابیات شاملو به مغزم رسید.

_داری به چی فکر می کنی؟

_هیچی،یاد یکی از شعرهای شاملو افتادم.

_کدوم؟

همه چیز از پیش روشن است و حساب شده وپرده در لحظه معلوم فرو خواهد افتاد....

_هیوا می تونم یه سوال ازت بپرسم؟

_حتما،بپرس.

_تا حالا کسی رو دوست داشتی؟یعنی کسی توی زندگیت بوده؟

_آره.

_حتما دکتر پهلوان.

یک دفعه با صدای بلند خندیدم و لا به لای خنده گفتم:

_چرا همچین فکری کردی؟

از خنده من خنده اش گرفت و گفت:

_همین جوری.

_نه،علیرضا شوهر رعناست،می شناسیش که؟اونا فقط دوستای صمیمی من هستن.

سکوت کرد،وقتی خنده ام قطع شد گفت:

_خب؟

_یه بار وقتی تازه دانشجو شده بودم از یکی از همکلاسی هام خوشم اومد،اسمش بردیابود،چند ماهی با هم دوست بودیم ولی توی همون چند ماه فهمیدم که خیلی از هم دیگه فاصله داریم.بعدش همه چی خیلی دوستانه تموم شد.من اون موقع خیلی با حالا فرق داشتم.

_یعنی چه جوری بودی؟

_احمق!نه درست فکر می کردم،نه رفتارهام مناسب بود.نمی گم که الان کاملم ها!ولی اون موقع افکارم و حرکاتم از بیخ گندیده بود،خیلی سعی کرده رفتارم رو تغییر بدم.آدم بدجنسی نبودم ولی خیلی بچه گونه رفتار می کردم.خودمو لوس می کردم،قهر می کردم،حسودی می کردم،بردیا هم نمی تونست تحمل کنه.

_حالا که عوض شدی چرا نمی ری سراغش؟

_من و بردیا از نظر فکری هم به هم نزدیک نبودیم،هنوز هم نیستیم،اون دیگه سالهات رفته پی زندگیش،فراموشش کردم.

_خاطرات بد رو هم تونستی فراموش کنی؟

_آره.

_ولی خیلی سخته نه؟

کوه با نخستین سنگ ها آغازمی شود وانسان با نخستین درد

_از هر خاطره بدی یه تجربه خوب برام مونده،برای همین دلم نمی یاد اسمش رو بذارم خاطره بد.بالاخره این جوری بوده دیگه.

_تو واقعا جالبی!بردیا هیچ وقت برنگشت؟نیومد دنبالت؟

_نه،ولی اگه بر می گشت هم فایده ای نداشت،رابطه ای که از پایه غلط باشه درست کردنش خیلی سخته،اینو همیشه بابام می گه.

_تو خیلی متفاوتی هیوا!یه جورایی با همه فرق داری،خیلی طول کشید تا به همچین باوری برسم،خوشحالم.

_حتما بازم نمی خوای بگی چرا خوشحالی؟

خندید و گفت:

_نه،بازم نمی خوام بگم ولی شاید یه روزی بگم.

_من باید برم افشین.

_کجا؟

_می خوام تلفن کنم به مامان اینا،باید بدونم رسیدن یا نه،دلم شور می زنه.

موبایلش رو از جیبش درآورد و گذاشت روی پام.

_بزن،بزن تا آخرین بهانه ات هم از بین بره.

دست هام به وضوح می لرزید،سعی می کردم به خودم مسلط باشم،شماره رو گرفتم و دو،سه تا نفس عمیق کشیدم تا به حال عادی برگردم.

_الو؟!سلام هاله،بابا اینا رسیدن؟

_سلا م هیوا،خوبی؟آره رسیدن گوشی...مامان...بیا هیواست...الو؟

_سلام مامان.

_سلام دخترم خوبی؟

_مرسی،راحت رفتین؟تهران که خیلی بارون اومد جاده چطور بود؟

_تو جاده هم هوا بارونی بود،اون قدر که بابات مجبور شد آهسته رانندگی کنه ولی بالاخره رسیدیم،شکر خدا،از رویاخانوم چه خبر؟

_خوبه،مرباش رو بهش دادم.

_مال علیرضا رو چی؟

_امروز براش آوردم بیمارستان.ازتون تشکر کرد،دیگه کاری ندارین؟

_کجایی؟صدات قطع و وصل می شه.

_من جلوی بیمارستانم دارم با موبایل صحبت می کنم.

_موبایل کی؟

_افشین.

_اِ،سلام برسون،مواظب خودت باش،شب بهت زنگ می زنم،خونه ای؟

_بله،خودم باهاتون تماس می گیرم.

_باشه مادر،خداحافظ.

_خداحافظ.

گوشی رو قطع کردم،می دونستم مامان بی صبرانه منتظره تا بهش بگم چی بین من و افشین گذشته.تلفن رو گرفتم طرف افشین.گوشی رو ازم گرفت و همون طور که داشت کنجکاوانه نگاهم می کرد گفت:

_دیگه نمی خوای زنگ بزنی؟

_نه،ممنونم.خب دیگه باید برم.

_دیگه چه بهانه ای داری؟

_مگه تو ماشین نیاوردی؟

_نه،آخه صبح رفته بودم شرکت که قرارداد ببندم،توی طرحه،ماشین رو نتونستم ببرم.

_خب از اول می گفتی،من می رسونمت.

_رانندگی بلدی؟من هنوز جوونم ها!

خندیدم.ماشین رو روشن کردم و راه افتادم.

_کی گواهینامه گرفتی؟

_چهار سال پیش.

_پس هنوز مبتدی هستی.

_اِی همچین.

_گشنه ات نیست؟

_نه،مگه تو نهار نخوردی؟

_نه،یه جا وایستا یه چیزی بخوریم.

جلوی یه ساندویچی نگه داشتم.

_ساندویچ دوست داری؟

_چه جورم.

پیاده شدیم و رفتیم تو.با این که گفته بودم گشنه ام نیست برای منم ساندویچ گرفت.پشت یه میز نشستیم و مشغول خوردن شدیم.

_داشتم از گشنگی می مردم،کم مونده بود همون ماهی سفید رو خام خام بخورم.

_تقصیر خودت بود،می خواستی زودتر بگی،راستی مامان بهت سلام رسوند.

_سلامت باشن.مامانت خیلی بانمکه،اون شب کلی از دستش خندیدیم.

_آره،گاهی وقتا یه چیزایی می گه که خودشم خنده اش می گیره،راستی هشتم فروردین عروسی خواهرم هاله اس،بابا به پدرت گفته،تو هم می یای؟

_عروسی کجاست؟تهران؟

_آره،آخه حمیدرضا،شوهرش،تهرانیه.

_چه جوری با هم آشنا شدن؟

_پسر صاحبخونه قبلی منه،توی...

_چرا دیگه نمی خوری؟

_گفتم که سیرم،اگه هنوز گشنه اته اینم بخور.

_باشه بقیه اش رو بده به من،خب می گفتی..

_توی عروسی سعید،برادرش حمیدرضا،با هاله آشنا شد.یک ماه بعد هم نامزد کردن.

_چه راحت!توی این دوره زمونه دختر پسرایی پیدا می شن که خیلی هم دیگه رو دوست دارن ولی خانواده ها راضی نیستن.می گن طرف پول نداره،یا تحصیلات نداره یا مثلا خانواده درستی نداره.

_خب نگران آینده بچه شونن.

_نگرانی با ایرادگرفتن فرق داره.

_خانواده تو این جوری نیستن؟

_نه،خانواده تو چی؟نمی گن شوهرت حتما باید دکتر باشه؟

_نه،ترجیح می دن به جای تحصیلات شعور داشته باشه،عاقل باشه.

_به نظر تو من عاقلم؟!

در جواب سوالش فقط لبخند زدم،اونم خندید.نمی دونستم منظورش از این حرف ها چیه؟ولی هر چی که بود خوشحال شدم.

_چند وقته توی این خونه ات می شینی؟

_هشت ماه.

_قبلش کجا بودی؟

_یوسف آباد.

_کجای یوسف آباد؟

_چه فرقی می کنه.

_هیچی،همین جوری خواستم بدونم.

شاید بهترین فرصت بود تا آدرس قبلیم رو بهش بدم،اون حتما از روی آدرس متوجه می شد که گیرنده نامه هاش من بودم،نمی دونم چرا جوابش رو سر بالا دادم؟!دلم نمی خواست از دستش بدم شاید اگه می فهمید که هم قفسش منم از ادامه این رابطه محروم می شدم.دودل بودم،شک داشتم،می ترسیدم،وقتی سوار ماشین شدیم افشین ظبط رو روشن کرد.

_موسیقی سنتی دوست داری؟

_من عاشق صدای تار و سه تارم.

_خودتم سازمی زنی؟

_نه،تو می زنی؟

_یه کمی پیانو.

_چه خوب،فکر نمی کردم از اون پیانو استفاده ای بشه.

_خیال کردی برای قشنگی گذاشتیمش توی خونه؟

_اگه نخوام دروغ بگم دقیقا همین فکر رو کردم.این دفعه اومدم خونه تون برام می زنی؟

_اگه گوش هات رو دوست داری ازم نخواه که هیچ وقت بزنم.

_گوش هام رو دوست دارم ولی دلم می خواد بزنی ببینم چه کار می کنی؟

_حرفه ای نیستم،ممکنه اعصابت خورد بشه.

_عیب نداره،دوست دام بشنوم.

_می خوای بهت یاد بدم؟

_تو که گفتی حرفه ای نیستی؟

_آره،ولی در حدی که به تو یاد بدم بلدم.

_باشه،بهم یاد بده ولی فعلا نه،چون حسابی درس هام سنگینه،سرم خیلی شلوغه.

_خیلی خب،می ذاریم برای تابستون.

_راستی!از سپیده چه خبر؟

_خوبه،ازش خبر نداری؟

_نه،دو هفته اس بهش زنگ نزدم،اونایی که دور از ایرن زندگی می کننن چه حالی دارن افشین؟تو که یه مدت اون ور بودی خوب می تونی به این سوال جواب بدی.

_زندگی می کنن دیگه!ولی انگار یه چیزی کم دارن.همه چی هم که روبراه باشه بازم انگار یه چیزی گم کردن.

_هیچ جا وطن نمی شه.وقتی یه مدت از کشورت دور باشی قدرش رو بیشتر می دونی.دیگه معایب رو نمی بینی فقط به خوبی هاش فکر می کنی.

وقتی به خونه شون رسیدیم از ماشین پیاده شد و گفت:

_نمیای تو؟

_نه دیگه،دوباره فردا،پس فردا یه سر می زنم.به رویا و پدرت سلام برسون.

_مواظب خودت باش،خیابونا لغزنده اس،آروم رانندگی کن.

لبخند زدم و سرم رو تکون دادم.در ماشین رو بست.تا وقتی که کاملا دور بشم توی کوچه ایستاده بود و نگاهم می کرد.تمام طول راه فکرکردم،دیگه وقتش بود که افشین همه چی رو بدونه،خوشبختانه رفتارش نسبت به اوایلی که دیدمش خیلی بهتر شده بود،با همه می جوشید و گرم می گرفت،شوخی می کرد،من تمام تلاشم رو کرده بودم،حالا زمان اون رسیده بود که افشین از راز بزرگ زندگیم با خبر بشه.
پایان فصل 12

parand
13/09/2010, 17:23
فصل 13
فصل آخر
اون شب تمام وقت نشستم و نقشه کشیدم.بهترین راه این بود که یکراست برم سر اصل مطلب و بگم که هم قفس منم.افشین به من علاقه مند شده بود.از رفتارش و حرف هاش کاملا مشخص بود.درسته که خیلی از این بابت خوشحال بودم ولی دلهره بدی داشتم.پیش خودم فکر کردم اگه افشین بدونه که من گیرنده نامه هاش بودم چه عکس العملی نشون می ده؟نکنه پیش خودش خیال کنه حرف هایی که از ته دل بهش گفتم فقط به خاطر این بوده که سرش کلاه بذارم!یعنی این حرف ها رو فقطبرای این زدم که به زندگی عادی برش گردونم!شاید فکر کنه به حرف هایی که زدم اعتقادی ندارم!در اون صورت هر چی رشته بودم پنبه می شه.دوباره به انزوا برمی گشت.تمام این حرف ها درست ولی من باید بهش می گفتم.دیگه وقتش بود،نمی تونستم زبونم رو نگه دارم.دلم می خواست چیزی رو که سال ها توی قلبم نگه داشته بودم رو فریاد بزنم.

فردای اون روز تا ظهر بیمارستان بودم وبعدش رفتم سراغ افشین.می خواستم همون روز کار رو تموم کنم.وقتی رسیدم کسی خونه نبود.نرگس در رو برام باز کرد.تی پذیرایی نشستم تا افشین بیاد خونه.دو ساعت گذشت که صدای افشین از توی راهرو اومد.نرگس سریع رفت دو در.صداشون رو می شنیدم.

_سلام نرگس،غذا داریم؟

_بله آقا،الان براتون گرم می کنم.مهمون داریم.

_کی؟

_هیوا خانوم،دو ساعته تنهایی نشستن تو پذیرایی.

_مگه کسی خونه نیست؟

_نه،یکی از دوستای خانوم اومد دنبالشون رفتن بیرون.

_از هیوا خانوم عذر خواهی کن،من خسته ام می رم تو اتاقم.لطفا غذام رو بیار بالا.

_چشم.

تعجب کردم.یعنی چی که من خسته ام؟شاید مشکلی براش پیش اومده بود که نمی خواست با من روبرو بشه؟نمی تونستم همون لحظه بلند شم و برم.نیم ساعتی نشستم،از افشین خبری نشد.از نرگس خداحافظی کردم و رفتم خونه.

اون شب شیف داشتم ولی اصلا روحیه ام مناسب نبود،خوشبختانه اون شب رعنا هم با من بینارستان بود،جور منم کشید.همه اش نشسته بودم رو صندلی،سر درد بدی داشتم.پناه بردم به قرص.صبح که رفتم خونه اون قدر قرص خورده بودم که تا ظهر خوابیدم.

یک هفته گذشت.دوباره به هوای دیدن رویا رفتم خونه شون.افشین هم خونه بود ولی اصلا با من روبرو نشد.خودش رو توی اتاقش حبس کرده بود،اصلا نمی فهمیدم معنی اینکارا چیه؟!افکار بدی توی مغزم جمع شد.سعی کردم خودمو از بندشون بکشم بیرون.نتونستم،چرا افشین با من این کارو می کرد؟چرا حداقل نمی گفت بعداز اون حرف هایی که بهم زده تکلیفم چیه؟!شاید نمی خواست جلوی خونواده اش با من روبرو بشه؟چه حرفی زدم!اون روز که خسته از بیرون اومده بودمن تنها اون جا بودم.مسئله این چیزا نبود حتما یه چیزی شده بود.

اون شب رویا با هزار التماس منو برای شام نگه داشت.اصلا نمی خواستم بمونم.دوست داشتم زودتر برم خونه.رویا با آقای احتشام تلفنی صحبت کرد.وقتی فهمید شب زود برمی گرده منتظر شد تا شام رو همه با هم بخوریم.با خودم گفتم حالا اگه افشین منو پایین ببینه خیال می کنه برای خاطر اونه که شام اون جا موندم.برای همین خودم رو آماده کردم تا باهاش جدی برخورد کنم.وقتی همه دور میز شام جمع شدیم افشین هم از بالا اومد.با یه لحن معمولی بهم سلام کرد.منم معمولی تر جوابش رو دادم.

آقای احتشام گفت:

_خب هیوا جان،هشتم فروردین که عروسی روبراهه؟

_بله،هفته دیگه کارت های عروسی شون آمادخ می شه،می یارم خدمتتون.

_خواهش می کنم دخترم،خدمت از ماست،پدر خوبن؟

_سلام دارن خدمتتون.

_قرار بود با من تماس بگیرن،حتما به خاطر عروسی خواهرت گرفتارن.

_بله،خیلی گرفتارن،حتما در اولین فرصت باهاتون تماس می گیرن.

رویا با کنجکاوی پرسید:

_برای چه کاری قرار بود باهات تماس بگیرن؟

_راستش آقای اصلانی یه قطعه زمین دارن تو تنکابن،قرار گذاشتیم شریکی با هم آپارتمان سازی کنیم.زمین از ایشون،سرمایه از من.

_تو همه اش به فکر کاری،به فکر ناراحتی قلبتم باش.

_من که قرار نیست کاری بکنم.آقای اصلانی بازنشسته شدن،قرار کارها با ایشون باشه.به امید خدا از تابستون شروع می کنیم.

بعداز شام نیم ساعت نشستم و بعدش رفتم خونه.

چند روزی منتظر شدم شاید افشین خودش بیاد سراغم ولی به خودم امید واهی دادم.هیچ خبری ازش نشد.خیلی ناراحت بودم.چرا افشین این جوری کرد؟شاید می خواست به نوعی کاری رو که ستاره باهاش کرده تلافی کنه؟!ولی این کجا و اون کجا!

نمی تونستم کار کنم یا درس بخونم،افکارم متمرکز نمی شد.تصمیم گرفتم از محیط خونه دور بشم.توی تنهایی فکر افشین وجودم و می خورد.دو،سه روز رفتم خونه رعنا،بدجوری مریض شده بودم.رعنا و علیرضا با گرفتاری زیادی که داشتن عین پروانه دورم می چرخیدن.خیلی نگرانم بودن.هر کاری کردن بفهمن توی دلم چی می گذره بهشون چیزی نگفتم.بالاخره با خودم کنار اومدم.به خودم گفتم این جوری که نمی شه،باید از اون حالتبیرون می اومدم.من دیگه وظیفه ای در قبال افشین نداشتم،تلاشم رو به عنوان یک دوست براش کرده بودم.خوشبختانه افشین به زندگی عادی برگشته بود و دیگه به بدبینی گذشته نبود.لزومی نداشت که خودمو توی مشغله فکری بندازم،شاید منو نمی خواست؟!نمی تونستم خودمو بهش تحمیل کنم.احتیاج زیادی به هم فکری داشتم.سکوتم اشتباه بود.

_بیدار شدی هیوا؟

_سلام،رعنا کو؟

_رفته خرید.دیگه باید پیداش بشه،سر دردت خوب شد؟

_بهترم.

_هیوا!ناراحتیت به خاطرافشینه؟

_نه،چطور مگه؟

_من و رعنا دوست های توییم،چرا ازمون پنهون میکنی؟ما اگه توی این لحظات سخت نتونیم به هم کمک کنیم پس به چه دردی می خوریم؟

_خیلی خسته ام علیرضا.

_چرا؟چی بین شماهاگذشته که اینجوریت کرده؟بگو،شاید ما بتونیم یه راه حلمناسب پیدا کنیم.

_باور کن چیز خاصی نیست.من فقط دچار یه اشتباه شده بودم.یه تصویر توی ذهنم ساخته بودم که حالا بهم ریخته این جوریم کرده.دارم فراموشش می کنم تقصیر خودم بود.خودمو بیخودی امیدوار کرده بودم.

_خب ادامه بده،وقتی حرف می زنی سبک تر می شی.قول می دم هرچی بگی پیش خودم بمونه.اگه دوست نداشته باشی به رعنا هم نمی گم.قضیه در مورد افشینه؟

_آره دچار سوءتفاهم شده بودم،خیال می کردم ازم خوشش می یاد ولی اشتباه بود،بیخودی خودمو بهش وابسته کرده بودم.

_مگه بهت چی گفته بود؟

_مستقیما هیچی،ولی غیر مستقیم خیلی حرف ها زده بود که من و به خودش علاقه مند کرد.آخرین باری که با هم صحبت کردیم یه چیزایی گفت که شک نکردم دوستم داره.ولی بعدش من و ول کرد به امان خدا.دو،سه بار بعداز اون روز دیدمش ولی اصلا انگار نه انگار که بین ما چیزی بوده.

_خودت داری می گی مستقیم بهت چیزی نگفته،پس چیزی هم بینتون نبوده.

_آره،راست می گی،گفتم که بیخودی برای خودم داستان پردازی کرده بودم.

_حالا هم که چیزی نشده.قوی باش،من همیشه تحمل و مقاومت تو رو برای رعنا مثال می زنم.این قدر زود خودتو نباز.

_خودم همه اینا رو می دونم علیرضا.دارم روی خودم کار می کنم که همه چیز رو فراموش کنم.توی این چند روز خیلی با خودم حرف زدم،دارم به نتیجه می رسم.می بینی که،دارم بهتر می شم اوایل دوست نداشتم هیچی به شما بگم ولی دیگه چه فرقی می کنه؟بهتر بود از اولش به شما می گفتم.

_تو خیال می کنی چیزی نگفتی کسی چیزی نفهمید؟ما از همون روز اول همه چیز رو می دونستیم،فقط به روی تو نمی آوردیم.رعنا شیش،هفت ساله با تو دوسته،خوب می شناستت.

روز به روز حالم بهتر می شد یک هفته بعد مامان اینا اومدن تهران.بابا خودش با آقای احتشام تماس گرفت و رفت دیدنش.علاوه بر اون،کارت دعوت رو هم براشون برد.با تلفن حال رویا رو جویا می شدم.با اومدن مامان یاد دوران بچگیم افتاده بودم.اون زمانی که کنار خونواده ام ندگی می کردم.نه کار خونه می کردم نه غذا می پختم.بچگی هم عالمی داره ها!عالم بی خیالی،عالمی که توش زندگی جریان عادی خودشو طی می کنه هیچ کس و هیچ چیز مانعش نمی شه.چرا ما انسان ها هرچی بزرگ تر می شیم کارایی می کنیم که از زندگی عادی عقب بیفتیم؟مثل غصه خوردن،مثل پشت هم گویی،حرص،انتقام،تهمت.....از دست خودم عصبانی بودم.هنوز نتونسته بودم خودمو به جایی برسونم که هیچ مسئله ای اثر منفی روی ذهنم نذاره.باید دوباره تلاش می کردم.

با نیروی مضاعف شروع کردم به زندگی کردن.درس می خوندم،کار می کردم،با مامان اینا برای خرید عروسی می رفتم.افشین کم کم توی زندگیم گم می شد.مامان چیزی به روی من نمی آورد ولی فهمیده بود همه چی بهم خورده.افشین کار بدی کرد.خب اگه نمی خواست بامن ازدواج کنه لااقل دوستیمون و که می تونستیم نگه داریم.من که توقع زیادی نداشتم.مثل دوستی ای که با لادن داشت.ما که همیشه حرف های قشنگی برای گفتن داشتیم.دیگه تقصیر من نبود،خودش نخواست.

سال تحویل اون سال همه مون خونه آقای افشار بودیم.هاله و حمیدرضااز خوشحالی این که تاچند روز دیگه می رن سر ندگیشون داشتن بال در می آوردن.دوم فروردین وسایلشون رو بردیم خونه شون چیدیم.چند روز آخر هیچ کدوممون وقت سر خاروندن نداشتیم.

روز عروسی من اصلافرصت نکردم برم آرایشگاه.خودم یه کمی به سر و وضعم رسیدم.ساعت چهار بعداز ظهر مراسم عقد کنون بود.مراسم شروع شده بود که آقای احتشام ورویاجون اومدن.خیلی وقت بود که ندیده بودمشون.از دیدنشون خیلی خوشحال شدم.از نیومدن افشین تعجب نکردم.تقریبا مطمئن بودم که نمی یاد.وقتی عروسی شروع شد سرگیجه بنفش گرفتم.از هر طرف یکی صدام می کرد.خب بالاخره خواهر عروس بودم و خیلیکارها گردن من بود.نزدیک شام بود که مامان هراسون اومد کنارم.

_هیوا جان،قربون دستت مادر برو ببین میز شام رو چیدن یا نه؟

شام طبقه بالا سرو می شد رفتم،دیدم چند تا کارگر با عجله میز رو می چینن.غذا ها آماده بود ولیهنوز تزئین شام تموم نشده بود.اون قدر خسته بودم که الکی عصبانی شدم.دست هام رو زدم به کمرم و گفتم

_آقای کاردان ساعت نه و نیم شبه،شما هنوز تزئین میز رو تموم نکردین،پس کی می خوایین به مهمونا شام بدین؟

_خانوم شما نگران نباشید،تا ده همه چی آماده اس.به خدا قسم گل هایی که برای تزئین میز خواسته بودم دیر آوردن وگرنه تا حالا همه چی تموم شده بود.

نفس عمیقی کشیدم و همون طوری که دستام به کمرم بود برگشتم سمت در.افشین سر پله ها ایستاده بود و نگاهم می کرد.دستام شل شد و افتاد.

_سلام.

_سلام،فکر نمی کردم بیای؟

_میای یه دقیقه تویحیاط؟کارت دارم.

با هم از پله ها پایین رفتیم و وارد حیاط شدیم.حیاط خیلی شروغ بود.رفتیم یه گوشه روبروی هم ایستادیم.بارون نم نم شروع بع باریدن کرد.چند لحظه توی سکوت نگاهم کرد.بی تفاوت بهش نگاه کردم،دیگه نمیخواستم دچار اشتباه بشم.بهم نزدیک شد.گرمای تنش رو هم می تونستم احساس کنم.خدای من،یعنی چی کار می خواست بکنه؟حریر لباسم رو که افتاده بود روی دستام برداشت و انداخت روی شونه ام.خیالم راحت شد،سرم رو انداختم پایین.نمی تونستم مستقیم توی چشماش نگاه کنم.

_معذرت می خوام هیوا،من فقط یه مدت وقت می خواستم تا مطمئن بشم.تو چرا یکهو رفتارت رو با من تغییر دادی؟

چند لحظه سکوت کردم و بعدش گفتم:

_مادر و پدرت فهمیدن که اومدی اینجا؟دیدنت؟

بی تفاوت به سوالم دوباره گفت:

_چرا رفتارت رو با من عوض کردی؟می خوام بدونم.

چشمام پر از اشک شد.بارون کم کم شدیدتر د.بغض کردم،بغضی که توش جواب سوال افشین بود.به خاطر افشین اینکاروکردم.چون فکر می کردم نه تنها خودم رو نمی خواد بلکه دوستی با من رو هم نمی خواد.برای این که بتونم به زندگی جدیدم عادت کنم،بتونم فراموشش کنم.

دستام رو گرفت.

_نمی خوای جواب بدی؟

با سرگفتم «نه»خندیدو گفت:

_حالا چرا گریه می کنی؟

با سرانگشتش اشک هام رو پاک کرد.

_توی بارون قشنگتری هیوا!صورتت بهم آرامش می ده،حرف هات،حرکاتت،افکارت،همه اش قشنگه!

دوباره اشک هامرو با دستش پاک کرد.

_گریه نکن،نمی خوام با اشک شروع کنیم.با من ازدواج می کنی؟

لبخند زدم و سرم رو تکون دادم.

_پدرم منتظره گفت اگه جوابت مثبت باشه همین امشب با پدرت صحبت می کنه.مرسی که قبول کردی.قول می دم خوشبختت کنم.

_من بعضی وقتا سیگار می کشم،بعضی وقتا اصلا حوصله ندارم خونه رو تمیزکنم،بعضی روز ها اون قدر عصبانی می شم که نگو!البته فقط چند دقیقه،بازم حاضری پینهادت رو تکرار کنی؟

نگاه عمیقی بهم کردو گفت:

_بقیه روزا چی؟

سکوت کوتاهی کردم و دلم رو به دریا زدم.

_هم قفس خوبی برات می شم.

لبخندی زد و گفت:

_از اولش هم بودی!

داشتم از تعجب شاخ در می آوردم.گفتم:

_تو می دونستی؟

_خیلیوقته،همون شب که رویا و سپیده خونه ات بودم،وقتی داشتم با کتاب هات ور می رفتم نامه ها رو دیدم.لای دیوان شمس.پس فکرکردی برای چی رابطه ام باهات بهتر شد؟من آدمی نبودم که با هر کسی گرم بگیرم.اون روز وقتی نامه ها رو دیدم دیوونه شدم،اصلا باور نمی کردم هم قفس من تو باشی.با خودم گفتم حتما اشتباه شده چون من نامه ها رو به یه آدرس دیگه می فرستادم نه به آدرس فعلی تو.وقتی که سپیده بهم گفت که تازه چند ماهه امدی توی اینخونه مطمئن شدم که خودتی.اوایل نمی خواستم باهات روبرو بشم،می ترسیدم تصویری که ازت توی هنم ساخته بودم خراب بشه ولی کم کم ازت خوشم اومد.همونی بودی که فکرش رو میکردم.همیشه وقتی باهام حرف می زدی می دونستم توی مغز کوچیکت چی می گذره.هرچی بیشتر میشناختمت بیشترخوشحال می شدم که گیرنده نامه هام تو بودی.اوایل احساسمی کردم داری بهم ترحم می کنی ولی هرچی می گذشت مطوئن می شدم که اشتباه می کردم.

_چرا زودتر بهم نگفتی که همهچی رو می دونی؟من خیلیزجر می کشیدم.نمی دونستم چه جوری باید بهت بگم،بین ما داشت رابطه قشنگی شکل میگرفت،می ترسیدم وقتی همهچی رو بفهمی ولم کنی و بری.

_من هیچ وقت تو رو ول نمی کنم هیوا.من تازه تو رو به دست آوردم.بعداز اون اتفاقیکه برام افتاد فکر نمی کردم دیگه عاشق بشم.

_مگه شدی؟

_آره،تو عشق رو تو وجودم شعله ور کردی.در صورتی که از محبت و علاقه هم متنفر شده بودم.خیلی خوشحالم هیوا،زندگی داره بهم لبخند می زنه.

_زندگی همیشه لبخند می زنه.

_دوباره شروع کردی.

%%%%%%%%

حالا پنج سال از اون روز می گذره،رعناامسال دومین بچه اش رو بهدنیا آورد و ما امروز یه پسر دو ساله داریم.

غروب بودکه رسیدیم خونه،افشین ماشین رو پارک کرد و مانی رو گرفت بغلش.جلوی در ساختمون که رسیدیم دیدیم آقایخلیلی همسایه مون ایستاده و با تعجب داره بهچندتا کاغذ نگاه می کنه،سلام کردیم.با همون تعجبی که تو صورتش موج می زد جوابمون رو داد.

_مشکلی پیش اومده آقای خلیلی؟

_نه خانوم دکتر،مشکل کهنه،یه نامه اس،انداختن توی پست ما ولی فرستنده نداره،عجیبه!مردم چهکارا می کنن.

من و افشین نگاهی به هم کردیم و وارد ساختمون شدیم.

وما همچنان دوره می کنیم شب را و روزرا هنوز را......

پایان